چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸۷
شماره ۱۱۵۲
 
۵ الگوها و عبرت ها  
 
شماره قبل

نفحات رحماني

قسمت دهم :
"انسان"; خداگونهاى بى همتا
داوند سبحان به انسان مىفرمايد:
يَابْن َآدَمَ!
1. أَنَاغَنيٌّلاأَفْتَقِرُ;أَطِعْنيفيماأَمَرْتُكَ،أَجْعَلْكَغَنيّاًلاتَفْتَقِرُ.
2. ... أَنَاحَيٌّلاأَمُوتُ;أَطِعْنيفيماأَمَرْتُكَ،أجْعَلْكَحَيّاً لاتَمُوتُ.
3. أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ;أَطِعْنيفيما أَمَرْتُكَ، تَقُولُ لِلشَّىْءِ كُنْ فَيَكُونُ.
اىفرزندآدم!
1. من بى نيازى هستم كه هرگز فقير نمىشوم; مرا در آنچه به تو امر كردهام اطاعت كن،تا چنان بىنيازت كنم كه فقير نشوى.
2. ... من زندهاى هستم كه هرگز نمىميرم; مرا در آنچه به تو امر كردهام اطاعت كن، تا چنان زندهات بدارم كه هرگز نميرى.
3. من [هرگاه به پديد آمدن چيزى اراده كنم] به هر چه بگويم "ايجاد شو"، بىدرنگ ايجاد مىشود; مرا در آنچه به تو امر كردهام، اطاعت كن [تا نيرويى دهمت كه] به هرچه بگويى "ايجاد شو"، ايجاد گردد!
گوهر اصيل وجود آدمى، "خداوَش" است. روح او نفحهاى از نَفَحات الهى است. نيرويى از قدرت بىانتهاى خداوند در وجود وى به وديعت نهاده شده است. كرامت و منزلتى كه آفريدگار به اين آفريده برگزيده خويش عطا فرموده، به هيچ يك از آفريدگان ديگر نبخشيده است. آفاق وسيعى را كه براى تكامل و بالندگى، پيشِ روى آدميان گشوده، براى هيچ كدام از موجودات هستى نگسترده است. راههايى "از اوج آسمان" را كه به روى انسان باز كرده، حتى بر فرشتگان نيز نگشوده است; حتى بر ملائك مقرّب خويش، مانند جبرئيل امين! مگر نه آن است كه جبرئيل، در سفر معراج، نتوانست پيامبر اكرم(ص) را تا پايان سفر همراهى كند و دنباله سفر را پيامبر به تنهايى پيمود؟
"رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند"!
اما اين منزلت رفيع، به گزاف، به آدمى عطا نشده است، بلكه بهايى ارجمند مىطلبد. و آن بها، "عبوديّت" است; پرستشى ناب، حفظ پيوند با خداوند، سر به فرمان پروردگار بودن، حرمت حريم كبريايى خداوند را پاس داشتن... و آن گاه است كه "انسان"، مظهر شوكت "خداى سبحان" مىشود و نيرو و فيض خداوند، در وجود او تجلّى مىيابد و جلوهگاه اَسماى حُسناى الهى مىگردد و جوهره "عبوديّت" كه همانا "ربوبيّت" است، در وجود وى جلوهگر مىشود:
"اَلْعُبُوديَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبيَّةُ:
بندگى خداوند، گوهرى است كه مغز و باطنش، خداگونگى است."
گَر به "خود" آيى، به "خدايى" رسى!
يك لحظه كسى كه با تو دمساز آيد از كوى تو گر سوى بهشتش خوانند هرگز نرود، و گر رود باز آيد!
يا با تو دمى همدم و همراز آيد هرگز نرود، و گر رود باز آيد! هرگز نرود، و گر رود باز آيد!
اوصاف ستوده
داوند رحمان به مردمان مىفرمايد:
يَابْن َآدَمَ!
1. هَلْ أَدَّيتُمْ فَرائِضي كَما أَمَرْتُكُمْ؟
2. وَ هَلْ واسَيْتُمُ المَساكينَ بِأَموالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ؟
3. وَ هَلْ أَحْسَنْتُمْ إِلىمَنْ أَساءَ إِلَيْكُمْ؟
4. وَ هَلْ عَفَوتُمْ عَمَّنْ ظَلَمَكُمْ؟
5. وَ هَلْ وَصَلْتُمْ مَنْ قَطَعَكُمْ؟
6. وَ هَلْ أَنْصَفْتُمْ مَنْ خانَكُمْ؟
7. وَ هَلْ كَلَّمْتُمْ مَنْ هاجَرَكُمْ؟
8. وَ هَلْ أَدَّبَتُمْ أَوْلادَكُمْ؟
9. وَ هَلْ سَأَلْتُمُ الْعُلَماءَ مِنْ أَمرِ دينِكُمْ وَ دُنْياكُمْ؟
10. فَإِنّي لاأَنْظُرُ إِلى صُوَرِكُمْ وَلاإِلى مَحاسِنِكُمْ وَ لـكِنْ أَنْظُرُ إِلى قُلُوبِكُمْ وَ أَعْمالِكُمْ وَ أَرْضى مِنْكُمْ بِهذِهِ الْخِصالِ.
اىفرزندان آدم!
1. آيا واجبات مرا همان گونه كه فرمانتان دادم، انجام داديد؟
2. و آيا به وسيله مالها و جانهاتان با بينوايان به مساوات و برابرى رفتار كرديد؟
3. و آيا به كسى كه با شما بدرفتارى كرد، نيكى كرديد؟
4. و آيا كسى را كه[از سر نادانى] به شما جفا كرد، بخشيديد؟
5. و آيا با كسى كه[از سر غفلت و جهل] از شما پيوند بريد، پيوستيد؟
6. و آيا با كسى كه به شما خيانت كرد، به انصاف رفتار كرديد؟
7. و آيا با كسى كه به شما قهر ورزيد، سخن گفتيد[وبا او از در آشتى درآمديد]؟
8. و آيا فرزندانتان را [به نيكى] ادب كرديد؟
9. و آيا از عالمانِ [راستين] درباره مسائل دين و دنياتان پرسيديد؟
10. پس [آگاه باشيد كه] من به صورتها و خوبيهاى ظاهرىتان نمىنگرم; بلكه به دلها و كردارتان مىنگرم، و به اين اوصاف ستوده و رفتار پسنديده [كه بيان شد] از شما خشنود و راضى مىشوم. عقيده وايمان، بدون رفتار و كردار پسنديده و اوصاف ستوده، همانند "روح بىجسم" است; همچنان كه كردار و اوصاف نيكوى بدون عقيده و ايمان نيز، به سان "جسم بىروح" است.
در جاىْجاى قرآنكريم، واژگانِ "ايمان" و "عمل صالح"، توأمان آمدهاند; هرگاه سخن از ايمان و مؤمنان به ميان آمده است، عمل و صالحان نيكوكردار نيز در پى آن نمايانند.از آفتهايى كه همواره گريبانگير پيروان اديان الهى بوده و هست، "يكسونگرى" و "يكسو گرايى" است; گرفتن يك جانب و رهانيدن جانب ديگر، پذيرش يك بعد و طرد بعد ديگر...
اسلام و همه اديان الـهى ـكه تمامى اديان، همانا اسلامندـ آن گاه سعادتى فراگير را ثمر مىدهند كه همه قوانين و ابعاد و اجزايشان، بى تحريف و تخريب، مراعات گردند.دل از اغيار خالى كن چو قصد كوى ما دارىنظر بر غير مگشا چون هواى روى ما دارى ارجمندترين ثمره اين مراعات همه جانبه، "انسان كامل" است و والاترين هدف انسان كامل، جلب رضاى خداوند است و تقرّب به آن ذات اقدس ـجَلَّ وَ عَلاـ . .

 
بالای صفحه

الگوهاي قرآني

- قسمت سيزدهم و پاياني-
در تفسير فى ظلال القرآن نيز آمده است:
ابراهيم(ع) وطن و اهل و قوم خود را ترك گفت و خداى تعالى در عوض، سرزمين مباركى بهتر از وطنش نصيب او فرمود و به جاى خانواده اش خدا به او اسحاق را عطا كرد و از او يعقوب نصيب او گشت و در عوض ذريه، امت بى شمارى كه از قومش بسى نيكوتر بودند و از نسل او امامانى قرار داد كه هدايتگر بشر به امر خدا باشند.(98)
و) پيشتازى در نيكى ها
ابراهيم، ترسيم كننده شخصيتى پويا، فعال و شاداب و با نشاط در عرصه تبليغ و زندگى است. بى جهت نيست كه قرآن او را يك امت مى شمرد. در اثر اين پويايى و نشاط، او در همه فضايل ايمانى و كمالات عملى پيشتاز است؛ او نخستين مؤسس امت مسلمان و موحد است. از آن جا كه تا زمان وى امت اسلامى هرگز شكل نگرفته بود، او در صدد تشكيل آن بر آمد و از خداوند نيز يارى خواست؛
ربَّنا وَاجْعَلنا مُسْلِمَينِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُّسلِمةً لَكَ؛(99)
پروردگارا ما را تسليم فرمان خود قرار ده؛ و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود پديدآر.
از سوى ديگر، او به تعليم الهى پيشتاز اداى مناسك حج از طواف و اعتكاف و از قربانى و نماز گشت و اين سنت هاى نيكو را از خويش بر جاى نهاد. امام كاظم(ع) از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود:
أوّلُ مَن قاتل في سبيل الله ابراهيمُ الخليلُ(ع) حيث أسَرَتِ الرومُ لوطاً(ع) فنَفَر إبراهيمُ و استنقذَهُ من أيدِيهم؛(100)
نخستين جهادگر در راه خدا ابراهيم بود كه چون روميان لوط را به اسارت گرفتند ابراهيم حركت كرد و او را از دستشان نجات داد.
او همچنين مبتكر و پيشتاز اقسام برائت و اظهار بيزارى و انزجار از كفر و كافران است. نيز او نخستين كسى است كه با مناظره و احتجاج كوبنده و مستدل بينى كافران را در عرصه عقايد و افكار به خاك ساييد.
چند مورد از پيشتازى هاى ابراهيم از زبان عبدالله به عباس، چنين بيان شده است.
ابراهيم اولين كسى بود كه از ميهمان پذيرايى كرد. نخستين كسى بود كه با شمشير مبارزه كرد. نخستين فردى بود كه مناسك را به پا داشت. او نخستين كسى است كه در راه خدا قربانى كرد. اولين كسى است كه براى خدا مهاجرت كرد. او نخستين پيامبرى است كه خدا مردگان را برايش زنده كرد. اولين كسى است كه نعلين (كفش) به پا كرد و نخستين كسى بود كه غنيمت را تقسيم نمود.(101)
ادامه دارد...
پي نوشت :
98 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2388.
99 - بقره (2) آيه 128.
100 - سيد نعمت الله جزايرى، قصص الانبياء، ص 113
101 - ثعلبى، قصص الانبياء، ص 86 - 87.

بالای صفحه

انواع دسته بندي فرقه‌ها

فرقه‌هاي عرفاني: اين فرقه‌ها بيشتر بر جنبه‌هاي خاصي از درون انسان تأكيد دارند و آموزش‌هاي مسيحيت را احيا مي‌كنند {1}، در واقع، به خودشكوفايي و پرورش روان معتقدند. آنها از جهان دوري نمي‌كنند و استانداردهاي جامعه موجود را مي‌پذيرند. نمونه‌هاي اين فرقه‌ها در مسيحيت وجود دارند.
فارس: با گسترش ديدگاه‌ها مي‌توان دسته بندي‌هاي متنوعي را براي فرقه‌ها ذكر كرد؛ اين دسته‌بندي‌هاي مي‌توانند بر اساس نوع فعاليت، هدف فرقه و ...انجام گيرند. علاوه بر اين دسته‌بندي‌ها، دانشمندان ديگر دسته بندي‌هاي ديگري را هم در اين باره ذكر كرده‌اند كه در اين مطلب به بخش‌هايي از آنها اشاره شده است.
اميررضا الماسيان با نگارش مطلبي تحت عنوان "انواع دسته بندي فرقه‌ها در سايت "محاكمه " به تشريح برخي ديدگاه‌ها در اين باره پرداخته است.
برپايه اين گزارش در اين مطلب مي‌خوانيم:
فرقه‌ها رويكردهاي مختلفي را در رفتار با ساير اعضاء جامعه در پيش مي‌گيرند كه "يينگر" در تحقيق خود به سال 1957 سه نوع فرقه را معرفي مي‌كند:
الف) فرقه‌هاي پذيرشي كه اصول استقلالي فردي را دربر مي‌گيرند.
به اين شكل كه توان، امكانات و تسهيلات فرقه بر تربيت نفوس افراد بصورت مجزا و فرد فرد قرار مي‌گيرد و جهات اشتراكي آن‌ها در درون اجتماع هرگز لحاظ نمي‌شود؛ نمونه آن جريان "آكسفورد" است.
ب ) فرقه‌هاي تجاوزگر كه جامعه موجود را نمي‌پذيرند و عليه آن قيام مي‌كنند كه نمونه آن "آناباپتيست" است.
ج ) فرقه‌هاي كناره‌گير و طفره رفته كه با فلسفه بدبيني همراه بوده، بر زندگي جديدي تأكيد دارند.
اين افراد به معناي واقعي فرقه و جدا افتاده از اجتماع مي‌شوند و آسيب‌هاي فراواني بر آنها وارد مي‌شود؛ نمونه آن "گروه‌هاي مقدس" در ايالات متحده مي‌باشد.
"ويلسون" نيز انواع فرقه‌ها را به طور گسترده مطالعه كرده، و نتايج مطالعات خود را به صورت كتب و مقالاتي ارائه داده است.
وي ابتدا فرقه رابه چهار دسته و در نهايت، به هفت دسته تقسيم كرده كه دسته‌هاي چهارگانه آن عبارتند از:
الف) فرقه‌هاي تغييري و تبديلي: فعاليت‌هاي چنين فرقه‌اي بر تبليغ مسيحيت متمركز است و اعتقادات مبتني بر تغيير كتاب مقدس مي‌باشند و عضويت در آنها بر اساس تجربه گفتاري است و طرفداران آنها بر دوري از گناه و رسيدن به رستگاري تأكيد دارند.
نمونه‌هايي از اين گروه، فرقه‌هاي "رستگاري" و "پنتكستال‌ها" هستند.
ب) فرقه‌هاي انقلابي: توجه آنها بر وقايع حتمي و قريب الوقوع متمركز است، كتاب مقدس را از طريق تمثيل و حكايت تفسير مي‌كنند؛ اعضاي آنها بيشتر بر اساس حكمت و عقايد مشورت مي‌كنند، نه بر اساس تجارب گفتاري؛ ضمن اينكه نسبت به جامعه و نظم موجود آن نوعي عداوت و خصومت دارند.
از انواع اين فرقه‌ها، مي‌توان فرقه "يهودي بني اسرائيل" و "كريستادلفيان" را نام برد.
ج) فرقه‌هاي درونگرا يا پرهيزگار: پيروان آن توجهي به جهان ندارند، دست كشيدن از دنيا و بي‌علاقگي نسبت به تبليغ مسيحيت، از رفتارهاي اين فرقه‌هاست كه نمونه آن‌ها را مي‌توان در جامعه امانا و برخي از گروه‌هاي هاينس (پرهيزگار، لقب پاپ) يافت.
د) فرقه‌هاي عرفاني: اين فرقه‌ها بيشتر بر جنبه‌هاي خاصي از درون انسان تأكيد دارند و آموزش‌هاي مسيحيت را احيا مي‌كنند {1}، در واقع، به خودشكوفايي و پرورش روان معتقدند.
آنها از جهان دوري نمي‌كنند و استانداردهاي جامعه موجود را مي‌پذيرند. نمونه‌هاي اين فرقه‌ها در مسيحيت وجود دارند.
از ديگر فرقه‌هايي كه ويلسون معرفي مي‌كند فرقه دست كاري شده، فرقه مبتني بر معجزه (كساني كه معتقد به ارتباط با ارواح هستند)، فرقه اصلاح طلب (كوئيكر) و فرقه مدينه فاضله؟ مثل جامعه‌اند يا و برودهاف مي‌باشد.
با استفاده از اين رده بندي‌ها، ويلسون استدلال مي‌كند كه تنها انواع خاصي از فرقه‌ها تبديل به مذهب مي‌شوند. فرقه‌هاي انقلابي بر آموزش اصول پيش از عضويت تأكيد دارند.
فرقه‌هاي درونگرا يا پرهيزگار از تبليغات ديني به دورند و فرقه‌هاي عرفاني درخواست‌هاي فردگرايانه‌اي دارند كه به احتمال كم، كودكان نسل اول را جذب مي‌كنند.
سايت ديدبان فرقه دسته‌بندي ديگري را براي فرقه‌ها معرفي مي‌كند. اين دسته بندي مشتمل بر فرقه‌هاي مذهبي، اقتصادي، خودياري و مشاوره، سياسي است.
الف) مذهبي: فرقه‌هايي كه از يك سيستم اعتقادي به عنوان پايه و اساس خود استفاده مي‌كنند خيلي مرسوم هستند.
سيستم اعتقادي آنان مي‌تواند مسيحيت، هندو، اسلام يا هر يك از مذاهب جهان در شكل استاندارد آن باشد، يا آنها ممكن است حتي سيستم اعتقادي خود را هم خلق كرده باشند؛ آنچه آنها را يك فرقه مي‌كند اين حقيقت است كه آنها از تكنيك‌هاي كنترل ذهني استفاده مي‌كنند و نه چيزي كه به آن اعتقاد دارند.
ب) اقتصادي: فرقه‌هايي كه از درآمد اقتصادي به عنوان اساس خود استفاده مي‌كنند "فرقه‌هاي طمع" خوانده مي‌شوند، آنها به شما قول مي‌دهند كه اگر به آنها بپيونديد و از برنامه‌هاي مخصوص آنان جهت موفقيت پيروي كنيد بسيار ثروتمند خواهيد شد.
اغلب آنها رهبر خود را به عنوان يك نمونه معرفي مي‌كنند و توضيح مي‌دهند كه اگر آنچه او مي‌گويد را انجام دهيد شما نيز موفق خواهيد بود. فرقه‌هاي اقتصادي از كنترل ذهن استفاده مي‌كنند تا شما را مجبور به كار مجاني براي خود كنند و شما را وادار به پرداخت براي جريان نامحدودي از نوارها، ويدئوها، كتاب‌ها و سمينارهاي هيجان انگيز كه تمامي آنها ظاهراً براي كمك به موفقيت شما طراحي شده‌اند نمايند، ولي در حقيقت اين‌ها براي ارتقاي محيط كنترل ذهني فرقه طراحي شده‌اند و شما را در وضعي نگاه ميدارند كه به رؤياي تقريباً غير ممكن آنها براي موفقيت باور داشته باشيد.
ج ) خودياري و مشاوره: فرقه‌هايي كه از "خود ياري" يا مشاوره يا خود ارتقايي به عنوان اساس كارشان استفاده مي‌كنند اغلب تجار و شركت‌هاي تجاري را هدف قرار مي‌دهند. آنها با ارائه دوره‌ها يا سمينار هاي خود، ادعا مي‌كنند شما يا كاركنانتان به اين وسيله در كارتان موفق‌تر خواهيد بود.
افراد صاحب فعاليت‌هاي اقتصادي در اتاق‌هاي هتل‌ها محبوس مي‌شوند و سوژه افكار شبه مذهبي مي‌گردند، اين افراد در حاليكه روي آنان بازي عجيبي صورت مي‌گيرد، نهايتاً به فعاليت‌هاي گروه مي‌پيوندند، و خصوصي‌ترين افكار خود را با گروه در ميان مي‌گذارند.
زماني كه شما يك دوره را كامل مي‌كنيد به شما گفته مي‌شود كه لازم است دوره‌هاي پيشرفته‌تري را دنبال نمائيد، كه طبيعتاً هزينه بيشتري از دوره قبلي خواهد داشت...
د ) سياسي : فرقه‌هايي كه از ايده‌هاي سياسي به عنوان مبناي خود استفاده مي‌كنند در طول تاريخ بخوبي شناخته شده‌اند. آلمان نازي هيتلر و شوروي كمونيستي استالين نمونه‌هاي كلاسيك كنترل ذهن در ابعاد وسيع هستند. در ابعاد كوچكتر قدرت طلبان سفيد و سياه، تروريست‌ها، گروه‌هاي شورشي و سايرين بطور معمول از يك فرم كنترل ذهن براي جذب و تسلط بر اعضاي خود استفاده مي‌نمايند.
جمع بندي:
همانطور كه ديديم از ديدگاه‌هاي گوناگون ميتوان دسته‌بندي‌هاي متنوعي را براي فرقه‌ها ذكر كرد، اين دسته بندي‌هاي مي‌توانند بر اساس نوع فعاليت، هدف فرقه يا چگونگي شكل گيري (و...) فرقه‌ها انجام گيرند.
علاوه بر دسته‌بندي‌هاي ذكر شده، دانشمندان ديگر دسته‌بندي‌هاي ديگري هم ذكر كرده‌اند كه از جمله مي‌توان به دسته‌بندي 17 قسمتي "گوردون ملتون" يا دسته بندي پنج قسمتي "جرج كريسايدز" اشاره كرد{2}.
توضيح اينكه برخي از دسته‌بندي‌ها و انواع فرقه بر حسب اقتضاي جوامع و اختصاصي آن جامعه بوده و كمتر قابل تعميم است.
پي نوشت‌ها :
1. اين گفته به نقل از محقق مسيحي بوده و درباره جامعه غرب بيان شده است.
2. براي اطلاع از دسته بندي كريسايدز مي‌توانيد به قسمت مقالات برگزيده ، مقاله "جنبش نوين ديني چيست" مراجعه كنيد

بالای صفحه

خاطرات يک رزمنده در برش هايي از يک گفتگو

- قسمت هفتم -
آنجا يك سري خاك‌ريزهاي مقطع و منفصل از هم، متعلق به دشمن واقع شده بود كه پياده‌هاي خودي، پشت همان‌ها موضع گرفته بودند و از لحاظ روحيه و اشراف به دشمن، در وضعيت خيلي خوبي قرار داشتند. در طرف مقابل، لشكر 9 زرهي دشمن چون شب قبل بدجوري ضربه خورده بود، خيلي در آن دشت به عقب پرت شده بود، طوري كه اصلاً نمي‌توانست تانك‌هايش را در مقابل بچه‌ها آفتابي كند.
ديگر در همان خط مقابل تأسيسات پمپاژ آب ماندي يا اين‌كه روانه ساير محورهاي درگير هم شدي؟
تا حوالي ساعت 12 ظهر روز 23 تير همان‌جا بودم. رفتم از پشت آن خاك‌ريزهاي مقطع، رو به سمت غرب دوربين كشيدم و اوضاع و احوال منطقه حسابي دستم آمد. بعد حركت كردم؛ با اين نيت كه خودم را برسانم به زنجيره دژهاي مثلثي واقع در شمال غربي پاسگاه زيد، كه نسبت به محل استقرار من در كيلومتر سي رأس كانال پرورش ماهي، اين دژها در جنوب شرقي‌ام قرار داشتند.سوار بر موتور، تك و تنها داشتم وسط آن بيابان خدا، رو به جنوب مي‌آمدم كه ناگهان متوجه يك استيشن "تويوتا لندكروزر" شدم كه گرد و خاك‌كنان، به طرفم مي‌آمد.با مشاهده آنتن بي‌سيم نصب‌شده در پشت آن كه از سقف ماشين بالا زده بود، درجا فهميدم خودرو فرماندهي يكي از واحدهاي خودي است. راننده برايم دست تكان داد و به طرف ماشين رفت. با رسيدن به لندكروزر، ديدم نفرِ نشسته در كنار راننده، فرمانده لشكر نصر سپاه و جناح سپاهي قرارگاه "عملياتي نصر" شهيد عزيزمان "حسن باقري" است.
حسن آنجا چه كار مي‌كرد؟ مگر منطقه مسئوليت واگذارشده به قرارگاه تحت فرماندهي او شلمچه نبود؟
چرا. منتها چون ت‍َك‌ِ شب قبل قرارگاه نصر در شملچه جواب نداد، به حسن مأموريت دادند يك پله بكشد بالا و ضمن عبور از خط قرارگاه فتح، واحدهايش را در كتيبان وارد عمل كند. اين شد كه آمده بود نسبت به آنجا توجيه بشود. حسن از ماشين پياده شد. من هم موتور را گذاشتم روي جك و با هم روبوسي و چاق‌سلامتي كرديم. آمار همديگر را از حمله الي بيت‌المقدس كه تيپ ما زيرمجموعه واحدهاي تحت فرماندهي ايشان بود، داشتيم.اين شد كه هم من دلم براي ديدن حسن پرپر مي‌زد؛ هم او خداوكيلي با ما گرم گرفته بود. خلاصه از من پرسيد: "سعيد، اين‌طرف‌ها چه كار مي‌كني؟"
گفتم: "من الان بالا بودم و وضعيت شمال كانال پرورش ماهي از اين قرار است و ...، تمام اين مسير را هم گشته‌ام و هيچ اتفاق قابل ذكر و خاصي نيفتاده. از آنجا تا پشت دژ مرزي عراق، در شرق، ما هيچ معضلي نداريم. از كانال پرورش ماهي تا سر شمالي آن را هم با موتور رفته‌ام، مشكلي نداريم و بچه‌هاي كربلا و نجف و ارتش آنجا هستند و شكر خدا، وضعيت خوب است."
متوجه شدم حسن باقري همان‌طوري كه به حرف‌هايم گوش مي‌دهد، خيلي مضطرب است و نگران به نظر مي‌رسد. رفت از داخل ماشين نقشه‌اي بيرون كشيد، آن را روي كاپوت ماشين باز كرد و گفت:
"سعيد! تو كه توي منطقه هستي، به من بگو بدانم، آن قسمت بالا، يعني بالاتر از محل درگيري بچه‌ها دو تيپ كربلا و نجف، را تو چطور مي‌بيني؟ اصلاً از وضعيت آن بالا هم خبر داري؟"
كدام "بالا" منظور او بود؟
 منظور حسن، خاك‌ريزي بود كه از شمال بيابان كوشك و پشت دژهاي مثلثي، به صورت اريب، به سمت غرب امتداد داشت و وصل مي‌شد به سر كانال پرورش ماهي. البته در اصل، اين عارضه مصنوعي، "خاك‌ريز" نبود. يك جاده مرتفع تداركاتي ارتش عراق بود.
 برهان تو براي اين‌كه آن عارضه را يك جاده تداركاتي مي‌داني چيست؟
 چون اصولاً در آن دشتِ فاقد عارضه و پهناور، هرچه جاده كفي و هم‌سطح با زمين وجود داشته باشد، با يك بارندگي شديد فصلي يا پيشروي آب منطقه، كلاً زير آب مي‌روند. به همين خاطر مهندسي ارتش عراق جاده‌هاي تداركاتي واحدهاي خودش را در اين منطقه خيلي مرتفع نسبت به سطح زمين احداث مي‌كرد.حالا چون رده‌هاي ارشد، در جريان دورخيز براي شروع حمله، نسبت به اين جاده خاك‌ريزمانند شناسايي دقيقي نداشتند، نمي‌دانستند كه اصلاً اين عارضه مهم، چقدر از سطح زمين ارتفاع دارد و وضعيت آن چه جوري است. ايده حسن باقري اين بود كه چون از ناحيه شمال، يعني سمت راست منطقه عملياتي، به دليل باز بودن و فقدان عارضه زمين، به واسطه احتمال خطر سرازير شدن دشمن از آنجا به عقبه نيروهاي تك‌ور ما احساس نگراني مي‌كرد، يا بايستي مي‌رفتيم و در آن جناح راست منطقه خاك‌ريز مي‌زديم، يا اين‌كه بايد برويم و پهلوي خودمان را بدهيم به يك خاك‌ريز طبيعي كه در آن سمت وجود دارد.حالا اين علامت، جاده خاك‌ريزمانند، روي نقشه حسن باقري وجود داشت.
چه اين‌كه روي عكس هوايي تهيه‌شده از منطقه هم ديده مي‌شد؛ اما اين‌كه اين عارضه چقدر ارتفاع دارد، بلندي آن از سطح زمين آيا سي سانت است؟ يك متر است؟ چقدر است؟ آيا مي‌شود پشت آن مستقر شد و رو به سمت شمال پدافند كرد؟ در اين مورد ابهام وجود داشت.پس سرمنشأ نگراني‌اي كه حسن را واداشت به آنجا بيايد، همين مسئله بود.بله؛ وسط آن جنگ مغلوبه‌اي كه حواس همه رده‌هاي عملياتي متوجه غرب منطقه نبرد بود، اين حسن بود كه با آن بصيرت و دورانديشي عجيبي كه خداوند به او تفض‍ّل كرده بود، دغدغه‌ خطر رخنه دشمن از ناحيه شمال را داشت.
اين شد كه نقشه را از روي كاپوت ماشين جمع كرد و برگشت به من گفت: "سعيد! تو با موتور برو آن‌طرف، همه‌جا را خوب بچرخ، ببين آن پهلو چه وضعي دارد؟ يعني همين‌جوري ول و باز مانده؟ صدام اگر مغز حمار هم خورده باشد باز محال است آنجا را به امان خدا ول كند."
تازه آنجا بود كه دوزاري‌ام جا افتاد كه اين استرس و نگراني عجيب حسن به چه خاطر است. با خودم گفتم: اي دل غافل! من با موتور رفتم تا سر كانال پرورش ماهي؛ از آنجا تا دژهاي زنجيره‌اي مثلثي، مسافتي در حدود ده يازده كيلومتر خالي خالي است و رها شده. چرا ما تدبيري براي پوشش دادن اين جناح‌ بازمان در نظر نگرفتيم؟! حسن درِ ماشين را باز كرد، نقشه را گذاشت روي داشبورد و گفت:
"جَلد باشد سعيد؛ سريع خودت را برسان آن بالا، سر و گوشي آب بده، ببين اوضاع از چه قرار است."گفتم: "همين الساعه مي‌روم آنجا." حسن سوار شد، راننده استارت زد و حسن را برد براي بازديد وضعيت كانال پرورش ماهي. ماشين حسن با گراي 270 درجه به سمت غرب رفت و از من دور شد.بلافاصله قطب‌نما را درآوردم، نقشه‌اي را كه همراه داشتم باز كردم. از پيش توجيه بودم كه در اين دشت فاقد عارضه، براي حركت به سمت شمال، بايد با گراي صفردرجه حركت كنم. هندل زدم و سوار بر موتور، سريع و با گراي صفر درجه، رفتم به سمت شمال.
*ساعت چند بود كه شما از هم جدا شديد؟
** حوالي13. حين حركت، هرچند لحظه يك ‌بار، قطب‌نما را باز مي‌كردم تا جهت عمومي را درست طي كنم و بر اساس محور صفر درجه بروم بالا. از شدت گرما، زبانم چسبيده بود به سقف دهانم. نه قمقمه‌ آبي به همراه داشتم، نه يك قوطي كمپوت و آبميوه. زير آن آفتاب داغ ظهر تموز، يك‌تنه سوار بر موتور، توي آن دشت بي‌سر و ته، داشتم گاز مي‌دادم و جلو مي‌آمدم. خودم بودم و خودم، وسط آن دشت.حدود هشت يا ده كيلومتر كه از محل افتراق با حسن روبه شمال رفتم، دفعتاً با ديدن گرد و خاك انبوهي كه از رو‌به‌روي من به هوا بلند شده بود، سرعت موتور را كم كردم.
* گردباد ديده بودي؟
** گردباد؟ گردباد كجا بود عزيز من! خوب كه چشم تيز كردم. ديدم گلّه‌گلّه تانك است كه با آرايش دشتبان دارند به سمت جنوب مي‌آيند. همان‌طور كه توي بحر سياحتشان رفته بودم، به دلم بد نياوردم.چرا؟خب، از آنجا كه در جريان فتح خرمشهر بروبچه‌هاي اصفهاني تيپ 8 نجف اشرف و تيپ 14 امام حسين(ع) كلي از تانك‌هاي عراقي را در داخل شهر غنيمت گرفته بودند، احساس اوليه‌ام اين بود كه لابد اين‌ها تانك‌هاي خودي هستند و دارند براي تقويت نيروهايمان كه از شرق به غرب جلو كشيده‌اند و با دشمن درگيرند، از شمال به سمت جنوب مي‌آيند كه بعد بپيچند به سمت غرب و بروند به كمك بروبچه‌‌هاي خط مقدم. اين شد كه كمي جلوتر رفتم.منتها اين بار كمي شك كردم.بر چه مبنايي شك كردي؟روي اين حساب كه در حركتشان آرايش خيلي منظم و كلاسيك گرفته بودند. به خودم گفتم: آخر بچه‌هاي زرهي ما كه اهل حركت دشتبان، آن هم با يك چنين آرايش كلاسيكي نيستند. آن‌ها معمولاً به صورت ستوني حركت مي‌كنند.
يك دستگاه تانك جلودار مي‌شود و به راه مي‌افتد، مابقي تانك‌ها، پشت سرش حركت مي‌كنند. اين‌ها ولي، با آرايش كامل دشتبان و آن پرچم‌هايي كه روي آنتن تانك‌ها زده بودند، مشكوك به نظر مي‌رسيدند.اين شد كه دفعتاً ترمز گرفتم و به سمتشان دوربين كشيدم. ديدم پرچم‌هاي روي تانك‌ها، از دم عراقي است! پشت سر اين تانك‌ها هم گروه زيادي از نفرات پياده، مسلسل به دست و منظم، در حال بدو رو، دارند حركت مي‌كنند و به جلو مي‌آيند. با توقف من، يك‌باره اين تانك‌ها هم متوقف شدند.
عجيب بود كه از طرف آن‌ها هيچ واكنش خصمانه‌اي مشاهده نمي‌شد. حتي از طرف پياده‌هايشان هم يك گلوله به من شليك نشد. حدس مي‌زدم قصد دارند با اين عدم واكنش، من را خام كنند كه سادگي كنم و به جلو بروم تا مرا اسير بگيرند. اين ماجرا سابقه قبلي داشت.كجا؟در مرحله سوم حمله فتح ‌مبين، احمد متوسليان كه بچه‌هاي اطلاعاتي‌اش توي چند محور پراكنده شده بودند، براي كسب اطلاع از وضعيت مواضع لشكر 10 زرهي سپاه 4 صدام در جَبَلِ تينه، ناچار شد فرمانده گردان ابوذر خودش، يعني برادرمان "سيد مصيب ميرسجادي" را با موتور بفرستد براي شناسايي.
آن بنده خدا هم رفت سروقت تانك‌ها. عراقي‌ها اول واكنش نشان ندادند و او خيال كرد خدمه تانك‌ها در رفته‌اند و اين تانك‌ها را به امان خدا در آنجا رها كرده‌اند. وقتي حسابي با موتور به آن‌ها نزديك شد، يك‌باره تيربارهاي اين تانك‌ها روي سر ميرسجادي آتش متقاطع باز كردند. زمين خورد و آمدند او را اسير گرفتند. حالا اينجا هم اين بي‌پدرها چنين خوابي براي من ديده بودند. اين‌كه به طرفم اجراي آتش نمي‌كردند، ناشي از اين توه‍ّم بود كه گمان نمي‌كردند آن‌ها را شناسايي كرده باشم.آنجا لابد كُپ كردي، بله؟!اگر كُپ كرده بودم كه ديگر مجالي براي واكنش مناسب پيدا نمي‌كردم؛ چرا خب، وضعيتم اشكي بود حسين جان. توي آن حال و هوا، خودم فكر مي‌كردم من از اين مهلكه ديگر جان سالم به در نمي‌برم؛ وسط اين دشت بي‌سر و ته، منم و همين موتور، آن‌طرف دويست و خورده‌اي دستگاه تانك است، به علاوه صدها نفر سرباز مسلح، حالا اين‌ها حتي اگر به صورت ضربدري هم به سمت من شليك كنند، راه فرارم بسته مي‌شود و الفاتحه!دست آخر، زير لب بسم‌الله گفتم. دوربين را از بند آن، حمايل شانه‌ام كردم، گاز موتور را گرفتم و درجا 180 درجه سر و ته كردم!
هنوز در حال سر و ته كردن موتور بودم كه عراقي‌ها فهميدند چه قصدي دارم؛ همين‌طور با كاليبر تانك و گلوله‌هاي ضدتانك و ضدنفر "بي.ام.پي" و تير مستقيم تانك و رگبار كلاش و تيربار، به طرفم آتش باز كردند.
تمام قوتم را گذاشتم توي دست راستم، موتور را تا جايي كه گاز مي‌خورد، گاز دادم. آن‌ها همه دور و برم را داشتند مي‌كوبيدند؛ جلوي موتور را مي‌زدند، عقب موتور را مي‌زدند، تير بودكه از بغل گوش و زير دست من رد مي‌شد. مدام توي دلم مي‌گفتم الان مرا مي‌زنند، يك دقيقه ديگر مي‌زنند.حالا براي اين‌كه الكي هم شده دلم را خوش كنم، شروع كردم با موتور، زيگزاگي حركت كردن يا به قول خودمان چهارنعل تاختن به روش چپ اندر قيچي.در صورتي كه چنين مانوري بي‌فايده بود؛ چون وقتي آن‌ها داشتند توي آن دشت به صورت متمركز به طرف يك نقطه شليك مي‌كردند، چه من زيگزاگ مي‌رفتم، چه مستقيم، فرقي نداشت. منتها ما توي آن حول و ولا، دلمان را خوش كرده بوديم كه حالا داريم مثلاً تاكتيكي به خرج مي‌دهيم [مي‌خندد] ...
از اين ويراژها مي‌داديم!پس در آن لحظات، اين حجم زرهي دشمن مثل يك ساطور داشت عمود بر خط دفاعي نيروهاي "قرارگاه عملياتي فتح"؛ كه آرايش آن‌ها از شرق به غرب بود، فرود مي‌آمد. معلوم شد دل‌نگراني "حسن باقري" كاملاً موجه بود. چه مي‌گويي؟تعبير جالبي را به كار بردي؛ بله، خلاصه پ‍ُرگاز به سمت جنوب در حركت بودم و در همان وضعيت، دلم مثل سير و سركه مي‌جوشيد؛ چون مي‌دانستم با پايين آمدن اين ساطور زرهي، چه اتفاق شومي در حال رخ دادن است. يعني عنقريب است كه اين مجموعه زرهي گردن‌كلفت دشمن مي‌آيد و پشت بچه‌هاي ما را كه سَرِ كانال‌ پرورش ماهي رو به سمت غرب آرايش گرفته‌اند و دارند تأسيسات پمپاژ آب كتيبان را مي‌كوبند، مي‌بندد.
حالا دل‌شوره من بيشتر از اين بابت بود كه توي اين شلوغي و وانفسا اگر حسن باقري را پيدا نكنم، چه مقام مسئولي را بايد گير بياورم تا به او بگويم آقا! بچه‌ها را از آنجا بكشيد عقب. اين نيروهايي كه آسوده‌خاطر از بابت پشت سرشان دارند رو به سمت غرب مي‌جنگند، عنقريب است كه عقبه‌شان قيچي بشود.
رسيديم به جايي كه حسن باقري را ملاقات كرده بودم، مدتي دنبال او بيابان را سر و ته كردم ولي فايده نداشت. وقتي ديدم نمي‌توانم حسن را پيدا كنم، آمدم پشت خاك‌ريز دژ مرزي عراق.چرا آنجا رفتي؟آخر، واحدهاي خودي، امكانات لجستيك، تعاون و پست‌هاي امداد بهداري رزمي‌شان را يك پله جلوتر كشانده و پشت همين دژ مرزي عراق مستقر كرده بودند. يكي دو كيلومتر كه پشت دژ، در امتداد آن رو به پايين حركت كردم، متوجه يك نفربر "ام ـ 113" مركز پيام شدم كه آنتن‌هاي بلند "آر.سي ـ 292" آن مشخص مي‌كرد بايد مال فرماندهي يكي از تيپ‌هاي ما باشد.
سريع رفتم جلو، موتور را زدم روي جك و رفتم توي نفربر. ديدم برادر "مرتضي قرباني"؛ فرمانده تيپ 25 كربلا، مشغول مكالمه بي‌سيم با شهيد رداني‌پور؛ فرمانده قرارگاه عملياتي فتح است. حالا در حاشيه اين نكته را گفته باشم كه من برادر قرباني را مي‌شناختم، ولي ايشان مرا نمي‌شناخت. وقتي مكالمه‌اش تمام شد، سربسته به او گفتم يك مورد فوق‌العاده حساسي پيش‌ آمده، منتها لازم است به طور خصوصي آن را به او بگويم. با هم از نفربر خارج شديم.
خودم را معرفي كردم و گفتم: مسئول واحد اطلاعات تيپ 27 هستم. من را حسن باقري به آن سمت بالا فرستاده و الان دارم از مقابل يك چنان تشكيلات زرهي گردن‌كلفتي مي‌آيم. اين هم خلاصه آخرين مشاهدات عيني من است:واكنش آقاي قرباني به صحبت‌هايت چه بود؟ايشان بلافاصله رفت و از داخل "ام ـ 113"، كالك را آورد، آن را باز كرد و با همان لهجه نمكين اصفهاني‌اش به من گفت: "كو دادا، آنجايي كه مي‌گويي اين تانك‌ها دارند مي‌آيند، كدام طرفي است؟"
موقعيت پيشروي تانك‌هاي عراقي از شمال به جنوب را روي كالك به او نشان دادم. برگشت گفت: "تو داري اشتباه مي‌كني؛ داري جهت را اشتباه مي‌گويي."حالا فكر مي‌كنم تلقي آقاي قرباني از صحبت من اين بود كه من در تشخيص شمال از غرب دچار اشتباه شده‌ام و تانك‌هايي كه ديده‌ام، لابد دارند از سمت غرب به شرق جلو مي‌آيند. اين بود كه مي‌گفت: "تو داري جهت را اشتباه مي‌گويي، الان هم كه بچه‌هاي ما دارند مي‌جنگند، عراقي‌ها از رو‌به‌روي آن‌ها، از مقابل نهر كتيبان دارند به ما فشار مي‌آورند."
من در جواب گفتم: "برادر جان! من اين‌قدر گيج نيستم كه فرق جهت شمال به سمت جنوب را، با جهت غرب به سمت شرق نفهمم. من يك نفر اطلاعات عملياتي هستم؛ مي‌فهمم دارم چه مي‌گويم. قرباني باز گفت: "دادا، اشتباه مي‌كني؛ چه جوري اين تانك‌ها دارند از بالا به سمت پايين مي‌آيند؟!"
الغرض، ايشان كماكان حرف خودش را مي‌زد، من هم داشتم حرص و جوش مي‌خوردم به يك طريقي به او حالي كنم كه آقاجان! من كه براي تو خالي نمي‌بندم. خلاصه، وسط قيل و قال ما دو نفر بود كه ... چشم شما روز بد نبيند!واحدهاي مجهز به تانك "تي72" تيپ مستقل 10 زرهي، به همراه تيپ 6 زرهي و تيپ 8 مكانيزه از لشكر 3 زرهي ارتش عراق، به تعبير شهيد صياد شيرازي در كتاب "ناگفته‌هاي جنگ"؛ با استفاده از شيوه دفاع متحرك در آن ظهر داغ روز 23 تير از شمال به جنوب سرازير شدند و زدند به عقبه نيروهاي ما.دقيقاً! يك‌دفعه از پشت بلندگوي بي‌سيم نفربر فرماندهي، صداي جيليز ويليز بچه‌هاي تيپ 25 كربلا، از پشت نهر كتيبان درآمد. چپ و راست تماس مي‌گرفتند و برآشفته و با داد و فرياد مي‌گفتند: "آقا! دارند از پشت سر، ما را با تير مستقيم مي‌زنند. اين خرچنگ‌ها كي هستند؟ نكند ما را با عراقي‌ها اشتباه گرفته‌اند؟!"حالا نگو؛ آن طفلكي‌ها چون خيالشان از پشت سرشان راحت بود و اصلاً از سمت شمال هم خبري نداشتند، خيال مي‌كردند اين يگان زرهي‌اي كه از پشت دارد آن‌ها را مي‌كوبد، احتمالاً واحد خودي است كه آن‌ها را با دشمن عوضي گرفته. رفتم داخل نفربر، به قرباني گفتم: "حاج مرتضي؛ آقا جان! اين‌ها راست مي‌گويند، بعثي‌ها دارند از پشت آن‌ها را قيچي مي‌زنند، يك فكري بكن."براي تبيين و توصيف ماهيت دشوار فرماندهي در جنگ، معمولاً از اصطلاح "بار سنگين مسئوليت" استفاده مي‌كنند. براي آدم‌هايي كه چنان لحظاتي را تجربه نكرده‌ باشند، اين اصطلاح نمي‌تواند حق مطلب را ادا كند. اما من در آن لحظات تلخ، مصداق دقيق اين اصطلاح را در چهره و حركت و سكنات برادر قرباني مشاهده كردم. البته ديگر از دست او براي آن بچه‌ها كاري برنمي‌آمد. طي 22 ماهي كه از جنگ مي‌گذشت، اولين باري بود كه در عمليات‌هايمان يك چنان حجمي از نيروها را يكجا، دشمن از ما اسير گرفت.
حدس مي‌زنم حدود پانصد نفر، عمدتاً بچه‌هاي زخمي و جامانده، را آنجا اسير گرفتند و غروب همان روز، بعثي‌ها برخلاف تمام كنوانسيون‌هاي بين‌المللي و حتي موازين انساني، اين بچه‌ها را به دستور "ماهر عبدالرشيد تكريتي" در كنار نهر كتيبان تيرباران كردند.
آن روزها ماهر عبدالرشيد با درجه سرهنگي، فرماندهي لشكر 5 مكانيزه ارتش بعث عراق را به عهده داشت، اما در صحنه عمليات رمضان خيلي مبسوط‌اليد بود و با اين سفاكي‌هايي كه از خودش نشان داد، در پايان اين عمليات از دست صدام درجه سرلشكري گرفت و فرماندهي سپاه هفتم ارتش بعث را هم به او محول كردند.
*از ماجراي قتل ‌عام اسيران توسط "ماهر عبدالرشيد" چطور مطلع شديد؟
** در جريان مرحله دوم عمليات رمضان، چند افسر جزء و درجه‌دار شيعه عراقي كه داوطلبانه به ما تسليم شده بودند، اين قضيه را برملا كردند.حالا در ماجراي آن عقب‌نشيني تعجيلي از كنار نهر كتيبان، چه كساني موفق شدند به عقب برگردند؛ بچه‌هايي كه سَرِ نهر كتيبان بودند، خودشان را انداختند توي "كانال پروش ماهي."
*چرا؟
** آخر بعثي‌ها در غرب كانال به آن صورت نيرويي نچيده بودند تا از غرب به سمت شرق اين كانال پدافند كنند. بر اثر ت‍َك‌ِ شب گذشته بچه‌ها، آرايش واحدهاي دشمن در غرب كانال به هم ريخته بود و آنجا نيرويي نداشتند. در نتيجه تنها راه عقب آمدن، اين بود كه بيندازند توي كانال و رو به جنوب، پايين بيايند.
حتي يادم هست "مرتضي قرباني"، پاي بي‌سيم مركز پيام، به نيروهايي كه آن جلو داشت مي‌گفت: "دادا؛ همه بچه‌ها را سوار جيپ‌ها و خودروها كنيد. برويد در پناه ديواره كانال، رو به جنوب حركت كنيد."بچه‌ها براي عقب‌نشيني از سَرِ كتيبان، حتي به صورت گروهي سوار تانك‌هاي خودي مي‌شدند. همين‌جوري. في‌المثل روي يك دستگاه تانكي كه داشت عقب مي‌آمد. شايد حدود چهل پنجاه نيرو خودشان را مهار كرده بودند. بعد هركدام از اين تانك‌هاي ما را كه تانك‌هاي مدرن "تي72" عراقي‌ها با شليك مستقيم مي‌زدند، كل نفرات روي تانك هم، يكجا شهيد مي‌شدند. خلاصه آنجا يك چنين اتفاقاتي رخ داد و بعثي‌ها با يك اعتماد به نفس عجيبي، اين‌طور بچه‌ها را قتل ‌عام كردند. اولين بار بود كه بعد از تجربه شكست عمليات كلاسيك نصر در ديماه سال 59، يك چنين اتفاقي براي بچه‌هاي ما در عرصه يك نبرد گسترده با بعثي‌ها رخ مي‌داد.
*واقعاً اين به قول تو "اعتماد به نفس عجيب" دشمن در مقابله با ما، آن هم بعد از تجربه خفت‌بار خرد شدن ماشين جنگي صدام در ماجراي فتح خرمشهر در چه مسائلي ريشه داشت؟ يعني في‌الواقع الان اين سؤال در ذهن من وجود دارد؛ صدام و ژنرال‌هايش چطور ظرف پنجاه شبانه‌روز بعد از تجربه سوم خرداد 61 در بعدازظهر روز 23 تير همان سال، اين‌طور مسلط و با تدبير، ما را غافلگير مي‌كنند؟ آيا صرفِ اين‌كه بگوييم دشمن آمد و با شگرد دفاع متحرك توسط يك يگان زرهي به استعداد لشكري مجهز به تي ـ 72، جناح راست ما را قيچي زد. يا اين‌كه عراقي‌ها از مزيت روحي جنگيدن در خاك خودشان بهره مي‌بردند و همين قضيه به آن‌ها روحيه مي‌داد، مي‌تواند توجيهي باشد براي معماي چگونگي دست يافتن دشمن به چنان اعتماد به نفس عجيبي؟
** اين واقعاً نكته‌اي است كه جاي بحث دارد.منظور شما را گرفتم عزيز من. يك سري بحث‌هاي تاكتيكي اينجا مطرح مي‌شود؛ مباحثي از اين قبيل: آيا زميني كه براي عرصه عمليات از بيابان كوشك تا شلمچه عراق انتخاب شد، تنها گزينه موجود براي وارد شدن به خاك دشمن متجاوز بود يا نه؟، اين گزينه چه مزيتي نسبت به ساير مناطق مرزي ما با عراق داشت؟ آيا پيدا كردن راه‌كار ديگري كه بشود به جاي ت‍َك‌ِ جبهه‌اي، در آنجا از شيوه‌هاي تك‌ احاطه‌اي و دَوَراني استفاده كرد، امكان‌پذير بود يا خير؟ و ... قس عليهذا.
حالا در اين مجال فعلي، بنده نمي‌خواهم وارد اين مسائل ريز كه در جاي خودش بسيار هم مهم است بشوم.منتها، يك سري بحث‌هاي كلان در دفاع مقدس، خصوصاً در وراي حوادث روزمره نبردهايي مثل همين عمليات رمضان، داريم كه به دليل ماهيتشان سربسته مانده‌اند. وقتي آدمي در حد معلومات جنابعالي به ماجراي عصر 23 تير 61 كه مي‌رسد دچار ابهام مي‌شود، ببينيد بچه‌دانشجوهاي نسل جديد ما در سال 81 چه حال و روزي دارند!
*قبل از شروع اين جلسه، قرار گذاشتيم صحبت‌هايمان توي بيراهه شعارسرايي نيفتد، يادت كه هست؟
**توجيهم حسين ‌جان. من خيلي آسان‌ اگر بخواهم به سوال قبلي تو جواب بدهم، بايد بگويم اين جنگ، مثل يك "پازل" مي‌مانَد؛ قطعات معدودي از تصوير كلي حقايق و وقايع آن در دست ماست. مابقي و شايد بخش عمده‌اي از اين قطعات، دست آن بيست و چند كشوري است كه چرخ‌دنده‌هاي ماشين جنگي جهنمي صدام را روغن‌كاري مي‌كردند.
حالا دوباره همين ماجراي عمليات رمضان، من دو سه قطعه روشده از آن حجم انبوه قطعات مفقود پازل جنگ را، كه بعد از ماجراي اشغال كويت و از ح‍َي‍ِّزِ انتفاع ساقط شدن صدام براي حاميان جهاني‌اش به دست ما رسيده، اينجا براي شما كنار هم مي‌چينم.كدام قطعات؟
قطعه اول: كتابي است به اسم خانه عنكبوت، نوشته يك محقق آمريكايي به نام "آلن فريدمن"، با موضوع نقش حكومت آمريكا و متحدان اروپايي آن در آفرينش غول فرانكشتايني به اسم صدام در دهه 1980. اين كتاب را خانم "مهوش غلامي" در سال 1373 ترجمه كرد و شكر خدا از زمان ناياب شدن چاپ اول آن در همان سال، ديگر تجديد چاپش نكردند!
قطعه دوم: كتابي است به اسم كسوف آخرين روزهاي CIA، نوشته يك پژوهشگر آمريكايي ديگر به نام "مارك پري"، حاوي مدارك دخالت مستقيم آمريكا به نفع صدام در جنگ او با ايران. مترجم اين كتاب، آقاي "غلام‌حسين صالح‌يار" است. از اين كتاب هم دو چاپ، در سال‌هاي 73 و 76، آن هم در تيراژ دو هزار نسخه منتشر كردند و تا به امروز تجديد چاپ نشده.
قطعه سوم: كتابي است به اسم ويراني دروازه شرقي، حاوي بخش‌هايي از خاطرات سرلشكر عراقي "وفيق السامرايي" كه انگليسي‌ها بعد از پناه دادن به او در سال 1995 و از فيلتر گذراندن اين خاطرات، اجازه انتشار به آن دادند. اين كتاب را آقاي "عدنان قاروني" ترجمه كرد و مركز فرهنگي سپاه آن را در سال 76 منتشر نمود.
حالا من قصد دارم چكيده‌ داده‌هايي را كه بعد از بارها مطالعه تطبيقي اين سه كتاب از وقايع پشت پرده عمليات رمضان استخراج كرده‌ام و دقيقاً جواب‌گوي سؤال تو هم هست، برايت مطرح كنم.ده دقيقه OFF لازم داريم؛ يك كُپ چاي مي‌خوريم، بعد اين بحث را ادامه مي‌دهيم، قبول؟![قاه‌قاه مي‌خندد]...
* خب آقا سعيد؛ داشتي از داده‌هاي استخراج‌شده از آن سه قطعه پازل مي‌گفتي، بسم‌الله!
** ماجرا، يك پس‌زمينه‌اي دارد از اين قرار؛ در فوريه 1982...يعني همين بهمن سال 1360؟بله. "ويليام كيسي" رئيس CIA در يك مأموريت اضطراري، مخفيانه به اردن مي‌رود. حالا اين را هم لابد مي‌داني كه در عوالم فرماليته ديپلماسي، در آن مقطع زماني اسم دولت عراق در صدر ليست كشورهاي حامي تروريسم وزارت خارجه آمريكا قرار دارد و رابطه رسمي ديپلماتيك بين آمريكا و عراق هم قطع شده است؛ تا يك سال بعد، يعني تا پاييز 1983.در كاخ سلطنتي "حسين‌بن طلال"؛ شاه اردن، كيسي با "برزان ابراهيم تكريتي" برادر ناتني صدام و رئيس سرويس‌هاي اطلاعاتي امنيتي رژيم بعث ملاقات مي‌كند.
رييس CIA در اين ملاقات، مجموعه‌اي از تصاوير ماهواره‌هاي جاسوسي آمريكا، از خطوط جبهه‌ جنوبي عراق با ايران در شمال غرب خوزستان را به برزان نشان مي‌دهد و مي‌گويد: كارشناسان نخبه ما اين تصاوير را آناليز كرده‌اند و به اين نتيجه رسيده‌اند كه ايران در محور شوش دزفول، نيروهاي خودش را مثل فنر جمع كرده. آرايش نامتوازن سپاه 4 شما، خطوط دفاعي‌تان را به يك آبكش تبديل كرده! ايراني‌ها به‌راحتي قادرند در خطوطتان رخنه كنند و نسخه هر دو لشكر سپاه چهارمتان را در اين منطقه بپيچند. ما نسبت به اين موضوع به‌شدت نگران هستيم. مراتب نگراني ما را به اطلاع صدام برسانيد و بگوييد دولت پرزيدنت ريگان، براي پيشگيري از برهم خوردن موازنه جنگ به سود نيروهاي خميني، حاضر است همه رقم به شما سرويس بدهد.آن‌طوري كه منابع معتبر غربي مدعي شده‌اند، همين ملاقات در حكم سرفصل همكاري تنگاتنگ اطلاعاتي آمريكايي‌ها با صدام در جنگ عليه ايران بود.
*يعني پيش از شروع حمله فتح مبين؟
** بله.
* پس چرا نتيجه آن عمليات به سود ما رقم خورد؟
** علت دارد حسين جان؛ تا بوروكراسي عليل نظامي اطلاعاتي رژيم مستبد صدام بخواهد به خودش تكاني بدهد و واقعيت‌ داده‌هاي اطلاعاتي ارزشمند آمريكايي‌ها را هضم كند، بچه‌هاي ما زدند به آرايش بدريخت سپاه 4 عراق و ظرف يك هفته، طي چهار مرحله عمليات، نسخه اين سپاه رزمي دشمن را پيچيدند: 12 هزار كشته، 15 هزار اسير و انهدام 350 دستگاه تانك و آزادي مناطق اشغالي شمال خوزستان هم شد حاصل آن.
در حمله بيت‌المقدس هم بعثي‌ها بر اثر صدمه روحي مهلكي كه در فتح المُبين متحمل شده بودند، با وجود تمام تقلاهايشان، از ما يك پا عقب افتادند و مطلب ختم شد به فتح خرمشهر. تا به اينجا، ما نگاهي داشتيم به پس‌زمينه قضايا.حالا از اينجاست كه قطعات آن پازل، بايد كنار هم چيده شوند.
مطلب از اين قرار است: اواخر خرداد سال 61، CIA رسماً به سود صدام وارد عمل مي‌شود و يك ايستگاه سري فوق مدرن CIA در ساختماني متعلق به سازمان امنيت عراق، نزديك كاخ رياست‌جمهوري صدام در محله المنصور بغداد تشكيل مي‌شود. رهبري فعاليت‌هاي اين ايستگاه سري به عهده "رابرت گيتس"؛ معاون امور اطلاعاتي CIA و رييس بعدي اين سازمان است، به علاوه دو دستيار ارشد گيتس، يعني "ريچارد كِر" "توماس توتن" اداره امور اجرايي و اداري آن هم به افسر ارشد CIA در امور خاورميانه؛ "برت دان" واگذار شد.
تمام اطلاعات جاسوسي، مشتمل بر تصاوير ماهواره‌اي و داده‌هاي داغ و به روز درباره آرايش نظامي نيروهاي ايران، خطوط مواصلاتي، عقبه‌ها و مواضع ما در امتداد نوار مرزي شرق بصره؛ از صحراي كوشك تا دشت شلمچه كه از طريق هواپيماهاي جاسوسي فوق مدرن "آواكس" مستقر در عربستان، ماهواره‌هاي جاسوسي نظامي آمريكايي به‌دست مي‌آمد، يكجا فرستاده مي‌شد به اين ستاد اطلاعات نظامي CIA در المنصور بغداد، كه آمريكايي‌ها اسم آن را گذاشته بودند "ايستگاه بغداد".
عمق و عقبه استراتژيك اين فعاليت‌ها در كاخ سفيد قرار داشت و مديريت آن به عهده "جرج هربرت واكر بوش" بود؛ رئيس CIA در دولت جرالد فورد در دهه 1970 و معاون رئيس‌جمهوري آمريكا در دهه 1980، رئيس‌جمهور آمريكا در سال 88 تا 92، و باباي همين بوش كوچك فعلي.مسئوليت مستقيم نوع اطلاعات جاسوسي مربوط به ايران را كه صدام دريافت مي‌كرد، در واشنگتن، "رابرت گيتس" به عهده داشت.
كار به جايي رسيد كه اهداف ايراني‌ها براي بمباران شدن، توسط همين حضرات آمريكايي شناسايي و انتخاب مي‌شد و حتي جنگنده‌ بمب‌افكن‌هاي عراقي، حين پرواز بر روي مواضع نيروهاي ايراني، توسط تأسيسات راداري نيروي هوايي آمريكا در عربستان هدايت و راهنمايي مي‌شدند. بركنار از مديريت اطلاعاتي ماشين جنگي صدام توسط آمريكايي‌ها در تابستان سال 61، مديريت عملياتي ارتش بعث را هم پنتاگون؛ وزارت جنگ آمريكا به عهده گرفت.
* پنتاگون؟ چطوري؟
** از كانال "ويليام كلارك"؛ مشاور امنيت ملي در حكومت ريگان. با نظارت ويليام كلارك، پنتاگون حجم كلاني از تجهيزات سخت‌افزاري و نرم‌افزاري نظامي را از مجراي پادشاهي اردن و سعودي به بغداد سرازير كرد، به علاوه يك تيم زبده از ژنرال‌هاي نيروي زميني و تعداد زيادي از افسران نخبه رده‌هاي اطلاعات و عمليات ارتش آمريكا را."وفيق السامرايي" در كتاب خودش خيلي سربسته در اين‌باره مي‌گويد: "هم‌زمان با شروع عمليات رمضان، من در مقر فرماندهي بصره بودم كه خبر آمد به صورت فوري به بغداد احضار شده‌ام. رفتم بغداد و مرا بردند به يكي از خانه‌هاي مجلل استخبارات در كرانه دجله؛ يعني همان ايستگاه تازه‌تأسيس CIA در بغداد.
وفيق ادامه مي‌دهد: آنجا با سه نفر آمريكايي، منجمله يكي از مقامات CIA ملاقات كردم كه رتبه بالايي داشت ... منتها او از اين مقام عاليرتبه CIA اسم نمي‌برد. فرض كنيم همان آقاي "رابرت گيتس" را ديده و ناشران امنيتي انگليسي خاطرات وفيق، به او اجازه نداده‌اند اسم معاون ارشد CIA را ببرد.
علي‌ايحال، وفيق مي‌گويد آن مقام عاليرتبه CIA درباره دو نفر همراه خودش گفت: " اين آقايان در ارتش آمريكا داراي درجة ژنرالي هستند." بعد وفيق مي‌گويد: "اين هيئت آمريكايي اطلاعات اساسي و مفيدي راجع به نيروهاي ايراني با خودشان آورده بودند، نقشه‌ها و طرح‌هاي بسيار دقيقي راجع به يگان‌هاي ايراني، همين‌طور كروكي‌هاي توضيحي اقتباس‌شده از عكس‌هاي ماهواره‌اي."
بعد هم وفيق مي‌گويد: "در آن مرحله از جنگ، يعني گرماگرم عمليات رمضان، ما به اين‌جور نقشه‌ها و تصاوير اطلاعاتي نياز مبرم داشتيم."تكليف آن تعداد زياد افسران رده‌هاي اطلاعات و عمليات ارتش آمريكا كه به عراق اعزام شدند، چه شد؟آلن فريدمن، در كتاب خودش به اين مسئله پرداخته. او به نقل از يكي از همين افسران آمريكايي حاضر در عراق، مي‌نويسد: "... علاوه بر ما افسران آمريكايي، مستشاران نظامي فرانسوي و انگليسي هم در صحنه نبرد با ايران حضور داشتند."محل تجمع عمده اين افسران آمريكايي و هم‌قطاران فرانسوي و انگليسي‌شان، قرارگاه مقدم سپاه 3 عراق در "تنومه" بود. افسر آمريكايي طرف مصاحبه فريدمن با غرور گفته: "ما به سهم خودمان، به استراتژي و چند و چون نبرد عليه ايراني‌ها علاقه داشتيم و دلمان مي‌خواست از لياقت و كارآيي افسران ارشد عراقي مطلع بشويم. آن‌ها در عمليات بزرگ تابستان 82، همين عمليات رمضان ما را مي‌گويد، به هر توصيه‌اي كه مي‌توانستيم در اختيارشان بگذاريم نياز داشتند و ما هم از پنتاگون دستور داشتيم هر چيزي را كه آن‌ها مي‌خواستند، در قالب اطلاعات دقيق در اختيارشان بگذاريم."
خب عزيز من، حالا موقع جمع‌بندي اين داده‌هاي پراكنده است؛ ...بفرما.كل تحركات ما در خطوط جبهه شرق بصره را اين آقايان آمريكايي هستند كه دارند با ماهواره‌ها و آواكس‌هايشان شبانه‌روزي ردزني مي‌كنند، مديريت خرد و كلان رده‌هاي اطلاعات نظامي دشمن را، CIA در بغداد به عهده گرفته، قرارگاه مقدم سپاه سوم صدام در تنومه، شده لانه زنبور افسران ارشد عملياتي پنتاگون و ارتش‌هاي انگليس و فرانسه و آن‌ها هستند كه طرح مانور و پاتك براي ژنرال‌هاي در‌ِ پيتي صدام مي‌ريزند و بر ح‍ُسن‌ِ اجراي اين طرح‌ها هم نظارت مستقيم دارند.
كل يگان‌هاي حاضر به رزم‌ سپاه‌هاي 2، 1 و 4 عراق را هم كشيده‌اند به شرق بصره و زده‌اند به تنگ واحدهاي سپاه ضربه‌خوردة سوم. يعني وقتي شما آنجا روي زمين، ارتش عراق را چيده‌اند مقابل شما. ملك حسين اردني، فوج‌فوج "قواي يرموك" خودش را به عراق فرستاده، مراكش، يمن، مصر و سودان هم قواي موسوم به "عروبه"، يعني نيروهاي عربيت، را به بغداد اعزام كرده‌اند.
بر اساس مدارك برملا شده مربوط به عمليات رمضان، آن روزها فرودگاه بين‌المللي بغداد به روي كل پروازهاي غيرنظامي مسدود بوده و كل محوطة باندها، آشيانه‌ها و ترمينال عظيم اين فرودگاه، پر شده بود از هزاران نيروي نظامي اردني و مراكشي و يمني و سوداني و... كه مثل مور و ملخ از سر و كول هم بالا مي‌رفتند. بنادر "عقبه" اردن، "احمدي" كويت، "ينبع" عربستان، قرق شده بود براي فوج‌فوج كشتي‌هاي اقيانوس‌پيماي حامل محموله‌هاي تانك و توپ و مهمات شرقي و غربي به مقصد بغداد، كه در اين بنادر آن‌ها را با تريلر‌هاي اردني و كويتي و سعودي بار مي‌زدند و نفس‌بر، مي‌بردند پشت جبهه بصره تخليه مي‌كردند.
* وضع مالي رژيم صدام كه در آن ايام خيلي خراب بود؛ پول اين‌همه خريدها را از كجا مي‌آورد؟
** جواب تو را اين‌جوري مي‌دهم؛ يك داده‌ ديگر هم حاكي است در جريان هفده شبانه‌روز عمليات رمضان، يعني از 2 تير تا 8 مرداد 1361، فقط كويت و عربستان از كيسه فتوت ناداشته‌شان، يك ميليارد دلار خرج تأمين تجهيزات نظامي و پر كردن چاله‌چوله‌هاي اقتصادي رژيم بحران‌زده صدام كردند. تازه آن چند هزار نيروي اردني و مراكشي و يمني و مصري و سوداني، عاشق جمال صدام نبودند كه به خاطر او نفله بشوند. كلي خرج داشت چرب كردن سبيل اين مزدورهاي پياده‌نظام ارتجاع عربي و رژيم‌هايي كه حق دلالي از بابت اعزام مزدور به عراق را التماس دعا داشتند عزيز من!حالا شما توقع داري با داشتن چنين اسپانسرهاي همه‌فن حريف و گردن‌‌كلفت چند‌مليتي، صدام و سربازانش در تابستان 61، احساس اعتماد به نفس پيدا نكرده باشند؟!
خونسرد باش دوست من!

 
بالای صفحه

جنون مادر به جنايت کشيد

مادري که خود و نوزادش را از طبقه پنجم خانه اي در تهران به پايين پرت کرده بود مجنون شناخته و ديروز پرونده قضايي اش بسته شد.
 به گزارش ايسکانيوز : ماموران کلانتري 113 بازار ، بامداد 22 اردبهشت 1387 مرگ دلخراش دختر 17 ماهه اي به نام "زهرا" در بيمارستان رسول اکرم (ص) را با دادسراي ناحيه 27 پايتخت در ميان گذاشت.
سپس بازپرس "حسين روشن" و افسران دايره 10 اداره آگاهي مرکز به بيمارستان مورد نظر رفتند و با ديدن جنازه دختر بچه که شواهد نشان مي داد از طبقه پنجم يک ساختمان به پايين پرت شده بود رسيدگي به ماجرا را در دستور کار خود قرار دادند.
در آن بين ، خواهر 10 ساله "زهرا" گفت : صبح بود که مادرم مرا بيدار کرد و به بهانه پهن کردن لباس به پشت بام کشاند.بعد به زور ، دستم را گرفت و خواست مرا به پايين پرت کند.وحشتزده دستم را به عقب کشيدم و او خواهر کوچکم را به پايين انداخت.
وي ادامه داد : مادرم تا لب پله ، دنبالم کرد ولي برگشت و خودش را هم از بالاي ساختمان به پايين انداخت.
در همين رابطه بازپرس شعبه سوم دادسراي جنايي تهران ، اعلام کرد : پدر زهرا کوچولو شکايتي از همسرش که معجزه آسا زنده ماند، نکرده است."حسين روشن" به ايسکانيوز گفت : مادر زهرا با صدور قرار قانوني در بيمارستان ، تحت نظر بود و پس از بهبودي ادعا کرد روز جنايت حال طبيعي نداشته و نمي داند چرا دست به جرم زده است.
اين مقام قضايي اضافه کرد : در ادامه بررسي هاي پزشکي قانوني مشخص شد زن جوان ، جنون دارد و به همين دليل قرار منع تعقيب صادر و او با توجه به رفتار خطرناکش به يک مرکز درماني فرستاده شد."حسين روشن" تصريح کرد : طبق ماده 51 قانون مجازات اسلامي، تائيد جنون در حال جرم ، رافع مسئوليت کيفري است و بر همين اساس ، ديروز پرونده اين جنايت بسته شد.


او در سيزده سالگي به اسلام گرويد
داستان يک سرباز هيتلري که ايستاده نماز خواند و درقلب روزه گرفت

محمد هربرت هوبوم شهروندي است آلماني که در سال 1939 يعني در سيزده سالگي به دين اسلام گرويد ،او مي گويد هنگامي در دوره نازيها سرنشين يک کشتي جنگي آلماني بود با توجه به ممنوعيت روزه گرفتن لذا تنها به "نيت روزه" اکتفا مي کرد .رؤياي سير وسفر به گوشه وکنار جهان از کودکي همراه هربرت بوده است، ولي مقامات نازي در آن زمان درمورد سفر شهروندان آلماني به خارج سختگيري مي کردند ، لذا تنها وسيله اي که براي سير وسفر در اختيار داشت کتاب هايي بود که درباره فرهنگ هاي دور دست به نگارش درآمده بود و اتاقش را درشهر لوبک (شمال آلمان) با رائحه ي سرزمين هاي بيگانه وناشناخته آکنده ساخته بود. او در حالي که در اتاق پذيرايي خانه اش در حومه بن نشسته بود خاطرنشان ساخت : "جهان عرب بيش از هرجايي مرا مجذوب خود کرده بود".
او برغم سن بالايش همچنان روزه مي گيرد ،ودر اينباره مي گويد :"مي خواهم گرسنگي را احساس کنم تا نسبت به گرسنگان رافت داشته باشم " .
هربرت که پيشتر روزنامه نگار ،ديپلمات وسرپرست يک موسسه اسلامي بود و ساليان طولاني براي نزديکي آلمان واسلام تلاش کرده است ،انساني است با انديشه ي ديني باز که تاکيد دارد درصورتي که احساس کند دارد از حال مي رود بدون ترديد روزه خود را خواهد شکست .
هربرت در سال 1926 ميلادي در خانواده اي پروتستان چشم به جهان گشود ومي گويد از روزگار کودکي دچار "شک" بوده که "چرا خداوند مخلوقي را بيافريند که توان رهايي خويشتن از گناهان را نداشته ودرنتيجه نيازمند يک نجات بخش باشد؟!".
او که پس از آشنايي با چند جوان مسلمان آلماني پايش به مساجد باز شده بود در اينباره مي گويد :"اصل رابطه مستقيم ميان خدا وانسان در اسلام واين که پيامبر محمد تنها يک انسان است ونيز برادري اسلامي " مرا بخودش جذب کرد.
او که از سن ده سالگي از افکار تندروي حزب نازي که از سال 1933 قدرت را در آلمان به دست گرفته بود تنفر داشت خاطر نشان نمود :"جهان من ،جهان انديشه ي باز بود ، وجايي درآن براي قوانين نژادپراستانه وجود نداشت ."
هربرت که درسال 1943 به نيروي دريايي پيوست ، مي گويد :"روزه گرفتن غير ممکن بود ،زيرا به منزله ي مخالفت با ارزشهاي دفاع از ميهن به شمار مي آمد."، به همين دليل تنها "نيت" روزه را مي کرد ونمازهاي پنجگانه را ايستاده ادا مي نمود ."
او مي افزايد :"هيچگاه ايمان خود را پنهان نکردم " ،در آن تاريخ 10 هزار مسلمان در آلمان زندگي مي کردند که بعضي از آنان بشدت از آلمان نازي دفاع مي کردند زيرا باور داشتند که رژيم هيتلر از عرب ها در برابر يهوديان در فلسطين دفاع خواهد کرد ،واز حاج امين حسيني مفتي قدس در آلمان استقبال به عمل آمد .
در يکي از روزها فرماندهي نظامي هربرت را که نام خود را محمد گذاشته بود احضار کرد ونامه هايش به مسلمانان آلماني را که به زبان آلماني ولي با رسم الخط عربي نوشته بود به او نشان داد ، "مساله به شدت شک برانگيزي بود ،زيرا اين نامه ها بمثابه پيامهاي محرمانه قلمداد شده بود ومن در شرف محاکمه نظامي قرار داشتم ." ولي فرماندهي مرا بخشيد .
در پي جنگ جهاني دوم محمد ،امام مسجد برلين شد وسپس دراسل 1956 به پاکستان رفت ودر آنجا در مجله "وويس اف اسلام" (صداي اسلام) مشغول به نويسندگي شد وبا همسر اول خود که از او دو فرزند دارد آشنا شد.
وي سه ده تمام به عنوان وابسته اقتصادي ويا وابسته فرهنگي کشورش در جهان اسلام حضور داشت ومقاله ها وکتاب هاي بسياري را نوشت کما اين که در بسياري از سازمان هاي بين المللي وآلماني اسلامي عضويت دارد .
او تاکيد مي کند :"هيچگاه از اين که به دين اسلام گرويده ام پشيمان نيستم ،اما نسبت به ادامه فقدان سعه صدر چه از سوي مسلمانان و يا آلمان ها احساس نا اميدي مي کنم .