بحثي پيرامون حسادت
آيا مي دانيد حسد ورزيدن جسم را ذوب مي كند؟ آيا مي دانيد نتيجه حسد ورزيدن شقاوت و بدبختي در دنيا و آخرت است؟ آيا مي دانيد وقتي باران حسد باريدن گيرد، فساد و تباهي مي رويد؟ حضرت موسي(ع) مردي...
آيا مي دانيد حسد ورزيدن جسم را ذوب مي كند؟ آيا مي دانيد نتيجه حسد ورزيدن شقاوت و بدبختي در دنيا و آخرت است؟ آيا مي دانيد وقتي باران حسد باريدن گيرد، فساد و تباهي مي رويد؟
حضرت موسي(ع) مردي را در سايه عرش الهي مشاهده كرد.عرض كرد، خدايا، بار الها، اين كيست كه اين اندازه مقامش رفيع و بالا و ارزشمنداست و او را در سايه عرشت جاي داده اي؟
خدا فرمود: اي موسي،اين كسي است كه اخلاق نيك دارد، پدر و مادرش از او راضي هستند و به آنچه از مال و نعمت به مردم داده شده، حسد نمي ورزد. بحار،ج70
حسودان هميشه ناراحت اند، نه تنها به اين دليل كه در زندگي بدي و شري به آنها روي مي آورد بلكه بدان سبب كه از خوشي ديگران نيز نگرانند.
"حسادت" واكنشى هيجانى است كه از قريب دو سالگى آغاز مىشود و با رشد كودك، ممكن است تا بزرگسالى ادامه يابد و بر طبق الگوهاى مختلف فرهنگى، به صورتهاى متفاوتى جلوهگر شود.حسادتدركودك، پاسخى طبيعىاستبه محركهاوهنگامى ايجاد مىشود كه به اعتقاد وى، عاطفه يا محبتى را از دست داده باشد.در الگوى حسادت، غالبا نوعى ترس نيز وجود دارد; زيرا حسود احساس مىكند كه ديگرى عاطفه شخص مورد علاقه او را نسبتبه وى به خطر انداخته است و يا مقامى را كه او انتظار رسيدن به آن را داشته، ديگرى احراز كرده است.بنابراين، موقعيتى كه حسادت را برمىانگيزد، غالبا يك موقعيت اجتماعى است.
كودكان در ابتدا، از احساسات درونى خويش (حسادت) و علل پيدايش و پيامدهاى آن در رفتار خود، آگاهى زيادى ندارند و نمىدانند كه چرا رفتارهاى آنان تغيير كرده است.به عبارت ديگر، رفتارهاى آزار دهنده كودك حسود تا حد زيادى ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه است، ولى با رشد عقلى بيشتر و نزديك شدن به دوران بلوغ و نوجوانى و جوانى و پس از آن تا بزرگسالى و به دست آوردن تجربههاى درونى و بيرونى درباره علل و انگيزههاى رفتار حسادتآميز خود، اينگونه رفتارها بيشتر آگاهانه مىشود و به همين دليل، ازنظراسلام رفتارهاى حسادتآميز، پس از بلوغ مورد تكليف قرار مىگيرد و فرد وظيفه دارد به گونهاى آنها را مهار كند.
بحثي پيرامون حسادت
ممكن است هريك از والدين برخى از فرزندان خود را به دليل زيباتر، باهوشتر، زرنگتر، خون گرمتر، ساكتتر و يا عاطفىتر بودن و يا به دليل معلوليت جسمى و ذهنى مورد محبتبيشترى قرار دهند و در نتيجه درخواستهاى اين كودكان سريعتر مورد پذيرش سرپرستخانه واقع گردد و به اعمال و گفتار آنان علاقه بيشترى ابراز شود; چنين رفتارهايى براى ساير فرزندان، بىمهرى و تبعيضى آشكار تلقى گشته، آنان را به حسادت وامىدارد.
زمينههاى رشد حسادت
منشا محركهاى حسادت را بايد در موقعيتها، شرايط خاص محيطى و روابط اجتماعى وبهخصوص دروجود اشخاص جست و جو كرد.بدينروى، در اينجا به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف - شرايط خانواده و تفاوتهاى فردى
رقابت و همچشمى يكى از فرزندان نسبتبه ساير خواهران و برادران، كه گاه "رقابت همشيرها" ناميده مىشود، يكى از زمينههاى مساعد و عمده رشد حسادت در كودكان است و والدين آن را طبيعى و تقريبا غير قابل اجتناب مىدانند. با توجه به چنين شرايطى، مىتوان گفت:
1.اولين فرزند نسبتبه كودكان بعدى حسادت بيشترى از خود نشان مىدهد; زيرا او مدتها تمام محبت و مواظبت پدر و مادر را به خود اختصاص داده بود.ولى با تولد فرزند دوم، اين فرصت از او گرفته مىشود و همين موجب تحريك حسادت او سبتبه او مىگردد.
2.در ميان كودكانى كه تفاوت سنى آنان بين 18 - 42 ماه است، بيش از ساير كودكان زمينه حسادت وجود دارد.بچه خردسال به هر مزيتى كه طفل بزرگ از آن برخوردار است، حسادت مىورزد و بچه بزرگتر از محبت و مواظبتى كه به بچه كوچكتر مىشود بدش مىآيد.
3.در خانوادههاى 2 يا 3 فرزندى، بيش از خانوادههاى پرجمعيتحسادت وجود دارد.
4.والدينى كه به فرزندان خود توجه افراطى دارند و شديدا نگران و مواظب آنها هستند، بيش از والدينى كه به كودكان خود توجه كمترى دارند با مشكل حسادت كودكانشان روبهرو هستند; زيرا اين والدين براى پيشرفت فرزندان خود قوانين معينى وضع كردهاند و وقتى كه اطفال نتوانند خود را با آن منطبق سازند، مورد سرزنش پدر و مادر قرار مىگيرند.اين فرزندان بيشتر اوقات با كودكانى كه پيشتر رفتهاند مقايسه مىشوند و اين موجب برانگيخته شدن حسادت نسبتبه ديگر كودكان مىشود.
5.در محيطهاى خانوادگى، كه مادران شيوه منظم و ثابتى در تربيت كودك خود ندارند و برخوردشان بىثبات و متغير است، بيش از ساير خانوادهها، رفتارهاى حسادتآميز مشاهده مىشود.
6.در دختران بيش از پسران حسادت ديده مىشود و از هر سه بچه حسود دوتايشان دخترند.
7.حسد در ميان اطفال باهوشتر بيشتر است.
8.حسد در روابط بين دختر با دختر بيشتر مشاهده مىشود تا روابط بين پسر و پسر و دختر و پسر.
9.اگر ميان همسران تضادى باشد، فرزندى كه از يك يا چند جهتبه يكى از آنها شبيه است، هدف خشم و قصاص ديگرى واقع مىشود.طفلى كه اينگونه مورد بىمهرى واقع مىشود، به خواهر يا برادرى كه بر خلاف خودش از محبت و نوازش برخوردار است، حسادت مىورزد.
عظمت قرآن
- قسمت سوم -
آيت الله جوادى آملى
عظمت قرآن در طرح موضوعات
در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونهاى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايىبراى استتار نيست نه تپهاى نه كوهى نه دامنهاى نه تلى و نهديوارى است:"لا ترى فيها عوجا و لا امتا". قاع و صفصف اين آيه را انسانمىتواند بفهمد. يا اين آيه كه: "يوم تكون الجبال كالعهنالمنفوش" اين كوهها كه سنگين است ما سنگينى اينها را كممىكنيم مثل پنبههاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبكمىشوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مىرسد كه جبال "كانت الجبالكثيبا مهيلا" اين كوهها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مىشود كه شما يك گوشهاش را اگر با انگشتبرداريد بقيهمىريزد، اين را مىگويند "كثيب مهيل" اين قبيل آيات را هممىتوان فهميد اما مىرسيم به اين قسمت: "و سيرت الجبال فكانتسرابا" كوهها مىروند و مىروند و سراب مىشوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوهها سراب مىشود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مىكرد كوه است وقتى نزديكرفت مىبيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيهرا بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه ايناست كه اعتراف كند كه من نمىفهمم. گاهى انسان در برابر بعضىاز آيات قرار مىگيرد و از ترس برمىگردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبكمىشود بلكه "و سيرت الجبال فكانتسرابا" حالا ما "كانت" رابه "صارت" توجيه كرديم و حال اين كه "كانت" معناى كانتاست نه معناى "صارت" حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جا سرابمىشود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مىشود؟ اين فقط"در مورد" كوه است در مورد زمين و آسمانها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مىگيرد.
ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنى، در بيانات حضرت امير سلام اللهعليه آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنشعميق است. در خطبه هيجدهم نهج البلاغه آمده است كه: "و لو كانمن عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهرهانيق و باطنه عميق لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشفالظلمات الا به" خوب به اين كتابى كه ظاهرش زيباست و باطنشخيلى عميق است و ما را هم دستور دادهاند كه هم در ظاهر و همدر باطن قرآن تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمامنمىشود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران، قهرا اين عميقىكه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمق در اين قرآن واداركردهاند غير از آن تعمقى است كه از دعائم و ريشههاى كفر بهشمار آمده است. در نهج البلاغه در كلمات قصار كلمه 31 آن جاكه: "و سئل عليه السلام عن الايمان" حضرت فرمود: ايمان چهارركن و پايه دارد، آن گاه در باره كفر هم فرمود:"و الكفر على اربع دعائم على التعمق و التنازع و الزيغو الشقاق" معلوم مىشود آن تعمق در جهل و افراط و خودپسندى وامثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآناست كه "باطنه عميق" و تعمق ممدوح.
روشهاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق است، چگونه و با چه روشهايىمردم را هدايت مىكند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى هدايتمردم آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدىللناس" بلكه بهترين روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچكتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سورهاسراء آمده است كه: "ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم" پسهيچ كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روشهاى گوناگونى معرفى كردهاست:
1- راه استدلال: قرآن بارها به ما فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از راهاستدلال با ما سخن گفته است; مثلا مىفرمايد: "لو كان فيهماآلهة الا الله لفسدتا" "ام خلقوا من غير شىء ام همالخالقون".احتجاجات انبيا عليهم السلام را بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كمنيست. اينها خطوط كلى سهگانه است كه هر كدام دهها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اينها دههاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت فرموداگر خدايى نيستبگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود خلق مىشود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم "ام خلقوا من غير شىء ام همالخالقون" شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدونمسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى "خلقوا منغير شىء" يعنى فعل فاعل نمىخواهد مىشود تصادف، اگر بگويى كهنه، فعل، فاعل مىخواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مىشود دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مىشود تسلسل، اين همانبرهان عميق فلسفى "دور و تسلسل" است، منتها همان طورى كهاين "ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا" را وقتى به دستيك اصولىماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مىكند، اين جملهمباركه "ام خلقوا من غير شيء ام هم الخالقون" را وقتى بهحكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مىكند اين نحوهاستدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مىكند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيناستدلال كرده است. همه اينها براهين عقلى است و يكى از روشهاىهدايت ستبراى كسانى كه قدرت تفكر دارند.
2- تقليد ايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلى از افراد بهمحضر معصوم سلام الله عليه مىآمدند; مثلا از رسول اللهصلى الله عليه و آله وسلم بعد از اثبات رسالت و معجزه ومانند آن سؤالى در باره حق تعالى، قيامت، فرشتهها مىكردند،پيامبر هرچه مىفرمود آنان يقين پيدا مىكردند. راه دوم مثل راهاول يقينا كافى استيعنى راه دينى مثل برهان عقلى يقينا كافىاست و همه حكما هم فرمودهاند كه قول معصوم عليه السلاممىتواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهنمىتواند بگويد مثلا "عالم متغير است"، "هر متغيرى حادثاست" يك متدين هم مىتواند بگويد: "اين قول معصوم است" و"هر چه معصوم فرمود حق است"، قول معصوم مىتواند حد وسطبرهان قرار بگيرد، اما اگر كسى يا مستقيما از خود معصوم بشنودكه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و براىبيان حكم واقعى هم فرمود يعنى اصل صدور قطعى، جهت صدور قطعى،دلالت هم قطعى، قول معصوم مىتواند حد وسط قرار گيرد. اما كسىدر عصر معصوم نيست و خبر متواترى كه سند را قطعى كند ندارد ودلالت هم نص باشد ندارد يا بىمعارض در دست ندارد، اين شخص اگربخواهد به استناد خبرى، مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقم و حسابباشد مىبيند صدها اصل عقلايى را بايد روى هم بچيند و تلى ازاصول درست كند تا بتواند يك مطلبى را بفهمد. اگر روايتى پنججمله داشت واين روايت از امام ششم سلام الله عليه تا ما بهده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جملههابايد اصل عدم غفلت، اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدمزياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى هم بچينيم تا يكمظنهاى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يكظن سطحى نصيب ما مىشود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملىبود كه همين حجت است و بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائلاعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم در حديثشريفثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم تاى قرآن استبلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما عترت تماما نور هستند "وكلامهم نور". چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از روشهاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راهتعبد ايمانى.
3- تهذيب نفس: اگر كسى نمىخواهد درس بخواند يا فرصت درسخواندن ندارد آيا راهى به شناختحقايق دارد؟ قرآن مىفرمايد راه هدايتبراى چنين افرادى از طريق راه تهذيبنفس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخصكرده است. اين كه فرمود: "و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين"معلوم مىشود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مىشود با عبادتهم يقين به دست مىآيد. يك وقت كسى عبادت مىكند براى اين كهمكلف به عبادت است و در جهنم نسوزد اين يك همت است، گاهى همعبادت مىكند به شوق بهشت، لذا كتابهاى دعا را ورق مىزند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشتياد شده است كهآن را بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشتبلكه عبادت مىكند كه هر گونهحجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشنبشود، مثل "حارثة بن مالك". آيه "و اعبد ربك حتى ياتيكاليقين" هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده وهم نتيجه. اين "حتى"، در آيه شريفه، حتاى "منفعت" است نهحتاى تحديد نه يعنى عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقينرسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون اگر عبادت را ترك كردىهمان جا سقوط مىكنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى دستتبه كليد برق برسد اين پلههاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را بزنى، اگر كسى از پلههاى نردبان بالا رفتبعد گفتنردبان چيست گفتن همان و سقوط همان، اگر به ما گفتند پلههاىنردبان را بالا برو تا دستتبه سقف برسد نه يعنى وقتى دستتبهسقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مىكنى. پس اين "حتى" حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است، "فاذا اتاك اليقينفاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها" اگر يقين پيدا كردىبهتر و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه "حارثة بنمالك" است، نبايد كسى بگويد اين راه مخصوص معصومين عليهمالسلام است، چون "حارثه" يك آدم عادى بود و در محضر حضرتاين راه را ياد گرفت. اين كه فرمودهاند: "قلب المؤمن عرشالرحمن" به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلبسالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دلباخته به دنيا را مىبرد، هيچ كسى در امت اسلامى بهاندازه حضرت امير دنيا را بىآبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميق نهجالبلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذامگرفته معرفى مىكند، گاهى به صورت "عفطه عنز" و در جايى بهصورت عطسه انف، گاهى به صورت "ورقه در دهان جراده".آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدىاين چنين دنيا را بىحيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بىآبرو كرد دنيازده را نيز هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عدهاى ببينيد، ايشان در كلمات قصار شماره 367 اينچنين مىفرمايد: "يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبىء"پاييز كه مىشود ساقهها زرد شده و مىريزند و خشك مىشوند و بايك تكان همه از بين مىروند، اين را "حطام" مىگويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا مىآورد"فتجنبوا مرعاه" اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام استدنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقههايش همحطام است، دستبزنى مىريزد و اين ساقه هم وبا مىآورد نچريد."فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى منثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحةمن راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملاتضميره اشجانا" آن گاه فرمود: "لهن رقص على سويداء قلبه". "سويدا" حبه شىء و هسته مركزىرا مىگويند، سويداى دل يعنى آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آندلدل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص مىكنند:"لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه" خوب اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفى ببندد. اگر همه اينها را بهدور انداخت مىگويد "حارثة بن مالك" كه بود كه من نيستم. اينتعبير، تعبير خوب و پسنديدهاى است اين كه به ما مىگويندمسابقه بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين "من"مذموم نيست، "فاستبقوا" همين است; يعنى مسابقه بدهيد نهتنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد "سارعوا" جلو بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانىتزاحمى نيست همه مىگويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كههمه مىگويند من مىخواهم بگيرم اين تزاحم است اما در معارف هريك مىگويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير، اينچراگاه وباخيز مال تو او مىگويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعتبگيريد، وقتىسرعت گرفتيد امام متقين مىشويد، لذا بگوييد: "و اجعلناللمتقين اماما". برخى چون حل اين گونه از معارف برايشان دشوار بود گفتهاند كه:"و اجعلنا للمتقين اماما" يعنى "و اجعل لنا من المتقيناماما" مىفرمايد چرا همت ما پستباشد كه يك كسى كه با تقواستامام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كههمه مردم باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز استاين راه، راه تواضع است، اگر كسى متواضعتر و خاكسارتر شد اينگونه حرف مىزند، اگر "هو الله هو" شد اين چنين حرف مىزند ومىگويد: "و اجعلنا للمتقين اماما" خدايا توفيقمان بده كه منطورى باشم كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم باتقوا الگو باشد. حالا بياييمدر قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن اين چنيننيست، بلكه اين گونه است كه: "و اجعل لنا من المتقين اماما".
***جمع ميان سه راه هدايتى
جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس و تعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مىتواند حركت كند. يقينى كهخداى سبحان به ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندنبه دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: "وكذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون منالموقنين." ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر نمىكنيد؟ "ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض"ما را نه تنها تشويق كردند، توبيخ كردند كه چرا نگاه نمىكنيدچرا نمىرويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما گفتهاند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامىبينى: "كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم" حالا ببينيدبر سر اين آيه چهها آوردند گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوفاست كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح مىكنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چهكافر چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقينباشيد جهنم را مىبينيد. چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند براى"لو تعلمون علم اليقين" در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگنيست و يك چيزى به عنوان پيشوند براى "لترون الجحيم" ذكركردهاند كه با اين همسان نيست. چرا ما اين چنين با قرآنبرخورد كنيم، فرمود:"كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقينثم لتسئلن يومئذ عن النعيم" فرمود شما اگر اهل علم اليقينباشيد جهنم را مىبينيد نشانش اين است كه عدهاى هم ديدند، درنتيجه اين راه رفتنى است. پس اين كه فرمود: "ان هذا القرآنيهدي للتي هي اقوم"، سه راه را به ما نشان داد جمعش همميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمىتواند بهانه بياورد، بعضىكه اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هممىخوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونهافراد بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلىباشند با استدلال. بعضى هستند كه نه اهل استدلالاند و نه اهلتهذيب، بلكه اهل ظواهر دينىاند، قرآن اين راه ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كهظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلالها آن جا هم در صورتى طبق براهين به حد نصاب استدلالرسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: "الذينجاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا" هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى من نشانت مىدهم و هدايتتمىكنم.
سخنان حکیمانه
جکسون براون : وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو"همه اش تقصير من بود .
گوته : اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
کريستيان بوبن : وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در کنار تنور ايستاده است .
سه نه ک : من بين ديوانگي و مست فرقي نمي بينم جزاينکه ديوانگي مدت طولانيتري دارد .
نيوتون : گاه لازم است که انسان ديدگان خود راببندد ، زيرا اغلب خود را به نابينايي زدن نيز نوعي خوشبختي است .
سيسرون : نفرت همان خشم و غضب است که روي هم انباشته شده است .
ارد بزرگ : دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست ، بلکه نشان نابودي زمان ، به گونه اي گسترده است.
نيوتن : کسي که فکر نمي کند ، به ندرت دم فرو مي بندد .
جبران خليل جبران : حيات درختان در بخشش ميوه است . آنها مي بخشند تا زنده بمانند ، زيرا اگر باري ندهند خود را به تباهي و نابودي کشانده اند.
سيسرون : هرگز نمي توان با آدمهاي کوچک کارهاي بزرگ انجام داد.
شکسپير : اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج کنيم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت يک لبخند و يا نوازشي عاشقانه کنيم .
گوته : استعداد در فضاي آرام رشد ميکند و شخصيت در جريان کامل زندگي .
فوخ : بيش از هر چيز نخست بدان که چه ميخواهي .
لومباردي : بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .
بزرگمهر : ده چيز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهيده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدي که زر بر سپاه خويش نپراگند ، مرد سپاهي که از پيکار بهراسد ، دانشمندي که چون چيزي در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکي که خود بيمار و دردمند شود . تنک مايه اي که به دروغ به سرمايه و دارايي خويش نازد ، سفله اي که بر هر کس که چيزي دارد رشک برد ، خردمندي که زود خشم بود ، و به چيز کسان طمع ورزد ، کسي که رهنمايي از نادان اميد دارد ، و آنکه کارگاه و يا بنيادي عظيم را به کاهلي سپارد ، و بي خردي که خردجوي نباشد .
ارد بزرگ : گفتگو با آدميان ترسو ، خواري بدنبال دارد.
بزرگمهر : دل اهل دانش وقتي شاد مي گردد که بردبار بوده و مردم بي شرم را به خويش نزديک نکند.
سقراط : اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست که سخن بگويي و خاموشت کنند.
شکسپير : عادتمند کسي است که به مشکلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
گوته : از استثنائـات است که کسي را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند که خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ...
اسپانيولي : ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند .
زکرياي رازي : اگر همه مي توانستند از استعدادهاي خود درست بهره بگيرند، دنيا همان بهشت موعود مي شد که همه مي خواهند.
علي شريعتي : چه قدر نشنيدن ها و نشناختن ها و نفهميدنها که به اين مردم آسايش و خوشبختي بخشيده است.
ارد بزرگ : آنکه برنامه ها را از پايان به آغاز ، مورد گفتگو و ارزيابي قرار مي دهد بر راستي در حال سرپوش گذاري بر روي چيزي است .
بالزاک : يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند.
حسين بهزاد : براي رسيدن به هدف اراده و توان و صبر نياز است.
جبران خليل جبران : اگر گام در معبدي نهادي تا اوج فروتني و هراس خود را اظهار کني ، براي هميشه برتري کسي نسبت به کس ديگر نخواهي يافت . براي تو کافي است که گام در معبدي نهي ، بي آنکه کسي تو را ببيند .
والتر : انسان در همان لحظه که تصميم ميگيرد آزاد باشد آزاد است .
براون : در روز عشاق براي دوستت کارتي بفرست و روي آن بنويس : " از طرف کسيکه فکر ميکند تو بينظيري " .
مارک تواين : جريان زندگي چيزي جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .
ارد بزرگ : قهرمان هاي آدمهاي کوچک ، همانند آنها زود گذرند .
علي شريعتي : اساسا ، خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است. همه کساني که در جست و جوي خوشبخت بودن هستند بي خود تلاشي در بيرون از خويش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" مي توانند " خوشبخت " باشند.
اسپنسر : آزادي متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است .
گاليله : هر کس مرتکب اشتباهي شده ، اکتشافي هم نکرده است .
براون : با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهي با تو رفتار شود .
گوته : نياسائيد ، زندگي در گذر است . برويد و دليري کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .
ارد بزرگ : صدا زنده است يا مرده؟ رنگ ها بخشي از پيکره اي زنده اند يا مرده ؟ ! آذين بند و رخت چطور؟ !!!
اگر کسي در اين پرسش ها خوب بنگرد خواهد ديد همه آنها داراي روان و نيرو هستند . يک آواي زيبا مي تواند شما را از خود بي خود کند ، رنگي ويژه مي تواند شما را آرامش و يا به خشم در آورد و يا پديده هاي بي جاني همچون نامه و جامه و ... به صد زبان با شما گفتگو مي کنند ، همه آنها در حال سرودن آواز خوش دمادم زندگي اند ...
ارسطاطاليس : کسيکه پشت الاغ باد به غبغب بيندازد ، چون اسب سوار شود پاک ديوانه خواهد شد .
ارد بزرگ : هم رنگ ديگر کسان شدن ، باور هيچ کدام از بزرگان نبوده است .
چارلز مورگان : هيچ چيز در زندگي شيرين تر از اين نيست که کسي انسان را دوست بدارد. من در زندگاني خود هر وقت فهميده ام که مورد محبت کسي هستم, مثل اين بوده است که دست خداوند را بر شانه خويش احساس کرده ام .
بزرگمهر : خردمندي که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمي شود .
فردريش نيچه : بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم .
کريستيان بوبن : لبخند، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، بازهم زيباست .
کترينگ : من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .
سيسرون : براي آنکه عمر طولاني باشد ، بايد آهسته زندگي کنيم .
ارسطا طاليس : حکيمان مال را از براي آن دارند که محتاج لئيمان نگردند .
ارد بزرگ : آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند .
جکسون براون : به گونه اي زندگي کنيد که وقتي فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهرباني مي افتند ، شما در نظرشان تداعي شويد .
گوته : هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقي بزند .