چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۷
شماره ۱۰۷۹
 
۵ عبرت آموزی  
 
شماره قبل
دادستان زنجان خبر داد:
صدور دستور قضايي تحقيق و پيگيري حادثه كودك‌آزاري در بهزيستي زنجان

دادستان زنجان از صدور دستور قضايي تحقيق و پيگيري حادثه كودك‌آزاري در بهزيستي اين شهرستان خبر داد. جعفر گل‌محمدي در گفت‌وگو با ايسنا در اين مورد گفت: به لحاظ حساسيت موضوع، پرونده را مستقيما به يكي از معاونين جهت بررسي واگذار كرده‌ام. وي گفت: دستور تحقيق و پيگيري درخصوص صحت ماجرا و اينكه مسوول، مسبب و مقصر اين حادثه در بهزيستي چه كسي بوده، صادر شده است. گل‌محمدي با تاكيد بر اينكه هنوز مطلبي از تحقيقات به دست نيامده و تحقيقات اوليه در حال انجام است، افزود: تا 48 ساعت آينده اخبار تكميلي در اين خصوص در جهت تنوير افكار عمومي اعلام خواهد شد.
بالای صفحه

کرامت نفس در احاديث

- قسمت سوم و پاياني -
انسان چرا دست پيش ديگران دراز کند ؟ ! به کم مي‏سازم و دست پيش ديگران دراز نمي‏کنم . سعدي داستاني در بوستان دارد که آن را از عارفي نقل مي‏کند ، ولي اين داستان ، حديث است که حضرت امير از جلوي‏ دکان قصابي مي‏گذشتند ، قصاب گفت گوشتهاي خوبي آورده‏ام ، حضرت فرمودند :الان پول ندارم که بخرم ، گفت من صبر مي‏کنم ، حضرت فرمودند : من به‏ شکمم مي‏گويم که صبر کند .
حديث ديگري است از حضرت صادق در تحف العقول‏ که اين نيز مربوط به معاشرت است ، مي‏فرمايد : " و لا تکن فظا غليظا يکره‏ الناس قربک " . ''يعني تندخو و بد برخورد مباش که مردم نخواهند با تو معاشرت کنند ،'' " و لا تکن واهنا يحقرک من عرفک " ''و خودت را آنقدر شل و پست نگير که هر کس تو را مي‏شناسد تحقيرت کند .'' نه فظ غليظ باش و نه‏ واهن . ابن‏ ابي‏الحديد از يکي از مشاهير صوفيه نقل کرده بود که من در سه موقع چقدر خوشحال شدم ، يکي مثلا اينکه در کشتي بوديم و دنبال يک‏ مسخره مي‏گشتند که مسخره‏اش کنند ، مرا پيدا کردند . چون احساس کردم که‏ هيچکس در نظر اينها از من پست‏تر نيست ، خيلي خوشحال شدم . اين برخلاف‏ گفته اسلام است .
اينکه انسان در روح خود متواضع باشد ، غير از اين است‏ که خود را در نظر مردم ، پست قرار دهد . امام صادق عليه السلام حديثي نقل مي‏کند که اميرالمؤمنين هميشه مي‏فرمود :" ليجتمع في قلبک الافتقار الي الناس و الاستغناء عنهم " . هميشه در قلب خود دو حس متضاد را با هم داشته باش : هميشه احساس کن که به مردم‏ نيازمندي ، يعني مانند يک نيازمند با مردم رفتار کن ، و هميشه احساس کن‏ که از مردم بي‏نيازي و مانند يک بي‏نياز و بي‏اعتنا با مردم رفتار کن . اما اين امر در آن واحد نسبت به يک چيز که نمي‏شود ، لابد نسبت به دو چيز است .
خودشان توضيح مي‏دهند " فيکون افتقارک اليهم‏ في لين کلامک و حسن بشرک " اما آن مرحله‏اي که بايد مانند يک نيازمند رفتار کني ، در نرمي سخنت است ، و در حسن سيرت و تواضع و ابتداء به‏ سلام ، " و يکون استغناءک عنهم في نزاهة عرضک و بقاء عزک " .و آن‏ مرحله‏اي که بايد بي‏نياز باشي و جاي تواضع نيست .حفظ آبرو و بقاي‏ عزت توست .آنجا که پاي حيثيت و شرفت در ميان است ، آنجا که ديدي‏ که اگر بخواهي ذره‏اي نرمش نشان دهي ، عرض و آبرو و عزت خودت را از دست مي‏دهي ، ديگر جاي اين نيست که رفتار يک نيازمند را داشته باشي‏ بلکه بايد رفتار يک بي‏اعتناء و بي‏نياز را داشته باشي .
بعضي تعبيرات تحت عنوان " علو " است ، باز مثل تعبير خود قرآن : و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنين "( سوره آل عمران ، آيه . 139) ''سست نشويد ، محزون هم نباشيد ، اگر مؤمن باشيد شما برتر از همه خواهيد بود ''. مسئله‏ علو و دعوت به آن است . تعبير ديگر ، تعبير قوت و نيرومندي است ، از نوع بازگشت به نفس‏ است ولي به شکل احساس قدرت در خود . حديثي از حضرت امام حسين‏ است که " الصدق عز و الکذب عجز " . ''دروغ گفتن از زبوني است ، آدم‏ نيرومند هرگز دروغ نمي‏گويد ''. ا
ين ، متوجه کردن به اين نکته است که انسان‏ بايد در خود احساس نيرو کند ، و هم اينکه دروغ و غيبت و از اين قبيل ، از زبوني‏ است ، کما اينکه حديثي درباب غيبت داريم که " الغيبة جهد العاجز " .يعني ''غيبت کردن منتهاي کوشش ناتوان است'' ، يک آدم نيرومند به خود اجازه نمي‏دهد که پشت سر مردم حرف بزند . در حديث ديگري هست : " ليکن طلبک للمعيشة فوق کسب المضيع " . ''دنبال‏ روزي باش ، ولي دنبال روزي رفتن تو ، از حد کساني که خود را تضييع‏ مي‏کنند بالاتر باشد ''.
" ترفع نفسک عن منزلة الواهن الضعيف " .''نفس خود را برتر بگير از اينکه در مظهر افراد سست و ضعيف درآيي'' . مي‏گويد انسان بايد خودش به دنبال روزي خود باشد . در اينجا مسئله لزوم‏ رفتن دنبال معيشت ، از جنبه اخلاقي روي پايه قوت گذاشته شده ، و نرفتن‏ که مطرود و محکوم است به اعتبار ضعف و ناتواني دانسته شده است .
بالای صفحه

عظمت قرآن

- قسمت دوم -
آيت الله جوادى آملى
در سوره مباركه‏نازعات آيه 27 مى‏فرمايد: "ا انتم اشد خلقا ام السماء بنيها رفع‏سمكها فسويها و اغطش ليلها و اخرج ضحيها" پس اين دسته از آيات‏مى‏فرمايد: آسمان‏ها و زمين از انسان‏ها بزرگ ترند. دسته ديگر ازآيات مى‏فرمايد: از انسان كارى ساخته است كه از آسمان‏ها و زمين‏ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاى آن روح و دين وعقل حساب بشود; يعنى همين بدن مادى باشد; هم چنان كه كافر ومنافق خود را همين بدن مادى مى‏پندارد، و مى‏گويد: "ان هي الاحياتنا الدنيا نموت و نحيى‏" و مى‏گويد:"و ما يهلكنا الا الدهر" با همين بينش محدود مادى در برابروحى مى‏ايستد. پس اين انسان منهاى عقل است، انسان منهاى عقل‏مى‏شود جرم مادى، قهرا زمين و كوه و آسمان از او بزرگ‏تر است،لذا لقمان در نصيحت‏خويش مى‏فرمايد: "انك لن تخرق الارض و لن‏تبلغ الجبال طولا" اين طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مى‏كنى‏نمى‏توانى زمين را بشكافى و به گردن فرازى كوه‏ها نمى‏رسى، خداهم مى‏فرمايد: "لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس‏" خدامى‏فرمايد: "ا انتم اشد خلقا ام السماء بنيها" و اين انسان است‏كه بار امانت‏حمل نمى‏كند، اين همان است كه "مثل الذين حملواالقرآن ثم لم يحملوها" "مثل الذين حملوا الانجيل ثم لم‏يحملوها" همان است كه "مثل الذين حملوا التوراة ثم لم‏يحملوها" اگر كسى زير بار وحى نرود "مثل او كمثل الحماريحمل اسفارا" حمار و خلقت او هرگز از سلسله جبال و زمين‏بالاتر نيست، اين كه وحى بر او نازل شد و "فنبذوه وراءظهورهم‏" اين انسان منهاى عقل، هرگز از آسمان‏ها بالاتر نيست.اما آن انسانى كه وحى را مى‏پذيرد و مى‏فهمد و عمل مى‏كند اين‏يقينا از آسمان‏ها بالاتر است، چون اين آسمان‏ها جرم است و روزى‏بساط آن‏ها برچيده مى‏شود: "و الارض قبضته يوم القيامة و السموات‏مطويات بيمينه‏" و بدن انسان مى‏پوسد و دوباره خدا زنده مى‏كنداما روح كه هرگز نمى‏ميرد، روح كه هرگز از بين نمى‏رود، آسمان‏هابساطشان برچيده مى‏شود و سلسله جبال بساطشان جمع مى‏شود.
******عظمت قرآن در طرح موضوعات
اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل‏شود كوه نمى‏تواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان وقتى نزديك‏بعضى از آيات مى‏رود از ترس برمى‏گردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمى‏دهد، يك نمونه‏آن را در اين جا مى‏آوريم: در قرآن در باره كوه‏ها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مى‏كنند كه وضع كوه‏ها چه خواهد شد:"يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا فيذرها قاعا صفصفالا ترى فيها عوجا و لا امتا" اين آيه را مى‏توان فهميد. يعنى‏سؤال مى‏كنند در هنگام قيامت كوه‏ها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: "خداوند اين كوه‏ها را درهم مى‏كوبد و همه اين‏دره‏هاى ناصاف با ريزش كوه‏ها صاف مى‏شود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه قيامت نيست." در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه‏اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى‏براى استتار نيست نه تپه‏اى نه كوهى نه دامنه‏اى نه تلى و نه‏ديوارى است:"لا ترى فيها عوجا و لا امتا". قاع و صفصف اين آيه را انسان‏مى‏تواند بفهمد. يا اين آيه كه: "يوم تكون الجبال كالعهن‏المنفوش‏" اين كوه‏ها كه سنگين است ما سنگينى اين‏ها را كم‏مى‏كنيم مثل پنبه‏هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك‏مى‏شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى‏رسد كه جبال "كانت الجبال‏كثيبا مهيلا" اين كوه‏ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى‏شود كه شما يك گوشه‏اش را اگر با انگشت‏برداريد بقيه‏مى‏ريزد، اين را مى‏گويند "كثيب مهيل‏" اين قبيل آيات را هم‏مى‏توان فهميد اما مى‏رسيم به اين قسمت: "و سيرت الجبال فكانت‏سرابا" كوه‏ها مى‏روند و مى‏روند و سراب مى‏شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه‏ها سراب مى‏شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى‏كرد كوه است وقتى نزديك‏رفت مى‏بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه‏را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين‏است كه اعتراف كند كه من نمى‏فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى‏از آيات قرار مى‏گيرد و از ترس برمى‏گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك‏مى‏شود بلكه "و سيرت الجبال فكانت‏سرابا" حالا ما "كانت‏" رابه "صارت‏" توجيه كرديم و حال اين كه "كانت‏" معناى كانت‏است نه معناى "صارت‏" حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جا سراب‏مى‏شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى‏شود؟ اين فقط‏"در مورد" كوه است در مورد زمين و آسمان‏ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى‏گيرد.
****ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنى، در بيانات حضرت امير سلام الله‏عليه آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنش‏عميق است. در خطبه هيجدهم نهج البلاغه آمده است كه: "و لو كان‏من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره‏انيق و باطنه عميق لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف‏الظلمات الا به‏" خوب به اين كتابى كه ظاهرش زيباست و باطنش‏خيلى عميق است و ما را هم دستور داده‏اند كه هم در ظاهر و هم‏در باطن قرآن تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمام‏نمى‏شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران، قهرا اين عميقى‏كه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمق در اين قرآن واداركرده‏اند غير از آن تعمقى است كه از دعائم و ريشه‏هاى كفر به‏شمار آمده است. در نهج البلاغه در كلمات قصار كلمه 31 آن جاكه: "و سئل عليه السلام عن الايمان‏" حضرت فرمود: ايمان چهارركن و پايه دارد، آن گاه در باره كفر هم فرمود:"و الكفر على اربع دعائم على التعمق و التنازع و الزيغ‏و الشقاق‏" معلوم مى‏شود آن تعمق در جهل و افراط و خودپسندى وامثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآن‏است كه "باطنه عميق‏" و تعمق ممدوح.
****روش‏هاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق است، چگونه و با چه روش‏هايى‏مردم را هدايت مى‏كند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى هدايت‏مردم آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى‏للناس‏" بلكه بهترين روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچ‏كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سوره‏اسراء آمده است كه: "ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم‏" پس‏هيچ كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روش‏هاى گوناگونى معرفى كرده‏است:
1- راه استدلال: قرآن بارها به ما فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از راه‏استدلال با ما سخن گفته است; مثلا مى‏فرمايد: "لو كان فيهماآلهة الا الله لفسدتا" "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏".احتجاجات انبيا عليهم السلام را بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كم‏نيست. اين‏ها خطوط كلى سه‏گانه است كه هر كدام ده‏ها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اين‏ها ده‏هاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت فرموداگر خدايى نيست‏بگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود خلق مى‏شود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏" شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدون‏مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى "خلقوا من‏غير شى‏ء" يعنى فعل فاعل نمى‏خواهد مى‏شود تصادف، اگر بگويى كه‏نه، فعل، فاعل مى‏خواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مى‏شود دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مى‏شود تسلسل، اين همان‏برهان عميق فلسفى "دور و تسلسل‏" است، منتها همان طورى كه‏اين "ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا" را وقتى به دست‏يك اصولى‏ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى‏كند، اين جمله‏مباركه "ام خلقوا من غير شي‏ء ام هم الخالقون‏" را وقتى به‏حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى‏كند اين نحوه‏استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مى‏كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنين‏استدلال كرده است. همه اين‏ها براهين عقلى است و يكى از روش‏هاى‏هدايت ست‏براى كسانى كه قدرت تفكر دارند.
2- تقليد ايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلى از افراد به‏محضر معصوم سلام الله عليه مى‏آمدند; مثلا از رسول الله‏صلى الله عليه و آله وسلم بعد از اثبات رسالت و معجزه ومانند آن سؤالى در باره حق تعالى، قيامت، فرشته‏ها مى‏كردند،پيامبر هرچه مى‏فرمود آنان يقين پيدا مى‏كردند. راه دوم مثل راه‏اول يقينا كافى است‏يعنى راه دينى مثل برهان عقلى يقينا كافى‏است و همه حكما هم فرموده‏اند كه قول معصوم عليه السلام‏مى‏تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهن‏مى‏تواند بگويد مثلا "عالم متغير است‏"، "هر متغيرى حادث‏است‏" يك متدين هم مى‏تواند بگويد: "اين قول معصوم است‏" و"هر چه معصوم فرمود حق است‏"، قول معصوم مى‏تواند حد وسطبرهان قرار بگيرد، اما اگر كسى يا مستقيما از خود معصوم بشنودكه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و براى‏بيان حكم واقعى هم فرمود يعنى اصل صدور قطعى، جهت صدور قطعى،دلالت هم قطعى، قول معصوم مى‏تواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى‏در عصر معصوم نيست و خبر متواترى كه سند را قطعى كند ندارد ودلالت هم نص باشد ندارد يا بى‏معارض در دست ندارد، اين شخص اگربخواهد به استناد خبرى، مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقم و حساب‏باشد مى‏بيند صدها اصل عقلايى را بايد روى هم بچيند و تلى ازاصول درست كند تا بتواند يك مطلبى را بفهمد. اگر روايتى پنج‏جمله داشت واين روايت از امام ششم سلام الله عليه تا ما به‏ده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جمله‏هابايد اصل عدم غفلت، اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدم‏زياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى هم بچينيم تا يك‏مظنه‏اى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يك‏ظن سطحى نصيب ما مى‏شود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملى‏بود كه همين حجت است و بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائل‏اعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم در حديث‏شريف‏ثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم تاى قرآن است‏بلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما عترت تماما نور هستند "وكلامهم نور". چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از روش‏هاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راه‏تعبد ايمانى.
3- تهذيب نفس: اگر كسى نمى‏خواهد درس بخواند يا فرصت درس‏خواندن ندارد آيا راهى به شناخت‏حقايق دارد؟ قرآن مى‏فرمايد راه هدايت‏براى چنين افرادى از طريق راه تهذيب‏نفس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخص‏كرده است. اين كه فرمود: "و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏"معلوم مى‏شود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مى‏شود با عبادت‏هم يقين به دست مى‏آيد. يك وقت كسى عبادت مى‏كند براى اين كه‏مكلف به عبادت است و در جهنم نسوزد اين يك همت است، گاهى هم‏عبادت مى‏كند به شوق بهشت، لذا كتاب‏هاى دعا را ورق مى‏زند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشت‏ياد شده است كه‏آن را بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشت‏بلكه عبادت مى‏كند كه هر گونه‏حجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشن‏بشود، مثل "حارثة بن مالك‏". آيه "و اعبد ربك حتى ياتيك‏اليقين‏" هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده وهم نتيجه. اين "حتى‏"، در آيه شريفه، حتاى "منفعت‏" است نه‏حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقين‏رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون اگر عبادت را ترك كردى‏همان جا سقوط مى‏كنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى دستت‏به كليد برق برسد اين پله‏هاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را بزنى، اگر كسى از پله‏هاى نردبان بالا رفت‏بعد گفت‏نردبان چيست گفتن همان و سقوط همان، اگر به ما گفتند پله‏هاى‏نردبان را بالا برو تا دستت‏به سقف برسد نه يعنى وقتى دستت‏به‏سقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مى‏كنى. پس اين "حتى‏" حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است، "فاذا اتاك اليقين‏فاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها" اگر يقين پيدا كردى‏بهتر و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه "حارثة بن‏مالك‏" است، نبايد كسى بگويد اين راه مخصوص معصومين عليهم‏السلام است، چون "حارثه‏" يك آدم عادى بود و در محضر حضرت‏اين راه را ياد گرفت. اين كه فرموده‏اند: "قلب المؤمن عرش‏الرحمن‏" به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلب‏سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دل‏باخته به دنيا را مى‏برد، هيچ كسى در امت اسلامى به‏اندازه حضرت امير دنيا را بى‏آبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميق نهج‏البلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذام‏گرفته معرفى مى‏كند، گاهى به صورت "عفطه عنز" و در جايى به‏صورت عطسه انف، گاهى به صورت "ورقه در دهان جراده‏".آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدى‏اين چنين دنيا را بى‏حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بى‏آبرو كرد دنيازده را نيز هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عده‏اى ببينيد، ايشان در كلمات قصار شماره 367 اين‏چنين مى‏فرمايد: "يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبى‏ء"پاييز كه مى‏شود ساقه‏ها زرد شده و مى‏ريزند و خشك مى‏شوند و بايك تكان همه از بين مى‏روند، اين را "حطام‏" مى‏گويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا مى‏آورد"فتجنبوا مرعاه‏" اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام است‏دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه‏هايش هم‏حطام است، دست‏بزنى مى‏ريزد و اين ساقه هم وبا مى‏آورد نچريد."فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من‏ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحة‏من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملات‏ضميره اشجانا" آن گاه فرمود: "لهن رقص على سويداء قلبه‏". "سويدا" حبه شى‏ء و هسته مركزى‏را مى‏گويند، سويداى دل يعنى آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آن‏دل‏دل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص مى‏كنند:"لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه‏" خوب اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفى ببندد. اگر همه اين‏ها را به‏دور انداخت مى‏گويد "حارثة بن مالك‏" كه بود كه من نيستم. اين‏تعبير، تعبير خوب و پسنديده‏اى است اين كه به ما مى‏گويندمسابقه بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين "من‏"مذموم نيست، "فاستبقوا" همين است; يعنى مسابقه بدهيد نه‏تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد "سارعوا" جلو بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانى‏تزاحمى نيست همه مى‏گويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه‏همه مى‏گويند من مى‏خواهم بگيرم اين تزاحم است اما در معارف هريك مى‏گويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير، اين‏چراگاه وباخيز مال تو او مى‏گويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعت‏بگيريد، وقتى‏سرعت گرفتيد امام متقين مى‏شويد، لذا بگوييد: "و اجعلناللمتقين اماما". برخى چون حل اين گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته‏اند كه:"و اجعلنا للمتقين اماما" يعنى "و اجعل لنا من المتقين‏اماما" مى‏فرمايد چرا همت ما پست‏باشد كه يك كسى كه با تقواست‏امام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كه‏همه مردم باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز است‏اين راه، راه تواضع است، اگر كسى متواضع‏تر و خاكسارتر شد اين‏گونه حرف مى‏زند، اگر "هو الله هو" شد اين چنين حرف مى‏زند ومى‏گويد: "و اجعلنا للمتقين اماما" خدايا توفيقمان بده كه من‏طورى باشم كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم باتقوا الگو باشد. حالا بياييم‏در قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن اين چنين‏نيست، بلكه اين گونه است كه: "و اجعل لنا من المتقين اماما".
***جمع ميان سه راه هدايتى
جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس و تعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مى‏تواند حركت كند. يقينى كه‏خداى سبحان به ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندن‏به دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: "وكذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من‏الموقنين." ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر نمى‏كنيد؟ "ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض‏"ما را نه تنها تشويق كردند، توبيخ كردند كه چرا نگاه نمى‏كنيدچرا نمى‏رويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما گفته‏اند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامى‏بينى: "كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏" حالا ببينيدبر سر اين آيه چه‏ها آوردند گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوف‏است كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح مى‏كنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه‏كافر چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد. چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند براى‏"لو تعلمون علم اليقين‏" در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگ‏نيست و يك چيزى به عنوان پيش‏وند براى "لترون الجحيم‏" ذكركرده‏اند كه با اين هم‏سان نيست. چرا ما اين چنين با قرآن‏برخورد كنيم، فرمود:"كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين‏ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم‏" فرمود شما اگر اهل علم اليقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد نشانش اين است كه عده‏اى هم ديدند، درنتيجه اين راه رفتنى است. پس اين كه فرمود: "ان هذا القرآن‏يهدي للتي هي اقوم‏"، سه راه را به ما نشان داد جمعش هم‏ميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمى‏تواند بهانه بياورد، بعضى‏كه اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هم‏مى‏خوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونه‏افراد بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلى‏باشند با استدلال. بعضى هستند كه نه اهل استدلال‏اند و نه اهل‏تهذيب، بلكه اهل ظواهر دينى‏اند، قرآن اين راه ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كه‏ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلال‏ها آن جا هم در صورتى طبق براهين به حد نصاب استدلال‏رسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: "الذين‏جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا" هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى من نشانت مى‏دهم و هدايتت‏مى‏كنم.
بالای صفحه

بازگو كردن كرامات و معجزات به امام حسن (ع )  

 - قسمت دوم -
امام حسن (ع ) عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، سليمان بن داوود به واسطه انگشتريش اطاعت مى شد، اميرالمؤ منين به چه وسيله اى فرمانبردارى مى شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمين و زبان گوياى او در ميان خلقش ‍ هستم . من آن نور خدايى هستم كه هرگز خاموش نمى شود. من آن در (رحمتى ) هستم . كه خداوند از طريق آن ، به ساير مخلوقات نعمت مى دهد و من حجت خدا در ميان بندگانش هستم . سپس فرمود: آيا دوست داريد انگشترى سليمان بن داوود را به شما نشان دهم ؟ عرضه داشتيم : آرى . دست در گريبان نمود و انگشترى از طلا بيرون آورد كه نگين آن از ياقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و على . سلمان گفت : ما تعجب كرديم . فرمود: از چه چيزى تعجب مى كنبد؟ (چنين كارى ) از مثل من عجيب نيست . من امروز به شما چيزى نشان خواهم داد كه هرگز نديده ايد.
امام حسن (ع ) عرض كرد: ميل دارم ياءجوج و ماءجوج و سدى كه بين ما و آن هاست ، را به من نشان دهى . بادى از پايين ، تكه ابر را به حركت درآورد و در هوا بالا برد. ما صداى آن باد را كه همانند رعد بود مى شنيديم . اميرالمؤ منين (ع ) در جلوى ما حركت مى كردتا اين كه به كوه بلندى رسيديم كه در آن درختى بود كه برگ هايش ريخته و شاخه هايش خشك شده بود.
امام حسن (ع ) عرض كرد: چرا اين درخت خشك شده ؟
فرمود: از آن بپرس ؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع ) فرمود: اى درخت ، چرا آثار خشكى بر تو مى بينم ؟ درخت پاسخ نداد.
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: به حقى كه من بر تو دارم ، او را پاسخ بده .
سلمان مى گويد: سوگند به خدا شنيدم درخت مى گفت : لبيك ، لبيك اى وصى و جانشين رسول خدا(ص )، سپس عرض كرد: اى ابا محمد، همانا اميرالمؤ منين (ع ) در هر شب ، وقت سحر نزد من مى آيد و دو ركعت نماز در كنار من مى خواند و بسيار تسبيح مى گويد. وقتى از دعا فراغت مى يابد، تكه ابرى سفيد كه از آن بوى مشك به مشام مى رسد مى آيد؛ در حالى كه بر روى آن ، تختى و حضرت بر آن مى نشيند و حركت مى نمايد و به سبب اقامتى كه نزد من مى فرمايد و به بركت آن جناب ، من زندگى مى كنم . چهل روز نزد من نيامده و اين ، سبب خشكى من است . سپس اميرالمؤ منين برخاست و دو ركعت نماز خواند و دست مباركش را بر آن درخت كشيد، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس اميرالمؤ منين (ع ) به باد دستور داد تا ما را به حركت در آورد. ناگهان ملكى را ديديم كه يك دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق بود. وقتى اميرالمؤ منين (ع ) را ديد، گفت : شهادت مى دهم جز ((الله )) خدايى نيست ، شريك و همتايى ندارد و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول خداست كه او را با هدايت و دين حق ارسال فرمود تا آن دين را بر ساير اديان برترى دهد؛ اگر چه مشركان را خوش نيايد و شهادت مى دهم كه تو به حقيقت و به راستى وصى و جانشين رسول خدايى .
سلمان گفت : عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ، اين كيست كه يك دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق است ؟
حضرت فرمود: اين ملكى است كه خداوند او را ماءمور ظلمت شب و روشنايى روز ساخته و از اين ماءموريت تا روز قيامت ، كنار مى رود. به درستى كه خداوند، امر دنيا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه مى شود و بعد به جانب حق تعالى بالا مى رود. سپس به سير خودمان ادامه داديم تا اين كه به سد ياءجوج و ماءجوج رسيديم ، اميرالمؤ منين (ع ) به باد فرمود: ما را در دامنه اين كوه پايين آورد و با دست به كوه بلندى اشاره كرد كه كوه خضر بود. ما به سد نگاه كرديم . ارتفاعش به اندازه اى كه چشم كار مى كرد بود. رنگش سياه بود كه گويى پاره اى از شب ظلمانى است . از اطرافش دود بيرون مى آمد. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى ابا محمد، من صاحب اختيار بر اين بندگان هستم .
سلمان گفت : من سه دسته را ديدم كه طول يك دسته از آن ها به اندازه صد و بيست ذراع بود و بلندى دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم ؛ يكى از گوش هايش را زيرش پهن مى كرد و با گوش ديگر، خودش را مى پوشاند.
سپس اميرالمؤ منين (ع ) به باد فرمان حركت داد و او ما را به طرف كوه قاف برد. به آن كه رسيديم ، ديديم از زمرد سبز است و ملكى به صورت شاهين بر فراز آن بود. وقتى با اميرالمؤ منين (ع ) را ديد، عرضه داشت : سلام بر تو اى وصى و جانشين رسول خدا، آيا به من اجازه سخن گفتن مى دهيد؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر مى خواهى صحبت كن و اگر بخواهى ، به آن چه از من بپرسى تو را خبر مى دهم .
ملك گفت : يا اميرالمؤ منين ، شما بفرماييد.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زيارت خضر بروى .
گفت : آرى .
حضرت فرمود: به تو اجازه مى دهم ، ملك بعد از آن گفت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، به سرعت حركت كرد.
سلمان گفت : مدت كم بر فراز كوه راه رفتيم . ناگهان همان ملك را ديديم كه به مكان خودش بعد از زيارت خضر بازگشت . به اميرالمؤ منين (ع ) عرض ‍ كردم : آن ملك را ديديم به زيارت خضر نرفت ، مگر وقتى كه از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود: اى سلمان ، به آن كسى كه آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر كدام از (ملايكه ) اراده كند به اندازه يك نفس از مكانى كه در آن هست جا به جا شود، چنين نخواهد كرد، مگر اينكه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نيز اين گونه مى شود، و بعد از او حسين و نه نفر از فرزندان حسين كه نهمين آن ها حضرت قائم است .
گفتيم : اسم ملك موكل به كوه قاف چيست ؟
فرمود: ترحابيل .
گفتيم : اميرالمؤ منين ، چگونه هر روز به اين مكان مى آييد و باز مى گرديد؟
فرمود: همان گونه كه شما را آوردم . سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، به درستى كه من بر ملكوت آسمان و زمين ، تملكى دارم كه اگر بعضى از آن را بدانيد قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (كه نزد ما سوى الله است ) هفتاد و دو حرف است كه يك حرف آن نزد آصف بن برخيا بود كه بدان تكلم نمود و خداوند، زمين بين او و بين تخت بلقيس را فرو برد؛ به طورى كه دست او به تخت رسيد.
سپس زمين در كمتر از يك چشم به هم زدن به حالت اوليه اش بازگشت . و نزد ما (اهل بيت )، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و يك حرف از آن نزد خداوند است كه در علم غيبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هيچ توانايى و نيرويى نيست ، مگر به سبب خداى بلند مرتبه عظيم الشاءن . شناخت ما را هر آن كس كه شناخت و انكار كرد هر آن كس كه انكار كرد.
سپس حضرت برخاست و ما نيز برخاستيم . ناگاه با جوانى در كوه مواجه شديم كه بين دو قبر نماز مى خواند. عرضه داشتيم يا اميرالمؤ منين ، اين جوان كيست ؟
فرمود: صالح پيغمبر خداست و اين دو قبر، قبر پدر و مادر است كه ما بين آنها خداوند را عبادت مى كند. وقتى كه جوان به اميرالمؤ منين (ع ) نگاه كرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گريه افتاد و با دست به اميرالمؤ منين (ع ) اشاره كرد و دستش را به طرف سينه اش بازگرداند و گريه مى كرد. اميرالمؤ منين (ع ) نزد او ايستاد تا اين كه از نماز فراغت يافت . به او گفتيم : گريه تو براى چيست ؟
صالح (ع ) گفت : اميرالمؤ منين (ع ) در هر صبح كه از كنار من عبور مى كند، نزد من مى نشيند و وقتى كه به او مى نگرم قوتم افزونى مى يابد و اكنون ده روز است كه از ديدار او محروم هستم و اين امر مرا مضطرب و بى تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از اين موضوع تعجب كرديم . آرى ، حضرت برخاست و ما نيز همراه آن جناب برخاستيم . سپس ما را وارد بستانى كرد كه زيباتر از آن را نديده بوديم . در ميان آن ، انواع ميوه ها و انگورها بود. نهرهاى آب جارى و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرايى مى كردند. هنگامى كه پرندگان آن حضرت را ديدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخيدن كردند تا اين كه به وسط بستان رسيديم ، تختى را مشاهده كرديم كه بر آن جوانى دراز كشيده بود و دستش را بر سينه اش گذاشته بود. اميرالمؤ منين (ع ) انگشترش ‍ را بيرون آورد و آن را در انگشت سليمان (ع ) كرد. سليمان برخاست و گفت : سلام بر تو اى اميرالمؤ منين (ع ) و اى وصى رسول خدا. به خدا سوگند تو صديق اكبر و فاروق اعظم هستى . به راستى هر كس به تو متمسك شد رستگار گرديد، و نااميد و زيانكار شد هر كس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مساءلت كردم و خداى تعالى ، اين ملك را به من عطا فرمود. سلمان گفت : وقتى كه سخن سليمان بن داود را شنيدم ، بى اختيار شدم و بر پاهاى اميرالمؤ منين (ع ) افتادم و آنها را بوسيدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش كه همان هدايت و راهنمايى به ولايت اهل بيت است ، به جا آوردم . (اهل بيت ) كسانى هستند كه خداوند آنها را از هر گونه پليدى پاك و منزه فرموده است . همراهان من نيز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از اميرالمؤ منين (ع ) پرسيدم : پشت كوه قاف چيست ؟
فرمود: وراى آن چيزى است كه علم شما به آن نمى رسد.
عرضه داشتيم : آيا شما آن را مى دانيد؟
فرمود: علم من به وراى كوه قاف مثل علم و آگاهى من است به احوال اين دنيا و هر آن چه در آن است . همانا من بعد از رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من نيز همين طور هستند. بعد فرمود: به راستى ، من به راه هاى آسمان داناتر از زمينم . ما آن اسم مخزون و پوشيده ايم . ما اسماء حسنايى هستيم كه هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت مى فرمايد. ما نام هاى نوشته شده بر عرشيم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمين و عرش ‍ و كرسى و بهشت و جهنم را آفريد و ملايكه ، از ما تسبيح و تقديس و توحيد و تهليل و تكبير را آموختند. و ما كلماتى هستيم كه حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به بركت آن كلمات ) پذيرفت .
سپس حضرت فرمود: آيا مى خواهيد، چيز عجيبى به شما نشان دهم ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود: چشم هايتان را ببنديد. چنين كرديم . بعد فرمود: چشم هايتان را باز كنيد، وقتى چشم گشوديم ، شهرى را ديديم كه بزرگتر از آن را نديده بوديم . بازارهايش برقرار و در ميان آن ها، مردمانى بودند به بلندى درخت خرما كه به بزرگى آنها نديده بوديم ، عرضه داشتيم : اى اميرالمؤ منين (ع )، اين ها چه كسانى هستند؟
فرمود: باقيمانده هاى قوم عاد. كافرانى كه ايمان به خداوند نمى آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم . مى خواهم اين شهر و اهل آن را هلاك نمايم ، در حالى كه آن ها نمى فهمند (و بى خبرند).
عرض كرديم : يا اميرالمؤ منين (ع )، آيا آنها را بدون دليل هلاك مى نمايد؟
فرمود: نه ، بلكه با دليل و برهانى كه به ضرر آن هاست . سپس حضرت به آن ها نزديك شد و براى آن ها نمايان شد. آن ها قصد كشتن آن جناب را كردند و اين در حالى بود كه ما آنها را مى ديديم ، ولى آن ها ما را نمى ديدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزديك شد و دست بر سينه ها و بدنهاى ما كشيد و كلماتى را بيان فرمود كه آن را نفهميديم و براى بار دوم به سوى آن ها بازگشت تا اين كه برابر آن ها رفت و فريادى در ميان آن ها كشيد. سلمان گفت : گمان كرديم كه زمين زير و رو شد و آسمان فرو ريخت و صاعقه ها از دهان حضرت بيرون مى آمد و احدى از آنها باقى نماند. عرض ‍ كرديم : يا امير المؤ منين ، خداوند با آنها چه كار كرد؟
فرمود: هلاك شدند و همگى به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتيم : اين معجزه اى است كه ما نه مثل آن را ديده ايم و نه شنيده ايم .
حضرت فرمود: مى خواهيد چيز عجيب ترى از اين (قضيه ) را به شما نشان دهم ؟ گفتيم : تحمل چيز ديگرى را نداريم . پس بر هر كس كه تو را دوست نمى دارد و ايمان به فضل و بزرگى قدر و منزلت تو نمى آورد، لعنت لعنت كنندگان و لعنت مردم همه ملايكه تا روز قيامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش كرديم ما را به سرزمين خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنين خواهم كرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزديك شدند. حضرت فرمود: بر سر جاى خودتان بنشينيد و ما بر روى ابر نشستيم و خود آن جناب بر ابر ديگرى سوار شد و به باد فرمان داد تا اين كه به آسمان پرواز كرديم و زمين را همانند درهمى مشاهده مى كرديم . سپس در كمتر از يك چشم به هم زدن ، ما را در خانه اميرالمؤ منين (ع ) پياده كرد.
زمان رسيدن ما به مدينه ظهر بود و مؤ ذن اذان مى گفت و اين در حالى بود كه وقتى از مدينه بيرون رفتيم ، هنگام بالا آمدن خورشيد بود. گفتيم عجبا! ما در كوه قاف بوديم كه در فاصله 5 سال راه بود و در طى پنج ساعت از روز، به مدينه بازگشتيم . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: به راستى ، اگر من اراده نمايم كه تمام دنيا و آسمان هاى هفت گانه را در كمتر از يك چشم به هم زدن زير پا بگذارم به سبب آنچه كه از اسم اعظم نزد من است ، چنين خواهيم كرد. عرضه داشتيم : به خدا قسم ، شما آيه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمويت هستى .
بالای صفحه

ضعف ايمان عامل اصلي ارتكاب قتل‌هاي سريالي است‌
 
رئيس انجمن مددكاران اجتماعي ايران گفت: ضعف ايمان عامل اصلي ارتكاب قتل‌هاي سريالي است.
‌محمد زاهدي اصل در گفت‌وگو با فارس در خصوص وقايع اتفاق افتاده از قبيل حادثه وقوع قتل‌هاي زنجيره‌اي در شهرستان كرج كه در آن فردي 8 زن را به طور يكسان به قتل رسانده بود، اظهار داشت: ‌اين‌گونه جرايم در جامعه بايد از ديدگاه مددكاري‌، جرم‌شناسي و روان‌شناسي مورد تحقيق و بررسي قرار گيرد.
وي اضافه كرد: گاهي ممكن است برخي افراد بر اثر عصبانيت‌، خطا و يا خودخواهي‌ اشتباهاتي را در طول زندگي خود انجام دهند كه منجر به وقوع جرم مي‌شود كه اين جرائم با انگيزه زودگذر و تحت تأثير حوادث زندگي افراد اتفاق مي‌‌افتد كه اين‌گونه جرايم با جرم‌هايي كه از آن‌ها به عنوان قتل‌هاي سريالي نام مي‌بريم، خيلي فرق دارد.
وي افزود: ولي گاهي جرائم يك با ر تكرار نمي‌شود و شاهد تكرار آن در طول مدت زمان مشخصي هستيم كه به ‌آن‌ها قتل‌هاي سريالي مي‌گوييم‌، در اين موارد نمي‌توانيم به راحتي قضاوت كنيم چرا كه جرم از حالت اتفاقي در آمده و داراي تكرار شده است.
وي در ادامه افزود: از جمله تبعات قتل‌هاي سريالي در جامعه اين است كه مردم به اين‌گونه مورارد با اين ديد مي‌نگرند كه چگونه اشخاصي با همدستي يك يا چند نفر نقشه قتل و يا قتل‌هايي را در يك محدوده جغرافيايي خاص طراحي و به اجرا در مي‌آورند.
وي احساس امنيت را در جامعه مهم تلقي كرد و افزود: امنيت داراي دو بعد ذهني و عيني است و در جامعه اگر امنيت ذهني ايجاد نشود‌، امنيت عيني نمي‌تواند مثمر ثمر باشد.
اين جرم‌شناس ادامه داد: ما معتقديم انسان‌ها با فطرت پاك متولد مي‌شوند و همه انسان‌هاي داري سرشت خوب هستند پس افراد تحت تأثير عوامل بيروني دست به شرارت مي‌زنند.
وي ادامه داد: در يك تقسيم‌بندي كلي مي‌توان گفت مناسبات اجتماعي و اقتصادي نامناسب در جامعه، همچنين فاصله طبقاتي قابل لمس مي‌تواند از عوامل مهم در ارتكاب افراد داراي زمينه براي انجام بزهكاري باشد.
زاهدي افزود: ضعف ايمان‌، سستي در شخصيت و اراده‌، كمبود محبت و نداشتن اعتماد به نفس از عاملان اصلي ارتكاب جرم و جنايت براي اينگونه افراد است.
وي در خصوص پرونده فوق كه در آن اميد قاتل سريالي ادعا كرده بود كهبه خاطر بي‌عدالتي دستگاه قضايي در صدد تلافي در آمدم و اين قتل‌ها را انجام داده‌ام، تصريح كرد: هر كس وقتي خود را مقابل قانون مي‌بيند و مي‌داند كه بايد جوابگو باشد درصدد رفع اتهام از خود برمي‌آيد اين يك حركت طبيعي است ولي دليل منطقي نيست چرا كه اگر اميد فقط به دليل بي‌عدالتي كه درباره وي صورت گرفته، دست به اين اقدا‌م زده بود، پس از ارتكاب يك قتل دچار عذاب وجدان شده و از ادامه كار منصرف مي‌شد پس مي‌توان ابراز داشت اين گونه حرف‌ها بهانه‌اي براي رهايي از دست قانون و انكار حقيقت براي توجيه اعمالش خودخواهانه است.
وي در ادامه اضافه كرد:‌ اين‌گونه حوادث در جوامع نشان مي‌دهد كه اين جامعه داراي بيماري‌هاي اجتماعي ـ رواني است و منشا اكثر اين‌گونه مشكلات رواني از درون خانواده است، به اين معني كه معمولاً اين افراد شرايط اقتصادي خوبي ندارند.
زاهدي ادامه داد: يكي دسگر از مشكلاتي كه ما ‌در ‌جامعه داريم اين است كه خودمان را از جامعه جدا مي‌دانيم‌ و اگر حادثه‌اي در زندگي‌مان خلل ايجاد نكند با گفتن كلمه "به من چه‌" از كنار آن مي‌گذريم چرا كه معتقديم گناه ديگري بر گردن من نيست.
وي به خبر منتشر شده از سوي وزير كار و امور اجتماعي مبني بر اين‌كه "نرخ بيكاري در بهار سال 1384 رقم 12 درصد، بهار سال 85 رقم 11 درصد، بهار سال 86 رقم 10/7 درصد و در بهار امسال به 9/6 امسال رسيده كه نشان از روند كاهش در نرخ بيكاري كشور دارد" اشاره داشت ‌و افزود: با اين وجود هنوز هم به طور ميانگين در هر خانوادهاي حداقل يك بيكار وجود دارد و‌ اگر برنامه مشخصي برا‌ي تفريح‌، اشتغال و ازدواج جوان‌ها نداشته باشيم نمي‌توانيم از جوان بخواهيم معتاد‌، دزد و جنايتكار نشود. ما بايد براي جوان‌ها فكر كنيم‌.
زاهدي اضافه كرد:‌ كشور ما كشور ثروتمندي است و خداوند نعمت‌هاي بسياري به ما داده ولي به دليل بي كفايتي برخي مسئولان اين نعمت‌ها به نكبت تبدبل شده است.
وي اضافه كرد: اين‌گونه وقايع در جامعه هشدار و زنگ خطر است و ما نمي‌توانيم با تنگ كردن قافيه مشكلات اجتماعي را حل كينم‌، اين ساده انديشي است كه وارد كردن فشار فكر كنيم مسئله را حل كرده‌ايم.‌
وي ادامه داد: ‌اگر شرايط مساعد بود اين شخص (اميد 22 ساله قاتل‌) به‌ وجود نمي‌آمد مجموعه‌اي از عوامل دست به دست هم مي‌دهند كه اين افراد به وجود مي‌آيند‌، آدم‌ها معلولند ما بايد دنبال علت‌ها باشيم، نه اين‌كه معلول را رها كنيم و به او بگوييم برو هر كاري مي‌‌خواهي انجام بده، بايد اين آدم‌ها را شناسايي و اصلاح كرد.
زاهدي خاطر‌نشان كرد: ‌افرادي كه دچار سوء‌رفتار مي‌شوند را بايد با راه‌هاي درست اصلاح رفتار‌، تربيت كرد و بازپروري به معني درست اجرا شود.
وي در ادامه گفت:‌ اگرشخصي جرمي مرتكب شده و بايد مجازات شود نمي‌توانيم فقط با اتكا به اين ‌مجازات از وظايف سنگين كه در اين رابطه بر گردن ما‌ست شانه خالي كنيم. ما بايد ريشه‌ها را شناسايي و مسائل را ريشه‌اي حل كنيم‌.
وي اضافه كرد:‌ براي حل اين‌گونه مسائل نبايد به دنبال تسكين درد يا درمان موقت باشيم بايد راه حل اساسي‌ پيدا كنيم در صورتي كه معمولاً راه‌‌حل‌هاي ما مقطعي است.
وي درباره بازتاب اينگونه جرائم در جامعه به اثرات مثبت و منفي آن اشاره كرد و افزود: اگر اينگونه جرائم در جامعه مطرح شود‌، آگاهي‌هاي مردم نسبت به اطراف و محيطشان بيش‌تر مي‌شود و اين اطلاع‌رساني ديد مثبت در اين‌گونه جرائم است ولي بازگو كردن اين جرائم در جامعه بعد امنيتي افراد راتحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.
زاهدي در ادامه اضافه كرد: امنيت داراي دو بعد ذهني و عيني است اگر بعد ذهني مهيا نشود بعد عيني نمي‌تواند تحقق پيدا كند پس در اينگونه جرائم ما بايد بتوانيم بعد ذهني افراد را نسبت به امنيتي كه پليس با تمام تلاش سعي در ايجاد آن دارد را با مطرح كردن اين‌گونه جرائم در جامعه از بين نبريم.

تجاوز دسته جمعي 7 مرد به يك زن خدمتكار خارجي در رياض
 
در ادامه پديده‌اي كه اخيراً در عربستان رواج يافته خدمتكار خارجي ديگري پس از اينكه هفته گذشته توسط 7 مرد مورد تجاوز قرار مي‌گيرد به سفارتخانه كشور متبوعش پناه برده است.
به گزارش فارس به نقل از روزنامه عرب‌نيوز از رياض، يكي از مقامات سفارتخانه اين كشور آسيايي گفت:"اين خدمتكار 22 ساله بوده است و پس از اينكه به زور به داخل ماشين برده مي‌شود او را به مكاني منتقل كرده و بعداً وي را در همان نقطه‌اي كه سوار كرده بودند از ماشين پايين مي‌اندازند."
وي افزود:"اين خدمتكار براي دور انداختن زباله‌ها از خانه بيرون آمده بود كه چند مرد به زور وي را ربوده و سوار ماشين مي‌كنند. اين افراد دوستان خود را نيز براي تجاوز به اين زن دعوت كرده و اين 7 نفر تا زماني كه زن بيهوش شده و دچار خونريزي مي‌شود به وي تجاوز مي‌كنند."
اين پايگاه خبري در 27 ژوئن هم ماجراي تجاوز دسته جمعي به يك خدمتكار زن ديگر را گزارش داده بود كه هم اكنون در سفارتخانه كشور متبوعش تحت مراقبتهاي پزشكي است.
يكي از مقامات اين سفارتخانه آسيايي هم گفت:"تا كنون هيچ كس در رابطه با اين جرايم بازداشت نشده است. اين در حالي است كه موارد مشابهي هم از سفارتخانه‌هاي ديگر گزارش شده است."
روزنامه‌هاي محلي عربستان طي سال گذشته از موارد زايمان خدمتكاراني گزارش داده‌اند كه پس از تجاوز به عنف به آنها باردار شده بودند.
مشكل تجاوز به خدمتكاران زن به يكي از مشكلات عمده سفارتخانه‌هاي مختلف تبديل شده است و بخش عمده‌اي از زمان، فعاليت و پول آنها را به خود اختصاص داده است.

سخنان حکیمانه
 
فردريش نيچه : اگر ما (( بي دل و جان )) هستيم ؛ دست کم نسبت به زندگي چنين نيستيم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنيات )) روبروييم . با خشمي ريشخند آميز در آنچه (( آرمانها )) مي ناميمشان ؛ در حال غور و تامل هستيم. ما خويش را خوار مي شماريم تنها از آن رو که لحظاتي وجود دارند که نمي توانيم آن انگيزش نامربوطي را که (( آرمانگرايي )) نام دارد ؛ مهار نماييم. تاثير نازپروردگي بيش از اندازه ؛ نيرومند تر از خشم فرد بي دل و جان است .
ارد بزرگ : بزرگواري ، بي مهر و دوستي بدست نمي آيد .
کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي کنند , نه با انديشه عمل .
آلبرکامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذيرفته شود .
کارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .
ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .
پوپ : وضع و حال مردمان تنگ فکر به وضع و حال بطريهاي تنگ دهن مي ماند ، هرچه کمتر در خود داشته باشند با سر و صداي بيشتري آن را به خارج مي ريزند .
شوپنهاور : ما ندرتاً درباره آنچه که داريم فکر مي کنيم ، درحاليکه پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم .
اسکاول شين : خدا به زمان احتياج ندارد و هرگز دير نمي کند .
ارد بزرگ : اگر جانت در خطر بود بجاي پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاري خويش آگاه سازي .
بزرگمهر : اگر شاه به تو مهربان باشد دلير و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شير از آن مي هراسد .
دي سلز : آرزومند آن مباش که چيزي غير از آنچه هستي باشي، بکوش که کمال آنچه هستي باشي .
مارو اکلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .
باسيل اس.والش : اگر ندانيد که به کجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟
فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .
مارک تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر کنيم .
اسمايلز : هيچ يک از تمايلات نفس انساني خطرناکتر از تمايل به تنبلي نيست .
ارد بزرگ : هيچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنيد .
گوته : زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است .
جرج برنارد شاو : مراقب باشيد چيزهايي را که دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را که بدست آورده‌ايد دوست داشته‌باشيد.
آنتوني نيولي : دنيا را نگه‌داريد. مي‌خواهم پياده شوم.
مارک تواين : من از عشق بدم مي آيد ، براي اينکه يک بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم .
ناپلئون هيل : کسي که هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت کند , آنها را از خود دور مي کند .
استون  : انديشيدن تا زماني که با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .
آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي که کسي مرتکب مي شود , اين است که دائم از اشتباه کردن بترسد .
اريک باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .
سه نه ک : اگر بخواهي بر عالم فرمانروا باشي بايد عقل بر تو حاکم باشد .
ارد بزرگ : اگر دست تقدير و سرنوشت را فراموش کنيم  پس از پيشرفت نيز افسرده و رنجور خواهيم شد .
مارک تواين : صديق ترين ،بي توقع ترين،مفيدترين و دائمي ترين رفيق براي هر کسي کتاب است.
هرشل : يکي از راههاي خوشبختي اين است که نسبت به کوچکترين نعمت ها شکرگزار باشيم .
زيگ زيگلر : يک انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .
کلمنت استون : شما هماني هستيد که فکر مي کنيد .
ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي که مي تواني , حتما مي تواني .
سامرست موام : کمي عقل سليم، اندکي اغماض و قدري خوش خلقي داشته باشيد، آن وقت خواهيد ديد در اين دنيا چقدر آسوده و خوشبخت ايد.
ارد بزرگ : آدمي مي تواند بارها و بارها به شيوه هاي گوناگون قهرمان شود .
مارک تواين : وقتي جوانتر بودم همه چيز را به خاطر مي‌آوردم، حالا مي‌خواست اتفاق افتاده باشد يا نه! .
جبران خليل جبران : اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگي ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نيز آشنا گردد ، زيرا چه اميدي است به دوستي که مي خواهي در کنارش باشي ، تنها براي ساعات و يا قلمرو مشخصي ؟ .
فرانسيس بيکن : يک انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينکه در انتظار آنها بنشيند .
استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .
ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .
ماکسيم گورکي : دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است .
شاتو بريان : يک اراده خم نشونده ، بر همه چيز، حتي بر زمان قالب مي آيد.
ارد بزرگ : گاهي تنها راه درمان روانهاي پريشان ، فراموشي است. 
نيوتن : شايد مانند کودکي باشيم که در کنار دريا با سنگ ريزه ها و صدفهاي زيبا بازي مي کند اما غافل ار آنيم که دريايي بس  بزرگ و اقيانوسي بي کران در مقابل ديدگانمان وجود دارد که در اعماق آن اسرار عظيم و شگفت انگيز نهفته است .
بزرگمهر : دوستي براي خود برگزين که به گاه سختي و درماندگي مددکارت باشد.
جکسون براون : وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو"همه اش تقصير من بود .
گوته : اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
کريستيان بوبن : وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در کنار تنور ايستاده است .
سه نه ک  : من بين ديوانگي و مست فرقي نمي بينم جزاينکه ديوانگي مدت طولانيتري دارد .
نيوتون : گاه لازم است که انسان ديدگان خود راببندد ، زيرا اغلب خود را به نابينايي زدن نيز نوعي خوشبختي است .
سيسرون : نفرت همان خشم و غضب است که روي هم انباشته شده است .
ارد بزرگ : دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست ، بلکه نشان نابودي زمان ، به گونه اي گسترده است.
نيوتن : کسي که فکر نمي کند ، به ندرت دم فرو مي بندد .
جبران خليل جبران : حيات درختان در بخشش ميوه است . آنها مي بخشند تا زنده بمانند ، زيرا اگر باري ندهند خود را به تباهي و نابودي کشانده اند.
سيسرون : هرگز نمي توان با آدمهاي کوچک کارهاي بزرگ انجام داد.
شکسپير : اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج کنيم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت يک لبخند و يا نوازشي عاشقانه کنيم .
گوته : استعداد در فضاي آرام رشد ميکند و شخصيت در جريان کامل زندگي .
فوخ : بيش از هر چيز نخست بدان که چه ميخواهي .