شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
شماره ۱۰۴۸
 
۱۲ گوناگون  
 
شماره قبل

پايان كار مهمترين نويسنده وهابيِ ضدشيعه؟!

قصيمي يکباره افکارش تغيير کرد. به چه دليل و با چه انگيزه‌اي؟ روشن نيست. آنچه مسلم است، اين که يکباره از وهابيت برگشت و عليه فکر سلفي و نگرش سنتي ديني،‌ دست به قلم برد. اخيرا وهابي‌ها، که با چنگ و دندان به جان شيعه افتاده اند، دوباره اقدام به انتشار "الصراع" کردند، در حالي که از سر خجالت، جرأت اين که نام ناشر را روي کتاب بنويسند نداشته اند.
در قرن بيستم داستان شگفتي در عرصه علم و ادب و نويسندگي  روي داد. يک عالم سلفي با نام عبدالله بن علي القصيمي (1907 - 1996) که از اهالي قصيم و از شهر بريده، يعني از سلفي ترين و وهابي ترين مناطق جزيرة العرب بود، در دهه چهل قرن بيستم به عنوان يک نابغه در عرصه فکر و قلم در دفاع از وهابيت ظاهر گرديد.
نخستين نوشته اش که شادماني وهابيان را به دنبال داشت، کتاب پرحجم و دو جلدي الصراع بين الوثنية‌ و الاسلام (562 + 692صص) بود که آن را در پاسخ به کتاب کشف الارتياب علامه سيد محسن امين نوشت. سيد محسن امين اين کتاب قوي و اثرگذار را ضد عقايد وهابيت نوشته بود و عبدالله قصيمي با نثري اديبانه و قلمي توانا به پاسخ گويي برخاست. او قلم رسايي داشت و ستايش وهابيان جزيرة‌ العرب و سلفيان وهابي مصر بدرقه راهش بود.

********* اما داستان اين نويسنده شگفت که هم پژوهش مي‌کرد و هم قلمفرسايي ادبي، ادامه يافت.
قصيمي وهابي به مصر رفت و وارد الازهر شد و پرشور در عالم وهابيت سير مي‌کرد. يکباره دريافت که عالمي برجسته از استادان الازهر با نام يوسف الدجوي مقاله اي با عنوان "التوسل و جهالة الوهابيين" در مجله نور الاسلام (سال 1931) منتشر کرده است. او از سر تعصب وهابي گري عليه آن به پا خواست و کتابي با عنوان "البروق النجديه في اکتساح الظلمات الدجوية" را نوشت (چاپ مجدد در 190 صفحه توسط منشورات الجمل: 2007).
قصيمي به اين مقدار بسنده نکرد و دو کتاب ديگر هم عليه "ازهري‌هاي ضد وهابي" نوشت. يکي با نام "شيوخ الازهر و زيادة‌ الاسلام" ‌و ديگري "الفصل الحاسم بين الوهابيين و مخالفيهم". وي در اين آثار خود، سخت مدافع وهابيت و افکار و انديشه‌هاي متعلق به آن از ديد فکري و عقايدي است.
يکبار هم کتابچه اي در رد کتاب "حياة محمد" از هيکل نوشت. مي‌دانيم که اين کتاب قدري روشنفکرانه نوشته شده و گاه گاه رگه‌هاي صوفي گري مصري هم در آن هست. قصيمي از سر ارادت به توحيدگرايي از نوع وهابي و ضديت با تصوف، به نقد آن پرداخت و کتابش به عنوان نقد کتاب حياة‌ محمد منتشر شد (چاپ اول 1935 و چاپ جديد توسط الانتشار العربي: 2007).
قصيمي در کتاب "الثورة‌ الوهابيه" گزارشي که بيشتر جنبه ادبي و تاريخي بدون بيان مستندات دارد، بيان مي‌کند. اين اثر بيشتر به بحث در باره آثار ظهور وهابيت در سعودي پرداخته و لحني ستايش گونه از وهابيت و عبدالعزيز دارد. (تجديد چاپ توسط منشورات الجمل: 2006 همراه دو رديه بر وهابيت يکي از زيني دحلان با عنوان "الدرر السنيه" و ديگري از سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب با عنوان الصواعق الالهيه).
قصيمي يکباره افکارش تغيير کرد. به چه سمتي؟‌ به چه دليل و با چه انگيزه‌اي؟ روشن نيست. آنچه مسلم است، اين که يکباره از وهابيت برگشت و عليه فکر سلفي و نگرش سنتي ديني،‌ دست به قلم برد. درست ده سال پس از نگارش کتاب "الصراع بين الوثنية‌ و الاسلام" که عليه شيعه نوشته شده بود و ستايش و مداحي سلفي‌ها را به دنبال داشت و مثلا (عبدالظاهر ابوالسمح، امام وقت مسجد الحرام بر آن تقريظ نوشت) کتاب "هذي هي الاغلال" را نوشت، کتابي سخت ضد سلفي‌ها و وهابي‌ها و اساسا کتابي در ادامه جريان‌هاي روشنفکري و معرفي اسلام با يک نگاه تازه. گويا او يکباره از جمود سلفي گري رسته و به طرف مقابل غلتيده بود.
اينجا بود که ضجه همه عالم وهابي به آسمان رفت و آنان از اين انحراف به عنوان الحاد ياد کردند و به دنبال دليل ملحد شدن او گشتند.
در اين مرحله بود که او اسباب سرشکستگي وهابيان شده بود و مخالفانش مصلحت را در ترور او ديدند. گفته‌‌اند که سه بار در معرض ترور قرار گرفت؛ يکبار در مصر، بار دوم در سعودي و بار سوم در لبنان. حتي يک بار در مصر به زندان افتاد. چون متهم شده بود که طلبه‌هاي يمني را که براي تحصيل به مصر آمده بودند، ‌منحرف کرده است.
موضوع قصيمي بسيار اهميت يافت تا جايي که احمد سباعي، رساله دکتراي خود را با نام "فکر عبدالله القصيمي" نوشت.
يک آلماني ديگر هم با نام "يور غن فازلا" نوشته اي با نام "مِن اصولي الي ملحد" نوشت.
در اين داستان نکته اي که وهابيان را سخت آزار مي‌داد، آن بود که کسي که کتاب "الصراع بين الوثنية و الاسلام" را نوشته بود، به اين وضعيت دچار شده باشد. اين يک سرشکستگي وحشتناک و باورنکردني براي وهابيان بود.
کتاب الصراع در طول اين صد سال، و تا پيش از آثاري که اخيرا با حجمي گسترده از سوي وهابيان عليه شيعه نوشته شده،‌ مهمترين اثري بود که عليه شيعه و در واقع در پاسخ به کتابي که يک عالم شيعه عليه وهابيت نوشته بود، تأليف شده بود و اکنون سرنوشت آن اين چنين رقم خورده بود.
گويا، علاوه بر علامه اميني، يک نويسنده شيعي ديگر هم کتاب مفصلي در رد "الصراع" نوشت که من از جزييات آن آگاهي ندارم.
اخيرا وهابي‌ها، که با چنگ و دندان به جان شيعه افتاده‌اند، دوباره اقدام به انتشار "الصراع" کردند، در حالي که از سر خجالت، جرأت اين که نام ناشر را روي کتاب بنويسند نداشته اند. درست به همان سبک و سياق چاپ قديم فقط با يک مقدمه اي که از سر شرم نوشته شده، منتشر کرده اند.
در مقدمه چاپ جديد از اين که کار اين نويسنده به الحاد کشيده شده، ابراز تأسف شده است.
در همين مقدمه آمده است که تحول فکري قصيمي با نگارش کتاب "کيف ذلّ المسلمون" آغاز شد. بعد هم کتاب "هذي هي الاغلال" را نوشت.
بايد گفت قصيمي کتاب "هذي هي الاغلال" را براي آن نوشت که نشان دهد که چرا دنياي اسلام از غرب عقب افتاده و اين گونه گرفتار واماندگي و درماندگي شده است. وي اين کتاب را خطاب به جلال الملک يعني عبدالعزيز سعودي نوشته است. کتاب به شدت رنگ ضد خرافه دارد و به هيچ روي اثري الحادي نيست. وي بسياري از باورهاي عاميانه را که رنگ معتقدات ديني به خود گرفته، مورد ترديد قرار داده است (چاپ جديد توسط منشورات الجمل: 2000). به نظر مي‌رسد که قصيمي پس از خروج از نجد، فکر باديه نشيني را کنار گذاشته و تحت تأثير تجدد مصر قرار گرفته است. اين همان چيزي است که درباره معروف الرصافي نويسنده کتاب "الشخصية المحمدية" رخ داد و اين زماني بود که از عراق بيرون رفت و در استانبول مسکن گزيد. اين داستان براي بسياري ديگر هم تکرار شده است.
با اين حال بايد گفت، بسا قصيمي که زماني وهابيت را از زاويه يک فکر انقلابي عليه انحرافات مي‌ديد، به تدريج اين نگرش را تغيير داد و به عبارتي، بيش از آن که برايش وهابيت اهميت داشته باشد، انقلاب فکري اهميت يافت. وي متجدد و به قول وهابي‌ها ملحد شد. تجددي که او را وادار کرد عليه وهابيت سنتي نجدي شورش کند، به نقد منابع حديثي بنشيند و از زاويه مبارزه با خرافه به سراغ بررسي متون ديني برود.
قصيمي در مصر و بيروت متحول شد و صد البته آدمي که در مصر و بيروت زندگي علمي داشته باشد، متفاوت با کسي است که در قصيم پرورش مي‌يابد.
نويسنده اين نوشتار هنوز نمي‌داند الحاد قصيمي از کجا اثبات مي‌شود، اما اين را مي‌داند که وهابي‌ها، هر کسي را که اندکي با آنان مخالفت ورزد، تکفير مي‌کنند و از دايره اسلام خارجش مي‌دانند و ملحدش مي‌خوانند. البته براي قضاوت بايد همه آثار قصيمي را ديد. بسا اين تحول به راستي تا الحاد پيش رفته باشد.
کساني که عليه قصيمي نوشتند و از تحول فکري او به عنوان الحاد ياد کردند، بر اساس گزارشي که در مقدمه چاپ جديد "الصراع بين الوثنية و الاسلام" آمده عبارتند از: "الرد القويم علي ملحد القصيم" از شيخ عبدالله بن يابس (اين شخص از دوستان قصيمي در سفر و حضرش بوده و فراوان عليه وي نوشته و گفته است که بيش از پانزده سال، قصيمي در امور بديهي دين جدل و بحث مي‌کرد و بسيار شکاک شده بود، به گونه‌اي که حتي در وجود خودش هم شک کرده بود. حتي در باره خدا و پيغمبر هم با من مجادله مي‌کرد و بغض و حقارت وجودش را گرفته بود).
"تنزيه الدين و رجاله مما افتراه القصيمي في اغلاله از شيخ عبدالرحمن بن ناصر السعدي"
"دراسة للشيخ صلاح الدين المنجد عن القصيمي"
"بيان الهدي من الضلال في الرد علي صاحب الاغلال از شيخ ابراهيم بن عبدالعزيز النجدي"
"الشواهد و النصوص من کتاب الاغلال از شيخ محمد عبدالرزاق حمزه"
"قصيدة للشيخ راشد بن صالح الخنين" با اين بيت:
هذا القصيمي في الاغلال قد کفرا
وفاه بالزيغ و الالحاد مشتهرا
قصيدة للشيخ صالح بن سليمان بن سلحمان عليه قصيمي
قصيده طولاني ديگري از شيخ صالح بن حسين که بن باز ـ شيخ المشايخ دوره اخير سعودي‌ها ـ بر آن مقدمه نوشته است.
مقدمه اي در سايت www.saaid.net با عنوان "قصة الحاد و حکايت ملحد" در باره علل انحراف قصيمي درج شده و بيشتر روي وساوس شيطاني در وجود او به عنوان عامل انحراف تکيه شده است. اين مقاله مفصل است و بدون ذکر منبع، قضاوت‌هاي زيادي را در باره وي از جاي‌هاي گوناگون نقل کرده است.
اکنون بيش از ده سال از مرگ وي که به سال 1996 رخ داد مي‌گذرد. آثار او توسط ناشراني که افکار جديد و اصلاحي را منتشر مي‌کنند، منتشر مي‌شود. در رأس آنها منشورات الجمل (با مرکزيت آلمان) و الانتشار العربي قرار دارد. از وي به عنوان شخصيتي متجدد، نويسنده اي در رديف نويسندگان بزرگ غربي يا دست کم در رديف کساني مانند طه حسين و ... ياد مي‌شود. روزنامه الرياض عربستان در شماره پنجشنبه 6 محرم 1428 پس از يازده سال گزارشي از وي به چاپ رساند و از اين که افکار او در حال بازگشت است سخن گفت. وي مي‌گويد که کتاب‌هاي وي روي پيشخوان بسياري از کتاب فروشي‌هاست. کتاب العرب ظاهرة صوتيه، هذي هي الاغلال و ايها العقل من رآک؟
اکنون سايت‌هايي که مطالبي به اين قصيمي اختصاص داده باشند و مطبوعاتي که از وي سخن گفته باشند فراوانند.
منبع: شيعه آنلاين به نقل از تابناک

بالای صفحه

"زهرابيگم روستا" خادم برگزيده قرآني؛
نگران تفسير"بياني از قرآن" است

- قسمت دوم(پایانی)-
در شماره پيشين قسمت اول گفتگوي خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا)، با خادمه برگزيده قرآن خانم "زهرابيگم روستا" را خوانديم و امروز ادامه اين گفتگوي را تقديمتان مي‌كنيم:
* حرف زدن در مواردي مسخره است
اين خادم قرآن در پاسخ به اين پرسش كه روش تربيتي شما در برخورد با افرادي كه مذهبي نيستند چيست، اظهار كرد: زبان گفت‌وگو با مردم به اعتبار خود مردم متفاوت است، برخي از راه تشويق هدايت مي‌شوند و برخي از راه مجازات و عقاب و مسلمان بايد با تشخيص موقعيت افراد مختلف با زباني در خور حال، امر به معروف و نهي از منكر كند تا به واسطه قرآن كلامش اثر داشته باشد چرا كه حرف زدن تنها و بدون عمل هيچ اثري ندارد؛ امام رضا(ع) فرمودند: حرف‌زدن در مواردي مسخره است. وي دوباره صفحه‌اي از دست‌نوشته‌هاي خود را باز كرد و با اندكي تامل گفت: حرف زدن در مواردي مسخره است
اول آنكه كسي كه به صورت زباني توبه كند و قلبش خبر نداشته باشد،
دوم كسي كه طلب توفيق از خدا بكند و كوشش آن را نداشته باشد،
سوم كسي كه طلب بهشت كند و جد بر شدائد نداشته باشد،
چهارم كسي كه از جهنم به خداوند پناه برد و شهوات را ترك نكند،
پنجم كسي كه ياد خدا كند ولي خود را در محضر خدا احساس نكند،
ششم كسي كه ياد مرگ كند و خود را آماده مرگ نمي‌كند
هفتم كسي كه تضيع اوقات مي‌كند، اصرار به گناه دارد و طلب عفو مي‌كند اما توبه واقعي نمي‌كند.
* يادي از همراهي‌هاي همسر مرحوم
اين خادم قرآني در جواب به اين سئوال كه چه سالي ازدواج كرديد و آيا همسر شما در پيشرفت و پرداختن شما به فعاليت‌هاي قرآني موثر بوده‌اند، اظهار كرد: حدوداً بيست ساله بودم كه با مرحوم "محمد روستا" ازدواج كردم، ايشان رييس اداره پست داخلي تهران بودند و انسان وارسته و معتقد به شرعيات و آموزه‌هاي ديني و بسيار خوش اخلاق بودند و بسيار احترام سيادت مرا داشتند، تمامي اعياد و وفيات هم مراسم مذهبي و سخنراني در منزل برگزار مي‌كردند، ايشان نه تنها كوچكترين منعي براي آموزش‌هاي قرآني من نداشتند بلكه مشوق من هم بودند خود ايشان هم زندگي‌نامه حضرت علي (ع) از جنبه حقوقي و اجتماعي آن حضرت را نوشته‌اند ولي موفق به چاپ نشدند.
* آمادگي دارم كه به عنوان راهنماي حج در كاروان‌ها حاضر شوم
 وي درباره تشابه نام خانوادگي خود با همسرش تأكيد كرد: حدود سي سال من هرساله به عنوان راهنماي حج به مكه مي‌رفتم آن زمان در پاسپورت كه مي‌خواستند نام مرا به زبان لاتين بنويسند به دليل طولاني بودن آن و ايجاد اشكال، نام اصلي من كه "فخرالسادات زهرابيگم سيد جلال‌الدين‌گنابادي" بود تغيير دادند و از آن پس نام خانوادگي همسرم به زهرابيگم از اسم من اضافه شد، طي سفرهايي كه به مكه داشتم از زمان بازگشت تا سفر بعدي از كاروان‌هاي مختلف براي دعوت از من در منزلمان حاضر مي‌شدند، آخرين بار هم ده سال پيش به مكه معظمه مشرف شدم، در حال حاضر هم آمادگي دارم كه به عنوان راهنماي حج در كاروان‌ها حاضر شوم.
* دلايل كمبود علاقه جوانان به فعاليت‌هاي قرآني
اين مفسر قرآن كريم از دلايل كمبود علاقه جوانان به فعاليت‌هاي قرآني و آموزش علوم قرآني، معاشرت با افراد دور از دين و دوري از حقايق و به ويژه حقيقت قرآن دانست و افزود: برخي حتي حوصله شنيدن معناي قرآن را ندارند و كساني كه وارد اين عرصه شده‌اند بايد بسيار از الطاف الهي ممنون و سپاسگذار باشند به شكر خدا از سال 40 به بعد خانم‌ها هم وارد ترويج مسائل مذهبي و فعاليت‌هاي قرآني شدند و مسائل ديني رشد پيدا كرده است و با پيروزي انقلاب اسلامي بستر براي آموختن رشته‌هاي معارف و علوم قرآني به صورت گسترده براي تمام اقشار جامعه فراهم شد و همه ما بايد از اين فرصت الهي بهره ببريم و خدمتگذار قرآن باشيم.
من خيلي زمان براي ديدن تلويزيون نمي‌گذارم
اين خادم برگزيده قرآني درباره صداوسيما و عملكرد اين رسانه عنوان كرد: من خيلي زمان براي ديدن تلويزيون نمي‌گذارم به قول قرآن، مومن كسي است كه دنبال لهو و لعب نرود و كاري انجام ندهد كه به ضرر آن باشد يكي از مشكلات رسانه ملي ما پخش موسيقي است كه تحت هر شرايطي ترك آن بهتر است.
وي در حاليكه بدون نگاه به ساعت و طبق عادت هميشگي خود آماده اقامه نماز ظهر و عصر مي‌شد تاكيد كرد: قرآن و تربيت قرآني داشتن فوايد بسياري براي انسان دارد كه از جمله آن برنامه‌ريزي دقيق در كارها و موفقيت در زندگي است، قرآن نور است، اين نور بر همه مي‌تابد و اين هدايت همه را شامل مي‌شود مي‌توان در برابر اين هدايت ناسپاس بود و كفر ورزيد و به محروميت گرفتار شد و مي‌توان شاكر و بهره‌مند بود و به هدايت آن دل سپرد و از آن جا كه هدايت‌ها و نورها يكسان نيستند براي آنان كه به هدايت او دل مي‌سپارند به اندازه‌ شكر و سپاس‌گذاريشان از هدايت‌هاي بيشتر و بالاتر برخوردار مي‌شوند اين هدايت‌ها ديگر هدايت ناس نيست كه هدايت اسلام و ايمان و تقوي و احسان است.

بالای صفحه

نتيجه انتظار
امام صادق (عليه‌ السلام):
مَنْ سَرَّهُ أنْ يَكونَ مِنْ أصْحابِ القائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَليَعْمَلْ بِالوَرَعِ.
هر كس خوش دارد از ياران امام مهدي (ع) باشد، بايد منتظر باشد و پارسايى پيشه ‌كند.
الغيبة، ص 200

استخاره امروز

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِئَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (147)
و او را به سوى يكصدهزار [نفر از ساكنان نينوا] يا بيشتر روانه كرديم (147)
سوره الصافات

مقصدت كجاست؟

فلسفه خلقت انسان
"در بند آن‌ باش‌ كه‌ من‌ كيم‌ و چه‌ جوهرم‌؟ و به‌ چه‌ آمدم‌ و به‌ كجا مي‌روم‌؟ و اصل‌ من‌ از كجاست‌؟ و اين‌ ساعت‌ در چه‌ام‌؟ و روي‌ به‌چه‌ دارم‌؟" سلسله مباحث (فلسفه خلقت انسان) درصدد پاسخ به اين سوالات مهم است.
***هدفداري‌ آفرينش‌ در قرآن‌
از نظر قرآن‌ جهان‌ هستي‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ همواره‌ اجزا و عناصر جهان‌ داراي‌ هدف‌ است‌.
در آيه‌ زير به‌ هدفداري‌خلقت‌ جهان‌ و انسان‌ اشاره‌ شده‌ است‌:
" إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ "
هر آينه در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز ، خردمندان راعبرتهاست.(آل‌ عمران‌/190)
آيه فوِق انسانها را به‌ تدبّر و انديشه‌ در حقيقت‌ آسمان‌ها و زمين‌ وا مي‌دارد تا هر انساني‌ به‌ اندازه‌ استعداد خود اسرار آفرينش‌ را دريابد. و به‌ راستي‌ كه‌ نگرش‌ دقيق‌ به‌ آسمان‌ها و زمين‌، آدمي‌ را با نظام‌ حيرت‌آور حاكم‌ بر آن‌ها آشنا مي‌سازد. نظامي‌ كه‌مطالعه‌ آن‌، انسان‌ را به‌ هدفداري‌ عالم‌ آفرينش‌ واقف‌ مي‌سازد.
جهان‌ هستي‌ از وجودي‌ عاطل‌ و باطل‌ برخوردار نيست‌. جهان‌ آفرينش‌ داراي ‌مقصد و مقصودي‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ مقصد و مقصود آفريده‌ شده‌است‌.
صرف‌ مشاهده‌ عالم‌ هستي‌ بدون‌ انديشه‌ و تفكر نمي‌تواند هدفداري‌ عالم‌ را به ‌انسان‌ نشان‌ دهد و چه‌ بسيار دانشمنداني‌ كه‌ ساليان‌ دراز به‌ مشاهده‌ و مطالعه‌جهان‌ هستي‌ مي‌پردازند، اما از آ‌‌ن‌جا كه‌ نمي‌كوشند تا چهره نشانه بودن‌ عالم‌ را درك‌ كنند به‌ هدف‌داري‌ هستي‌ توجه‌ نمي‌كنند. در واقع‌ اگر كسي‌ به‌ مشاهده‌ جهان‌ هستي‌ بپردازد، نظم‌ و قانون‌ حاكم‌ بر همه‌ اجزا و عناصر آن‌ را درمي‌يابد و پس‌ از تفكر در اين‌ زمينه‌ است‌ كه‌ آدمي‌ پي‌ مي‌برد كه‌ اين‌ نظم ‌حاكم‌ بر عالم‌ نمي‌تواند به‌ خود اجزاي‌ جهان‌ مستند باشد، بلكه‌ بايد به‌ نيرويي‌ فوقِ عالم‌ ماده‌ و طبيعت‌ متصل‌ باشد، كه‌ هر لحظه‌ فيض‌ وجودي‌ او كاروان ‌هستي‌ را به‌ سر منزل‌ مقصود مي‌كشاند.
" قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى "
گفت : پروردگار ما همان کسي است که آفرينش هر چيزي را به او ارزاني داشته، سپس هدايتش کرده است. (طه‌/50)
در آيه‌ فوِق به‌ دو نكته‌ مهم‌ اشاره‌ شده‌ است‌.
نكتة‌ اوّل‌ اينكه‌ خداوند به ‌هر موجودي‌ آنچه‌ را كه‌ لازم‌ داشته‌، اعطا كرده‌ است‌. هر گياه‌ و جانداري‌ را كه‌ مورد مطالعه‌ قرار دهيم‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ هر يك‌ هماهنگي‌ كامل‌ با محيط ‌زيست‌ خود داشته‌ و آنچه‌ را كه‌ مورد نيازش‌ است‌ دارا مي‌باشد.
نكته‌ دوم‌ مسئله‌ هدايت‌ و رهبري‌ موجودات‌ است‌. يعني‌ هر يك‌ از موجودات‌ از نيروهايشان‌ در مسير ادامه‌ حيات‌ خود استفاده‌ مي‌كند تابه‌ هدف‌ وجودي‌ خود نايل‌ آيند.
" وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا "
ما اين آسمان و زمين و آنچه را که ميان آنهاست به باطل نيافريده ايم. (ص‌/ 27)
آيه‌ فوِق نشانگر آن‌ است‌ كه‌ عالم‌ هستي‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌.جهان‌ هستي‌ از وجودي‌ عاطل‌ و باطل‌ برخوردار نيست‌. جهان‌ آفرينش‌ داراي ‌مقصد و مقصودي‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ مقصد و مقصود آفريده‌ شده‌است‌. جهان‌ و همه‌ اجزا و ابعاد آن‌ از هدف‌ و غايتي‌ خاص ‌برخورد است‌ كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ در حركت‌ است‌.
اين آيه هدفداري‌ حيات‌ انساني‌ را ثابت‌ كرده‌ و به‌ همگان‌ گوشزد مي‌كند كه‌ انسان‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌. انسان‌ موجودي‌ باطل‌ و به‌ خود رها شده‌ نيست‌ كه‌ بر اثر يك‌ سلسله‌ عوامل‌ حساب‌ شده‌ و تصادف‌ كر و كور به‌ جهان‌ پرتاب‌ شده‌ باشد، بلكه‌ انسان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مقصدي‌ آفريده‌ شده ‌و بازگشت‌ و رجوع‌ او به‌ سوي‌ مبداء آفرينش‌ است‌.
علي‌ عليه‌السلام هم‌ در نهج‌البلاغه‌ از هدفداري‌ انسان‌ و جهان‌ چنين‌ سخن‌ به ‌ميان‌ آورده‌ است‌:
فَان ‌َّاللّه‌َ سُبحانَه‌ُ لَم يَخلُقُكُمْ عَبَثاً و لَم‌ْ يَتْرُكُكُم‌ْ سُدي‌ً
خداوند سبحان‌ شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و به‌ حال‌ خود وانگذاشته‌است‌.
لَم‌ْ يُرسل الاَنبياء لَعِباً و عَبَثاً ولا خَلق‌َ السَّماوات‌ِ و الاَرض‌َ و بَيْنَهُما باطلاً
پيامبران‌ را با بازي‌ و بيهوده‌ نيافريد و آسمانها و زمين‌ و آنچه‌ را كه‌در آن‌ است‌ به‌ باطل‌ نيآفريد.
-----------------------------
منبع:
نصري، عبدالله، کتاب فلسفه خلقت انسان، با اندکي تصرف