شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷
شماره ۱۰۸۱
 
۵ عبرت آموزی  
 
شماره قبل
بحثي پيرامون حسادت
- قسمت دوم -
زمينه‏هاى رشد حسادت
منشا محرك‏هاى حسادت را بايد در موقعيت‏ها، شرايط خاص محيطى و روابط اجتماعى وبه‏خصوص دروجود اشخاص جست و جو كرد.بدين‏روى، در اين‏جا به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
4.والدينى كه به فرزندان خود توجه افراطى دارند و شديدا نگران و مواظب آن‏ها هستند، بيش از والدينى كه به كودكان خود توجه كم‏ترى دارند با مشكل حسادت كودكان‏شان روبه‏رو هستند; زيرا اين والدين براى پيشرفت فرزندان خود قوانين معينى وضع كرده‏اند و وقتى كه اطفال نتوانند خود را با آن منطبق سازند، مورد سرزنش پدر و مادر قرار مى‏گيرند.اين فرزندان بيش‏تر اوقات با كودكانى كه پيش‏تر رفته‏اند مقايسه مى‏شوند و اين موجب برانگيخته شدن حسادت نسبت‏به ديگر كودكان مى‏شود.
5.در محيطهاى خانوادگى، كه مادران شيوه منظم و ثابتى در تربيت كودك خود ندارند و برخوردشان بى‏ثبات و متغير است، بيش از ساير خانواده‏ها، رفتارهاى حسادت‏آميز مشاهده مى‏شود.
6.در دختران بيش از پسران حسادت ديده مى‏شود  و از هر سه بچه حسود دوتايشان دخترند.
7.حسد در ميان اطفال باهوش‏تر بيش‏تر است.
8.حسد در روابط بين دختر با دختر بيش‏تر مشاهده مى‏شود تا روابط بين پسر و پسر و دختر و پسر.
9.اگر ميان همسران تضادى باشد، فرزندى كه از يك يا چند جهت‏به يكى از آن‏ها شبيه است، هدف خشم و قصاص ديگرى واقع مى‏شود.طفلى كه اين‏گونه مورد بى‏مهرى واقع مى‏شود، به خواهر يا برادرى كه بر خلاف خودش از محبت و نوازش برخوردار است، حسادت مى‏ورزد.
ب - برخوردهاى تبعيض‏آميز
به طور كلى، "امتياز و تبعيض‏" حسادت را به دنبال دارد.كسى كه نسبت‏به ديگرى از امتياز ويژه‏اى برخوردار است در معرض حسادت ديگران قرار مى‏گيرد; چنانچه در حديثى از امام على‏عليه السلام آمده است: "كل ذي رتبة سنية محسود" ; هر شخص داراى امتياز و رتبه شايسته، مورد حسادت واقع مى‏شود.
برخى از پدران و مادران به دلايل گوناگون، بعضى از فرزندان را بر خواهران و برادران خود ترجيح داده، مورد توجه و محبت‏بيش‏ترى قرار مى‏دهند; چنانچه گاهى جنسيت فرزندان عامل تبعيض مى‏گردد، به طورى كه مادران معمولا با پسران خود صميمى بوده و پدران بيش‏ترين محبت‏خود را متوجه دختران مى‏نمايند.در نتيجه، فرزندى كه از طرف يكى از والدين محبت و ملاطفت كم‏ترى دريافت‏مى‏كند و شاهد رفتارى غيرعادلانه است، نسبت‏به فرزند ديگر حسادت مى‏ورزد و از وى متنفر مى‏شود.
همچنين زمانى كه والدين بيش‏ترين تماس و نوازش خود را با تولد نوزاد جديد به وى اختصاص مى‏دهند، ساير فرزندان احساس مى‏كنند كه اين نوزاد سبب بى‏مهرى و فراموشى آنان گرديده است.در نتيجه، به وى حسادت مى‏ورزند.
ممكن است هريك از والدين برخى از فرزندان خود را به دليل زيباتر، باهوش‏تر، زرنگ‏تر، خون گرم‏تر، ساكت‏تر و يا عاطفى‏تر بودن و يا به دليل معلوليت جسمى و ذهنى مورد محبت‏بيش‏ترى قرار دهند و در نتيجه درخواست‏هاى اين كودكان سريع‏تر مورد پذيرش سرپرست‏خانه واقع گردد و به اعمال و گفتار آنان علاقه بيش‏ترى ابراز شود; چنين رفتارهايى براى ساير فرزندان، بى‏مهرى و تبعيضى آشكار تلقى گشته، آنان را به حسادت وامى‏دارد.به طور كلى، در صورت مشاهده رفتارهاى غيرعادلانه در خانواده، وجود حسادت شديد و پر دردسر، امرى اجتناب‏ناپذير است.
متاسفانه اين رفتارها فقط در دوران كودكى، به خانه پدرى و خواهر و برادر محدود نمى‏شود و ريشه‏هاى حسادت را براى آينده زنده نگه مى‏دارد و فرد را دچار مشكلات فراوانى مى‏كند.مثلا، ممكن است پس از ازدواج، نتواند تبعيض مادرزن خود را - هرچه اندك باشد - تحمل كند و نسبت‏به ديگر داماد خانواده حسادت بورزد و موجب اختلاف‏هاى خانوادگى و تلخ‏شدن زندگى زناشويى و كانون گرم خانواده خود گردد.
ج - احساس محروميت
يكى ديگر از زمينه‏هاى بروز حسادت، شرايطى است كه كودكان احساس مى‏كنند از دارايى‏هاى مادى و يا هر نوع دارايى ديگرى نظير دارايى‏هاى عاطفى محروم شده‏اند; مثلا، اسباب بازى، لباس يا هر شى‏ء مورد علاقه ديگرى ممكن است زمينه به وجود آمدن حسادت كودك را نسبت‏به ديگرى فراهم آورد.اين نوع حسادت، كه از علاقه‏شديد به چيزى‏ناشى مى‏شودگاهى "غبطه‏" خوانده مى‏شود.لازم به ذكر است كه تهيه چند چيز و تقسيم آن به طور مساوى‏بين فرزندان، ضرورتا به حل مشكلات حسادت نمى‏انجامد; زيرا در هر صورت، كودكان بزرگ‏تر به دليل ارشد بودن خود، احساس مى‏كنند كه بايد سهمى بيش از ديگران نسبت‏به بقيه داشته باشند.اما والدين مى‏توانند با توضيح و توجيه و فراهم كردن مقدمات فكرى‏وشناختى، ازبروزحسادت جلوگيرى نمايند.
10- غبطه اگر به حسادت نينجامد، خود مذموم نيست و اين مساله مورد توجه دانشمندان اخلاق اسلامى قرار داشته است.به عنوان نمونه، مرحوم فيض كاشانى در كتاب محجة البيضاء، ج 5، ص 325، مى‏فرمايند: اگر فرد از برخوردارى ديگرى از نعمتى احساس رنج نكند و علاقه به سلب آن از او نداشته باشد، اما از اين‏كه خودش را برخوردار از آن نعمت نمى‏بيند ناراحت‏باشد و دوست‏بدارد كه خود نيز مانند او داراى آن نعمت‏باشد، به چنين حالتى "غبطه‏" مى‏گويند كه ناپسند هم نيست.
بحثي پيرامون حسادت-3
آثار روانى حسد، به ويژه در سال‏هاى بالاى رشد، از اهميت فراوانى برخوردار است. حسادت در سال‏هاى اوليه، رشد چندان عمقى ندارد و به همين‏رو، آثار آن زودگذر است و با از بين رفتن شرايطى كه باعث‏حسادت شده، آثار آن نيز از بين مى‏رود.به عنوان مثال، هنگامى كه يك اسباب بازى مورد علاقه كودكى قرار مى‏گيرد و با كودكى كه آن را در اختيار دارد درگير مى‏شود، اگر اسباب بازى بشكند يا اسباب بازى را از آن‏ها بگيريم، ممكن است مدتى بعد رفتار صلح‏آميز از سر گرفته شود.ولى در سال‏هاى بالاتر، حسادت عميق‏تر و پابرجاتر است و گاه چندين سال ادامه مى‏يابد
بالای صفحه

عظمت قرآن

- قسمت چهارم -
آيت الله جوادى آملى
روش‏هاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق است، چگونه و با چه روش‏هايى‏مردم را هدايت مى‏كند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى هدايت‏مردم آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى‏للناس‏" بلكه بهترين روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچ‏كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سوره‏اسراء آمده است كه: "ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم‏" پس‏هيچ كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روش‏هاى گوناگونى معرفى كرده‏است:
1- راه استدلال: قرآن بارها به ما فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از راه‏استدلال با ما سخن گفته است; مثلا مى‏فرمايد: "لو كان فيهماآلهة الا الله لفسدتا" "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏".احتجاجات انبيا عليهم السلام را بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كم‏نيست. اين‏ها خطوط كلى سه‏گانه است كه هر كدام ده‏ها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اين‏ها ده‏هاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت فرموداگر خدايى نيست‏بگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود خلق مى‏شود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم "ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏" شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدون‏مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى "خلقوا من‏غير شى‏ء" يعنى فعل فاعل نمى‏خواهد مى‏شود تصادف، اگر بگويى كه‏نه، فعل، فاعل مى‏خواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مى‏شود دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مى‏شود تسلسل، اين همان‏برهان عميق فلسفى "دور و تسلسل‏" است، منتها همان طورى كه‏اين "ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا" را وقتى به دست‏يك اصولى‏ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى‏كند، اين جمله‏مباركه "ام خلقوا من غير شي‏ء ام هم الخالقون‏" را وقتى به‏حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى‏كند اين نحوه‏استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مى‏كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنين‏استدلال كرده است. همه اين‏ها براهين عقلى است و يكى از روش‏هاى‏هدايت ست‏براى كسانى كه قدرت تفكر دارند.
2- تقليد ايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلى از افراد به‏محضر معصوم سلام الله عليه مى‏آمدند; مثلا از رسول الله‏صلى الله عليه و آله وسلم بعد از اثبات رسالت و معجزه ومانند آن سؤالى در باره حق تعالى، قيامت، فرشته‏ها مى‏كردند،پيامبر هرچه مى‏فرمود آنان يقين پيدا مى‏كردند. راه دوم مثل راه‏اول يقينا كافى است‏يعنى راه دينى مثل برهان عقلى يقينا كافى‏است و همه حكما هم فرموده‏اند كه قول معصوم عليه السلام‏مى‏تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهن‏مى‏تواند بگويد مثلا "عالم متغير است‏"، "هر متغيرى حادث‏است‏" يك متدين هم مى‏تواند بگويد: "اين قول معصوم است‏" و"هر چه معصوم فرمود حق است‏"، قول معصوم مى‏تواند حد وسطبرهان قرار بگيرد، اما اگر كسى يا مستقيما از خود معصوم بشنودكه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و براى‏بيان حكم واقعى هم فرمود يعنى اصل صدور قطعى، جهت صدور قطعى،دلالت هم قطعى، قول معصوم مى‏تواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى‏در عصر معصوم نيست و خبر متواترى كه سند را قطعى كند ندارد ودلالت هم نص باشد ندارد يا بى‏معارض در دست ندارد، اين شخص اگربخواهد به استناد خبرى، مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقم و حساب‏باشد مى‏بيند صدها اصل عقلايى را بايد روى هم بچيند و تلى ازاصول درست كند تا بتواند يك مطلبى را بفهمد. اگر روايتى پنج‏جمله داشت واين روايت از امام ششم سلام الله عليه تا ما به‏ده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جمله‏هابايد اصل عدم غفلت، اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدم‏زياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى هم بچينيم تا يك‏مظنه‏اى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يك‏ظن سطحى نصيب ما مى‏شود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملى‏بود كه همين حجت است و بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائل‏اعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم در حديث‏شريف‏ثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم تاى قرآن است‏بلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما عترت تماما نور هستند "وكلامهم نور". چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از روش‏هاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راه‏تعبد ايمانى.
3- تهذيب نفس: اگر كسى نمى‏خواهد درس بخواند يا فرصت درس‏خواندن ندارد آيا راهى به شناخت‏حقايق دارد؟ قرآن مى‏فرمايد راه هدايت‏براى چنين افرادى از طريق راه تهذيب‏نفس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخص‏كرده است. اين كه فرمود: "و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏"معلوم مى‏شود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مى‏شود با عبادت‏هم يقين به دست مى‏آيد. يك وقت كسى عبادت مى‏كند براى اين كه‏مكلف به عبادت است و در جهنم نسوزد اين يك همت است، گاهى هم‏عبادت مى‏كند به شوق بهشت، لذا كتاب‏هاى دعا را ورق مى‏زند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشت‏ياد شده است كه‏آن را بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشت‏بلكه عبادت مى‏كند كه هر گونه‏حجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشن‏بشود، مثل "حارثة بن مالك‏". آيه "و اعبد ربك حتى ياتيك‏اليقين‏" هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده وهم نتيجه. اين "حتى‏"، در آيه شريفه، حتاى "منفعت‏" است نه‏حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقين‏رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون اگر عبادت را ترك كردى‏همان جا سقوط مى‏كنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى دستت‏به كليد برق برسد اين پله‏هاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را بزنى، اگر كسى از پله‏هاى نردبان بالا رفت‏بعد گفت‏نردبان چيست گفتن همان و سقوط همان، اگر به ما گفتند پله‏هاى‏نردبان را بالا برو تا دستت‏به سقف برسد نه يعنى وقتى دستت‏به‏سقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مى‏كنى. پس اين "حتى‏" حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است، "فاذا اتاك اليقين‏فاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها" اگر يقين پيدا كردى‏بهتر و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه "حارثة بن‏مالك‏" است، نبايد كسى بگويد اين راه مخصوص معصومين عليهم‏السلام است، چون "حارثه‏" يك آدم عادى بود و در محضر حضرت‏اين راه را ياد گرفت. اين كه فرموده‏اند: "قلب المؤمن عرش‏الرحمن‏" به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلب‏سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دل‏باخته به دنيا را مى‏برد، هيچ كسى در امت اسلامى به‏اندازه حضرت امير دنيا را بى‏آبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميق نهج‏البلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذام‏گرفته معرفى مى‏كند، گاهى به صورت "عفطه عنز" و در جايى به‏صورت عطسه انف، گاهى به صورت "ورقه در دهان جراده‏".آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدى‏اين چنين دنيا را بى‏حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بى‏آبرو كرد دنيازده را نيز هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عده‏اى ببينيد، ايشان در كلمات قصار شماره 367 اين‏چنين مى‏فرمايد: "يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبى‏ء"پاييز كه مى‏شود ساقه‏ها زرد شده و مى‏ريزند و خشك مى‏شوند و بايك تكان همه از بين مى‏روند، اين را "حطام‏" مى‏گويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا مى‏آورد"فتجنبوا مرعاه‏" اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام است‏دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه‏هايش هم‏حطام است، دست‏بزنى مى‏ريزد و اين ساقه هم وبا مى‏آورد نچريد."فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من‏ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحة‏من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملات‏ضميره اشجانا" آن گاه فرمود: "لهن رقص على سويداء قلبه‏". "سويدا" حبه شى‏ء و هسته مركزى‏را مى‏گويند، سويداى دل يعنى آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آن‏دل‏دل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص مى‏كنند:"لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه‏" خوب اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفى ببندد. اگر همه اين‏ها را به‏دور انداخت مى‏گويد "حارثة بن مالك‏" كه بود كه من نيستم. اين‏تعبير، تعبير خوب و پسنديده‏اى است اين كه به ما مى‏گويندمسابقه بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين "من‏"مذموم نيست، "فاستبقوا" همين است; يعنى مسابقه بدهيد نه‏تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد "سارعوا" جلو بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانى‏تزاحمى نيست همه مى‏گويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه‏همه مى‏گويند من مى‏خواهم بگيرم اين تزاحم است اما در معارف هريك مى‏گويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير، اين‏چراگاه وباخيز مال تو او مى‏گويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعت‏بگيريد، وقتى‏سرعت گرفتيد امام متقين مى‏شويد، لذا بگوييد: "و اجعلناللمتقين اماما". برخى چون حل اين گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته‏اند كه:"و اجعلنا للمتقين اماما" يعنى "و اجعل لنا من المتقين‏اماما" مى‏فرمايد چرا همت ما پست‏باشد كه يك كسى كه با تقواست‏امام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كه‏همه مردم باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز است‏اين راه، راه تواضع است، اگر كسى متواضع‏تر و خاكسارتر شد اين‏گونه حرف مى‏زند، اگر "هو الله هو" شد اين چنين حرف مى‏زند ومى‏گويد: "و اجعلنا للمتقين اماما" خدايا توفيقمان بده كه من‏طورى باشم كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم باتقوا الگو باشد. حالا بياييم‏در قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن اين چنين‏نيست، بلكه اين گونه است كه: "و اجعل لنا من المتقين اماما".

جمع ميان سه راه هدايتى

جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس و تعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مى‏تواند حركت كند. يقينى كه‏خداى سبحان به ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندن‏به دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: "وكذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من‏الموقنين." ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر نمى‏كنيد؟ "ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض‏"ما را نه تنها تشويق كردند، توبيخ كردند كه چرا نگاه نمى‏كنيدچرا نمى‏رويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما گفته‏اند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامى‏بينى: "كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏" حالا ببينيدبر سر اين آيه چه‏ها آوردند گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوف‏است كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح مى‏كنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه‏كافر چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد. چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند براى‏"لو تعلمون علم اليقين‏" در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگ‏نيست و يك چيزى به عنوان پيش‏وند براى "لترون الجحيم‏" ذكركرده‏اند كه با اين هم‏سان نيست. چرا ما اين چنين با قرآن‏برخورد كنيم، فرمود:"كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين‏ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم‏" فرمود شما اگر اهل علم اليقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد نشانش اين است كه عده‏اى هم ديدند، درنتيجه اين راه رفتنى است. پس اين كه فرمود: "ان هذا القرآن‏يهدي للتي هي اقوم‏"، سه راه را به ما نشان داد جمعش هم‏ميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمى‏تواند بهانه بياورد، بعضى‏كه اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هم‏مى‏خوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونه‏افراد بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلى‏باشند با استدلال. بعضى هستند كه نه اهل استدلال‏اند و نه اهل‏تهذيب، بلكه اهل ظواهر دينى‏اند، قرآن اين راه ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كه‏ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلال‏ها آن جا هم در صورتى طبق براهين به حد نصاب استدلال‏رسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: "الذين‏جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا" هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى من نشانت مى‏دهم و هدايتت‏مى‏كنم.

بالای صفحه

30 نفر از قاچاقچيان و اوباش تهران ، يکشنبه اعدام مي شوند

براي عبرت کساني که در انديشه خلاف هستند
دادستاني تهران اعلام کرد 30 قاچاقچي مواد مخدر و اوباش خطرناک ، روز يکشنبه 6/5/87  اعدام مي شوند .
به گزارش ايسکانيوز ، در اطلاعيه دادستاني تهران آمده است : 30 نفر از محکومان که به جرم قتل عمد، توزيع مواد مخدر در سطح گسترده، مشارکت در باندهاي مسلحانه و سلب امنيت و آسايش عمومي همراه با تهديد، آزار و اذيت، ايراد ضرب و جرح عمدي با سلاح سرد و گرم، داشتن رابطه نامشروع، دستبردهاي متعدد و شرارت هاي مستانه بازداشت شده اند سحرگاه يکشنبه - ششم مرداد 87 - به دار مجازات آويخته خواهند شد.
10 نفر از اين تبهکاران به جرم ادمکشي عمدي با انگيزه دستبرد و همراه با تهديد، آزار و اذيت و ايراد ضرب و جرح به وسيله چاقو ، ميله، قمه ، چکش و حتي خفه کردن با سيم و دفن کردن جنازه قرباني در بيابان و همچنين رفتار غير متعارف توام با شرارت ، سلب امنيت و آسايش عمومي به قصاص نفس محکوم شده اند.
همچنين جنايتکاري که دستبرد مسلحانه مقرون به آزار وضرب و جرح عمدي داشته و نظم و آسايش عمومي را مختل ساخته به لحاظ پيشينه هاي کيفري ، شرارت هاي فراوان و شکايت افزون بر50 نفر از شهروندان تهران که از سوي او آسيب ديده اند به عنوان محارب (مفسد روي زمين) به اعدام و قصاص نفس محکوم شده است که سحرگاه يکشنبه به دار مجازات آويخته خواهند شد تا جامعه از لوث وجود اينگونه اشرار پاک و منزه شود.
در ادامه اجراي طرح افزايش امنيت اجتماعي تهران و مبارزه بي امان با سوداگران مرگ و مواد مخدر اعم از فروشندگان ، توزيع کنندگان و کساني که در ترويج اين معضل دخالت دارند 20 نفر اعدام خواهند شد.از اين سوداگران ، محموله هاي مرفين، هروئين، ترياک و حشيش به دست آمده است و آنان در باند هاي مسلح قاچاق هزاران کيلو ترياک و اخلال در نظم عمومي ، مزاحمت ، شرب و خمر، نگهداري ابزار و سلاح هاي جنگي ، شرکت در نزاع ، ايراد ضرب و جرح عمدي و ... عضويت موثر داشته اند.
روابط عمومي دادسراي تهران تصريح کرد : در اطلاعيه بعدي ، فهرست ، مشخصات و جرم هاي هر يک از محکومان ياد شده به تفکيک براي تنوير افکار عمومي و عبرت کساني که در انديشه خلاف هستند اعلام مي شود.پرونده ساير کساني که در اجراي طرح افزايش امنيت اجتماعي دستگير شده اند نيز در جريان رسيدگي قرار دارد که بلافاصله پس از قطعيت ، احکام صادره به اجرا درخواهد آمد.
دادستاني تهران به منظور ريشه کن کردن جرم هاي سازمان يافته و باندي و برخورد قاطع با اخلالگران امنيت و آسايش عمومي و سوداگران مرگ ، در راستاي رسالت ذاتي خود از عموم شهروندان خواست با همراهي و همکاري همه جانبه، هرگونه اطلاعي از اين گونه جرمها و يا مخفيگاه تبهکاران دارند مراتب را به اين مرکز يا فرماندهي پليس پايتخت اطلاع دهند.

بالای صفحه

سخنان حکیمانه
ارد بزرگ : هم رنگ ديگر کسان شدن ، باور هيچ کدام از بزرگان نبوده است . 
چارلز مورگان : هيچ چيز در زندگي شيرين تر از اين نيست که کسي انسان را دوست بدارد. من در زندگاني خود هر وقت فهميده ام که مورد  محبت کسي هستم, مثل اين بوده است که دست خداوند را بر شانه خويش احساس کرده ام .
بزرگمهر : خردمندي که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمي شود .
فردريش نيچه : بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم  .
کريستيان بوبن : لبخند، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، بازهم زيباست .
کترينگ : من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .
سيسرون : براي آنکه عمر طولاني باشد ، بايد آهسته زندگي کنيم .
ارسطا طاليس : حکيمان مال را از براي آن دارند که محتاج لئيمان نگردند .
ارد بزرگ : آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند . 
جکسون براون : به گونه اي زندگي کنيد که وقتي فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهرباني مي افتند ، شما در نظرشان تداعي شويد .
گوته : هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقي بزند .
لابروير : تواضع بيجا آخرين حد تکبر است .
هلندي : هيچکس بدبخت تراز کسي نيست که هميشه خوشبخت است .
جبران خليل جبران : با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنيد که چشمهايشان ، چهره ي سالها را  ديده و گوشهايشان ، نواي زندگي را شنيده است .
ارد بزرگ : آدم بي مايه ، همه افراد را ابزار رسيدن به خواسته هاي خويش مي سازد .
گوته : آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولي و پيش و پا افتاده اند .
کريستيان بوبن : فقط به نداي کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ......
رنان : سعادت ديگران بخش مهمي از خوشيختي ماست .
ژرژهربرت : با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکي از آنان به شمار روي .
هنري لانگ فلو : کسي که براي خود احترام قائل است، از گزند ديگران در امان است. او کتي را بر بدن دارد که کسي را ياراي پاره کردن آن نيست.
ارد بزرگ : بزرگترين کارخانه نابودي توانمنديها ، آيين آموزشي نادرست است.
فردريش نيچه : تقريبا هر چيزي که وجود دارد در معرض تاويل است؛ زندگي خود چيزي نيست جز ستيزه و جدال ارزش ها و مبارزه براي تاويل انديشه ها و آرمان ها .
حسن صباح : اگر قدرت نداريد که با نيروي خود مشکل ها را در هم بشکنيد لااقل مرد باشيد که در برابر حوادث بايستيد .
حميد مصدق : در سرزمين هرز سرشاخه هاي سبز نمي رويد .
فردريش نيچه : بايد دنبال شادي ها گشت ولي غمها خودشان ما را پيدا مي کنند .
ابوالعلاء معري : زمين نيز مانند ما در جستجوي خوراک است و از اين مردم مي‌خورد و مي‌آشامد .
زنون : با تقوي و خوبي ميتوان سعادت آفريد .
پلوتارک : براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد .
براون : هرگز فرصت گفتن " دوستت دارم " را از دست مده .
بزرگمهر : خردورزان هميشه به راه آزادگان و راستان مي روند .
ارد بزرگ : آنکه  ديگران را ابزار  پرش خويش مي سازد ، تنها خواهد ماند . 
جبران خليل جبران : طبيعت با آغوشي باز و دستاني گرم ، از ما استقبال کرده و مي خواهد که از زيبايي اش لذت بريم.چرا انسان بايد آنچه در طبيعت ساخته شده است را از بين برد ؟.
جبران خليل جبران : چنانکه برگ ناچيز درخت نمي تواند رنگ سبز خود را تغيير دهد و آن را به زردي درآورد ، جز با خواست طينت درخت و نوعي شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسي هم که مرتکب گناهي مي شود قادر نيست بدون خواست و اراده ناپيداي شما و نيز بدون آگاهيهاي مرموز دل شما مرتکب بزهکاري شود ، زيرا شما همگي در يک قافله رو به سوي ذات الهي در حرکتيد (راه شماييد و رهروان شما ) .
کريستين‌ : براي‌ ازدواج‌ کردن‌، بيش‌ از جنگ‌ رفتن‌، شجاعت‌ لازم‌ است‌.
ديل کارنگي : مرور زمان به خودي خود بسياري از نگراني ها را از بين مي برد .
گوته : هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است .
سقراط : فرق انسان با حيوان در کنترل هواي نفس و هوسهاست .
ريمان : هر چه کمتر به زندگي وابسته شويم زنده تر خواهيم بود .
خواجه نصرالدين توسي : اگر ايلخانان به تاريخ بها مي دادند و از آن عبرت مي گرفتند هيچگاه به ايران نمي آمدند و به  اين سرنوشت شوم گرفتار نمي شدند .
بزرگمهر : چون به کسي اجازه دادي که در حضورتو سخن بگويد بر او درشتي و تندي مکن و بمان تا سخنش را به پايان برد .
ارد بزرگ : مردمان توانمند  در خواب نيز ، رهسپار جاده پيشرفتند . 
فردريش نيچه : جهان هيولاي انرژيست که آغاز و پايان ندارد وتنها خود را دگرگون مي سازد .
گوته : تنها شرط رسيدن به پيروزي داشتن اراده قوي است شرايط ديگراهميتي ندارد.
شکسپير : کسي را که دوست داري آزادش بگذار ،اگر قسمت تو باشد برمي گردد وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است.
مالرو : در طول زندگيم هيچگاه از کساني که با نظر من موافق بودند چيزي نياموختم.
ارد بزرگ : نقد و ارزيابي بي کينه ، پاداشي است که ارزش آن را بايد دانست . 
هنري ترو : از اين نکته مشوق تر نمي توان که بشر داراي داراي قدرت انکار ناپذيري است که مي تواند با يک مجاهدت آزادي زندگي خود را اعتلا دهد اگر کسي در جهت رويا و تخيل هاي خويش راه برود و کوشش کند و آن زندگاني اي را که در عالم خيال براي خود مجسم کرده است فراهم سازد با موفقيتي که در لحظه هاي عادي غير منتظره است مواجه خواهد شد.
ويليام شکسپير : شکوه دنيوي همچون دايره‌اي است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگي آن افزوده مي‌شود و سپس در نهايت بزرگي هيچ مي‌‌شود.
جرج سانتايانا : آنان که گذشته را به خاطر نمي آورند مجبور به تکرار آن هستند.
کارت بروکس : تو ثروتمند نيستي مگر آنکه چيزي داشته باشي که با پول نتوان خريد.
ارد بزرگ : اگر آغاز زندگي ات با سپيده دم و روز همزاد  گشت همواره در جست و جوي چراغ و پناهگاهي براي شبانگاهان باش ، و اگر درشب و سياهي  آغاز شد از اميد در خود چراغي بيافروز که پگاه خوشبختي نزديک است.
جبران خليل جبران : آن هنگام که تاب زيستن در خلوت دل از کف دهيد ، زندگاني در لبهايتان جاري شود . و صدا ، موسيقي دلنوازي ست که بدان ، اوقات گذرانيد و دل ، خوش داريد .اما به ترنم اين گفتار نيمي از انديشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهين ملکوت است و در قفس کلام ، بالهاي خود را شايد که بگشايد ، اما پرواز نتواند .
لئو تولستوي : همه مي‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا که هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.
ويليام شکسپير : ما از جنس روياهايمان هستيم.
رنه دکارت : در بين تمامي مردم تنها عقل است که به عدالت تقسيم شده زيرا همه فکر مي‌کنند به اندازه کافي عاقلند.
بالای صفحه

بازگو كردن كرامات و معجزات به امام حسن (ع )  
 - قسمت چهارم -
سلمان گفت : مدت كم بر فراز كوه راه رفتيم . ناگهان همان ملك را ديديم كه به مكان خودش بعد از زيارت خضر بازگشت . به اميرالمؤ منين (ع ) عرض ‍ كردم : آن ملك را ديديم به زيارت خضر نرفت ، مگر وقتى كه از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود: اى سلمان ، به آن كسى كه آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر كدام از (ملايكه ) اراده كند به اندازه يك نفس از مكانى كه در آن هست جا به جا شود، چنين نخواهد كرد، مگر اينكه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نيز اين گونه مى شود، و بعد از او حسين و نه نفر از فرزندان حسين كه نهمين آن ها حضرت قائم است .
گفتيم : اسم ملك موكل به كوه قاف چيست ؟
فرمود: ترحابيل .
گفتيم : اميرالمؤ منين ، چگونه هر روز به اين مكان مى آييد و باز مى گرديد؟
فرمود: همان گونه كه شما را آوردم . سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، به درستى كه من بر ملكوت آسمان و زمين ، تملكى دارم كه اگر بعضى از آن را بدانيد قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (كه نزد ما سوى الله است ) هفتاد و دو حرف است كه يك حرف آن نزد آصف بن برخيا بود كه بدان تكلم نمود و خداوند، زمين بين او و بين تخت بلقيس را فرو برد؛ به طورى كه دست او به تخت رسيد.
سپس زمين در كمتر از يك چشم به هم زدن به حالت اوليه اش بازگشت . و نزد ما (اهل بيت )، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و يك حرف از آن نزد خداوند است كه در علم غيبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هيچ توانايى و نيرويى نيست ، مگر به سبب خداى بلند مرتبه عظيم الشاءن . شناخت ما را هر آن كس كه شناخت و انكار كرد هر آن كس كه انكار كرد.
سپس حضرت برخاست و ما نيز برخاستيم . ناگاه با جوانى در كوه مواجه شديم كه بين دو قبر نماز مى خواند. عرضه داشتيم يا اميرالمؤ منين ، اين جوان كيست ؟
فرمود: صالح پيغمبر خداست و اين دو قبر، قبر پدر و مادر است كه ما بين آنها خداوند را عبادت مى كند. وقتى كه جوان به اميرالمؤ منين (ع ) نگاه كرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گريه افتاد و با دست به اميرالمؤ منين (ع ) اشاره كرد و دستش را به طرف سينه اش بازگرداند و گريه مى كرد. اميرالمؤ منين (ع ) نزد او ايستاد تا اين كه از نماز فراغت يافت . به او گفتيم : گريه تو براى چيست ؟
صالح (ع ) گفت : اميرالمؤ منين (ع ) در هر صبح كه از كنار من عبور مى كند، نزد من مى نشيند و وقتى كه به او مى نگرم قوتم افزونى مى يابد و اكنون ده روز است كه از ديدار او محروم هستم و اين امر مرا مضطرب و بى تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از اين موضوع تعجب كرديم . آرى ، حضرت برخاست و ما نيز همراه آن جناب برخاستيم . سپس ما را وارد بستانى كرد كه زيباتر از آن را نديده بوديم . در ميان آن ، انواع ميوه ها و انگورها بود. نهرهاى آب جارى و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرايى مى كردند. هنگامى كه پرندگان آن حضرت را ديدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخيدن كردند تا اين كه به وسط بستان رسيديم ، تختى را مشاهده كرديم كه بر آن جوانى دراز كشيده بود و دستش را بر سينه اش گذاشته بود. اميرالمؤ منين (ع ) انگشترش ‍ را بيرون آورد و آن را در انگشت سليمان (ع ) كرد. سليمان برخاست و گفت : سلام بر تو اى اميرالمؤ منين (ع ) و اى وصى رسول خدا. به خدا سوگند تو صديق اكبر و فاروق اعظم هستى . به راستى هر كس به تو متمسك شد رستگار گرديد، و نااميد و زيانكار شد هر كس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مساءلت كردم و خداى تعالى ، اين ملك را به من عطا فرمود. سلمان گفت : وقتى كه سخن سليمان بن داود را شنيدم ، بى اختيار شدم و بر پاهاى اميرالمؤ منين (ع ) افتادم و آنها را بوسيدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش كه همان هدايت و راهنمايى به ولايت اهل بيت است ، به جا آوردم . (اهل بيت ) كسانى هستند كه خداوند آنها را از هر گونه پليدى پاك و منزه فرموده است . همراهان من نيز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از اميرالمؤ منين (ع ) پرسيدم : پشت كوه قاف چيست ؟
فرمود: وراى آن چيزى است كه علم شما به آن نمى رسد.
عرضه داشتيم : آيا شما آن را مى دانيد؟
فرمود: علم من به وراى كوه قاف مثل علم و آگاهى من است به احوال اين دنيا و هر آن چه در آن است . همانا من بعد از رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصياى بعد از من نيز همين طور هستند. بعد فرمود: به راستى ، من به راه هاى آسمان داناتر از زمينم . ما آن اسم مخزون و پوشيده ايم . ما اسماء حسنايى هستيم كه هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت مى فرمايد. ما نام هاى نوشته شده بر عرشيم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمين و عرش ‍ و كرسى و بهشت و جهنم را آفريد و ملايكه ، از ما تسبيح و تقديس و توحيد و تهليل و تكبير را آموختند. و ما كلماتى هستيم كه حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به بركت آن كلمات ) پذيرفت .
سپس حضرت فرمود: آيا مى خواهيد، چيز عجيبى به شما نشان دهم ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود: چشم هايتان را ببنديد. چنين كرديم . بعد فرمود: چشم هايتان را باز كنيد، وقتى چشم گشوديم ، شهرى را ديديم كه بزرگتر از آن را نديده بوديم . بازارهايش برقرار و در ميان آن ها، مردمانى بودند به بلندى درخت خرما كه به بزرگى آنها نديده بوديم ، عرضه داشتيم : اى اميرالمؤ منين (ع )، اين ها چه كسانى هستند؟
فرمود: باقيمانده هاى قوم عاد. كافرانى كه ايمان به خداوند نمى آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم . مى خواهم اين شهر و اهل آن را هلاك نمايم ، در حالى كه آن ها نمى فهمند (و بى خبرند).
عرض كرديم : يا اميرالمؤ منين (ع )، آيا آنها را بدون دليل هلاك مى نمايد؟
فرمود: نه ، بلكه با دليل و برهانى كه به ضرر آن هاست . سپس حضرت به آن ها نزديك شد و براى آن ها نمايان شد. آن ها قصد كشتن آن جناب را كردند و اين در حالى بود كه ما آنها را مى ديديم ، ولى آن ها ما را نمى ديدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزديك شد و دست بر سينه ها و بدنهاى ما كشيد و كلماتى را بيان فرمود كه آن را نفهميديم و براى بار دوم به سوى آن ها بازگشت تا اين كه برابر آن ها رفت و فريادى در ميان آن ها كشيد. سلمان گفت : گمان كرديم كه زمين زير و رو شد و آسمان فرو ريخت و صاعقه ها از دهان حضرت بيرون مى آمد و احدى از آنها باقى نماند. عرض ‍ كرديم : يا امير المؤ منين ، خداوند با آنها چه كار كرد؟
فرمود: هلاك شدند و همگى به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتيم : اين معجزه اى است كه ما نه مثل آن را ديده ايم و نه شنيده ايم .
حضرت فرمود: مى خواهيد چيز عجيب ترى از اين (قضيه ) را به شما نشان دهم ؟ گفتيم : تحمل چيز ديگرى را نداريم . پس بر هر كس كه تو را دوست نمى دارد و ايمان به فضل و بزرگى قدر و منزلت تو نمى آورد، لعنت لعنت كنندگان و لعنت مردم همه ملايكه تا روز قيامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش كرديم ما را به سرزمين خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنين خواهم كرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزديك شدند. حضرت فرمود: بر سر جاى خودتان بنشينيد و ما بر روى ابر نشستيم و خود آن جناب بر ابر ديگرى سوار شد و به باد فرمان داد تا اين كه به آسمان پرواز كرديم و زمين را همانند درهمى مشاهده مى كرديم . سپس در كمتر از يك چشم به هم زدن ، ما را در خانه اميرالمؤ منين (ع ) پياده كرد.
زمان رسيدن ما به مدينه ظهر بود و مؤ ذن اذان مى گفت و اين در حالى بود كه وقتى از مدينه بيرون رفتيم ، هنگام بالا آمدن خورشيد بود. گفتيم عجبا! ما در كوه قاف بوديم كه در فاصله 5 سال راه بود و در طى پنج ساعت از روز، به مدينه بازگشتيم . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: به راستى ، اگر من اراده نمايم كه تمام دنيا و آسمان هاى هفت گانه را در كمتر از يك چشم به هم زدن زير پا بگذارم به سبب آنچه كه از اسم اعظم نزد من است ، چنين خواهيم كرد. عرضه داشتيم : به خدا قسم ، شما آيه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمويت هستى .