خاطرات يک رزمنده در برش هايي از يک گفتگو
- قسمت هشتم -
گردباد ديده بودي؟
گردباد؟ گردباد كجا بود عزيز من! خوب كه چشم تيز كردم. ديدم گلّهگلّه تانك است كه با آرايش دشتبان دارند به سمت جنوب ميآيند. همانطور كه توي بحر سياحتشان رفته بودم، به دلم بد نياوردم.چرا؟خب، از آنجا كه در جريان فتح خرمشهر بروبچههاي اصفهاني تيپ 8 نجف اشرف و تيپ 14 امام حسين(ع) كلي از تانكهاي عراقي را در داخل شهر غنيمت گرفته بودند، احساس اوليهام اين بود كه لابد اينها تانكهاي خودي هستند و دارند براي تقويت نيروهايمان كه از شرق به غرب جلو كشيدهاند و با دشمن درگيرند، از شمال به سمت جنوب ميآيند كه بعد بپيچند به سمت غرب و بروند به كمك بروبچههاي خط مقدم. اين شد كه كمي جلوتر رفتم.منتها اين بار كمي شك كردم.بر چه مبنايي شك كردي؟روي اين حساب كه در حركتشان آرايش خيلي منظم و كلاسيك گرفته بودند. به خودم گفتم: آخر بچههاي زرهي ما كه اهل حركت دشتبان، آن هم با يك چنين آرايش كلاسيكي نيستند. آنها معمولاً به صورت ستوني حركت ميكنند.
يك دستگاه تانك جلودار ميشود و به راه ميافتد، مابقي تانكها، پشت سرش حركت ميكنند. اينها ولي، با آرايش كامل دشتبان و آن پرچمهايي كه روي آنتن تانكها زده بودند، مشكوك به نظر ميرسيدند.اين شد كه دفعتاً ترمز گرفتم و به سمتشان دوربين كشيدم. ديدم پرچمهاي روي تانكها، از دم عراقي است! پشت سر اين تانكها هم گروه زيادي از نفرات پياده، مسلسل به دست و منظم، در حال بدو رو، دارند حركت ميكنند و به جلو ميآيند. با توقف من، يكباره اين تانكها هم متوقف شدند.
عجيب بود كه از طرف آنها هيچ واكنش خصمانهاي مشاهده نميشد. حتي از طرف پيادههايشان هم يك گلوله به من شليك نشد. حدس ميزدم قصد دارند با اين عدم واكنش، من را خام كنند كه سادگي كنم و به جلو بروم تا مرا اسير بگيرند. اين ماجرا سابقه قبلي داشت.كجا؟در مرحله سوم حمله فتح مبين، احمد متوسليان كه بچههاي اطلاعاتياش توي چند محور پراكنده شده بودند، براي كسب اطلاع از وضعيت مواضع لشكر 10 زرهي سپاه 4 صدام در جَبَلِ تينه، ناچار شد فرمانده گردان ابوذر خودش، يعني برادرمان "سيد مصيب ميرسجادي" را با موتور بفرستد براي شناسايي.
آن بنده خدا هم رفت سروقت تانكها. عراقيها اول واكنش نشان ندادند و او خيال كرد خدمه تانكها در رفتهاند و اين تانكها را به امان خدا در آنجا رها كردهاند. وقتي حسابي با موتور به آنها نزديك شد، يكباره تيربارهاي اين تانكها روي سر ميرسجادي آتش متقاطع باز كردند. زمين خورد و آمدند او را اسير گرفتند. حالا اينجا هم اين بيپدرها چنين خوابي براي من ديده بودند. اينكه به طرفم اجراي آتش نميكردند، ناشي از اين توهّم بود كه گمان نميكردند آنها را شناسايي كرده باشم.آنجا لابد كُپ كردي، بله؟!اگر كُپ كرده بودم كه ديگر مجالي براي واكنش مناسب پيدا نميكردم؛ چرا خب، وضعيتم اشكي بود حسين جان. توي آن حال و هوا، خودم فكر ميكردم من از اين مهلكه ديگر جان سالم به در نميبرم؛ وسط اين دشت بيسر و ته، منم و همين موتور، آنطرف دويست و خوردهاي دستگاه تانك است، به علاوه صدها نفر سرباز مسلح، حالا اينها حتي اگر به صورت ضربدري هم به سمت من شليك كنند، راه فرارم بسته ميشود و الفاتحه!دست آخر، زير لب بسمالله گفتم. دوربين را از بند آن، حمايل شانهام كردم، گاز موتور را گرفتم و درجا 180 درجه سر و ته كردم!
هنوز در حال سر و ته كردن موتور بودم كه عراقيها فهميدند چه قصدي دارم؛ همينطور با كاليبر تانك و گلولههاي ضدتانك و ضدنفر "بي.ام.پي" و تير مستقيم تانك و رگبار كلاش و تيربار، به طرفم آتش باز كردند.
تمام قوتم را گذاشتم توي دست راستم، موتور را تا جايي كه گاز ميخورد، گاز دادم. آنها همه دور و برم را داشتند ميكوبيدند؛ جلوي موتور را ميزدند، عقب موتور را ميزدند، تير بودكه از بغل گوش و زير دست من رد ميشد. مدام توي دلم ميگفتم الان مرا ميزنند، يك دقيقه ديگر ميزنند.حالا براي اينكه الكي هم شده دلم را خوش كنم، شروع كردم با موتور، زيگزاگي حركت كردن يا به قول خودمان چهارنعل تاختن به روش چپ اندر قيچي.در صورتي كه چنين مانوري بيفايده بود؛ چون وقتي آنها داشتند توي آن دشت به صورت متمركز به طرف يك نقطه شليك ميكردند، چه من زيگزاگ ميرفتم، چه مستقيم، فرقي نداشت. منتها ما توي آن حول و ولا، دلمان را خوش كرده بوديم كه حالا داريم مثلاً تاكتيكي به خرج ميدهيم [ميخندد] ...
از اين ويراژها ميداديم!پس در آن لحظات، اين حجم زرهي دشمن مثل يك ساطور داشت عمود بر خط دفاعي نيروهاي "قرارگاه عملياتي فتح"؛ كه آرايش آنها از شرق به غرب بود، فرود ميآمد. معلوم شد دلنگراني "حسن باقري" كاملاً موجه بود. چه ميگويي؟تعبير جالبي را به كار بردي؛ بله، خلاصه پُرگاز به سمت جنوب در حركت بودم و در همان وضعيت، دلم مثل سير و سركه ميجوشيد؛ چون ميدانستم با پايين آمدن اين ساطور زرهي، چه اتفاق شومي در حال رخ دادن است. يعني عنقريب است كه اين مجموعه زرهي گردنكلفت دشمن ميآيد و پشت بچههاي ما را كه سَرِ كانال پرورش ماهي رو به سمت غرب آرايش گرفتهاند و دارند تأسيسات پمپاژ آب كتيبان را ميكوبند، ميبندد.
حالا دلشوره من بيشتر از اين بابت بود كه توي اين شلوغي و وانفسا اگر حسن باقري را پيدا نكنم، چه مقام مسئولي را بايد گير بياورم تا به او بگويم آقا! بچهها را از آنجا بكشيد عقب. اين نيروهايي كه آسودهخاطر از بابت پشت سرشان دارند رو به سمت غرب ميجنگند، عنقريب است كه عقبهشان قيچي بشود.
رسيديم به جايي كه حسن باقري را ملاقات كرده بودم، مدتي دنبال او بيابان را سر و ته كردم ولي فايده نداشت. وقتي ديدم نميتوانم حسن را پيدا كنم، آمدم پشت خاكريز دژ مرزي عراق.چرا آنجا رفتي؟آخر، واحدهاي خودي، امكانات لجستيك، تعاون و پستهاي امداد بهداري رزميشان را يك پله جلوتر كشانده و پشت همين دژ مرزي عراق مستقر كرده بودند. يكي دو كيلومتر كه پشت دژ، در امتداد آن رو به پايين حركت كردم، متوجه يك نفربر "ام ـ 113" مركز پيام شدم كه آنتنهاي بلند "آر.سي ـ 292" آن مشخص ميكرد بايد مال فرماندهي يكي از تيپهاي ما باشد.
سريع رفتم جلو، موتور را زدم روي جك و رفتم توي نفربر. ديدم برادر "مرتضي قرباني"؛ فرمانده تيپ 25 كربلا، مشغول مكالمه بيسيم با شهيد ردانيپور؛ فرمانده قرارگاه عملياتي فتح است. حالا در حاشيه اين نكته را گفته باشم كه من برادر قرباني را ميشناختم، ولي ايشان مرا نميشناخت. وقتي مكالمهاش تمام شد، سربسته به او گفتم يك مورد فوقالعاده حساسي پيش آمده، منتها لازم است به طور خصوصي آن را به او بگويم. با هم از نفربر خارج شديم.
خودم را معرفي كردم و گفتم: مسئول واحد اطلاعات تيپ 27 هستم. من را حسن باقري به آن سمت بالا فرستاده و الان دارم از مقابل يك چنان تشكيلات زرهي گردنكلفتي ميآيم. اين هم خلاصه آخرين مشاهدات عيني من است:واكنش آقاي قرباني به صحبتهايت چه بود؟ايشان بلافاصله رفت و از داخل "ام ـ 113"، كالك را آورد، آن را باز كرد و با همان لهجه نمكين اصفهانياش به من گفت: "كو دادا، آنجايي كه ميگويي اين تانكها دارند ميآيند، كدام طرفي است؟"
موقعيت پيشروي تانكهاي عراقي از شمال به جنوب را روي كالك به او نشان دادم. برگشت گفت: "تو داري اشتباه ميكني؛ داري جهت را اشتباه ميگويي."حالا فكر ميكنم تلقي آقاي قرباني از صحبت من اين بود كه من در تشخيص شمال از غرب دچار اشتباه شدهام و تانكهايي كه ديدهام، لابد دارند از سمت غرب به شرق جلو ميآيند. اين بود كه ميگفت: "تو داري جهت را اشتباه ميگويي، الان هم كه بچههاي ما دارند ميجنگند، عراقيها از روبهروي آنها، از مقابل نهر كتيبان دارند به ما فشار ميآورند."
من در جواب گفتم: "برادر جان! من اينقدر گيج نيستم كه فرق جهت شمال به سمت جنوب را، با جهت غرب به سمت شرق نفهمم. من يك نفر اطلاعات عملياتي هستم؛ ميفهمم دارم چه ميگويم. قرباني باز گفت: "دادا، اشتباه ميكني؛ چه جوري اين تانكها دارند از بالا به سمت پايين ميآيند؟!"
الغرض، ايشان كماكان حرف خودش را ميزد، من هم داشتم حرص و جوش ميخوردم به يك طريقي به او حالي كنم كه آقاجان! من كه براي تو خالي نميبندم. خلاصه، وسط قيل و قال ما دو نفر بود كه ... چشم شما روز بد نبيند!واحدهاي مجهز به تانك "تي72" تيپ مستقل 10 زرهي، به همراه تيپ 6 زرهي و تيپ 8 مكانيزه از لشكر 3 زرهي ارتش عراق، به تعبير شهيد صياد شيرازي در كتاب "ناگفتههاي جنگ"؛ با استفاده از شيوه دفاع متحرك در آن ظهر داغ روز 23 تير از شمال به جنوب سرازير شدند و زدند به عقبه نيروهاي ما.دقيقاً! يكدفعه از پشت بلندگوي بيسيم نفربر فرماندهي، صداي جيليز ويليز بچههاي تيپ 25 كربلا، از پشت نهر كتيبان درآمد. چپ و راست تماس ميگرفتند و برآشفته و با داد و فرياد ميگفتند: "آقا! دارند از پشت سر، ما را با تير مستقيم ميزنند. اين خرچنگها كي هستند؟ نكند ما را با عراقيها اشتباه گرفتهاند؟!"حالا نگو؛ آن طفلكيها چون خيالشان از پشت سرشان راحت بود و اصلاً از سمت شمال هم خبري نداشتند، خيال ميكردند اين يگان زرهياي كه از پشت دارد آنها را ميكوبد، احتمالاً واحد خودي است كه آنها را با دشمن عوضي گرفته. رفتم داخل نفربر، به قرباني گفتم: "حاج مرتضي؛ آقا جان! اينها راست ميگويند، بعثيها دارند از پشت آنها را قيچي ميزنند، يك فكري بكن."براي تبيين و توصيف ماهيت دشوار فرماندهي در جنگ، معمولاً از اصطلاح "بار سنگين مسئوليت" استفاده ميكنند. براي آدمهايي كه چنان لحظاتي را تجربه نكرده باشند، اين اصطلاح نميتواند حق مطلب را ادا كند. اما من در آن لحظات تلخ، مصداق دقيق اين اصطلاح را در چهره و حركت و سكنات برادر قرباني مشاهده كردم. البته ديگر از دست او براي آن بچهها كاري برنميآمد. طي 22 ماهي كه از جنگ ميگذشت، اولين باري بود كه در عملياتهايمان يك چنان حجمي از نيروها را يكجا، دشمن از ما اسير گرفت.
حدس ميزنم حدود پانصد نفر، عمدتاً بچههاي زخمي و جامانده، را آنجا اسير گرفتند و غروب همان روز، بعثيها برخلاف تمام كنوانسيونهاي بينالمللي و حتي موازين انساني، اين بچهها را به دستور "ماهر عبدالرشيد تكريتي" در كنار نهر كتيبان تيرباران كردند.
آن روزها ماهر عبدالرشيد با درجه سرهنگي، فرماندهي لشكر 5 مكانيزه ارتش بعث عراق را به عهده داشت، اما در صحنه عمليات رمضان خيلي مبسوطاليد بود و با اين سفاكيهايي كه از خودش نشان داد، در پايان اين عمليات از دست صدام درجه سرلشكري گرفت و فرماندهي سپاه هفتم ارتش بعث را هم به او محول كردند.
*از ماجراي قتل عام اسيران توسط "ماهر عبدالرشيد" چطور مطلع شديد؟
** در جريان مرحله دوم عمليات رمضان، چند افسر جزء و درجهدار شيعه عراقي كه داوطلبانه به ما تسليم شده بودند، اين قضيه را برملا كردند.حالا در ماجراي آن عقبنشيني تعجيلي از كنار نهر كتيبان، چه كساني موفق شدند به عقب برگردند؛ بچههايي كه سَرِ نهر كتيبان بودند، خودشان را انداختند توي "كانال پروش ماهي."
*چرا؟
** آخر بعثيها در غرب كانال به آن صورت نيرويي نچيده بودند تا از غرب به سمت شرق اين كانال پدافند كنند. بر اثر تَكِ شب گذشته بچهها، آرايش واحدهاي دشمن در غرب كانال به هم ريخته بود و آنجا نيرويي نداشتند. در نتيجه تنها راه عقب آمدن، اين بود كه بيندازند توي كانال و رو به جنوب، پايين بيايند.
حتي يادم هست "مرتضي قرباني"، پاي بيسيم مركز پيام، به نيروهايي كه آن جلو داشت ميگفت: "دادا؛ همه بچهها را سوار جيپها و خودروها كنيد. برويد در پناه ديواره كانال، رو به جنوب حركت كنيد."بچهها براي عقبنشيني از سَرِ كتيبان، حتي به صورت گروهي سوار تانكهاي خودي ميشدند. همينجوري. فيالمثل روي يك دستگاه تانكي كه داشت عقب ميآمد. شايد حدود چهل پنجاه نيرو خودشان را مهار كرده بودند. بعد هركدام از اين تانكهاي ما را كه تانكهاي مدرن "تي72" عراقيها با شليك مستقيم ميزدند، كل نفرات روي تانك هم، يكجا شهيد ميشدند. خلاصه آنجا يك چنين اتفاقاتي رخ داد و بعثيها با يك اعتماد به نفس عجيبي، اينطور بچهها را قتل عام كردند. اولين بار بود كه بعد از تجربه شكست عمليات كلاسيك نصر در ديماه سال 59، يك چنين اتفاقي براي بچههاي ما در عرصه يك نبرد گسترده با بعثيها رخ ميداد.
*واقعاً اين به قول تو "اعتماد به نفس عجيب" دشمن در مقابله با ما، آن هم بعد از تجربه خفتبار خرد شدن ماشين جنگي صدام در ماجراي فتح خرمشهر در چه مسائلي ريشه داشت؟ يعني فيالواقع الان اين سؤال در ذهن من وجود دارد؛ صدام و ژنرالهايش چطور ظرف پنجاه شبانهروز بعد از تجربه سوم خرداد 61 در بعدازظهر روز 23 تير همان سال، اينطور مسلط و با تدبير، ما را غافلگير ميكنند؟ آيا صرفِ اينكه بگوييم دشمن آمد و با شگرد دفاع متحرك توسط يك يگان زرهي به استعداد لشكري مجهز به تي ـ 72، جناح راست ما را قيچي زد. يا اينكه عراقيها از مزيت روحي جنگيدن در خاك خودشان بهره ميبردند و همين قضيه به آنها روحيه ميداد، ميتواند توجيهي باشد براي معماي چگونگي دست يافتن دشمن به چنان اعتماد به نفس عجيبي؟
** اين واقعاً نكتهاي است كه جاي بحث دارد.منظور شما را گرفتم عزيز من. يك سري بحثهاي تاكتيكي اينجا مطرح ميشود؛ مباحثي از اين قبيل: آيا زميني كه براي عرصه عمليات از بيابان كوشك تا شلمچه عراق انتخاب شد، تنها گزينه موجود براي وارد شدن به خاك دشمن متجاوز بود يا نه؟، اين گزينه چه مزيتي نسبت به ساير مناطق مرزي ما با عراق داشت؟ آيا پيدا كردن راهكار ديگري كه بشود به جاي تَكِ جبههاي، در آنجا از شيوههاي تك احاطهاي و دَوَراني استفاده كرد، امكانپذير بود يا خير؟ و ... قس عليهذا.
حالا در اين مجال فعلي، بنده نميخواهم وارد اين مسائل ريز كه در جاي خودش بسيار هم مهم است بشوم.منتها، يك سري بحثهاي كلان در دفاع مقدس، خصوصاً در وراي حوادث روزمره نبردهايي مثل همين عمليات رمضان، داريم كه به دليل ماهيتشان سربسته ماندهاند. وقتي آدمي در حد معلومات جنابعالي به ماجراي عصر 23 تير 61 كه ميرسد دچار ابهام ميشود، ببينيد بچهدانشجوهاي نسل جديد ما در سال 81 چه حال و روزي دارند!
*قبل از شروع اين جلسه، قرار گذاشتيم صحبتهايمان توي بيراهه شعارسرايي نيفتد، يادت كه هست؟
**توجيهم حسين جان. من خيلي آسان اگر بخواهم به سوال قبلي تو جواب بدهم، بايد بگويم اين جنگ، مثل يك "پازل" ميمانَد؛ قطعات معدودي از تصوير كلي حقايق و وقايع آن در دست ماست. مابقي و شايد بخش عمدهاي از اين قطعات، دست آن بيست و چند كشوري است كه چرخدندههاي ماشين جنگي جهنمي صدام را روغنكاري ميكردند.
حالا دوباره همين ماجراي عمليات رمضان، من دو سه قطعه روشده از آن حجم انبوه قطعات مفقود پازل جنگ را، كه بعد از ماجراي اشغال كويت و از حَيِّزِ انتفاع ساقط شدن صدام براي حاميان جهانياش به دست ما رسيده، اينجا براي شما كنار هم ميچينم.كدام قطعات؟
قطعه اول: كتابي است به اسم خانه عنكبوت، نوشته يك محقق آمريكايي به نام "آلن فريدمن"، با موضوع نقش حكومت آمريكا و متحدان اروپايي آن در آفرينش غول فرانكشتايني به اسم صدام در دهه 1980. اين كتاب را خانم "مهوش غلامي" در سال 1373 ترجمه كرد و شكر خدا از زمان ناياب شدن چاپ اول آن در همان سال، ديگر تجديد چاپش نكردند!
قطعه دوم: كتابي است به اسم كسوف آخرين روزهاي CIA، نوشته يك پژوهشگر آمريكايي ديگر به نام "مارك پري"، حاوي مدارك دخالت مستقيم آمريكا به نفع صدام در جنگ او با ايران. مترجم اين كتاب، آقاي "غلامحسين صالحيار" است. از اين كتاب هم دو چاپ، در سالهاي 73 و 76، آن هم در تيراژ دو هزار نسخه منتشر كردند و تا به امروز تجديد چاپ نشده.
قطعه سوم: كتابي است به اسم ويراني دروازه شرقي، حاوي بخشهايي از خاطرات سرلشكر عراقي "وفيق السامرايي" كه انگليسيها بعد از پناه دادن به او در سال 1995 و از فيلتر گذراندن اين خاطرات، اجازه انتشار به آن دادند. اين كتاب را آقاي "عدنان قاروني" ترجمه كرد و مركز فرهنگي سپاه آن را در سال 76 منتشر نمود.
حالا من قصد دارم چكيده دادههايي را كه بعد از بارها مطالعه تطبيقي اين سه كتاب از وقايع پشت پرده عمليات رمضان استخراج كردهام و دقيقاً جوابگوي سؤال تو هم هست، برايت مطرح كنم.ده دقيقه OFF لازم داريم؛ يك كُپ چاي ميخوريم، بعد اين بحث را ادامه ميدهيم، قبول؟![قاهقاه ميخندد]...
* خب آقا سعيد؛ داشتي از دادههاي استخراجشده از آن سه قطعه پازل ميگفتي، بسمالله!
** ماجرا، يك پسزمينهاي دارد از اين قرار؛ در فوريه 1982...يعني همين بهمن سال 1360؟بله. "ويليام كيسي" رئيس CIA در يك مأموريت اضطراري، مخفيانه به اردن ميرود. حالا اين را هم لابد ميداني كه در عوالم فرماليته ديپلماسي، در آن مقطع زماني اسم دولت عراق در صدر ليست كشورهاي حامي تروريسم وزارت خارجه آمريكا قرار دارد و رابطه رسمي ديپلماتيك بين آمريكا و عراق هم قطع شده است؛ تا يك سال بعد، يعني تا پاييز 1983.در كاخ سلطنتي "حسينبن طلال"؛ شاه اردن، كيسي با "برزان ابراهيم تكريتي" برادر ناتني صدام و رئيس سرويسهاي اطلاعاتي امنيتي رژيم بعث ملاقات ميكند.
رييس CIA در اين ملاقات، مجموعهاي از تصاوير ماهوارههاي جاسوسي آمريكا، از خطوط جبهه جنوبي عراق با ايران در شمال غرب خوزستان را به برزان نشان ميدهد و ميگويد: كارشناسان نخبه ما اين تصاوير را آناليز كردهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه ايران در محور شوش دزفول، نيروهاي خودش را مثل فنر جمع كرده. آرايش نامتوازن سپاه 4 شما، خطوط دفاعيتان را به يك آبكش تبديل كرده! ايرانيها بهراحتي قادرند در خطوطتان رخنه كنند و نسخه هر دو لشكر سپاه چهارمتان را در اين منطقه بپيچند. ما نسبت به اين موضوع بهشدت نگران هستيم. مراتب نگراني ما را به اطلاع صدام برسانيد و بگوييد دولت پرزيدنت ريگان، براي پيشگيري از برهم خوردن موازنه جنگ به سود نيروهاي خميني، حاضر است همه رقم به شما سرويس بدهد.آنطوري كه منابع معتبر غربي مدعي شدهاند، همين ملاقات در حكم سرفصل همكاري تنگاتنگ اطلاعاتي آمريكاييها با صدام در جنگ عليه ايران بود.
*يعني پيش از شروع حمله فتح مبين؟
** بله.
* پس چرا نتيجه آن عمليات به سود ما رقم خورد؟
** علت دارد حسين جان؛ تا بوروكراسي عليل نظامي اطلاعاتي رژيم مستبد صدام بخواهد به خودش تكاني بدهد و واقعيت دادههاي اطلاعاتي ارزشمند آمريكاييها را هضم كند، بچههاي ما زدند به آرايش بدريخت سپاه 4 عراق و ظرف يك هفته، طي چهار مرحله عمليات، نسخه اين سپاه رزمي دشمن را پيچيدند: 12 هزار كشته، 15 هزار اسير و انهدام 350 دستگاه تانك و آزادي مناطق اشغالي شمال خوزستان هم شد حاصل آن.
در حمله بيتالمقدس هم بعثيها بر اثر صدمه روحي مهلكي كه در فتح المُبين متحمل شده بودند، با وجود تمام تقلاهايشان، از ما يك پا عقب افتادند و مطلب ختم شد به فتح خرمشهر. تا به اينجا، ما نگاهي داشتيم به پسزمينه قضايا.حالا از اينجاست كه قطعات آن پازل، بايد كنار هم چيده شوند.
مطلب از اين قرار است: اواخر خرداد سال 61، CIA رسماً به سود صدام وارد عمل ميشود و يك ايستگاه سري فوق مدرن CIA در ساختماني متعلق به سازمان امنيت عراق، نزديك كاخ رياستجمهوري صدام در محله المنصور بغداد تشكيل ميشود. رهبري فعاليتهاي اين ايستگاه سري به عهده "رابرت گيتس"؛ معاون امور اطلاعاتي CIA و رييس بعدي اين سازمان است، به علاوه دو دستيار ارشد گيتس، يعني "ريچارد كِر" "توماس توتن" اداره امور اجرايي و اداري آن هم به افسر ارشد CIA در امور خاورميانه؛ "برت دان" واگذار شد.
تمام اطلاعات جاسوسي، مشتمل بر تصاوير ماهوارهاي و دادههاي داغ و به روز درباره آرايش نظامي نيروهاي ايران، خطوط مواصلاتي، عقبهها و مواضع ما در امتداد نوار مرزي شرق بصره؛ از صحراي كوشك تا دشت شلمچه كه از طريق هواپيماهاي جاسوسي فوق مدرن "آواكس" مستقر در عربستان، ماهوارههاي جاسوسي نظامي آمريكايي بهدست ميآمد، يكجا فرستاده ميشد به اين ستاد اطلاعات نظامي CIA در المنصور بغداد، كه آمريكاييها اسم آن را گذاشته بودند "ايستگاه بغداد".
عمق و عقبه استراتژيك اين فعاليتها در كاخ سفيد قرار داشت و مديريت آن به عهده "جرج هربرت واكر بوش" بود؛ رئيس CIA در دولت جرالد فورد در دهه 1970 و معاون رئيسجمهوري آمريكا در دهه 1980، رئيسجمهور آمريكا در سال 88 تا 92، و باباي همين بوش كوچك فعلي.مسئوليت مستقيم نوع اطلاعات جاسوسي مربوط به ايران را كه صدام دريافت ميكرد، در واشنگتن، "رابرت گيتس" به عهده داشت.
كار به جايي رسيد كه اهداف ايرانيها براي بمباران شدن، توسط همين حضرات آمريكايي شناسايي و انتخاب ميشد و حتي جنگنده بمبافكنهاي عراقي، حين پرواز بر روي مواضع نيروهاي ايراني، توسط تأسيسات راداري نيروي هوايي آمريكا در عربستان هدايت و راهنمايي ميشدند. بركنار از مديريت اطلاعاتي ماشين جنگي صدام توسط آمريكاييها در تابستان سال 61، مديريت عملياتي ارتش بعث را هم پنتاگون؛ وزارت جنگ آمريكا به عهده گرفت.
* پنتاگون؟ چطوري؟
** از كانال "ويليام كلارك"؛ مشاور امنيت ملي در حكومت ريگان. با نظارت ويليام كلارك، پنتاگون حجم كلاني از تجهيزات سختافزاري و نرمافزاري نظامي را از مجراي پادشاهي اردن و سعودي به بغداد سرازير كرد، به علاوه يك تيم زبده از ژنرالهاي نيروي زميني و تعداد زيادي از افسران نخبه ردههاي اطلاعات و عمليات ارتش آمريكا را."وفيق السامرايي" در كتاب خودش خيلي سربسته در اينباره ميگويد: "همزمان با شروع عمليات رمضان، من در مقر فرماندهي بصره بودم كه خبر آمد به صورت فوري به بغداد احضار شدهام. رفتم بغداد و مرا بردند به يكي از خانههاي مجلل استخبارات در كرانه دجله؛ يعني همان ايستگاه تازهتأسيس CIA در بغداد.
وفيق ادامه ميدهد: آنجا با سه نفر آمريكايي، منجمله يكي از مقامات CIA ملاقات كردم كه رتبه بالايي داشت ... منتها او از اين مقام عاليرتبه CIA اسم نميبرد. فرض كنيم همان آقاي "رابرت گيتس" را ديده و ناشران امنيتي انگليسي خاطرات وفيق، به او اجازه ندادهاند اسم معاون ارشد CIA را ببرد.
عليايحال، وفيق ميگويد آن مقام عاليرتبه CIA درباره دو نفر همراه خودش گفت: " اين آقايان در ارتش آمريكا داراي درجة ژنرالي هستند." بعد وفيق ميگويد: "اين هيئت آمريكايي اطلاعات اساسي و مفيدي راجع به نيروهاي ايراني با خودشان آورده بودند، نقشهها و طرحهاي بسيار دقيقي راجع به يگانهاي ايراني، همينطور كروكيهاي توضيحي اقتباسشده از عكسهاي ماهوارهاي."
بعد هم وفيق ميگويد: "در آن مرحله از جنگ، يعني گرماگرم عمليات رمضان، ما به اينجور نقشهها و تصاوير اطلاعاتي نياز مبرم داشتيم."تكليف آن تعداد زياد افسران ردههاي اطلاعات و عمليات ارتش آمريكا كه به عراق اعزام شدند، چه شد؟آلن فريدمن، در كتاب خودش به اين مسئله پرداخته. او به نقل از يكي از همين افسران آمريكايي حاضر در عراق، مينويسد: "... علاوه بر ما افسران آمريكايي، مستشاران نظامي فرانسوي و انگليسي هم در صحنه نبرد با ايران حضور داشتند."محل تجمع عمده اين افسران آمريكايي و همقطاران فرانسوي و انگليسيشان، قرارگاه مقدم سپاه 3 عراق در "تنومه" بود. افسر آمريكايي طرف مصاحبه فريدمن با غرور گفته: "ما به سهم خودمان، به استراتژي و چند و چون نبرد عليه ايرانيها علاقه داشتيم و دلمان ميخواست از لياقت و كارآيي افسران ارشد عراقي مطلع بشويم. آنها در عمليات بزرگ تابستان 82، همين عمليات رمضان ما را ميگويد، به هر توصيهاي كه ميتوانستيم در اختيارشان بگذاريم نياز داشتند و ما هم از پنتاگون دستور داشتيم هر چيزي را كه آنها ميخواستند، در قالب اطلاعات دقيق در اختيارشان بگذاريم."
خب عزيز من، حالا موقع جمعبندي اين دادههاي پراكنده است؛ ...بفرما.كل تحركات ما در خطوط جبهه شرق بصره را اين آقايان آمريكايي هستند كه دارند با ماهوارهها و آواكسهايشان شبانهروزي ردزني ميكنند، مديريت خرد و كلان ردههاي اطلاعات نظامي دشمن را، CIA در بغداد به عهده گرفته، قرارگاه مقدم سپاه سوم صدام در تنومه، شده لانه زنبور افسران ارشد عملياتي پنتاگون و ارتشهاي انگليس و فرانسه و آنها هستند كه طرح مانور و پاتك براي ژنرالهاي درِ پيتي صدام ميريزند و بر حُسنِ اجراي اين طرحها هم نظارت مستقيم دارند.
كل يگانهاي حاضر به رزم سپاههاي 2، 1 و 4 عراق را هم كشيدهاند به شرق بصره و زدهاند به تنگ واحدهاي سپاه ضربهخوردة سوم. يعني وقتي شما آنجا روي زمين، ارتش عراق را چيدهاند مقابل شما. ملك حسين اردني، فوجفوج "قواي يرموك" خودش را به عراق فرستاده، مراكش، يمن، مصر و سودان هم قواي موسوم به "عروبه"، يعني نيروهاي عربيت، را به بغداد اعزام كردهاند.
بر اساس مدارك برملا شده مربوط به عمليات رمضان، آن روزها فرودگاه بينالمللي بغداد به روي كل پروازهاي غيرنظامي مسدود بوده و كل محوطة باندها، آشيانهها و ترمينال عظيم اين فرودگاه، پر شده بود از هزاران نيروي نظامي اردني و مراكشي و يمني و سوداني و... كه مثل مور و ملخ از سر و كول هم بالا ميرفتند. بنادر "عقبه" اردن، "احمدي" كويت، "ينبع" عربستان، قرق شده بود براي فوجفوج كشتيهاي اقيانوسپيماي حامل محمولههاي تانك و توپ و مهمات شرقي و غربي به مقصد بغداد، كه در اين بنادر آنها را با تريلرهاي اردني و كويتي و سعودي بار ميزدند و نفسبر، ميبردند پشت جبهه بصره تخليه ميكردند.
* وضع مالي رژيم صدام كه در آن ايام خيلي خراب بود؛ پول اينهمه خريدها را از كجا ميآورد؟
** جواب تو را اينجوري ميدهم؛ يك داده ديگر هم حاكي است در جريان هفده شبانهروز عمليات رمضان، يعني از 2 تير تا 8 مرداد 1361، فقط كويت و عربستان از كيسه فتوت ناداشتهشان، يك ميليارد دلار خرج تأمين تجهيزات نظامي و پر كردن چالهچولههاي اقتصادي رژيم بحرانزده صدام كردند. تازه آن چند هزار نيروي اردني و مراكشي و يمني و مصري و سوداني، عاشق جمال صدام نبودند كه به خاطر او نفله بشوند. كلي خرج داشت چرب كردن سبيل اين مزدورهاي پيادهنظام ارتجاع عربي و رژيمهايي كه حق دلالي از بابت اعزام مزدور به عراق را التماس دعا داشتند عزيز من!حالا شما توقع داري با داشتن چنين اسپانسرهاي همهفن حريف و گردنكلفت چندمليتي، صدام و سربازانش در تابستان 61، احساس اعتماد به نفس پيدا نكرده باشند؟!
خونسرد باش دوست من!
معارف و اصول اسلامي منبع مهمي براي ترويج فرهنگ ايثار است
رئيس مركز شوراي اطلاع رساني نمايشگاه رسانههاي ديجيتالي گفت: پرداختن به اصول اسلامي و معارف ديني از منابع مهم براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت است.
محمد صادق افراسيابي در گفتوگو با فارس گفت: پرداختن به اصول اسلامي و معارف ديني از منابع مهم براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت است.
وي با بيان اينكه براي ترويج فرهنگ ايثار در نمايشگاههاي ايچنيني بايد همه نهادها مشاركت داشته باشند، افزود: علاوه بر شوراي اطلاع رساني نمايشگاه، كميتههايي هم تشكيل شد تا در اين زمينه اطلاعات لازم را در خصوص غرفههاي مربوط به دفاع مقدس و فرهنگ ايثار را به بازديدكنندگان برسانند.
رئيس شوراي اطلاع رساني نمايشگاه رسانههاي و ديجيتالي اضافه كرد: اين نمايشگاه داراي غرفههاي بسياري از سايتها و خبرگزاريهايي است كه در زمينه دفاع مقدس و معارف اسلامي فعاليت ميكنند.
افراسيابي اظهار داشت: در خصوص آشنايي جوانان با ارزشهاي كشور به خصوص دوران انقلاب و جنگ در غرفه انقلاب اسلامي شخصيت امام خميني (ره) و شهيدان را به صورت گزارشهاي تصويري ارائه كردهايم.
وي تصريح كرد: در راستاي اعتلا و حفظ ارزشهاي دوران جنگ و دفاع مقدس، در اين نمايشگاه به صورت مجازي از تصوير امام خميني (ره) غبارروبي ميشود تا نسل جوان با اين ارزشها بيشتر انس داشته باشند.
رئيس شوراي اطلاع رساني نمايشگاه رسانه و ديجيتال تأكيد كرد: پرداختن به مقوله مهدويت و آموزشهاي تخصصي در زمينه شناخت امام عصر نيز از ديگر برنامههاي دومين نمايشگاه رسانه و ديجيتال است.
متهم به جنايت در خوابگاه دانشجويي محکوم شد
پسري که به کشتن هم اتاقي خود در خوابگاه دانشجويي "طرشت" متهم شده است ديروز در دادگاه کيفري تهران به ديه محکوم شد.
به گزارش ايسکانيوز : رسيدگي به اين پرونده از شامگاه هفتم تير 83 با پرت شدن "مهدي- ح" 19 ساله (دانشجوي مهندس شيمي) از طبقه دوم خوابگاه دانشجويي شماره سه "طرشت" در دستور کار پليس جنايي تهران قرار گرفت.
تحقيق مقدماتي نشان مي داد "مهدي" با يکي از هم اتاقي هايش به نام "محمد-س" اختلاف داشت و به احتمال فراوان قرباني کينه جويي او شده است. با اين فرضيه، تنها متهم، تحت بازجويي قرارگرفت اما منکر جنايت شد.
"محمد" 25 آبان 84 در شعبه 79 دادگاه کيفري تهران پاي ميز محاکمه نشست و درباره جزييات ماجرا گفت : آن شب براي هواخوري به بيرون از خوابگاه رفته بودم. وقتي در اتاق را باز کردم مهدي را ديدم که کنار بالکن ايستاده بود. او به محض اينکه مرا ديد داد زد، به عقب رفت و ناگهان از بالکن طبقه دوم به پايين افتاد و جان سپرد.
هيئت قضايي با شنيدن حرف هاي متهم ، به خاطر نبود مدرک هاي کافي، مطابق بند "الف" ماده 177 آيين دادرسي کيفري او را از اتهام آدمکشي عمدي تبرئه کرد و حکم به ديه داد.قضات شعبه 27 ديوان عالي کشور اما اين حکم را شکستند و دوباره پرونده را به دادگاه کيفري تهران سپردند.
محمد در حالي در شعبه 71 به رياست قاضي "نور ا... عزيز محمدي" پاي ميز محاکمه نشست که خانواده داغدار حکم مرگ خواسته بود.
همچنين وکيل مدافع پدر و مادر قرباني اعلام کرد : به نظر نمي رسد مهدي ، خودکشي کرده باشد.محمد مدعي است وقتي وارد اتاق شد و مهدي را ترساند ، پسر نگون بخت به عقب رفت و به پايين افتاد اما اين ادعا با صحنه و محل آن مطابقت ندارد.
وي به حرف هاي هاي يکي از همکلاسان قرباني به نام محسن نيز اشاره کرد: اين پسر در بازجويي گفته وقتي پايين مشغول فوتبال بازي کردن بود صداي فرياد شنيد و در بالکن ديد مهدي از نرده آويزان بود که به پايين پرت شد.يکي ديگر از دانشجويان اظهار داشته که به نظر مي رسد يک نفر مهدي را با اجراي فن کمر جودو به پايين انداخت.اکنون با توجه به گفته شاهدان مي خواهم تا بار ديگر براي شنيدن اظهاراتشان به دادگاه دعوت شوند.
نوبت به متهم که رسيد منکر دست داشتن در مرگ دوستش شد : "چهار سال است که زندگي ام تباه شده است و از تحصيل باز مانده ام ، باور کنيد مرگ مهدي فقط يک اتفاق تلخ ناخواسته بود."
*قاضي : قبول داري ورود تو به اتاق منجر ترسيدن مهدي و سقوط او شد؟
*متهم : نه ، من فقط وارد شدم و سلام دادم. هيچ عامل خارجي موجب مرگ مهدي نبود.
*قاضي : يکي از دوستانت در بازجويي گفته، قبل از آنکه وارد اتاق شوي به او گفتي قصد ترساندن مهدي را داري.در اين باره چه مي گويي؟
*متهم : چند نفر از همکلاسانم براي نجات من اين حرف را زدند اما صحت ندارد.
*قاضي : گفته ها حاکي است سابقه طولاني در شوخي و ترساندن همکلاسانت داشتي ، بارها سرزده وارد اتاق مي شدي و براي خنده ، آنها را مي ترساندي ، قبول داري؟
*متهم : نه ،دروغ است.
با پايان حرف هاي متهم ، هيئت قضايي وارد شور شد و ديروز او را به خاطر آدمکشي غير عمد به ديه محکوم کرد.حکم تا 20 روز پس از ابلاغ ، قابل تجديد نظر خواهي است