كراماتي از باب الحوائج؛
از اوج آسمان تا كنج زندان
************** اعجاز امام کاظم عليه السلام در خروج از زندان
مسيب، زندانبان امام موسي کاظم عليه السلام ميگويد:سه روز قبل از شهادت امام مرا طلبيد و فرمود:
" امشب عازم مدينه هستم تا عهد امامت پس از خود را به فرزندم علي واگذار کنم و او را وصي و خليفه خود نمايم."
گفتم:" آيا توقع داريد با وجود اين همه مامور و قفل و زنجير، امکان خروج شما را فراهم کنم؟!"
فرمود:
" اي مسيب، تو گمان ميکني قدرت و توان الهي ما کم است؟ "
گفتم:" نه، اي مولاي من. "
فرمود:
" پس چه؟ "
گفتم:" دعا کنيد ايمانم قويتر شود "
امام چنين دعا کرد:
" خدايا او را ثابتقدم بدار. "
سپس فرمود:" من با همان اسم اعظم الهي که آصف بن برخيا ( وزير حضرت سليمان عليه السلام ) تخت بلقيس را در يک چشم به هم زدن از يمن به فلسطين آورد، خدا را ميخوانم و به مدينه ميروم."
ناگهان ديدم امام دعايي خواند و ناپديد شد. اندکي بعد بازگشت و با دست خود زنجيرهاي زندان را به پاي مبارک بست.
سپس فرمود:
" من پس از سه روز از دنيا ميروم. "
من به گريه افتادم. فرمود:
" گريه مکن و بدان که پسرم علي ابن موسي الرضا پس از من، امام توست. "
******** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 224، ح 26 از عيون.
************ امام کاظم عليه السلام و خبر از مرگ زندانبان
ابويوسف و محمد بن حسن که دو نفر از اصحاب ابوحنيفه بودند، در زندان سندي بن شاهک به ملاقات امام ابي الحسن موسي بن جعفر عليه السلام رفتند. در بين راه با هم مي گفتند: ما چيزي از موسي بن جعفر کم نمي آوريم. يا مساوي او هستيم، يا مشابه او. وقتي به خدمت حضرت رسيدند و مقداري نشستند، يکي از مأمورين زندان وارد شد و گفت: نوبت کاري من تمام شده و از خدمت شما مي روم. اگر بيرون زندان کاري داريد بفرمائيد، تا مرتبه ديگر که نوبت خدمت من مي شود و مجدداً باز خواهم گشت، نتيجه اش را تقديم کنم.
حضرت فرمودند: کاري ندارم. وقتي آن مرد رفت، حضرت به ابو يوسف رو کرد و فرمود: عجيب است، او امشب مي ميرد. آن وقت به من ميگويد اگر کاري داري بگو انجام دهم. ابويوسف و محمد بن حسن بهتزده پس از خداحافظي از زندان بيرون آمدند، در حالي که به يکديگر مي گفتند: ما آمده بوديم بحث حلال و حرام کنيم. او از امور غيبي خبر داد. زمان مرگ امري است نهاني. از کجا مي دانست؟!
سپس فردي را مأموريت دادند تا آن مأمور زندان را تا فردا تعقيب کند و آنها را از وضع او مطّلع نمايد. آن مرد نيز وي را زير نظر گرفت و شب را در مسجد محله که نزديک خانه آن مأمور بود، خوابيد. صبحگاهان ديد فرياد عزا بلند است و مردم به داخل خانه وي آمد و شد ميکنند. پرسيد: چه خبر است؟ گفتند: فلاني ديشب از دنيا رفت. اين مرد پيش ابو يوسف و محمد بن حسن آمد خبر مرگ آن مأمور را آورد.
مجدداً اين دو به ملاقات حضرت آمدند و گفتند: " معلوم شد شما به حلال و حرام دين خدا آگاهيد. ولي زمان مرگ او را که از اسرار غيبي الهي است از کجا دانستيد؟ حضرت فرمود: از دروازه هاي علم رسول اللهاست که به روي حضرت اميرالمؤمنين گشودند و سپس آن علم الهي از هر امام به امام بعدي منتقل شده است. "
********* منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 64 از خرائج.
************* امام کاظم عليه السلام و زنده ساختن گاو
علي بن مغيره گويد:
همراه امام موسي کاظم عليه السلام در مني ميرفتيم که با زني روبهرو شديم که که فرزندان کوچکش به دورش حلقه زده بودند و همگي سخت ميگريستند.
امام فرمود:" چرا گريه ميکنيد؟ "
زن که امام را نمي شناخت گفت:" تنها سرمايه من و اين فرزندان يتيمم گاوي بود که از شيرش زندگي را ميگذرانديم. اينک گاو مُرده و ما درمانده شدهايم."
امام فرمود:" آيا دوست داري آن گاو را زنده سازم؟ "
گفت:"آري، آري!"
امام به گوشه اي رفت و دو رکعت نماز خواند و دست به سوي آسمان گرفت و دعا نمود. آنگاه کنار گاو مرده آمد و ضربه اي به پهلوي گاو زد. ناگهان گاو زنده شد و از جا بلند شد.
زن با ديدن اين صحنه فرياد زد:" بياييد که قسم به خداي کعبه، او عيسي بن مريم است! "
مردم ازدحام کردند و به تماشاي گاو و سخنان زن مشغول شدند و امام خود را در بين مردم گم نمود و به راه خود ادامه داد.
********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 55، از بصائر الدرجات.
*********** امام کاظم عليه السلام و سخن گفتن به زبان فارسي
ابوبصير از امام موسي بن جعفر عليه السلام پرسيد:"امام با چه نشانههايي شناخته ميشود؟"
فرمود:"امام راستين صفاتي دارد که اولين و مهمترين آن اين است که امام قبلي معرفياش کرده باشد. همان گونه که رسول خدا علي بن ابيطالب عليه السلام را معرفي کرد، هر امامي نيز بايد امام پس از خود را معرفي نمايد. نشانهي ديگر آن است که هر چه از او ميپرسند، جواب بدهد و از هيچ چيز بيخبر نباشد. نشانهي ديگر اينکه هرگز در دفاع از حق سکوت نکند، از حوادث آينده خبر بدهد و به همهي زبانها سخن بگويد."
سپس فرمود:"هم اکنون نشانهاي به تو مينمايم که قلبت مطمئن شود."
در همين حال مردي خراساني وارد شد و شروع کرد به عربي سخن گفتن، اما امام پاسخش را به فارسي داد. مرد خراساني گفت:" من خيال ميکردم فارسي متوجه نميشويد."
امام فرمود:"سبحان الله! اگر نتوانم جوابت را به زبان خودت بدهم، پس چه فضيلتي بر تو دارم؟"
سپس فرمود:"امام کسي است که سخن هيچ فردي بر او پوشيده نيست. او کلام هر شخص و هر موجود زنده اي را مي فهمد. امام با اين نشانهها شناخته ميشود و اگر اينها را نداشته باشد، امام نيست."
********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 47 از قرب الاسناد.
************* حضور در دفن زن شيعه نيشابوري
پس از شهادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام (عليه السلام) و اختفاي امر امامت و پيدايش جريانهاي انحرافي، بزرگان نيشابور خمس و زکات خود را که مبلغ سي هزار دينار و پنجاه هزار درهم و مقداري پارچه بود به محمد بن علي نيشابوري که مردي عالم و خبير بود سپردند تا به مدينه ببرد و به دست امامٍ بر حق برساند، و براي اينکه امام راستين شناخته شود بستهاي شامل 70 ورقه تحويلش دادند که در هر ورق يک سؤال نوشته شده بود و مابقي صفحه براي نوشتن جواب، سفيد گذاشته شده بود. هر دو ورقه را با سه بند مثل کمربند پيچيده و بر هر بند مُهري زده بودند تا کسي آنها را باز نکند
آنان به محمد گفتند:"اين نامههاي سر بسته را به آن کس که مدعي امامت است بده و فردا صحيح و سالم تحويل بگير، بدون آنکه مهر بندها گشوده شده باشد. جوابها بايد زير هر سؤال نوشته شده باشد. اجازه داري چند بند را باز کني؛ اگر جواب داده شده بود، اموال را به او بپرداز و گرنه برگردان."
در اين ميان پيرزني به نام شطيطه وارد شد و يک درهم و مقداري پارچه که نخ آن را خودش رشته بود آورد و گفت:"ان الله لا يستحيي من الحق.(خدا از بيان حق حيا نمي کند)، من که جاي خود دارم. اين گرچه کم است ولي حقي است که بر گردن من است. آن را به امام برسان."
محمد بن علي نيشابوري ميگويد:
به مدينه وارد شدم. اوضاع آشفته بود و مبهم. خطر جاني که امام بعد از امام صادق عليه السلام را تهديد مي کرد، جريانهاي انحرافي و حرکات جاسوسي دشمن، اختفاي دوستان و غربت من کار را مشکلتر مينمود. مرا پيش عبدالله افطح بردند. او را امتحان کردم و تهي از حقيقت و حقانيت يافتم. نوميد و مأيوس شده بودم که پسري به طرفم آمد و گفت:"بيا راهنمائيت کنم." و مرا به منزل موسي بن جعفر عليه السلام برد.
وقتي وارد شدم و چشم امام به من افتاد، فرمود:"چرا نوميد شده اي؟ چرا سراغ يهود و نصاري رفتي؟ من حجت خدا و ولي حق هستم. مگر ابوحمزه تو را کنار در مسجد النبي نديد و راهنمائيت نکرد؟! بيا، من ديروز جواب مسائل تو را داده ام. اينک يک درهم شطيطه را به من ده."
از سخن امام بسيار متحير شدم. پول و پارچه شطيطه را تحويل دادم.
امام آن را گرفت و همان آيه اي را که شطيطه موقع تحويل سهم کمارزش خود قرائت کرده بود تلاوت فرمود:"ان الله لا يستحيي من الحق." سپس فرمود:"وقتي بازگشتي سلام مرا به شطيطه برسان و اين کيسه را که محتوي چهل درهم است به او بده، و همچنين اين تکه پارچه را که از کفنهاي خود من است و از پنبه قريه خود ما که قريه حضرت زهراست و به دست حليمه، دختر امام صادق عليه السلام، رشته شده است؛ و به او بگو پس از رسيدن تو به نيشابور، 19 روز بيشتر زنده نيست. 16 درهم اين پولها را خرج کند و 24 درهم ميماند که براي صدقات و مايحتاج اوست. و نيز به او بگو که من براي نماز بر جنازهاش ميآيم. اي اباجعفر، هرگاه مرا در نيشابور ديدي، آمدن مرا مخفي بدار که برايت بهتر است."
سپس تمامي اموال ديگران را برگرداند و فرمود:"نگاه کن ببين جواب سؤالها را داده ايم؟" چند بند را باز کردم، جوابها در پاي ورقه نوشته شده بود.
وقتي به خراسان بازگشتم، ديدم تمام افرادي که امام اموالشان را نپذيرفته است، فطحيمذهب (طرفدار عبدالله افطح) شده اند و تنها شطيطه بر مذهب حق باقي است. سلام امام را ابلاغ نمودم و پيام و هداياي امام را دادم. تمام حوادث همانگونه اتفاق افتاد که امام پيشگويي نموده بود:
امام براي نماز بر جنازه شطيطه به نيشابور آمد و هنگام بازگشت فرمود:"به دوستانت سلام مرا برسان و بگو ما امامان، در هر شهري باشيد، حتماً بر سر جنازه هاي شما حاضر ميشويم. فاتقوا الله في انفسکم. (پس تقوا را پيشه خود سازيد.)"
*********منابع: بحار الانوار، ج 48 ص 73، ح 100. از مناقب.
********** نجات يکي از ياران
علي بن صالح طالقاني گويد: در يک سفر دريائي کشتي ما دچار طوفان شد و تمام افراد غرق شدند. من نيز به تخته اي چسبيده بودم و سه روز با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم تا به لطف الهي امواج دريا مرا به جزيره سرسبزي انداخت، از شدت خستگي از حال رفته بودم، سرانجام از سر و صداهاي مبهمي وحشتزده از جاي جستم.
ديدم دو حيوان عجيب و غريب به جان هم افتاده و سر و صدا مي کنند، چشمشان که به من افتاد به داخل دريا جهيدند، در اين هنگام پرنده عظيمي که در حال فرود بود توجه مرا جلب نمود، اين پرنده در دامنه کوهي که نزديک من بود برابر غاري بر زمين نشست.
حس کنجکاوي من تحريک شد، براي تماشاي بهتر اين پرنده غول پيکر برخاستم و خود را لابه لاي درختان پنهان کردم و به او نزديک شدم ولي وقتي وجود مرا حس کرد بال گشود و پروازکنان دور شد.
آهسته به غار نزديک شدم، ناگهان از درون غار صداي تسبيح و ذکر شريف لا اله الا الله، الحمدلله الله اکبر و تلاوت قرآن به گوشم خورد.
خوشحال جلو رفتم، نزديک درب غار که رسيدم، صدائي از درون غار بيرون آمد: ادخل يا علي بن صالح الطالقاني. (علي بن صالح طالقاني به فرما داخل، خدا تو را رحمت کند)
بکلّي ترس من زائل شد وارد شدم و سلام کردم.
مردي جليل القدر، خوش سيما و درشت چشم نشسته بود که جواب سلام مرا داد و فرمود: خداوند ترا به تشنگي و گرسنگي و ترس امتحان فرمود و سرانجام بر تو مرحمت نمود، ترا از سختيها رهانيد، من مي دانم که در فلان ساعت سوار کشتي شدي و اين مدّت در سفر دريائي بودي و در اين تاريخ دچار حادثه شدي و سه روز سرگردان امواج بودي و تصميم گرفتي به خاطر سختيها دست به خودکشي بزني و خود را به دريا بيفکني وغرق سازي، ولي پشيمان شدي و در فلان موقع نجات يافتي و نزاع آن دو حيوان دريائي بيدارت کرد و پرنده عظيم حواست را بدين جا جلب نمود، بيا بنشين، خداي ترا رحمت کند.
قصه عجيبي بود، گفتم: شما را به خدا قسم! احوال مرا از کجا دانستي؟
فرمود: خداي داناي غيب و شهود مرا مطّلع فرموده است، همو که همواره تورا مي بيند سپس فرمود: گرسنه هستي و دعائي نمود که متوجه مضمون آن نشدم، فقط ديدم غذائي حاضر گشت.
فرمود: بيا از روزي خدا بخور من هم خوردم، عجب غذائي تا کنون بدان خوبي نخورده بودم همچنين مرا به همان طريق آبي گوارا نوشاند و آنگاه دو رکعت نماز خواند و فرمود: دوست داري به شهر خود برگردي؟!
گفتم: چگونه چنين چيزي مي شود؟
فرمود: کرامت خداوندي است که ما در حق دوستانمان مي کنيم و سپس دعائي خواند که نفهميدم و فقط قسمت کلمه الساعه الساعه (هم اکنون هم اکنون) را فهميدم.
توده هاي ابري بر در غار ديده شد که تک تک نزديک مي آمدند و به صداي رسا مي گفتند: سلام عليک يا ولي الله و حجته.
او جواب مي فرمود: عليک السلام و رحمه الله و برکاته اي ابر مطيع به کدام سمت ميروي؟
ابر پاسخ مي داد: فلان جا .
سپس مي پرسيد: ابر رحمتي يا ابر بلا؟ بارش رحمت مي بري يا بارش عذاب؟
ابر پاسخ مي داد.
سرانجام ابر درخشان بزرگي پديدار شد و پس از سلام و جواب،امام از او پرسيد: کجا مي روي؟
ابر پاسخ داد: طالقان .
پرسيد: ابر رحمتي يا ابر عذاب؟
گفت: ابر رحمت.
فرمود: اين امانت الهي را بخوبي تحويل بگير و به طالقان برسان.
ابر گفت: سمعا و طاعه، شنيدم و مطيع فرمانم.
فرمود: فاستقري باذن الله علي وحدالارض. (با اذن الهي بر زمين قرار گير. )
ابر بر زمين مستقر شد، او بازوي مرا گرفت و مرا بر فراز ابر نشاند.
گفتم: شما را به خداي بزرگ و بحق رسول خدا محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و بحث سيدالوصيين اميرالمؤمنين و ائمه هدي عليهم السلام سوگند مي دهم خود را معرفي کنيد که سخت مورد مرحمت الهي هستي و جليل القدر.
فرمود: اي علي بن صالح، زمين هرگز به اندازه لحظه اي از حجّت الهي خالي نمي شود و همواره حجّت الهي در زمين خواهد بود يا به صورتي آشکار و يا به صورتي مخفي، من حجت ظاهر و باطن و حجت جاودان الهي و وصي رسول خدا در اين زمان، موسي بن جعفر هستم. من متوجه امامت حضرت و پدرانش شدم.
حضرت فرمان حرکت صادر نمود و ابر در زمان کوتاهي در کمال آرامش مرا در طالقان بر زمين گذاشت.
وقتي خبر اين جريان بگوش هارون الرشيد ، خليفه عباسي غاصب رسيد، او را احضار نمود و ماجرايش را سؤال کرد وقتي علي بن صالح سرگذشت خود را تعريف نمود، هارون دستور قتل او را صادر کرد تا بخيال خود اين معجزه حضرت را بپوشاند.
فقتله الرشيد و قال: لا يسمع بهذا احدا.
********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 39، از مناقب.
************* زندان و انقلاب زن مطربه
هارون در پي ناموفق ماندن در نقشه هاي بي شمار خود عليه موسي بن جعفر عليه السلام دست به يک ترفند جديد زد: کنيزي زيبا روي به زندان حضرت فرستاد تا خدمتکار ايشان باشد (تا بعد هر اتهامي که خواست، به حضرت وارد سازد.)
حضرت آن کنيز را بازگرداند و با زيبائي تمام فرمود: " بل انتم بهديتکم تفرحون " شما هستيد که با اين چيزها خوشحال مي شويد! من به اين امور احتياجي ندارم. هارون لبريز از خشم و غضب گفت:کنيز را به زندان برگردانيد و به حضرت بگوئيد: ما شما را با رضاي خاطر خودتان دستگير و زنداني نکرده ايم تا در برنامه ريزي، ملاحظه خواست شما را بکنيم. دستور اجرا شد و پس از مدتي هارون گفت:آهسته از روزنه نگاه کنيد که حضرت با کنيز زيباروي چه مي کند! مأمور لحظه اي رفت و برگشت و گفت: قربان کنيز، روي زمين به سجده افتاده و گريه مي کند و فرياد مي زند: "قدوس، سبحانک، سبحانک"
هارون گفت: به خدا قسم، کنيز را سحر کرده است. او را حاضر سازيد. وقتي کنيز را آوردند، حالتي عجيب داشت. سخت مي لرزيد و نگاه خود را به آسمان دوخته بود.
هارون پرسيد:چه شده است؟ کنيز گفت: امام نماز مي خواند و پس از نماز به ذکر خدا مشغول بود که به حضرت گفتم: آيا کاري نداريد که برايتان انجام دهم!؟حضرت فرمود: خواسته اي از تو نداريم. گفتم:من را براي خدمتگزاري به شما به زندان فرستاده اند.
حضرت: با اشاره فرمودند: " فما بال هولاء؟ " (پس اينها چکاره اند؟) وقتي نگاه کردم باغي سرسبز و بي انتها بود و خدمتکاراني مؤدب و با وقار به صف ايستاده و آماده خدمت با لباسهائي پرجلال و جبروت که نمونه هايش را نديده بودم.
از اين صحنه به سجده افتادم و در برابر خالق يکتا که اين همه بندگان خوب خود را به مِهر مي نوازد، تقديس نمودم و بر حال زار خود گريستم. هارون براي جوسازي گفت:اي خبيث! شايد در سجده خوابت برده و مناظري ديده اي؟!کنيز گفت: نه والله. آنچه ديدم قبل از حالت سجده بود.
هارون گفت:او را ببريد و سخت مراقبت کنيد تا اين راز را با کسي در ميان نگذارد.به آن کنيز گفتند: چرا به سجده افتادي؟ گفت: آنها را که ديدم، به من نهيب زدند:اي جاريه، از عبد صالح خدا فاصله بگير. بدينسان اين کنيز که حالت روحي عجيبي پيدا کرده بود و عشق الهي به برکت حضرت در وجودش شعله کشيده بود دائماً در نماز و توجّه بود و مدتي پيش از شهادت حضرت از دنيا رفت.
*********** منابع:بحار الانوار، ج 48، ص 238، ح 46 از مناقب.
************* شکست نقشه تحقير امام موسي کاظم عليه
علي بن يقطين گويد: هارون در ادامه تلاشهايش براي تضعيف موقعيت اجتماعي حضرت و تحقير وي در ديد مردم، مردي را به همکاري دعوت نمود که از تردستي و جادوگري نيز بهره اي داشت و قرار شد او در مجلسي حضرت را خجلت زده سازد.
روز موعود فرا رسيد و آن حضرت را احضار کردند، مجلسي معظم بود و با شکوه. هنگام پذيرائي همه بر سر سفره قرار گرفتند. آن مرد در مقداري از نانها نيرنگي خاصي بکار برده بود، آن نانها را مقابل حضرت گذاشتند. همين که خادم موسي بن جعفر (عليه السلام) خواست ناني را بردارد آن نان مقداري عقب تر پريد و هر نان نزديکِ دست را که ميخواست بردارد همين صحنه تکرار ميشد و هر بار شليک خنده هارون فضا را پر ميکرد و همه نگاه ها متوجه حضرت و هارون و آن مرد مکّار شده بود و مجلس عجيبي بود.
لحظه اي بعد امام سربلند کردند و به تصوير شيري که روي پرده اي نقش بسته بود نگاه نمودند و محکم و رسا فرمودند: يا اسدالله خذ عدوالله (اي شير الهي بگير دشمن خدا را.) فوراً شير عظيمي از پرده بيرون جست و آن مرد مکّار را دريد. هارون و نديمان از ترس بي هوش شدند و مجلس بهم ريخت.
وقتي هارون به هوش آمد و حالت عادي خود را باز يافت از آن حضرت درخواست نمود که: به حق من بر تو از تصوير شير بخواه آن مرد را بازگرداند. حضرت فرمود: اگر عصاي موسي که سحر ساحران را بلعيد بود باز ميگرداند او هم بازگردانده ميشد. کنايه از اينکه او بر اثر اعمال زشت خود بسزاي کردارش رسيد و حالا ديگر راه بازگشتي در کار نيست.
************ منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 41 از عيون و امالي.
************* رهاندن صالح بن واقد از زندان
صالح بن واقد طبري گويد:
روزي امام هفتم عليه السلام به من فرمود:" طاغوت زمان، هارون الرشيد ، تو را دستگير مي کند و راجع به من سؤال مي کند و به زندان مي افکند. بگو او را نميشناسم. آنگاه پس از مدتي به اذن خداوند نجات مييابي."
همين طور شد. مرا در طبرستان دستگير کردند و نزد هارون بردند. هارون در بازجويي گفت:"بگو موسي بن جعفر چه مي کند. به من گزارش داده اند که نزد توست."
گفتم:"مرا با موسي بن جعفر چهکار؟ تو بهتر او را مي شناسي و مکانش را ميداني." هارون دستور داد زندانيام کنند.
يک شب در بين زندانيان نشسته بودم که ديدم ناگهان امام وارد شد و فرمود:"برخيز و همراه من بيا."
همراه امام بيرون رفتم. در ميان راه، امام فرمود:"قدرت واقعي، قدرت الهي ماست که از روي کرامت خداوندي به ما عطا شده است."
گفتم:"من از دست اين طاغوت ستمگر کجا پناه ببرم؟"
فرمود:"به شهر خود برو که ديگر به تو دسترسي پيدا نميکند."
من نيز به شهر خود آمدم و ديگر کسي کاري به من نداشت.
************ مقابله با امامت دروغين
مفضل بن عمر ميگويد: امام جعفر صادق عليه السلام امام پس از خود را موسي بن جعفر عليه السلام معرفي کرده بود ولي پس از شهادتش، پسر او بهنام عبدالله افطح که پس از اسماعيل - که در زمان خود امام صادق از دنيا رفت ــ بزرگترين پسر امام بود، ادعاي امامت نمود و گروهي را به دور خود جمع کرد.
موسي بن جعفر عليه السلام دستور داد هيزم فراواني در ميان خانه جمع کردند، سپس اصحاب بزرگ و برادرش عبدالله را احضار فرمود. پس از آنکه همه حاضر شدند به دستور امام، هيزمها را به آتش کشيدند؛ و هيچکس نميدانست نقشه حضرت چيست.
وقتي شعلههاي آتش گسترده شد، امام عليه السلام از جا برخاست، داخل آتش شد و ميان شعلههاي آتش نشست و شروع کرد به صحبت کردن. يک ساعت به همين منوال گذشت. آنگاه از جا برخاست و از ميان شعلههاي آتش بيرون آمد و در ميان اصحاب نشست. سپس رو به برادرش عبدالله کرد و فرمود:" اگر چنين گمان ميکني که تو امام بعد از پدر هستي، در ميان آتش بنشين و با مردم سخن بگو." عبدالله از زور خجالت و غضب، رنگبهرنگ شد و از منزل امام بيرون رفت.
********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 67، ح 89 از خزائج.
************** کمک به ياران
بکار قمي، يکي از ياران امام کاظم عليه السلام ميگويد:
چهل بار به حج مشرف شدم. در سفر آخر، پولم تمام شد و آنقدر در مکه ماندم تا حجّاج برگشتند. سپس براي زيارت رسول الله صلي الله عليه و آله و ملاقات با امام کاظم عليه السلام عازم مدينه شدم تا شايد در آنجا پولي به دست آورم و به کوفه باز گردم.
پس از زيارت رسول خدا در ميان کارگران منتظر کار ايستادم تا کاري پيدا کنم. لحظاتي بعد مردي آمد و تعدادي از کارگران را انتخاب کرد و به راه افتاد؛ من نيز به دنبالش رفتم و به او گفتم:"من غريبم. اگر مايلي مرا هم براي کارگري ببر."
گفت:" اهل کوفه اي؟"
گفتم:"آري."
به ساختمان نيمهکارهاي رسيديم و مشغول کار شديم. هفته اي يک روز تعطيلي داشتيم. اواسط کار ديدم عمله ها خوب کار نمي کنند. به پيشنهاد خودم سرعمله شدم. هم نظارت مي کردم هم کار. روزي بالاي نردبان بودم که چشمم به جمال امام موسي بن جعفر عليه السلام افتاد.
تازه فهميدم براي امام کار مي کردهام. امام نگاهي به من کرد و فرمود:"بکار براي ديدن ما آمدهاي، بيا پايين."
سريع پايين آمدم.
امام فرمود:" اينجا چه مي کني؟"
قصه را گفتم. فرمود:"کار امروزت بس است."
فردا که روز مزدگيري بود، نزد امام رفتيم. وکيل امام کارگرها را يکي يکي صدا مي زد و مزد کارشان را مي داد. هربار که من مي خواستم مزدم را بگيرم، اشاره مي کرد صبر کنم. سرانجام آخرين نفري بودم که خدمت امام رفتم. امام 15 دينار به من داد و فرمود:" فردا حرکت کن."
پس از مدت کوتاهي، فرستاده امام آمد و گفت:"امام فرمود فردا پيش از حرکت بار ديگر نزد ما بيا."
فردا وقتي به ديدار امام رفتم، فرمود:"اين نامه را در کوفه به علي بن ابي حمزه بده و هم اکنون حرکت کن و تا منزلگاه فيد (توقفگاهي در راه مکه و کوفه) برو. کارواني در آنجا خواهي ديد که به سمت کوفه مي رود، با آنها همراه شو."
به دستور امام حرکت کردم و در فيد با کاروان همراه شدم.
سرانجام به کوفه رسيديم. نزديک غروب بود و پيش خود گفتم نامه امام را فردا به علي بن ابي حمزه مي دهم. به منزل آمدم که به من گفتند در نبود من، دزدها مغازه ام را دستبرد زده اند. پس از نماز صبح متفکّرانه نشسته بودم که علي بن ابي حمزه به ديدارم آمد و گفت:" نامه مولايم را بده."
وقتي نامه را گرفت بوسيد و گريست. گفتم:" چرا گريه مي کني؟"
گفت:"از شوق."
سپس نامه را گشود و خواند و به من گفت:"به مغازه ات دستبرد زده اند و امام در نامه نوشته چهل دينار به تو بدهم."
وقتي قيمت اموال مسروقه را حساب کردم چهل دينار بود.
************** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 82 از خرائج.
مأموريت امام هفتم در کودکي
صفوان بن مهران ميگويد: روزي حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به من فرمود:"شتر مرا آماده نما و مقابل در خانه بياور." وقتي مرکب امام آماده شد، ديدم فرزندش، موسي بن جعفر، که 6 سال بيشتر نداشت با شتاب بيرون آمد و سوار شد و در يک لحظه از نظرم ناپديد شد.
با خود گفتم:"اگر اکنون مولايم، امام صادق، بيايد و مرکب سواريش را از من بخواهد چه بگويم؟!"
يک ساعتي گذاشت که ديدم شتر امام همچون شهاب بازگشت و موسي بن جعفر عليه السلام پياده شد و داخل خانه گرديد. غلام امام صادق عليه السلام آمد و گفت:"مرکب را به جاي خود بازگردان و نزد امام بيا."
وقتي خدمت امام رسيدم فرمود:"گفته بودم مرکب را آماده سازي تا مولايت، موسي بن جعفر، به دنبال کاري برود، و تو در دلت نگران شدي. مي داني او کجا رفت؟ او در پي انجام مأموريت من به نقاط دوردستي رفت که ذوالقرنين به آنجا سفر کرده بود و مناطقي دورتر از آن، و سلام مرا به مردان و زنان با ايمان آن رزمينها ابلاغ نمود."
************ منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 99 از مشارق الانوار.
************ گستره علم امام کاظم عليه السلام
علي بن ابي حمزه ميگويد: روزي سي نفر از غلامان حبشي را خدمت امام کاظم عليه السلام بردند. يکي از آنان به نمايندگي از ديگران سخن گفت. امام با زبان خودشان با آنان صحبت فرمود.
آنها وقتي از محضر امام خارج شدند، با هم ميگفتند:"چقدر خوب که او زبان ما را بهتر از خودمان حرف ميزند."
من به امام عرض کردم:"يابن رسول الله! با آنها زبان خودشان سخن گفتي؟"
فرمود:"آري. و يکي از آنان صادق بود و از همه آنان عالمتر و بزرگ زاده. وي را ناظر ايشان قرار دادم و گفتم آنان را به خير و نيکي دعوت کند و به هر کدام ماهانه 30 درهم مزد بدهد."
سپس فرمود:"از اينکه من به زبان حبشي حرف زدم تعجب کردهاي؟"
گفتم:"آري، قسم به خدا، همين طور است."
فرمود:"تعجب مکن! آنچه نديده اي از آنچه ديده اي بسيار عجيبتر است، آنچه ديدي مثل قطره آبي است که پرندهاي با منقار خود از دريا برگيرد. امام مثل درياي بيکران است که تمامشدني نيست و شگفتيهايش از عجايب دريا بيشتر است."
************ منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 70، ح 93 از خرائج.
*********** زنده کردن حيوان مرده
علي بن ابي حمزه ميگويد: روزي به همراه امام موسي کاظم عليه السلام از مدينه به سمت صحرا خارج شديم. در راه به مردي از مغرب برخورديم که در کنار الاغ مرده اي ميگريست.
امام به او فرمود:" چه شده؟ "
گفت:" با دوستانم عازم حج بوديم که ناگهان الاغ من مُرد و آنان رفتند و من نوميد و تنها ماندم."
امام فرمود:" شايد نمرده باشد. "
گفت:" دلت به حال من نمي سوزد که مرا دست انداخته اي!"
امام فرمود:" من دعاي خوبي ميدانم. "
مرد گفت:" غم و غصه من کم نيست که تو هم مرا مسخره کني؟!"
امام نزديک مرکب مرد رفت و کلامي زير لب زمزمه کرد که من نفهميدم چه بود. سپس با چوبي که آنجا افتاده بود ضربه اي به الاغ زد و او را هي نمود.
ناگهان الاغ صحيح و سالم سر پا ايستاد.
امام فرمود:" آيا مسخره کردني در کار بود؟! اکنون برو به همسفرهايت برس. "
********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 7، ح 95، از خرائج.
محافظت از علي بن يقطين
روزي علي بن يقطين در نامه اي به حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نوشت:" اصحاب بر سر کيفيت مسح پا در وضو با هم اختلاف دارند. اگر صلاح ديديد به خط شريف خود کيفيت وضوي کامل را برايم بنويسيد."
امام در جواب نامه او چنين نوشت:" اختلافي را که گفته بودي، متوجه شدم، ولي تو از اين پس اين چنين وضو بگير:
1- سه بار آب در دهان بگردان و دهانشويه کن.
2- سه بار استنشاق کن و بيني ات را بشوي.
3- صورتت را سه بار و دستها را از پايين تا آرنج بشوي.
4 - همه سر را مسح کن و گوشها را بشوي.
5 - پاهايت را بشوي.
با اين دستور هرگز مخالفت مکن."
وقتي نامه امام به دست علي رسيد، همه از جواب امام تعجب کردند که چرا دستورالعمل وضويي کاملاً مشابه با وضوي اهل سنّت براي علي بن يقطين صادر فرموده است، ولي خود علي گفت:" مولايم بهتر از هر کس ديگري علت چنين دستوري را مي داند و من هم فرمانبردار و مطيع دستورش هستم."
از آن پس علي بن يقطين بر خلاف همه ي شيعيان وضو مي گرفت، درست همان گونه که امام فرموده بود.
مدتها چنين بود تا روزي جاسوسان هارون الرشيد گزارش دادند که علي بن يقطين از شيعيان موسي بن جعفر و مخالف شماست.
با توجه به اينکه علي بن يقطين وزير هارون بود و گهگاه از اين گزارش ها مي رسيد، هارون موضوع را با بعضي از عوامل اطلاعاتي در جريان گذاشت و گفت:" مدت هاست گزارش هايي در مورد تشيّع علي بن يقطين و نفوذي بودنش در دستگاه حکومتي ما به دستم مي رسد ولي من هيچ سرنخي بدست نياورده ام. دوست دارم بهگونهاي که او متوجه نشود امتحان روشن ديگري بهعمل آوردم و به همه حرفها خاتمه دهم. بگوييد چه کنم."
گفتند:"وضوي شيعيان با وضوي اهل سنت فرق مي کند. بهترين امتحان آن است که شخصاً به طور پنهاني وضوي او را کنترل کنيد."
گفت:" آري، اين بهترين راه است."
عادت علي بن يقطين اين بود که نماز را اول وقت در اطاقي تنها بهجا مي آورد.
روزي وقتي علي وارد اطاق شد، هارون از محلي که قبلاً در نظر گرفته بود، او را زير نظر گرفت. علي نيز همچون هميشه وضويي به روش وضوي اهل سنت گرفت.
صحنه آن چنان عجيب بود که هارون بي اختيار از مخفيگاهش بيرون آمد و خطاب به علي فرياد زد:" اي علي بن يقطين! هر کسي مي گويد تو شيعه هستي دروغ مي گويد."
پس از آن روز مجدداً نامه اي از امام هفتم عليه السلام به دست علي رسيد که در آن نوشته بود:" اي علي بن يقطين! از اين پس آن گونه که خداوند فرموده است، وضو بگير: صورت را کامل و دستها را از آرنج تا انگشتان بشوي، و سپس قسمتي از جلوي سر و آنگاه روي پاهايت را از رطوبت دستهايت مسح نما؛ زيرا که خطري که متوجه تو بود برطرف گرديد."
************ منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 38، از مناقب و ارشاد و اعلام الوري.
********** توصيه به پرهيزگاري در خلوتها
مرزام گويد: به زيارت مدينه مشرف بودم، در خانه اي که توقف کرده بودم کنيزکي بود که پيشنهاد ازدواج با وي را مطرح نمودم و او رد کرد، شب هنگام که دير وقت بود وقتي به خانه بازگشتم کسي که درب خانه را برويم گشود همان کنيز بود، دست خود را روي سينه وي گذاشتم که او از مقابل من بسرعت دور شد و من داخل خانه شدم.
صبحگاهان که محضر امام ابي الحسن موسي بن جعفر عليه السلام رسيدم حضرت بدون مقدمه و ابتدا فرمودند: يا مرزام ليس من شيعتنا من خلاثم لم يرع قلبه اي مرزام کسي که در خلوتها در قلبش ورع و تقوا و خداترسي نباشد از شيعيان ما نيست.
************* منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 45 از بصائر الدرجات.
********** امام کاظم عليه السلام و توبيخ سهل انگاران در عمل به وظيفه
موسي بن بکير - که از اصحاب بزرگوار امام جعفر صادق و امام موسي کاظم عليهما السلام است- ميگويد:
امام کاظم عليه السلام کارهايي را به من امر فرمود و انها را بر کاغذي نوشت و به من داد.
من آن نوشته را زير جانماز خود گذاشتم و در انجام کارها کوتاهي و سستي کردم. پس از مدتي نزد امام رفتم.
ديدم مانند همان يادداشت در دست امام است.
به من فرمود:" آن يادداشت را چه کردي؟"
گفتم:" در خانه است."
امام فرمود:" وقتي به شما دستوري ميدهيم بلافاصله عمل کنيد تا مورد نا رضايتي ما قرار نگيريد."
************* منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 44 از قرب الاسناد.
************ امام کاظم عليه السلام و نجات از نقشه هارون
فضل، حاجب و پرده دار مخصوص هارون الرشيد، ميگويد:
در يکي از روزها هارون الرشيد در حالي که شمشير در دستش تکان ميداد و به شدت عصباني بود، به من گفت:" اگر هم اکنون پسر عمويم را حاضر نسازي تو را مي کشم."
گفتم:"چه کسي را بياورم؟"
گفت:" موسي بن جعفر "
نزد امام رفتم که در خانهاي محقر زندگي ميکرد. به او گفتم:" خود را سريعاً به کاخ برسانيد."
امام فرمود:" هارون از من چه مي خواهد؟ اگر نشنيده بودم که رسول خدا فرموده است " اطاعت سلطان از روي تقيه لازم است" هرگز نمي آمدم."
گفتم:" خودتان را آماده کنيد که هارون خيلي عصباني بود."
امام فرمود:" آيا خدا با من نيست؟ آيا او سررشتهدار همه امور دنيا و آخرت نيست؟ انشاءالله کاري از دستش برنميآيد."
سپس دعايي خواند و دست مبارکش را 3 بار به دور سرش چرخاند.
وقتي به کاخ رسيديم، من زودتر داخل شدم. ديدم هارون مثل مصيبت زده ها ناله مي کند و مضطرب است. تا چشمش به من افتاد گفت:" پسر عمويم را آوردي؟!"
گفتم:" آري."
گفت:" او را ناراحت نساختي؟"
گفتم:" نه."
گفت:" نگفتي که از دست او عصباني هستم؟! زود بگو داخل شود."
وقتي امام وارد شد، هارون از جا پريد و به استقبالش رفت و گفت:" خوش آمدي اي پسر عمو و برادرم! اي وارث حکومت من!" سپس گفت:"چرا به ديدن ما نميآيي و بي جهت از ما دل بريده اي؟"
امام فرمود:"به دليل حکومت و دنيامداري تو. "
هارون عطر مخصوص خود را طلبيد و امام را خوشبو نمود و دو کيسه زر عطا کرد.
امام فرمود:" به خدا قسم اگر تنگدستي جوانان آل ابي طالب که مانع ازدواج آنها شده، و ترس از نابودي نسل آل علي نبود، هرگز اين طلاها را قبول نمي کردم. الحمدالله رب العالمين."
آنگاه هارون او را با عزت به خانه بازگرداند.
به هارون گفتم:" چرا رفتارتان عوض شد؟ "
گفت:" تو که رفتي گروهي از ملائکه به کاخ حمله کردند و گفتند اگر به فرزند پيامبر اهانت کني کاخ را با تو يکجا نابود ميکنيم."
بعداً روزي از امام پرسيدم:"چگونه از شر هارون در امان مانديد؟"
فرمود:"دعاي جدم حضرت علي را خواندم که در جنگ ها مي خواند. ( دعاي " کفاية البلاء" ) که متن آن اين است:" اللهم بک اساور و ملک اصول و بک انتضر و بک اموت و بک احياء، اسملت نفسي اليک و فوضت امري اليک ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم انک خلقتني و رزقتي و سترتني و عن العباد و عن العباد بلطفک ما خولتني اخييتني و اذا هويت رد دتني و اذا عثرت قومتني و اذا مرضت شفيتني و اذا دعوت اجبتني يا سيدي ارض عني فقد ارضيقني."
************ منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 215، ح 16 بنقل از عيون.
********** زنده ساختن گاو مرده
علي بن مغيره گويد: همراه امام موسي کاظم عليه السلام در مني ميرفتيم که با زني روبهرو شديم که که فرزندان کوچکش به دورش حلقه زده بودند و همگي سخت ميگريستند.
امام فرمود:" چرا گريه ميکنيد؟ "
زن که امام را نمي شناخت گفت:" تنها سرمايه من و اين فرزندان يتيمم گاوي بود که از شيرش زندگي را ميگذرانديم. اينک گاو مُرده و ما درمانده شدهايم."
امام فرمود:" آيا دوست داري آن گاو را زنده سازم؟ "
گفت:"آري، آري!"
امام به گوشه اي رفت و دو رکعت نماز خواند و دست به سوي آسمان گرفت و دعا نمود. آنگاه کنار گاو مرده آمد و ضربه اي به پهلوي گاو زد. ناگهان گاو زنده شد و از جا بلند شد.
زن با ديدن اين صحنه فرياد زد:" بياييد که قسم به خداي کعبه، او عيسي بن مريم است! "
مردم ازدحام کردند و به تماشاي گاو و سخنان زن مشغول شدند و امام خود را در بين مردم گم نمود و به راه خود ادامه داد.
*********** منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 55، از بصائر الدرجات.