بيمارستان سينا يا ...
ساعت 10 شب 15 خرداد ماه 1386
در يكي از تختهاي اورژانس بيمارستان سينا جواني21 ساله بر اثر تصادف پاهايش دچار شكستگي شده و از درد به خود مي پيچيد
از رسيدگي به بيمار خبري نبود بستگان پسر جوان با خواهش و تمنا خواهان رسيدگي به بيمار شدند كه با عصبانيت پزشك اورژانس مواجع شدند با اعتراض والدين بيمار كه در خواست بردن بيمار به اتاق عمل را داشتندكه پزشك حاضر در اورژانس گفت بايد موهاي پاي بيمار را با تيغ بزنيد تا ما بيمار را به اتاق عمل منتقل كنيم والدين بيمار از اين حادثه شوكه شده بودند با درخواست پزشك درماندند اين كاري كه پزشك از خانواده مصدوم خواسته واقعاً كار خانواده بيمار است يا پرستار بهيار...
16 خردادماه 1386
بيمار به بخش منتقل شده و حال عمومي اش با وجود شكستگي يك پا از سه ناحيه مساعد گزارش شده است.
17 بعد از ظهر خردادماه 1386
بالاخره بيمار به اتاق عمل منتقل شد.
18 خردادماه 1386
بيمار تنگي نفس دارد ولي دريغ از رسيدگي به اوضاع بيمار
پزشك با ديدن پرونده بيمار نه خود بيمار حال عمومي بيمار را مساعد گزارش داد.
19 خردادماه 1386
شب حال بيمار نامساعد مي شود همراه بيمار حال اورا به پرسنل بيمارستان گزارش مي دهد و پرسنل بيمارستان بدون بررسي حال بيمار بدون ديدن خود بيمار در جواب همراه بيمار مي گويند طبيعي است هيچ مشكلي نيست .
20 خردادماه 1386
ساعت 7 صبح همراه بيمار تخت مقابل پسر جوان متوجه وخامت حال بيمار مي شود وسريع گزارش مي دهد.
ICU
پسر جوان 21 ساله كه پايش شكسته شده در تخت بيمارستان بر اثر اهمال كاري بي توجهي 20 دقيقه نفسش بند آمده بوده بعد از 20 دقيقه به اتاق منتقل شده و شروع به مراقبت كردن ولي چه فايده ...
ICU
21 خردادماه 1386
7 صبح با تلاشهاي بي موقع و دير هنگام پزشكان پسر جوان به دليل تنگي نفس (آمبولي ريه ) فوت شد .چگونه مي گويند حال عمومي بيمار مساعد است اگر به اين بيمار رسيدگي مي شد از آمبولي شدن آن جلوگيري مي شد واين جوان بر اپر شكستگي پا فوت نمي شد.
"فاجعه نزديک است!"*
به گزارش ايسنا : گروه فيلمسازي در گرگان قصد ساخت يک فيلم در زمينه سرقت کابلهاي برق را داشتند که با تهيهکنندگي حوزه هنري، اين کار کليد خورد، اما حين فيلمبرداري، فيلمبردار ـ مصطفي کرمي دانشجوي سوره تهران متولد ايلام ـ دچار برق گرفتگي شديد شد و پس از انتقال به بيمارستان هر دو مچ دستش و تمامي انگشتان پايش قطع شد.
اين فيلم به کارگرداني موسي پايين محلي و تهيه کنندگي حوزه هنري گرگان و مدير توليد سامان مرادحسيني و مشاور کارگردان و بازيگردان سعيد فلاح و برنامهريز محمد اماندادي و فيلمبردار مصطفي کرمي در حال ساخت بود.
يكي از اعضاي گروه فيلمسازي نوشت:
نوشتن از فاجعهاي كه نه در راه كه شهرمان آبستن آن است، كار آساني نيست. فاجعهاي كه هر روز گويي با بيارزشترين وصله روي زمين در ستيز است. اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد و براي حراج كردنش كمترين بها را ميپردازي.
اين برداشتهاي تكاندهنده نشانهاي از بياهميت بودن جان ازلي در نهاد بشري است.
*برداشت اول
فرماندهي نيروي انتظامي از ساخت چند فيلم در راستاي اهداف اين نهاد خبر داد.
به نظر ميرسد فيلمي با موضوعيت دزديدن كابلهاي برق مرتبط با همين متن باشد.
روستاي جلين
كابلهاي برق، تير چراغ برق، دوربين، فيلمبردار، بچه و بادبادك و شروع!
پسربچه در حال بادبادك بازي است. بادبادكش لابهلاي كابلهاي برق گير ميكند. تلاش براي درآوردن بادبادك و برق در جان پسربچه خانه ميكند. كات!
همهچيز به خوبي تمام شد. اين حاصل مدتها تلاش يك گروه كامل از انجمن سينمايي است. مدتها هماهنگي با اداره برق. سفارش و تلاشهاي حوزه هنري.
حال وسايل جمع ميشود. فيلمبردار آخرين تكه سهم هنرياش را ميخواهد. بالاي تير ميرود دوربين را ميدهد و همه وسايل را، اما لحظهاي بعد!
گوشهاي از دستش به ترانسي ميگيرد كه اداره برق فقط براي نمايش آنجا گذاشته بود و برق فشار قوي و فريادي كه قلب آسمان را ميشكافد. حالا ديگر فيلم نيست. همه چيز واقعي است!
حركت به سوي بيمارستان؛ قلب فاجعه ميتپد!
بيمارستان پنج آذر
عليرغم نمونههاي مشابه در برق گرفتگي فشار قوي، قلب، كليهها، بينايي هم چيز خوب است، اما دستها! خونريزي شديد است. گروه تلاش ميكند تا اورژانس را متقاعد كند كه وضعيت بحراني است.
او را به اتاق عمل ميبرند، رگها و عصب دست داغان است.
دانشجوي دانشكده سوره تهران و بچه ايلام است. سه روز ميگذرد، وضعيت همچنان بحراني است. بايد او را به تهران منتقل كنند. طاقت دوستانش تمام شده.
واحدي كه در بيمارستان مجري رزو پذيرش در بيمارستان تهران است، خبرهاي خوبي ندارد! در تهران پذيرش نداريم. خدايا جان او در خطر است.
خونريزي ادامه دارد، ولي انگار مهم نيست. شايد آن طرفتر هم قلب فاجعهاي بيتاب باشد.
دوستانش كلافه شدهاند. آمبولانس ميآيد، تنها آمبولانس بخش خصوصي كه بيرون از شهر ميرود. اما راننده، مردي نامهربان است.
كارت سوخت و 180 هزار تومان پول ميخواهد، ساعت 8 شب است. نه چك قبول ميكند نه لحظهاي صبر تا پولهايشان را جمع كنند. همين الان ميخواهد. اگر هم كارت سوخت نداريد. 250 هزار تومان بهايش است.
حتي 5 دقيقه هم صبر نميكند، حالا او هم رفته.
از پذيرش خبري نيست. كسي كاري نميكند. براي يك تسويه حساب ساده و امضاي يك نامه كه در جيب پرستار است، 3 ساعت ميدوند.
آخر با داد و بيداد همراهان است كه از شدت خونريزي به اتاق عمل ميبرند تا پانسمانهايش را عوض كنند. درخواست چهار واحد خون و دريافتش فقط 1 واحد است، جبراني نيست.
شايد لحظهاي ديگر دستهايش را براي هميشه قطع كنند! اصلا شايد هم...
خانوادهاش در گوشهاي از حياط بيمارستان نشستهاند.
خدايا، اينجا جان آدمي را با كارت سوخت مبادله ميكنند، بهايش تنها چند ليتري بنزين است و نه سرمايهاي از محبت و نميدانم اين شكايت را براي جان يك سرمايه كجا ببرم!
همه در تلاشند تا از طريق دكتر سمناني اقدام كنند، بيمه هم نيست تا از تامين اجتماعي كاري بتوان كرد! و اين ماجرا تا نفسي هست در جريان قلبهاي ناآرام گروه ميتپد.
ساعت 2 بعدازظهر به بعد هم كسي نيست تا او را ببيني، از رييس بيمارستان هم خبري نيست.
*برداشت دوم
دخترك 18 سال بيشتر سن ندارد. تازه وارد دانشگاه شده، اما سالهاست دچار تشنج ميشود. امشب هم حمله دوباره آمد.
لحظاتي بعد، بيمارستان پنج آذر
ساعت 2 بامداد است كه خانوادهاش او را به اورژانس ميآورند. مثل هميشه آمپولش را تزريق ميكنند، اما ... گويي امشب فاجعه پشت درهاي ناآرام زندگي لميده.
عصب پشت گردنش دچار گرفتگي شده و بايد عمل شود. 2 ميليون پول بايد واريز شود، اما اين ساعت شب! پدر سراسيمه است. پول نقد ندارم، چك ميكشم تا صبح از بانك بگيرم، ولي فقط پول نقد ميخواهند.
پس بايد تا صبح صبر كرد. همه چيز آرام است. حتي جان بيماري كه هر لحظه گام به گام در آستانه پرتگاه ابدي ميشتابد. اصلا چه اهميتي دارد؟!
مادر تا صبح فقط اشك را همدم تمام لحظههاي سكوت اين شب تار ميكند.
صبح زود، پدر به سمت بانك در حركت است. حالا 2 ميليون پول در دستش دارد و به بيمارستان آمده، اما فايدهاي ندارد حتي با اون پولها! دخترك لحظاتي پيش همزمان با اولين شعاع نوري آفتاب صبح ميرود تا اين بار بهاي جان آدمي 2 ميليون ارزشگذاري شود.
فردا در بيمارستان همه از ياد بردهاند!
برداشت سوم *
زن جوان كنار مزار عزيزش از حال ميرود. آمبولانس ميآيد و به سرعت به سمت اورژانس كذايي ميروند. جايي كه فاجعه جان انسانها را زير پاهاي بيارزشش له ميكند.
ساعت 12 ظهر و زن روي تخت، سرم به او زدهاند. فشار خونش پايينتر از حدي است كه معياري برايش داشته باشيم. فقط يك مانيتور كوچك با آن خطهاي پرتلاطمش از زنده بودنش حكايت دارد.
حال شوهر و دخترش بالاي سر او هستند.
ساعت 2 بعد از ظهر است. دكتر آمده، ولي تا نوبت به او برسد زمان مانده، فشار خونش تغيير نكرده، دستگاه شوك...
و تلمبهاي دستي كه جاي تنفسي مصنوعي را دارد. او بايد زنده بماند. اينها التماسهايي است كه دختركش با فشار دادن دست مادر دارد.
تلمبه ميان دست پدر و دختر ميچرخد. بايد او را به ICU منتقل كنند.
ICU جا ندارند. بايد صبر كنند. زدن تلمبه دستي و جريان نيافتن خون صحيح.
پرستاران سرك ميكشند و ميروند و اين هم مثل هزاران بيمار ديگر.
ساعت 7 غروب است. دكتر جديد ميآيد! بايد به Icu منتقل شود، اما داستان تلخ و تكراري!
دستگاه شوك، آمپول و حالا بوق ممتدي كه معني نامفهومي دارد.
دختر التماس ميكند، اما ...
بوق ممتد و قطع تمام سيمهايي كه به او وصل است. قيمت جاني ديگر و نبود اتاق ICU خالي.
واقعا چه كسي فهميد، آن شب كه نه سالها بر خانوادهاش چه خواهد گذشت؟!
برداشت چهارم *
دخترك تازه از راه مدرسه آمده، خسته است و هوا تاريك. دوست دارد زودتر به خانه برسد.
خط كمربندي؛ كاميوني از دوردست و بعد فقط صداي جيغ است. همه وسط خيابانند. دخترك بيهوش و داغان چند متر آن طرفتر روي دست است. باز هم اورژانس كذايي 5 آذر.
خانوادهاش ميگردند تا پيدايش كنند. سيتياسكن، ضربهاي به سر وارد نشده، خبري از خونريزي نيست. ساير قسمتهاي بدن سالم است، اما پاها... چيزي از اين عضو نمانده، پانسمان ميكنند و در بخش بستري ميشود. فردا صبح پدر و مادرش تاكيد دارند، او را به تهران ببرند، اما دكترها وضع را خوب اعلام ميكنند.
مادرش نگران است. انگار اميدي ندارد. به دكترها التماس ميكند. يك هفته گذشته و حالا 17 بار دخترك زير تيغ جراحان رفته. وضع در بيمارستان اسفبار است. يك هفته است كه مادرش كمتر از چند ساعت خوابيده و خودش جاي دختر را تميز ميكند.
دكتر از آخرين عمل بيرون آمده نگاهش خبر از وقوع فاجعه دارد. سرش پايين است. با پدرش تنها صحبت ميكند، اگر ميتوانيد ببريدش تهران!
اما حالا، بعد از يك هفته، دو پا تا زانو دچار عفونت شده، هر كاري ميتوانيد انجام دهيد. حالا تلاش براي حركت به سوي تهران، داستان آمبولانس تكرار ميشود. خبري نيست!
به سختي بعد از گذشت 24 ساعت آمبولانس درب و داغان پيدا ميكنند. تا تهران پر است از تكانهايي كه با هر كدامش دخترك از حال ميرود. خونريزي هم كه امانشان را بريده.
در تهران هيچ بيمارستاني حاضر به پذيرش نيست، وضع دختر را غيرقابل بازگشت ميدانند. در مدت يك هفته شدت عفونت به حدي است كه كاري نميتوان برايش كرد. اما با هزار پارتي دختر بستري ميشود و چهل روز بعد؛
خانوادهاش داغدار دخترك شيطون خود هستند كه عفونت تمام بدنش را گرفت و فوت كرد.
*برداشت آخر
اينها تنها روايتهايي كوتاه است، از آنچه ما در غالب انسانيت به كالبد جامعه ميريزيم. با داد و فغان از كشتار كودكان و زنها در عراق و فلسطين ميگويم و اينجا زندگي معنايي از نبودن دارد. بهايش كدام است؛ به اندازه يك ICU خالي، 2 ميليون پول يا چند ليتر بنزين!
و همچنان بيتفاوتيم. هزاران جاني كه ميآيد و ميرود و هنوز چشم انتظار دوباره زيستن.
پاسخگويي وجود ندارد و كسي كه دردمند انسانهايي باشد كه امروز براي ساعتي نفسي كشيدن بر هر دري ميزنند.
از فردا مبادله آسان جان آدمي و چند ليتر بنزين شايد !
انسانيت كالاي گمشدهاي است كه در صفها سهميهبندي شده.
اما جوان فيلمبردار زنده است!
*آخرين لحظه
در آخرين لحاظ تنظيم اين گزارش سرانجام گروه، موفق شدند با كرايه آمبولانسي از كلينيك موسوي و گرفتن پذيرش از بيمارستان شهيد مطهري، او را منتقل كنند. بهايش مهم نيست براي ما مهم، جان آدمي است كه ميخواهيم در قلب روزگار بتپد.
كاش، مسوولان را برق تكاني بدهد*
گاه شايد نشان دادن تلخيها و كاستيهاي جامعه چندان خوشايند به نظر نيايد و اصطلاحا به مصلحت نباشد، اما مگر همين مصلحت ايجاب ميكند كه جان انساني در خطر باشد و تنها براي مصلحت عدهاي سهلانگار سكوت كني و مطلبي بر زبان نراني؛ مگر نه اين كه عدالت و مهرورزي شعارمان هست، اگر پايههاي اين عدالت ريشه در اعتقادات و باورهاي مردم دارد، چرا براحتي فراموش ميشود.
بر پرده تلويزيون چندين بار موضوع از دست دادن آدمي به دليل بيتوجهي مسوولان در راهروي بيمارستانها ديده بودم، اما تاكنون درك اين موضوع براي من سنگين بود، چرا كه تصور اين كه آدمها براحتي از كنار حيات مرگ انساني بگذرند، برايم به شدت غير قابل باور بود. اما روز شنبه در بيمارستان 5 آذر گرگان همه آن چيزي كه به آن ايمان نداشتم، را به يكباره در مقابل چشمان خودم ديدم، جواني كه براي فرهنگ و هنر اين كشور تلاش ميكرد، بر اثر يك سانحه دچار برق گرفتگي شده و اينك در راهروي بيمارستان به دليل رسيدگي نكردن عدهاي از پزشكان به ظاهر متعهد! در حال جان دادن بود، اتفاقي كه اينبار هم به دليل سهلانگاري اداره برق براي اين جوان حادث شده بود. مسوولان محترم اداره برق با توجه به اطمينان خاطري كه به گروه فيلمسازي داده بودند كه محدوده تعيين شده هيچ گونه جريان برقي ندارد، گروه در آن مكان شروع به فعاليت كرد، اما به ناگاه هنگام پايين آوردن گروه از محدوده ترانس برق نصب شده، جريان برق فشار قوي دستها و پاهاي فيلمبردار جوان را به شدت سوزاند.
متأسفانه در عصر امروز مولفههاي انسانيت و توجه به بشر به كلي به ورطه فراموشي سپرده شده و تنها برگ برنده زمانه يا وصل شدن به رابطهاي قوي با جايي كه همه امكان وصل شدن به آن را ندارند و يا اين كه متوسل شدن به پولهاي كلان است؛ آمبولانسهاي خصوصي كه به قيمت جان آدمها حيات بشر را خريد و فروش ميكنند و اين گونه به حداقلها در مورد آدمهاي بيپناه اكتفا ميشود.
براستي جايگاه روابط به دور از غرض و انساني كه پيونده دهنده قلبها و استحكامبخش و مولد اتحاد ملي است كجاست؟
خدا كند برقي كه هميشه گروههاي كوچك، فيلمسازي، توليد، خدماتي و ... را ميگيرد، يك بار هم كه شده برخي مسوولان را تكان دهد.