پنج شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷
شماره ۱۰۸۰
 
۵ عبرت آموزی  
 
شماره قبل
بحثي پيرامون حسادت
آيا مي دانيد حسد ورزيدن جسم را ذوب مي كند؟ آيا مي دانيد نتيجه حسد ورزيدن شقاوت و بدبختي در دنيا و آخرت است؟ آيا مي دانيد وقتي باران حسد باريدن گيرد، فساد و تباهي مي رويد؟ حضرت موسي(ع) مردي...
آيا مي دانيد حسد ورزيدن جسم را ذوب مي كند؟ آيا مي دانيد نتيجه حسد ورزيدن شقاوت و بدبختي در دنيا و آخرت است؟ آيا مي دانيد وقتي باران حسد باريدن گيرد، فساد و تباهي مي رويد؟
حضرت موسي(ع) مردي را در سايه عرش الهي مشاهده كرد.عرض كرد، خدايا، بار الها، اين كيست كه اين اندازه مقامش رفيع و بالا و ارزشمنداست و او را در سايه عرشت جاي داده اي؟
خدا فرمود: اي موسي،اين كسي است كه اخلاق نيك دارد، پدر و مادرش از او راضي هستند و به آنچه از مال و نعمت به مردم داده شده، حسد نمي ورزد. بحار،ج70
حسودان هميشه ناراحت اند، نه تنها به اين دليل كه در زندگي بدي و شري به آنها روي مي آورد بلكه بدان سبب كه از خوشي ديگران نيز نگرانند.
"حسادت‏"  واكنشى هيجانى است كه از قريب دو سالگى آغاز مى‏شود و با رشد كودك، ممكن است تا بزرگ‏سالى ادامه يابد و بر طبق الگوهاى مختلف فرهنگى، به صورت‏هاى متفاوتى جلوه‏گر شود.حسادت‏دركودك، پاسخى طبيعى‏است‏به محرك‏هاوهنگامى ايجاد مى‏شود كه به اعتقاد وى، عاطفه يا محبتى را از دست داده باشد.در الگوى حسادت، غالبا نوعى ترس نيز وجود دارد; زيرا حسود احساس مى‏كند كه ديگرى عاطفه شخص مورد علاقه او را نسبت‏به وى به خطر انداخته است و يا مقامى را كه او انتظار رسيدن به آن را داشته، ديگرى احراز كرده است.بنابراين، موقعيتى كه حسادت را برمى‏انگيزد، غالبا يك موقعيت اجتماعى است.
كودكان در ابتدا، از احساسات درونى خويش (حسادت) و علل پيدايش و پيامدهاى آن در رفتار خود، آگاهى زيادى ندارند و نمى‏دانند كه چرا رفتارهاى آنان تغيير كرده است.به عبارت ديگر، رفتارهاى آزار دهنده كودك حسود تا حد زيادى ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه است، ولى با رشد عقلى بيش‏تر و نزديك شدن به دوران بلوغ و نوجوانى و جوانى و پس از آن تا بزرگ‏سالى و به دست آوردن تجربه‏هاى درونى و بيرونى درباره علل و انگيزه‏هاى رفتار حسادت‏آميز خود، اين‏گونه رفتارها بيش‏تر آگاهانه مى‏شود و به همين دليل، ازنظراسلام رفتارهاى حسادت‏آميز، پس از بلوغ مورد تكليف قرار مى‏گيرد و فرد وظيفه دارد به گونه‏اى آن‏ها را مهار كند.
بحثي پيرامون حسادت
    
ممكن است هريك از والدين برخى از فرزندان خود را به دليل زيباتر، باهوش‏تر، زرنگ‏تر، خون گرم‏تر، ساكت‏تر و يا عاطفى‏تر بودن و يا به دليل معلوليت جسمى و ذهنى مورد محبت‏بيش‏ترى قرار دهند و در نتيجه درخواست‏هاى اين كودكان سريع‏تر مورد پذيرش سرپرست‏خانه واقع گردد و به اعمال و گفتار آنان علاقه بيش‏ترى ابراز شود; چنين رفتارهايى براى ساير فرزندان، بى‏مهرى و تبعيضى آشكار تلقى گشته، آنان را به حسادت وامى‏دارد.
زمينه‏هاى رشد حسادت
منشا محرك‏هاى حسادت را بايد در موقعيت‏ها، شرايط خاص محيطى و روابط اجتماعى وبه‏خصوص دروجود اشخاص جست و جو كرد.بدين‏روى، در اين‏جا به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
الف - شرايط خانواده و تفاوت‏هاى فردى
رقابت و هم‏چشمى يكى از فرزندان نسبت‏به ساير خواهران و برادران، كه گاه "رقابت هم‏شيرها"  ناميده مى‏شود، يكى از زمينه‏هاى مساعد و عمده رشد حسادت در كودكان است و والدين آن را طبيعى و تقريبا غير قابل اجتناب مى‏دانند. با توجه به چنين شرايطى، مى‏توان گفت:
1.اولين فرزند نسبت‏به كودكان بعدى حسادت بيش‏ترى از خود نشان مى‏دهد; زيرا او مدت‏ها تمام محبت و مواظبت پدر و مادر را به خود اختصاص داده بود.ولى با تولد فرزند دوم، اين فرصت از او گرفته مى‏شود و همين موجب تحريك حسادت او سبت‏به او مى‏گردد.
2.در ميان كودكانى كه تفاوت سنى آنان بين 18 - 42 ماه است، بيش از ساير كودكان زمينه حسادت وجود دارد.بچه خردسال به هر مزيتى كه طفل بزرگ از آن برخوردار است، حسادت مى‏ورزد و بچه بزرگ‏تر از محبت و مواظبتى كه به بچه كوچك‏تر مى‏شود بدش مى‏آيد.
3.در خانواده‏هاى 2 يا 3 فرزندى، بيش از خانواده‏هاى پرجمعيت‏حسادت وجود دارد.
4.والدينى كه به فرزندان خود توجه افراطى دارند و شديدا نگران و مواظب آن‏ها هستند، بيش از والدينى كه به كودكان خود توجه كم‏ترى دارند با مشكل حسادت كودكان‏شان روبه‏رو هستند; زيرا اين والدين براى پيشرفت فرزندان خود قوانين معينى وضع كرده‏اند و وقتى كه اطفال نتوانند خود را با آن منطبق سازند، مورد سرزنش پدر و مادر قرار مى‏گيرند.اين فرزندان بيش‏تر اوقات با كودكانى كه پيش‏تر رفته‏اند مقايسه مى‏شوند و اين موجب برانگيخته شدن حسادت نسبت‏به ديگر كودكان مى‏شود.
5.در محيطهاى خانوادگى، كه مادران شيوه منظم و ثابتى در تربيت كودك خود ندارند و برخوردشان بى‏ثبات و متغير است، بيش از ساير خانواده‏ها، رفتارهاى حسادت‏آميز مشاهده مى‏شود.
6.در دختران بيش از پسران حسادت ديده مى‏شود  و از هر سه بچه حسود دوتايشان دخترند.
7.حسد در ميان اطفال باهوش‏تر بيش‏تر است.
8.حسد در روابط بين دختر با دختر بيش‏تر مشاهده مى‏شود تا روابط بين پسر و پسر و دختر و پسر.
9.اگر ميان همسران تضادى باشد، فرزندى كه از يك يا چند جهت‏به يكى از آن‏ها شبيه است، هدف خشم و قصاص ديگرى واقع مى‏شود.طفلى كه اين‏گونه مورد بى‏مهرى واقع مى‏شود، به خواهر يا برادرى كه بر خلاف خودش از محبت و نوازش برخوردار است، حسادت مى‏ورزد.
بالای صفحه

عظمت قرآن
- قسمت سوم -
آيت الله جوادى آملى
عظمت قرآن در طرح موضوعات
در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه‏اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى‏براى استتار نيست نه تپه‏اى نه كوهى نه دامنه‏اى نه تلى و نه‏ديوارى است:"لا ترى فيها عوجا و لا امتا". قاع و صفصف اين آيه را انسان‏مى‏تواند بفهمد. يا اين آيه كه: "يوم تكون الجبال كالعهن‏المنفوش‏" اين كوه‏ها كه سنگين است ما سنگينى اين‏ها را كم‏مى‏كنيم مثل پنبه‏هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك‏مى‏شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى‏رسد كه جبال "كانت الجبال‏كثيبا مهيلا" اين كوه‏ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى‏شود كه شما يك گوشه‏اش را اگر با انگشت‏برداريد بقيه‏مى‏ريزد، اين را مى‏گويند "كثيب مهيل‏" اين قبيل آيات را هم‏مى‏توان فهميد اما مى‏رسيم به اين قسمت: "و سيرت الجبال فكانت‏سرابا" كوه‏ها مى‏روند و مى‏روند و سراب مى‏شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه‏ها سراب مى‏شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى‏كرد كوه است وقتى نزديك‏رفت مى‏بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه‏را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين‏است كه اعتراف كند كه من نمى‏فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى‏از آيات قرار مى‏گيرد و از ترس برمى‏گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك‏مى‏شود بلكه "و سيرت الجبال فكانت‏سرابا" حالا ما "كانت‏" رابه "صارت‏" توجيه كرديم و حال اين كه "كانت‏" معناى كانت‏است نه معناى "صارت‏" حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جا سراب‏مى‏شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى‏شود؟ اين فقط‏"در مورد" كوه است در مورد زمين و آسمان‏ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى‏گيرد.
ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنى، در بيانات حضرت امير سلام الله‏عليه آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنش‏عميق است. در خطبه هيجدهم نهج البلاغه آمده است كه: "و لو كان‏من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره‏انيق و باطنه عميق لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف‏الظلمات الا به‏" خوب به اين كتابى كه ظاهرش زيباست و باطنش‏خيلى عميق است و ما را هم دستور داده‏اند كه هم در ظاهر و هم‏در باطن قرآن تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمام‏نمى‏شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران، قهرا اين عميقى‏كه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمق در اين قرآن واداركرده‏اند غير از آن تعمقى است كه از دعائم و ريشه‏هاى كفر به‏شمار آمده است. در نهج البلاغه در كلمات قصار كلمه 31 آن جاكه: "و سئل عليه السلام عن الايمان‏" حضرت فرمود: ايمان چهارركن و پايه دارد، آن گاه در باره كفر هم فرمود:"و الكفر على اربع دعائم على التعمق و التنازع و الزيغ‏و الشقاق‏" معلوم مى‏شود آن تعمق در جهل و افراط و خودپسندى وامثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآن‏است كه "باطنه عميق‏" و تعمق ممدوح.
روش‏هاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق است، چگونه و با چه روش‏هايى‏مردم را هدايت مى‏كند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى هدايت‏مردم آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى‏للناس‏" بلكه بهترين روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچ‏كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سوره‏اسراء آمده است كه: "ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم‏" پس‏هيچ كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روش‏هاى گوناگونى معرفى كرده‏است:
1- راه استدلال: قرآن بارها به ما فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از راه‏استدلال با ما سخن گفته است; مثلا مى‏فرمايد: "لو كان فيهماآلهة الا الله لفسدتا" "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏".احتجاجات انبيا عليهم السلام را بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كم‏نيست. اين‏ها خطوط كلى سه‏گانه است كه هر كدام ده‏ها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اين‏ها ده‏هاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت فرموداگر خدايى نيست‏بگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود خلق مى‏شود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏" شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدون‏مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى "خلقوا من‏غير شى‏ء" يعنى فعل فاعل نمى‏خواهد مى‏شود تصادف، اگر بگويى كه‏نه، فعل، فاعل مى‏خواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مى‏شود دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مى‏شود تسلسل، اين همان‏برهان عميق فلسفى "دور و تسلسل‏" است، منتها همان طورى كه‏اين "ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا" را وقتى به دست‏يك اصولى‏ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى‏كند، اين جمله‏مباركه "ام خلقوا من غير شي‏ء ام هم الخالقون‏" را وقتى به‏حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى‏كند اين نحوه‏استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مى‏كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنين‏استدلال كرده است. همه اين‏ها براهين عقلى است و يكى از روش‏هاى‏هدايت ست‏براى كسانى كه قدرت تفكر دارند.
2- تقليد ايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلى از افراد به‏محضر معصوم سلام الله عليه مى‏آمدند; مثلا از رسول الله‏صلى الله عليه و آله وسلم بعد از اثبات رسالت و معجزه ومانند آن سؤالى در باره حق تعالى، قيامت، فرشته‏ها مى‏كردند،پيامبر هرچه مى‏فرمود آنان يقين پيدا مى‏كردند. راه دوم مثل راه‏اول يقينا كافى است‏يعنى راه دينى مثل برهان عقلى يقينا كافى‏است و همه حكما هم فرموده‏اند كه قول معصوم عليه السلام‏مى‏تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهن‏مى‏تواند بگويد مثلا "عالم متغير است‏"، "هر متغيرى حادث‏است‏" يك متدين هم مى‏تواند بگويد: "اين قول معصوم است‏" و"هر چه معصوم فرمود حق است‏"، قول معصوم مى‏تواند حد وسطبرهان قرار بگيرد، اما اگر كسى يا مستقيما از خود معصوم بشنودكه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و براى‏بيان حكم واقعى هم فرمود يعنى اصل صدور قطعى، جهت صدور قطعى،دلالت هم قطعى، قول معصوم مى‏تواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى‏در عصر معصوم نيست و خبر متواترى كه سند را قطعى كند ندارد ودلالت هم نص باشد ندارد يا بى‏معارض در دست ندارد، اين شخص اگربخواهد به استناد خبرى، مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقم و حساب‏باشد مى‏بيند صدها اصل عقلايى را بايد روى هم بچيند و تلى ازاصول درست كند تا بتواند يك مطلبى را بفهمد. اگر روايتى پنج‏جمله داشت واين روايت از امام ششم سلام الله عليه تا ما به‏ده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جمله‏هابايد اصل عدم غفلت، اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدم‏زياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى هم بچينيم تا يك‏مظنه‏اى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يك‏ظن سطحى نصيب ما مى‏شود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملى‏بود كه همين حجت است و بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائل‏اعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم در حديث‏شريف‏ثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم تاى قرآن است‏بلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما عترت تماما نور هستند "وكلامهم نور". چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از روش‏هاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راه‏تعبد ايمانى.
3- تهذيب نفس: اگر كسى نمى‏خواهد درس بخواند يا فرصت درس‏خواندن ندارد آيا راهى به شناخت‏حقايق دارد؟ قرآن مى‏فرمايد راه هدايت‏براى چنين افرادى از طريق راه تهذيب‏نفس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخص‏كرده است. اين كه فرمود: "و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏"معلوم مى‏شود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مى‏شود با عبادت‏هم يقين به دست مى‏آيد. يك وقت كسى عبادت مى‏كند براى اين كه‏مكلف به عبادت است و در جهنم نسوزد اين يك همت است، گاهى هم‏عبادت مى‏كند به شوق بهشت، لذا كتاب‏هاى دعا را ورق مى‏زند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشت‏ياد شده است كه‏آن را بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشت‏بلكه عبادت مى‏كند كه هر گونه‏حجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشن‏بشود، مثل "حارثة بن مالك‏". آيه "و اعبد ربك حتى ياتيك‏اليقين‏" هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده وهم نتيجه. اين "حتى‏"، در آيه شريفه، حتاى "منفعت‏" است نه‏حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقين‏رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون اگر عبادت را ترك كردى‏همان جا سقوط مى‏كنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى دستت‏به كليد برق برسد اين پله‏هاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را بزنى، اگر كسى از پله‏هاى نردبان بالا رفت‏بعد گفت‏نردبان چيست گفتن همان و سقوط همان، اگر به ما گفتند پله‏هاى‏نردبان را بالا برو تا دستت‏به سقف برسد نه يعنى وقتى دستت‏به‏سقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مى‏كنى. پس اين "حتى‏" حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است، "فاذا اتاك اليقين‏فاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها" اگر يقين پيدا كردى‏بهتر و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه "حارثة بن‏مالك‏" است، نبايد كسى بگويد اين راه مخصوص معصومين عليهم‏السلام است، چون "حارثه‏" يك آدم عادى بود و در محضر حضرت‏اين راه را ياد گرفت. اين كه فرموده‏اند: "قلب المؤمن عرش‏الرحمن‏" به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلب‏سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دل‏باخته به دنيا را مى‏برد، هيچ كسى در امت اسلامى به‏اندازه حضرت امير دنيا را بى‏آبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميق نهج‏البلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذام‏گرفته معرفى مى‏كند، گاهى به صورت "عفطه عنز" و در جايى به‏صورت عطسه انف، گاهى به صورت "ورقه در دهان جراده‏".آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدى‏اين چنين دنيا را بى‏حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بى‏آبرو كرد دنيازده را نيز هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عده‏اى ببينيد، ايشان در كلمات قصار شماره 367 اين‏چنين مى‏فرمايد: "يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبى‏ء"پاييز كه مى‏شود ساقه‏ها زرد شده و مى‏ريزند و خشك مى‏شوند و بايك تكان همه از بين مى‏روند، اين را "حطام‏" مى‏گويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا مى‏آورد"فتجنبوا مرعاه‏" اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام است‏دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه‏هايش هم‏حطام است، دست‏بزنى مى‏ريزد و اين ساقه هم وبا مى‏آورد نچريد."فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من‏ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحة‏من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملات‏ضميره اشجانا" آن گاه فرمود: "لهن رقص على سويداء قلبه‏". "سويدا" حبه شى‏ء و هسته مركزى‏را مى‏گويند، سويداى دل يعنى آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آن‏دل‏دل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص مى‏كنند:"لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه‏" خوب اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفى ببندد. اگر همه اين‏ها را به‏دور انداخت مى‏گويد "حارثة بن مالك‏" كه بود كه من نيستم. اين‏تعبير، تعبير خوب و پسنديده‏اى است اين كه به ما مى‏گويندمسابقه بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين "من‏"مذموم نيست، "فاستبقوا" همين است; يعنى مسابقه بدهيد نه‏تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد "سارعوا" جلو بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانى‏تزاحمى نيست همه مى‏گويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه‏همه مى‏گويند من مى‏خواهم بگيرم اين تزاحم است اما در معارف هريك مى‏گويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير، اين‏چراگاه وباخيز مال تو او مى‏گويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعت‏بگيريد، وقتى‏سرعت گرفتيد امام متقين مى‏شويد، لذا بگوييد: "و اجعلناللمتقين اماما". برخى چون حل اين گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته‏اند كه:"و اجعلنا للمتقين اماما" يعنى "و اجعل لنا من المتقين‏اماما" مى‏فرمايد چرا همت ما پست‏باشد كه يك كسى كه با تقواست‏امام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كه‏همه مردم باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز است‏اين راه، راه تواضع است، اگر كسى متواضع‏تر و خاكسارتر شد اين‏گونه حرف مى‏زند، اگر "هو الله هو" شد اين چنين حرف مى‏زند ومى‏گويد: "و اجعلنا للمتقين اماما" خدايا توفيقمان بده كه من‏طورى باشم كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم باتقوا الگو باشد. حالا بياييم‏در قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن اين چنين‏نيست، بلكه اين گونه است كه: "و اجعل لنا من المتقين اماما".
***جمع ميان سه راه هدايتى
جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس و تعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مى‏تواند حركت كند. يقينى كه‏خداى سبحان به ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندن‏به دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: "وكذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من‏الموقنين." ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر نمى‏كنيد؟ "ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض‏"ما را نه تنها تشويق كردند، توبيخ كردند كه چرا نگاه نمى‏كنيدچرا نمى‏رويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما گفته‏اند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامى‏بينى: "كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏" حالا ببينيدبر سر اين آيه چه‏ها آوردند گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوف‏است كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح مى‏كنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه‏كافر چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد. چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند براى‏"لو تعلمون علم اليقين‏" در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگ‏نيست و يك چيزى به عنوان پيش‏وند براى "لترون الجحيم‏" ذكركرده‏اند كه با اين هم‏سان نيست. چرا ما اين چنين با قرآن‏برخورد كنيم، فرمود:"كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين‏ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم‏" فرمود شما اگر اهل علم اليقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد نشانش اين است كه عده‏اى هم ديدند، درنتيجه اين راه رفتنى است. پس اين كه فرمود: "ان هذا القرآن‏يهدي للتي هي اقوم‏"، سه راه را به ما نشان داد جمعش هم‏ميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمى‏تواند بهانه بياورد، بعضى‏كه اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هم‏مى‏خوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونه‏افراد بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلى‏باشند با استدلال. بعضى هستند كه نه اهل استدلال‏اند و نه اهل‏تهذيب، بلكه اهل ظواهر دينى‏اند، قرآن اين راه ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كه‏ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلال‏ها آن جا هم در صورتى طبق براهين به حد نصاب استدلال‏رسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: "الذين‏جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا" هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى من نشانت مى‏دهم و هدايتت‏مى‏كنم.
بالای صفحه

سخنان حکیمانه
جکسون براون : وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو"همه اش تقصير من بود .
گوته : اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
کريستيان بوبن : وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در کنار تنور ايستاده است .
سه نه ک  : من بين ديوانگي و مست فرقي نمي بينم جزاينکه ديوانگي مدت طولانيتري دارد .
نيوتون : گاه لازم است که انسان ديدگان خود راببندد ، زيرا اغلب خود را به نابينايي زدن نيز نوعي خوشبختي است .
سيسرون : نفرت همان خشم و غضب است که روي هم انباشته شده است .
ارد بزرگ : دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست ، بلکه نشان نابودي زمان ، به گونه اي گسترده است.
نيوتن : کسي که فکر نمي کند ، به ندرت دم فرو مي بندد .
جبران خليل جبران : حيات درختان در بخشش ميوه است . آنها مي بخشند تا زنده بمانند ، زيرا اگر باري ندهند خود را به تباهي و نابودي کشانده اند.
سيسرون : هرگز نمي توان با آدمهاي کوچک کارهاي بزرگ انجام داد.
شکسپير : اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج کنيم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت يک لبخند و يا نوازشي عاشقانه کنيم .
گوته : استعداد در فضاي آرام رشد ميکند و شخصيت در جريان کامل زندگي .
فوخ : بيش از هر چيز نخست بدان که چه ميخواهي .
لومباردي : بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .
بزرگمهر : ده چيز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهيده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدي که زر بر سپاه خويش نپراگند ، مرد سپاهي که از پيکار بهراسد ، دانشمندي که چون چيزي در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکي که خود بيمار و دردمند شود . تنک مايه اي که به دروغ به سرمايه و دارايي خويش نازد ، سفله اي که بر هر کس که چيزي دارد رشک برد ، خردمندي که زود خشم بود ، و به چيز کسان طمع ورزد ، کسي که رهنمايي از نادان اميد دارد ، و آنکه کارگاه و يا بنيادي عظيم را به کاهلي سپارد ، و بي خردي که خردجوي نباشد .
ارد بزرگ : گفتگو با آدميان ترسو ، خواري بدنبال دارد.
بزرگمهر : دل  اهل دانش وقتي شاد مي گردد که بردبار بوده و مردم بي شرم را به خويش نزديک نکند.
سقراط : اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست که سخن بگويي و خاموشت کنند.
شکسپير : عادتمند کسي است که به مشکلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
گوته : از استثنائـات است که کسي را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند که خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... 
اسپانيولي : ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند .
زکرياي رازي : اگر همه مي توانستند از استعدادهاي خود درست بهره بگيرند، دنيا همان بهشت موعود مي شد که همه مي خواهند.
علي شريعتي : چه قدر نشنيدن ها و نشناختن ها و نفهميدنها که به اين مردم آسايش و خوشبختي بخشيده است.
ارد بزرگ : آنکه برنامه ها را از پايان به آغاز ، مورد گفتگو و ارزيابي قرار مي دهد بر راستي در حال سرپوش گذاري بر روي چيزي است .
بالزاک : يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند.
حسين بهزاد : براي رسيدن به هدف اراده و توان و صبر نياز است.
جبران خليل جبران : اگر گام در معبدي نهادي تا اوج فروتني و هراس خود را اظهار کني ، براي هميشه برتري کسي نسبت به کس ديگر نخواهي يافت . براي تو کافي است که گام در معبدي نهي ، بي آنکه کسي تو را ببيند .
والتر  : انسان در همان لحظه که تصميم ميگيرد آزاد باشد آزاد است .
براون : در روز عشاق براي دوستت کارتي بفرست و روي آن بنويس : " از طرف کسيکه فکر ميکند تو بينظيري " .
مارک تواين : جريان زندگي چيزي جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .
ارد بزرگ : قهرمان هاي آدمهاي کوچک ، همانند آنها زود گذرند .
علي شريعتي : اساسا ، خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است. همه کساني که در جست و جوي خوشبخت بودن هستند بي خود تلاشي در بيرون از خويش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" مي توانند " خوشبخت " باشند.
اسپنسر : آزادي متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است .
گاليله : هر کس مرتکب اشتباهي شده ، اکتشافي هم نکرده است .
براون : با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهي با تو رفتار شود .
گوته : نياسائيد ، زندگي در گذر است . برويد و دليري کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .
ارد بزرگ : صدا زنده است يا مرده؟ رنگ ها بخشي از پيکره اي زنده اند يا مرده ؟ ! آذين بند و رخت چطور؟ !!!
اگر کسي در اين پرسش ها خوب بنگرد خواهد ديد همه آنها داراي روان و نيرو هستند . يک آواي زيبا مي تواند شما را از خود بي خود کند ، رنگي ويژه مي تواند شما را آرامش و يا  به خشم در آورد و يا پديده هاي  بي جاني همچون نامه و جامه و ...  به صد زبان با شما گفتگو مي کنند ، همه آنها در حال سرودن آواز خوش دمادم زندگي اند ... 
ارسطاطاليس : کسيکه پشت الاغ باد به غبغب بيندازد ، چون اسب سوار شود پاک ديوانه خواهد شد .
ارد بزرگ : هم رنگ ديگر کسان شدن ، باور هيچ کدام از بزرگان نبوده است . 
چارلز مورگان : هيچ چيز در زندگي شيرين تر از اين نيست که کسي انسان را دوست بدارد. من در زندگاني خود هر وقت فهميده ام که مورد  محبت کسي هستم, مثل اين بوده است که دست خداوند را بر شانه خويش احساس کرده ام .
بزرگمهر : خردمندي که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمي شود .
فردريش نيچه : بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم  .
کريستيان بوبن : لبخند، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، بازهم زيباست .
کترينگ : من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .
سيسرون : براي آنکه عمر طولاني باشد ، بايد آهسته زندگي کنيم .
ارسطا طاليس : حکيمان مال را از براي آن دارند که محتاج لئيمان نگردند .
ارد بزرگ : آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند . 
جکسون براون : به گونه اي زندگي کنيد که وقتي فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهرباني مي افتند ، شما در نظرشان تداعي شويد .
گوته : هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقي بزند .
بالای صفحه

بازگو كردن كرامات و معجزات به امام حسن (ع )   
 - قسمت سوم -
سلمان گفت : عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ، اين كيست كه يك دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق است ؟
حضرت فرمود: اين ملكى است كه خداوند او را ماءمور ظلمت شب و روشنايى روز ساخته و از اين ماءموريت تا روز قيامت ، كنار مى رود. به درستى كه خداوند، امر دنيا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه مى شود و بعد به جانب حق تعالى بالا مى رود. سپس به سير خودمان ادامه داديم تا اين كه به سد ياءجوج و ماءجوج رسيديم ، اميرالمؤ منين (ع ) به باد فرمود: ما را در دامنه اين كوه پايين آورد و با دست به كوه بلندى اشاره كرد كه كوه خضر بود. ما به سد نگاه كرديم . ارتفاعش به اندازه اى كه چشم كار مى كرد بود. رنگش سياه بود كه گويى پاره اى از شب ظلمانى است . از اطرافش دود بيرون مى آمد. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى ابا محمد، من صاحب اختيار بر اين بندگان هستم .
سلمان گفت : من سه دسته را ديدم كه طول يك دسته از آن ها به اندازه صد و بيست ذراع بود و بلندى دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم ؛ يكى از گوش هايش را زيرش پهن مى كرد و با گوش ديگر، خودش را مى پوشاند.
سپس اميرالمؤ منين (ع ) به باد فرمان حركت داد و او ما را به طرف كوه قاف برد. به آن كه رسيديم ، ديديم از زمرد سبز است و ملكى به صورت شاهين بر فراز آن بود. وقتى با اميرالمؤ منين (ع ) را ديد، عرضه داشت : سلام بر تو اى وصى و جانشين رسول خدا، آيا به من اجازه سخن گفتن مى دهيد؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر مى خواهى صحبت كن و اگر بخواهى ، به آن چه از من بپرسى تو را خبر مى دهم .
ملك گفت : يا اميرالمؤ منين ، شما بفرماييد.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زيارت خضر بروى .
گفت : آرى .
حضرت فرمود: به تو اجازه مى دهم ، ملك بعد از آن گفت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، به سرعت حركت كرد.
سلمان گفت : مدت كم بر فراز كوه راه رفتيم . ناگهان همان ملك را ديديم كه به مكان خودش بعد از زيارت خضر بازگشت . به اميرالمؤ منين (ع ) عرض ‍ كردم : آن ملك را ديديم به زيارت خضر نرفت ، مگر وقتى كه از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود: اى سلمان ، به آن كسى كه آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر كدام از (ملايكه ) اراده كند به اندازه يك نفس از مكانى كه در آن هست جا به جا شود، چنين نخواهد كرد، مگر اينكه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نيز اين گونه مى شود، و بعد از او حسين و نه نفر از فرزندان حسين كه نهمين آن ها حضرت قائم است .
گفتيم : اسم ملك موكل به كوه قاف چيست ؟
فرمود: ترحابيل .
گفتيم : اميرالمؤ منين ، چگونه هر روز به اين مكان مى آييد و باز مى گرديد؟
فرمود: همان گونه كه شما را آوردم . سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، به درستى كه من بر ملكوت آسمان و زمين ، تملكى دارم كه اگر بعضى از آن را بدانيد قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (كه نزد ما سوى الله است ) هفتاد و دو حرف است كه يك حرف آن نزد آصف بن برخيا بود كه بدان تكلم نمود و خداوند، زمين بين او و بين تخت بلقيس را فرو برد؛ به طورى كه دست او به تخت رسيد.
سپس زمين در كمتر از يك چشم به هم زدن به حالت اوليه اش بازگشت . و نزد ما (اهل بيت )، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و يك حرف از آن نزد خداوند است كه در علم غيبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هيچ توانايى و نيرويى نيست ، مگر به سبب خداى بلند مرتبه عظيم الشاءن . شناخت ما را هر آن كس كه شناخت و انكار كرد هر آن كس كه انكار كرد.
سپس حضرت برخاست و ما نيز برخاستيم . ناگاه با جوانى در كوه مواجه شديم كه بين دو قبر نماز مى خواند. عرضه داشتيم يا اميرالمؤ منين ، اين جوان كيست ؟
فرمود: صالح پيغمبر خداست و اين دو قبر، قبر پدر و مادر است كه ما بين آنها خداوند را عبادت مى كند. وقتى كه جوان به اميرالمؤ منين (ع ) نگاه كرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گريه افتاد و با دست به اميرالمؤ منين (ع ) اشاره كرد و دستش را به طرف سينه اش بازگرداند و گريه مى كرد. اميرالمؤ منين (ع ) نزد او ايستاد تا اين كه از نماز فراغت يافت . به او گفتيم : گريه تو براى چيست ؟
صالح (ع ) گفت : اميرالمؤ منين (ع ) در هر صبح كه از كنار من عبور مى كند، نزد من مى نشيند و وقتى كه به او مى نگرم قوتم افزونى مى يابد و اكنون ده روز است كه از ديدار او محروم هستم و اين امر مرا مضطرب و بى تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از اين موضوع تعجب كرديم . آرى ، حضرت برخاست و ما نيز همراه آن جناب برخاستيم . سپس ما را وارد بستانى كرد كه زيباتر از آن را نديده بوديم . در ميان آن ، انواع ميوه ها و انگورها بود. نهرهاى آب جارى و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرايى مى كردند. هنگامى كه پرندگان آن حضرت را ديدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخيدن كردند تا اين كه به وسط بستان رسيديم ، تختى را مشاهده كرديم كه بر آن جوانى دراز كشيده بود و دستش را بر سينه اش گذاشته بود. اميرالمؤ منين (ع ) انگشترش ‍ را بيرون آورد و آن را در انگشت سليمان (ع ) كرد. سليمان برخاست و گفت : سلام بر تو اى اميرالمؤ منين (ع ) و اى وصى رسول خدا. به خدا سوگند تو صديق اكبر و فاروق اعظم هستى . به راستى هر كس به تو متمسك شد رستگار گرديد، و نااميد و زيانكار شد هر كس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مساءلت كردم و خداى تعالى ، اين ملك را به من عطا فرمود. سلمان گفت : وقتى كه سخن سليمان بن داود را شنيدم ، بى اختيار شدم و بر پاهاى اميرالمؤ منين (ع ) افتادم و آنها را بوسيدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش كه همان هدايت و راهنمايى به ولايت اهل بيت است ، به جا آوردم . (اهل بيت ) كسانى هستند كه خداوند آنها را از هر گونه پليدى پاك و منزه فرموده است . همراهان من نيز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از اميرالمؤ منين (ع ) پرسيدم : پشت كوه قاف چيست ؟
فرمود: وراى آن چيزى است كه علم شما به آن نمى رسد.
عرضه داشتيم : آيا شما آن را مى دانيد؟
فرمود: علم من به وراى كوه قاف مثل علم و آگاهى من است به احوال اين دنيا و هر آن چه در آن است . همانا من بعد از رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من نيز همين طور هستند. بعد فرمود: به راستى ، من به راه هاى آسمان داناتر از زمينم . ما آن اسم مخزون و پوشيده ايم . ما اسماء حسنايى هستيم كه هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت مى فرمايد. ما نام هاى نوشته شده بر عرشيم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمين و عرش ‍ و كرسى و بهشت و جهنم را آفريد و ملايكه ، از ما تسبيح و تقديس و توحيد و تهليل و تكبير را آموختند. و ما كلماتى هستيم كه حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به بركت آن كلمات ) پذيرفت .
سپس حضرت فرمود: آيا مى خواهيد، چيز عجيبى به شما نشان دهم ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود: چشم هايتان را ببنديد. چنين كرديم . بعد فرمود: چشم هايتان را باز كنيد، وقتى چشم گشوديم ، شهرى را ديديم كه بزرگتر از آن را نديده بوديم . بازارهايش برقرار و در ميان آن ها، مردمانى بودند به بلندى درخت خرما كه به بزرگى آنها نديده بوديم ، عرضه داشتيم : اى اميرالمؤ منين (ع )، اين ها چه كسانى هستند؟
فرمود: باقيمانده هاى قوم عاد. كافرانى كه ايمان به خداوند نمى آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم . مى خواهم اين شهر و اهل آن را هلاك نمايم ، در حالى كه آن ها نمى فهمند (و بى خبرند).
عرض كرديم : يا اميرالمؤ منين (ع )، آيا آنها را بدون دليل هلاك مى نمايد؟
فرمود: نه ، بلكه با دليل و برهانى كه به ضرر آن هاست . سپس حضرت به آن ها نزديك شد و براى آن ها نمايان شد. آن ها قصد كشتن آن جناب را كردند و اين در حالى بود كه ما آنها را مى ديديم ، ولى آن ها ما را نمى ديدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزديك شد و دست بر سينه ها و بدنهاى ما كشيد و كلماتى را بيان فرمود كه آن را نفهميديم و براى بار دوم به سوى آن ها بازگشت تا اين كه برابر آن ها رفت و فريادى در ميان آن ها كشيد. سلمان گفت : گمان كرديم كه زمين زير و رو شد و آسمان فرو ريخت و صاعقه ها از دهان حضرت بيرون مى آمد و احدى از آنها باقى نماند. عرض ‍ كرديم : يا امير المؤ منين ، خداوند با آنها چه كار كرد؟
فرمود: هلاك شدند و همگى به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتيم : اين معجزه اى است كه ما نه مثل آن را ديده ايم و نه شنيده ايم .
حضرت فرمود: مى خواهيد چيز عجيب ترى از اين (قضيه ) را به شما نشان دهم ؟ گفتيم : تحمل چيز ديگرى را نداريم . پس بر هر كس كه تو را دوست نمى دارد و ايمان به فضل و بزرگى قدر و منزلت تو نمى آورد، لعنت لعنت كنندگان و لعنت مردم همه ملايكه تا روز قيامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش كرديم ما را به سرزمين خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنين خواهم كرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزديك شدند. حضرت فرمود: بر سر جاى خودتان بنشينيد و ما بر روى ابر نشستيم و خود آن جناب بر ابر ديگرى سوار شد و به باد فرمان داد تا اين كه به آسمان پرواز كرديم و زمين را همانند درهمى مشاهده مى كرديم . سپس در كمتر از يك چشم به هم زدن ، ما را در خانه اميرالمؤ منين (ع ) پياده كرد.
زمان رسيدن ما به مدينه ظهر بود و مؤ ذن اذان مى گفت و اين در حالى بود كه وقتى از مدينه بيرون رفتيم ، هنگام بالا آمدن خورشيد بود. گفتيم عجبا! ما در كوه قاف بوديم كه در فاصله 5 سال راه بود و در طى پنج ساعت از روز، به مدينه بازگشتيم . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: به راستى ، اگر من اراده نمايم كه تمام دنيا و آسمان هاى هفت گانه را در كمتر از يك چشم به هم زدن زير پا بگذارم به سبب آنچه كه از اسم اعظم نزد من است ، چنين خواهيم كرد. عرضه داشتيم : به خدا قسم ، شما آيه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمويت هستى .
پيگيري چگونگي حادثه داغ كردن 3 كودك بهزيستي زنجان و بازداشت متهم
مستخدم مركز شيرخوارگاه بهزيستي زنجان متهم اصلي
خبرنگار اعتدال / افسانه پريشان : رئيس دفتر بازرسي بهزيستي كشور گفت: خانم مستخدم مركز شيرخوارگاه بهزيستي زنجان كه متهم اصلي پرونده داغ كردن كودكان اين مركز است بازداشت شد.
 حسين خادم الحسيني افزود: بررسي و تحقيقات گروه كارشناسي سازمان بهزيستي نشان داده است كه خانم مستخدمي كه مركز شيرخوارگاه بهزيستي زنجان فعاليت مي‌كرده، متهم اصلي است و به همين علت وي به دستگاه قضايي معرفي و بازداشت شد، درخواست ما از مسئولان قضايي نيز رسيدگي قاطعانه با مسئولان اين حادثه است اما اگر قرار باشد فرد متهم با قرار وثيقه يا به هر روش ديگر فعلاً آزاد شود در اختيار دستگاه قضايي است.
رئيس دفتر بازرسي و رسيدگي به شكايات بهزيستي ادامه داد: شواهد نشان مي‌دهد كه مستخدم شيرخوارگاه بهزيستي در زنجان‌ عامل وقوع اين جرم بوده است و بررسي سازمان پزشكي قانون نيز حاكي از اين است كه حداقل سوختگي يكي از كودكان كه محمد‌مهدي 7 ساله است چون سوختگي پشت گردن وي بوده است، امكان اين كه خودش اين كار را انجام داده باشد وجود ندارد و حتماً شخص ديگري اقدام به سوزاندن كرده است.
وي گفت:‌ البته زن مستخدم منكر اين است كه وي اقدام به سوزاندن بچه‌ها كرده‌ و معتقد است خود كودكان اين كار را كرده‌اند اما از نظر ما وي متهم است كه تحقيقات در مرجع قضايي به نتيجه و رأي نهايي خواهد رسيد.
خادم‌الحسيني افزود: اين حادثه حدود 20 روز قبل در مركز شيرخوارگاه بهزيستي در زنجان اتفاق افتاده است و به همين علت آثار سوختگي تا حد زيادي اكنون از بين رفته است، البته درباره مريم 4 ساله بررسي‌ها به اين قطعيت رسيده است كه سوختگي و آزار روي بدن وي مربوط به قبل از پذيرش وي در اين مركز و فرزند آزاري در خانه بوده است و به همين علت هم در مركز نگهداري اين كودكان در زنجان پذيرش شده است.
وي گفت:‌ از نظر ما فقط دو مورد از اين سوختگي‌ها در مركز شيرخوارگاه بهزيستي زنجان اتفاق افتاد و مورد سوم كه مريم است ربطي به اين مركز ندارد.
وي گفت: مربي اين مركز و سرپرست آن نيز فعلاً از كار بركنار شدند و وضعيت آن‌ها به حال تعليق درآمده است، هر 3 نفر به هيئت رسيدگي به تخلفات اداري بهزيستي معرفي شده‌اند و موضوع در داخل سازمان نيز در حال بررسي است.
وي افزود: درباره ساير مسئولان بهزيستي شهرستان نيز تحقيقات درباره اين كه مسئولان به انجام وظايف نظارتي خود به درستي اقدام كرده باشند نيز در حال انجام است اما بررسي‌ها نشان داده است كه مأموران بهزيستي شهرستان صبح روز واقعه در اين مركز حضور داشته‌اند بنابراين نمي‌توان ضعف نظارت بهزيستي را مطرح كرد.
وي گفت: چنين اتفاقاتي در يك لحظه از شبانه‌روز در هر جايي ممكن است اتفاق بيفتد و اين‌كه مسئولان بهزيستي در تمام اوقات نظارت خود را اعمال كنند وجود ندارد با اين حال بررسي دقيق براي ريشه‌يابي و تعيين علل و عوامل وقوع اين حادثه نادر در بهزيستي در حال انجام است و ممكن است اين بررسي كارشناسي تا يك ماه طول بكشد.
به گفته وي در شيرخوارگاه بهزيستي زنجان 11 كودك از شيرخوارگي تا سنين بالاتر حضور دارند، مريم 4 ساله، زهرا 5 ساله و محمد‌مهدي 7 ساله هستند.
مسئولان بهزيستي زنجان به تهران فراخوانده شدند
سازمان بهزيستي كشور اعلام كرد: براي روشن شدن قصور احتمالي مسئولان بهزيستي استان زنجان در حادثه داغ كردن كودكان بدسرپرست مقيم شيرخوارگاه، مسئولان بهزيستي استان زنجان براي ارائه توضيحات و تصميم گيري نهايي به تهران فراخوانده شدند.
روابط عمومي سازمان بهزيستي كشور اعلام كرد: در پي بروز حادثه سوختگي 2 كودك در شيرخوارگاه زنجان و تشكيل گروه بازرسي ويژه سازمان بهزيستي، فرد متهم به ايجاد سوختگي با شكايت رسمي و پيگيري بهزيستي بازداشت شد.
بر اساس اين گزارش، با وجود نظر پزشكي قانوني استان احتمال سوختگي نوع دوم يكي از كودكان به ميزان يك درصد توسط فرد غير وجود دارد، اما به علت حساسيت سازمان بهزيستي به تنبيه كودكان در مراكز بهزيستي و اهميت موضوع براي اين سازمان، با شكايت رسمي اين سازمان و پيگيري ويژه از مراجع قضايي كمك مربي مركز بازداشت و براي تشخيص وقوع جرم توسط مرجع ذي صلاح قضايي در اختيار نيروي انتظامي و دادسراي استان قرار گرفت.
با تشكيل گروه بازرسي ويژه سازمان بهزيستي، اين گروه در روز نخست كودكان را به پزشكي قانوني ارجاع و با شكايت عليه متهم و نيز بركناري و تعليق از كار مدير مركز و كمك مربي اقدامات خود را آغاز كرد كه بررسي‌هاي تكميلي در جريان است.
مطابق اين گزارش بخشي از تصاوير پخش شده مربوط به كودكي بوده است كه تحت خشونت خانگي قبل از پذيرش در بهزيستي واقع شده و ضمناً هيچكدام از اين كودكان نيز بر خلاف اخبار مندرج در رسانه‌ها، يتيم و بي سرپرست نبوده و همگي جزء فرزندان بدسرپرست خانواده هاي آسيب پذير هستند كه توسط بهزيستي شناسايي و پذيرش شده‌اند.