يکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷
شماره ۱۰۴۳
 
۱۲ گوناگون  
 
شماره قبل
خاطراتی از او و از زبان او
* از زبان سرتيم حفاظت مرحوم آيت الله العظمي فاضل لنکراني:‏
قاسم اميدي، سرتيم حفاظت آيت فاضل لنکراني که بيش از 18سال همراه اين مرجع عالي قدر شيعه بوده است ‏در گفت و گو با آينده روشن به بيان خاطراتي از ايشان پرداخت و گفت: حدود 15 سال پيش در سالروز ‏شهادت امام جواد (ع) رفته بوديم مشهد، داخل حرم مطهر حضرت ثامن الحجج شديم، آيت الله العظمي فاضل ‏در قسمت «بالاسر» نشستند و من هم براي اينکه فشار جمعيت خلوت ايشان را بر هم نزند پشت سرشان ‏ايستادم. ‏
اشاره کردند، سرم را پايين آوردم، وقتي سرم را جلو بردم گفتند: اي کاش کسي برايمان روضه مي خواند. ‏ايستادم که ناگهان در آن شلوغي حاج آقا کوثري (روضه خوان حضرت امام ) را ديدم که وارد شدند. خيلي ‏خوشحال شدم و خود را به ايشان رساندم وبه سختي حاج آقا کوثري را بالاي سر آيت الله العظمي فاضل ‏رساندم. ‏
آيت الله العظمي فاضل گفت: آقاي کوثري يک روضه سه نفره بخوان. آقاي کوثري روضه را که شروع کرد ‏کم کم فراموش کرد که بايد روضه سه نفره بخواند و اين طور شد که همه زائران امام رضا (ع) با روضه ‏حضرت جواد(ع) هم نوا شدند. ‏
اميدي همچنين در خاطره اي ديگر از آيت الله العظمي فاضل لنکراني گفت: روزي از ايشان در خصوص ‏خاطرات تبعيد سوال کردم که ايشان گفت: به بندر لنگه تبعيد شده بودم بي آن که پول يا وسايل سفر به همراه ‏داشته باشم. ظهر را هر طور که بود به شب رساندم و شب را نيز در کنار ساحل خوابيدم. صبح از شدت ‏ضعف هيچ رمقي نداشتم و در گوشه اي نشسته بودم که ديدم پيرمردي نزد من آمد و گفت: شما آقاي فاضل ‏هستيد، گفتم: بله، گفت: ديشب خواب رسول خدا (ص) را ديدم و به من فرمود: اين پول را به آقاي فاضل ‏برسانيد، اين پول حج من است، حضرت به من فرمود: از همين جا حج شما قبول است و اين شد که از ديروز ‏دارم دنبال شما مي گردم. ‏
سرتيم حفاظت آيت الله العظمي فاضل لنکراني همچنين با بيان اين که بنده ملاقات هاي آقا را تنظيم مي کردم ‏گفت: ايشان بارها به من تذکر مي دادند قضيه بسيج و سپاه از بقيه جداست. ‏
اميدي افزود: آيت الله العظمي فاضل لنکراني معتقد بود بسيج بهترين نيروي نظام است و هر موقع که از سوي ‏بسيج در خواست ملاقات مي شد هر چند که حال مساعدي نداشتند، مي پذيرفت. ‏
وي گفت: آيت الله العظمي فاضل خود موسس بسيج حوزه بود و خود ايشان نخستين فرمانده بسيح روحانيت ‏بود.‏
* خاطره‌اي از استاد سيد احمد خاتمي
حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خاتمي امام جمعه موقت تهران در مراسم بزرگداشت
آيت الله العظمي فاضل لنکراني در مدرسه عالي شهيد مطهري به بيان خاطره اي پرداختند:
من با آيت‌الله فاضل يک خاطره خصوصي دارم که علاقمندم در تاريخ ثبت گردد :
در جلسه‌اي آيت الله فاضل به بنده فرمودند؛ امروز مقام معظم رهبري به شدت
مرا احترام مي‌کنند و به من انس و علاقه دارند اما من بگويم اگر يک روز
مورد بي‌مهري حضرت آقا هم قرار گيرم باز ايشان را ولي خود خواهم دانست.
فرزند آيت الله فاضل نقل کردند که پدرم مکررا فرموده بودند
که من سه اصل را هيچگاه معامله نخواهم کرد؛ حفظ نظام اسلامي، ولايت فقيه و خط امام.
* خاطره قاليباف از آيت الله فاضل لنکراني
قاليباف شهردار تهران در روز تشييع پيكر اين فقيه مجاهد در وبلاگ خود نوشت: امروز دوشنبه است. بيست و هشتم خرداد. پيکر آية ا... العظمي فاضل لنکراني را در قم تشييع کردند. ياد حرف آية ا... مي افتم. آن وقت که رفته بودم خدمتشان. آن موقع در ناجا بودم. گفتند: من 50 سال است دارم اسلام مي خوانم. بگذار خلاصه اش را برايت بگويم. واجباتت را انجام بده. به جاي مستحبات، تا مي تواني به کار مردم برس. کار مردم را راه بينداز.بعد هم گفتند: اگر قيامت کسي ازت سؤال کرد، بگو فاضل گفته بود.
* ساده‌زيستي آيت‌الله لنکراني
حجةالاسلام حسيني بوشهري سخنران مجلس بزرگداشتي بود که 28 خرداد 86 از سوي مقام معظم رهبري (دامت‌برکاته) به مناسبت ارتحال آية الله العظمي فاضل لنکراني در حرم مطهر حضرت معصومه (س) برگزار شد، به نکاتي از زهد و ساده زيستي آن مرجع فقيد اشاره کرد که تاکنون اعلام نشده بود.
وي گفت: فرزند آية الله فاضل لنکراني (رحمة‌الله‌عليه) به من گفت: آقا از دنيا رفت بدون آنکه حتي يک متر خانه يا زمين يا ملک ديگري از خود بر جاي گذاشته باشد.
تعجب کردم و پرسيدم: پس منزلي که در خيابان 19 دي در آن مي‌نشستند مگر مال ايشان نبود؟ پاسخ داد: خير‌؛ آن منزل را پدربزرگ مادري ما براي دخترش خريده‌بود و متعلق به والده ماست. پرسيدم: دفتر آقا که در منطقه بازار است چه؟ گفت: آن هم ملکي است که از پدربزرگ پدري‌مان به همه فرزندان ايشان به ارث رسيد و سهم آقا در آن دو دانگ بود. بقيه ورثه سهم خود را به آقا واگذار کردند و ايشان همه را يک جا وقف عزاداري سيدالشهداء کرد. لذا هيچ مايملکي از ايشان برجاي نماند.
حسيني بوشهري با اشاره به آيه شريفه : "إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا " دليل محبت شديد مردم به علماء و مراجع، که در تشييع کم نظير پيکر آيةالله فاضل لنکراني (رحمة‌الله‌عليه) تجلي دوباره‌اي يافت را، همين نوع زندگي براي خدا دانست.
خاطرات آيت الله فاضل لنکراني از آيت الله بروجردي و امام خميني(ره)‏
مرحوم والد به مناسبت ايام فاطميه مجلس روضه اى در منزل ترتيب داده بودند كه مرحوم آية الله بروجردى ‏روزى به عنوان شركت در روضه به آنجا تشريف آوردند، من مشغول پذيرايى از ميهمانان بودم همين كه ‏مرحوم آية الله بروجردى مرا ديدند لبخندى زده و خطاب به مرحوم والد فرمودند: فلانى هم در درس شركت ‏مى كند، تصور مى كنم كمى سن من باعث تعجب ايشان شده بود، پدرم كه متوجه اين نكته شده بود، به عرض ‏رساندند كه نه تنها در درس شركت مى كند بلكه درسهاى شما را به عربى مى نويسد و شنيدن اين مطلب ‏تعجب معظم له را بيشتر برانگيخته و فرمود: امكان دارد اين نوشته ها را ببينم؟ پدرم به من دستور داد تا آنها ‏را آورده و به خدمت ايشان دادم، معظم له نسبت به مسائل علمى و به طلابى كه علاقمند به تحصيل بودند ‏توجه خاصى از خود نشان مى دادند، بطورى كه اين كار از خصايص وجودى وى به شمار مى آمد، نوشته ‏مرا حدود نيم ساعت بدون آنكه با كسى حرف بزند و يا به حرف كسى گوش بدهد ملاحظه فرمود و تنها در ‏سند روايتى كه من از صاحب وسائل نقل كرده بودم، اشكال فرموده و گفتند اين روايت طى سند ديگرى غير ‏از اين سند وارد شده كه اين اشكال در واقع متوجه صاحب وسايل مى شد. ‏
امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو ‏دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.‏
پس از آن هم، همواره مرا مشمول عنايت خود قرار داده و با كلمات اعجاب انگيزى تشويق مى فرمودند و هر ‏چند وقت يك بار نوشته مرا خواسته و پس از مرورى در آن به من پس مى دادند و پس از آن كه به چهار صد ‏يا پانصد صفحه رسيد دستوردادند كه آن را چاپ كنم."‏
*اولين ديدار با آية الله بروجردى ‏
مرحوم حضرت آية الله بروجردى تازه به قم تشريف آورده بودند كه روزى به وسيله يكى از آشنايان به يكى از ‏آباديهاى اطراف قم دعوت شدند در اين سفر من هم به همراه مرحوم والد كه از نزديكان ايشان بودند، حضور ‏داشتم. در آن روزها من مطول مى خواندم حضرت آية الله، شعرى از مطول عنوان فرموده و سئوالاتى در ‏رابطه با نكات ادبى آن نمودند و من بلافاصله جواب دادم وايشان مبلغ پنجاه تومان كه در آن زمان مبلغ ‏معتنابهى به حساب مى آمد به من جايزه دادند واين پيش آمد و تشويق آن مرجع بزرگ در روحيه وعلاقه من ‏نسبت به درس واعمال دقت هرچه بيشتر در آن، تأثير شگفت انگيزى بجاى گذاشت.‏
*حافظه قوى آية الله بروجردى ‏
روزهاى پنجشنبه و جمعه، اول آفتاب، بنده به همراه مرحوم آقا ميرزاحسن نورى، آقا سيد جعفر احمدى - ‏داماد آية الله بروجردى -، آقا سيد محمد حسن - پسر آية الله بروجردى -، و مرحوم آقا ميرزا مهدى صادقى، به ‏خدمت ايشان مى رفتيم. آية الله بروجردى در باره رجال واسانيد، مطالبى را به صورت رمز نوشته بودند؛ ‏ايشان اين رمزها را توضيح مى دادند و اين گروه، به صورت تفصيلى، آنها را در فيش هائى يادداشت مى ‏كردند.‏
يكى از روزها در باره يك راوى، داستان مفصلى نقل كردند. اين داستان، با تمام جزئيات، حدود نيم ساعت ‏طول كشيد. طبع نقل به گونه اى بود كه به ذهن من آمد، حتماً ديشب در باره اين راوى، تصادفا، مطالعه اى ‏داشته اند، ولى داستان كه به پايان رسيد، فرمودند: من، اين جريان را چهل و دو سال قبل، در فلان كتاب، ‏مطالعه كرده ام. همه تعجب كرديم از اين حافظه قوى. معمولاً افرادى كه حافظه قوى دارند، استعدادشان قوى ‏نيست، ولى ايشان از كسانى بود كه بين استعداد و حافظه قوى جمع كرده بود.‏
*رعايت ادب ‏
معمول اين بود كه وقتى خدمت آية الله بروجردى مى رسيديم، دست ايشان را مى بوسيديم، ولى گاهى اوقات، ‏مانع مى شدند كه دستشان را ببوسيم. هر چند هم اصرار مى كرديم فايده اى نداشت. گاهى اوقات، نه تنها مانع ‏نمى شدند كه دستشان را جلو هم مى آوردند.‏
اين مسأله براى من تا مدتى، سئوال انگيز شده بود كه سرِّ اين كار چيست؟ تا اين كه به خاطر تكرار، سرِّ ‏قضيه را فهميدم و معلوم شد: آن گاه كه ما خودمان، به اختيار، خدمت ايشان مى رسيم، مانع از دست بوسيدن ‏ما نمى شوند، ولى آن گاه كه ايشان ما را به خاطر كارى كه دارند احضار مى كنند، به هيچ وجه اجازه نمى ‏دهند دستشان را ببوسيم، زيرا اين را بر خلاف ادب مى دانستند كه فردى را احضار كنند وبعد به او اجازه ‏بدهند دستشان را هم ببوسد. اين دقت ايشان در رعايت ادب براى من بسيار اعجاب آور بود.‏
*آشنايى و ارتباط با امام خمينى ‏
ما از دو طريق با حضرت امام ارتباط و آشنايى داشتيم. از همان دوران كودكى در دوره دبستان بنده با شهيد ‏بزرگوار حضرت آية الله حاج آقا مصطفى همدرس بودم و پدرم با حضرت امام رفاقت بسيار نزديكى داشتند ‏وبه علت همين رفاقت و ارتباطى كه پدرم با حضرت امام داشتند، ايشان مكرر به منزل ما تشريف مى آوردند ‏و متقابلا پدرم به منزل ايشان مى رفتند من از دوران بچگى تشخيص داده بودم كه حضرت امام با ساير ‏دوستان پدرم تفاوت خاص دارند چون كه در ايشان جاذبه مخصوصى وجود داشت و ما را جذب كرده بود و با ‏ديده احترام فوق العاده كه منحصراً اين معنا در ايشان وجود داشت به ايشان نگاه مى كردم.‏
آن گاه كه ايشان ما را به خاطر كارى كه دارند احضار مى كنند، به هيچ وجه اجازه نمى دهند دستشان را ‏ببوسيم، زيرا اين را بر خلاف ادب مى دانستند كه فردى را احضار كنند وبعد به او اجازه بدهند دستشان را هم ‏ببوسد
كم كم دوران دبستان را پشت سر گذاشتيم با شادروان حاج آقا مصطفى وارد حوزه شديم. به واسطه درس و ‏بحثى كه با يكديگر داشتيم ارتباط ما با امام خيلى نزديك بود، به طورى كه گاهى اوقات حضرت ايشان ‏وضعيت درسى حاج آقا مصطفى را از من مى پرسيدند مثلاً سئوال مى كردند: درس مى خواند؟ نزد چه كسى ‏درس مى خواند؟ ‏
*امام، جامع علوم ‏
امام بزرگوار، در مقام علمى يك فرد جامع به تمام معنا بود. فقيه كامل، اصولى متبحر، فيلسوف بى نظير، ‏عارف به تمام معنى الكلمه، متخصص در علم اخلاق و تربيتهاى علمى اخلاقى و همينطور جهات مختلف ‏ديگر و حتى در شعر هم داراى يك سهم بسيار چشم گيرى بودند.‏
*تقيّد امام به مسائل اخلاقى ‏
يك خاطره اى كه تقيد امام را به مسائل اخلاقى روشن مى كند مربوط به دوران طلبگى ما مى شود. امام آن ‏موقع در مدرسه فيضيه تدريس داشتند، طلبه ها به درس ايشان مى آمدند، يك روزى هنگام درس امام بود ‏مشاهده كرديم كه ايشان وارد مدرس شدند و بلافاصله برگشتند. ما تعجب كرديم كه چرا ايشان درس نگفتند، ‏بعداً معلوم شد كه ايشان وقتى وارد مدرس شدند ديدند چند تا طلبه در آنجا در حال درس و بحث هستند وقتى كه ‏از حضرت امام سئوال كرديم كه چرا درس نگفتيد وبرگشتيد فرمودند ما با آنها چه فرقى داريم ! همه ما طلبه ‏ايم ما مى خواستيم درس بگوييم آنها زودتر از ما آمدند، حق آنهاست كه امروز در آنجا مشغول درس و بحث ‏باشند. فردا ما مى آييم اگر آنها باز هم بودند درس نخواهيم گفت.از بستر خواب بيرون آمدم براى ديدن شما.‏
در سال شهادت مرحوم حاج آقا مصطفى، در ماه رجب همان سال من توفيق زيارت عتبات عاليات را پيدا ‏كردم. شب نيمه رجب بود واين معنا روشن است كه شب نيمه رجب يكى از ايام وليالى زيارت مخصوص امام ‏حسين (عليه السلام) است. حدود 2 ساعت از شب مى گذشت كه من وارد كربلا شدم.‏
البته همان سفرهاى 8 روزه كه از طريق اوقاف ترتيب داده مى شد به يك مناسبتى ما هم راه پيدا كرديم و ‏خواستيم ضمن زيارت عتبات عاليات، خدمت امام مشرف شده و ديدارى با مرحوم آقاى حاج آقا مصطفى ‏داشته باشيم، كه تصادفاً اين همان آخرين ديدار ما بود و پس از چند ماه مرحوم حاج آقا مصطفى به شهادت ‏رسيد.‏
بر طبق برنامه اى كه براى مسافرين ترتيب داده شده بود، ما را به يك هتلى هدايت كرده و ما وارد آن هتل ‏شديم. به علت اينكه يك مقدار وقت دير شده بود، صاحب هتل گفت: قبل از اينكه به اتاقهايتان برويد، در سالن ‏غذاخورى اجتماع پيدا كنيد، غذا را بخوريد، بعد به اتاقهايتان برويد.‏
ما به سالن غذاخورى رفته ومشغول خوردن غذا شديم، اواسط خوردن غذا بود كه من ديدم مدير هتل با صداى ‏بلند گفت كه آقاى فاضل كيست؟ گفتم: من هستم. گفت : كسى دم در ايستاده و منتظر شماست. من فورى شام را ‏تمام كردم و به عجله آمدم. ديدم آقاى دعايى كه الآن مسئول روزنامه اطلاعات و وكيل مجلس شوراى اسلامى ‏هستند، دم در هتل ايستاده اند. پس از مصافحه و سلام و عليك واحوال پرسى فرمودند: من از طرف حاج آقا ‏مصطفى آمده ام و پيغامى براى شما دارم. - معمولا امام در مواقع زيارتى از نجف به كربلا مى آمدند و در ‏آنجا منزلى در اختيار ايشان گذاشته شده بود و در آن منزل، يكى دو روز مى ماندند - حاج آقا مصطفى پيغام ‏دادند كه همين الآن شما بايد پيش ايشان برويد. من تعجب كردم اولاً از اينكه ايشان از ورود ما به كربلا از چه ‏راهى اطلاع پيدا كرده و ثانياً وقت گذشته بود. شب دير شده بود، گفتم در اين موقعيت شايد مناسب نباشد. ‏گفتند: ايشان اصرار كردند كه با هم به آنجا برويم. رفتيم آنجا. چند لحظه اى بعد امام بزرگوار وارد شدند، ‏فرمودند: "من براى خواب مهيا شده بودم وبه رختخواب رفته بودم، ولى چون به من اطلاع دادند كه شما آمديد ‏فكر كردم كه اگر تا صبح بخواهم صبر بكنم و شما را ببينم دير است، لذا از بستر خواب بيرون آمدم براى ‏ديدن شما." امام در باره مسائل ايران سئوالاتى كردند، توضيحاتى دادم. امام شديداً اظهار تأثر و ناراحتى ‏كردند. بعد از چند دقيقه حاج آقا مصطفى تشريف آوردند و ما از امام خواهش كرديم كه تشريف ببرند به ‏اندرون... فرداى آن روز بر حسب دعوتى كه امام توسط مرحوم آقاى اشراقى از من كردند، ناهار را آنجا ‏رفتيم و تا ساعت 5 يا 6 بعدازظهر خدمت ايشان و خدمت حاج آقا مصطفى بوديم، و مسائل مختلفى آنجا ‏مطرح شد.‏
*شما را به منزله مصطفى مى دانم ‏
ارتباط ما - با امام خمينى - مثل ارتباط يك خانواده بود، ويك عواطف خاصى نسبت به من داشتند و من نسبت ‏به ايشان، حتى يادم هست در يك جريانى كه من خدمت امام رسيدم و راجع به يك موضوعى كه خود من ‏ناراحت شده بودم وبعد هم معلوم شد كه بى جهت ناراحت شده ام، امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را ‏به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از ‏كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.‏
*تعبد و تقدس امام ‏
يكى از ويژگيهاى امام بزرگوار كه تا اين حد در كمتر كسى تحقق داشته و دارد، تعبد و تقيّد ايشان به تمام ‏احكام الهى است، حتى آنهايى كه از نظر ما پيش پا افتاده است و خيلى مورد اهميت نيست. اما امام بزرگوار ‏عملاً به اين معنا خيلى مقيّد و معتقد بودند. مسأله نماز شب را كه عمرى موفق بودند، حتى در همان ايّام ‏كسالت آن طورى كه سيماى جمهورى اسلامى حالات امام را در آن شبهاى آخر نشان مى داد، كسى كه در آن ‏درجه از فشار درد و ناراحتى بود، به طوريكه من شنيدم در همان روزها كسى از ايشان سئوال كرد كه مثلا ‏كجاى شما درد مى كند، ايشان جواب داده بودند: سر تا پاى بدنم ؛ مع ذلك با آن حالت نماز شب كه تصويرش ‏بدون توجه ايشان گرفته شده بود. ‏
امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو ‏دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.‏
در همان حال ايشان مقيد بود كه عمامه به سر داشته باشد، "تحت الحنك" انداخته باشد، مستحبات را رعايت ‏كند، قرائت قرآن كند، اينها سطحى نيست، ولو اينكه انسان مى بيند كه خيلى شايد به عمقش توجه نكنند، انسان ‏يك مختصر سر درد پيدا مى كند، نه تنها ديگر حال مطالعه ندارد، حال يك آية قرآن خواندن را هم ندارد، ‏انسان حوصله ندارد بنشيند در حال كسالت قرآن بخواند، اما كسى كه در آن درجه از فشار، ناراحتى، درد و ‏ضعف است، مع ذلك مى بينيم دست مى برد و قرآن را بر مى دارد و آن مقدارى كه مى بايست قرآن بخواند ‏مى خواند.‏
*سه بار قرائت قرآن در روز ‏
در همين رابطه يكى از برادران كه اكثراً در خدمت امام بود، به من گفت و من تعجب كردم، گفت: فلانى شما ‏مى دانيد امام در شبانه روز چند نوبت قرآن مى خواند، گفتم: نه، خوب معمولاً در شبانه روز انسان يك نوبت ‏قرآن مى خواند، اگر اهل قرائت قرآن باشد. ايشان خنده اى كرد گفت: نه، در شبانه روز حداقل سه نوبت ايشان ‏مقيد به خواندن قرآن است. حالا چه موقع ودر چه شرائطى؟ كسى كه در حقيقت، نظام اسلامى به او قوام دارد، ‏كسى كه قدرتها اين مقدار مشكلات براى كشور او و براى اسلام به وجود آورده اند، كسى كه تمام قدرتها عليه ‏كوبيدن او و كوبيدن نظامى كه او به وجود آورده بود، تجهيز شده بود كه الآن هم اين تجهيز به قوت خودش ‏باقى است، مع ذلك اين قدر مقيد به مستحبات است، اينقدر در رابطه با خدا خودش را موظف مى بيند كه در ‏شبانه روز سه نوبت كتاب خدا را قرائت مى كند. اينها براى من و شما درس است، اينها سبب مى شود كه ما ‏بيشتر نسبت به رعايت احكام خدا اهتمام داشته باشيم.‏
بالای صفحه