سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
شماره ۱۰۱۹
 
۱۲ گوناگون  
 
شماره قبل

به مناسبت رحلت علامه اميني
علامه اميني احياگر غدير با الغدير

در اکثر اوقات هرگاه نامي از غدير به چشم مي خورد بلافاصله ذهنمان به سمت علامه اميني مي رود که با تحرير  کتاب ارزشمند الغدير توانست يکي از بزرگترين خدمات را به جهان اسلام و از جمله به جهان تشيع ارائه دهد و شيعيان تا عمر دارند مديون اين علامه سختکوش خواهند بود.
ضمن عذرخواهي از خوانندگان فهيم اعتدال و نيز از روح مطهر حضرت علامه اميني از اينكه روزگذشته را كه سالروز رحلت اين ابرمرد عرصه تحقيق در آسمان ولايت بود به غفلت از ياد و خاطر او گذرانديم و . . . 
شيخ عبـد الحسيـن امينى معروف به علامه امينـى صاحب الغديـر در سـال 1320 هـ .ق مطـابق بـا 1281 هـ .ش در روستاى (سردها) از تـوابع شهرستان سـراب به دنيا آمـد و در آغوش پدرى پرهيزگار که از عالمان آن سامان بود پرورش يافت.
وى با استعداد و نبـوغ عجيبى که داشت از همان اوان کودکى مقـدمـات علـوم را در مـدارس تبـريز بيامـوخت اما چون نفـس استعـلا طلب وى در آموختـن علـم در محدوده آذربايجان قانع نشد عاقبت از تبريز رخت بـر بست و راهـى نجف اشـرف گرديـد و در آنجا از محضر اساتيد بزرگ آن ديار کسب علم نمود تا به درجه اجتهاد رسيد.از جمله اين اساتيد مي توان سيد محمد فيروزآبادي، سيد ابوتراب خوانساري، ميرزاعلي ايرواني و ميرزا ابوالحسن مشکيني نام برد.
براي دستيابي به کتابهاي مورد نياز که نوعا خطي و نادر و کمياب بود، ابتدا از نجف به کربلا، بغداد، کاظمين و سامرا سپس به هند وسوريه و ترکيه مسافرت نمود.
در اين سفرها با بسياري از دانشمندان که در شهرها و کشورهاي مختلف زندگي مي‌کردند، ملاقات و تبادل نظر و همفکري مي‌شد. رهاورد اين سفرها به صورت کتابهاي ارزشمند از ايشان به يادگار مانده است که شامل کامل الزيارات، سيرتنا و سنتنا، سيـره نبينا، اعلام الانام فـى معرفة الملک، شهداى راه فضيلت، تفسيـر سـوره حمـد، ثمرات الاسفار، رساله در علـم درايه، رساله در نيت، رياض الانـس، راه و روش ما راه و روش پيامبر ماست .
اما گل سر سبـد تأليفات علامه حاصل زحمات 40 ساله و مـوجب شهرت ايشان در اقطار ممالک اسلامـى، کتاب بـى ماننـد الغدير است که بالغ بر بيست جلد مى باشد.
علامه اميني براي تاليف کتاب گرانقدر الغدير - که به حق کتابي وزين است و در اعتلاي مکتب تشيع سهم بسيار و در اثبات حقانيت مولي الموحدين علي عليه السلام تاثير بسزايي داشته است - زحمات بسياري را متحمل شد. او از برجسته‌ترين افرادي است که به خاطر دفاع از حريم اسلام و تشيع و مخصوصاً دفاع از مقام والاي بزرگمرد جهان انسانيت حضرت علي عليه السلام قد علم کرده و با فداکاري و اخلاص عجيب و شهامت و ابتکاري کم نظير، رسالت بزرگ خود را به خوبي انجام داد. علامه اميني شخصيتي است که يک تنه در برابر تحريف کنندگان تاريخ قيام کرد و با قلم توانا و آتشين و در عين حال منطقي و علمي خود، پرده‌ها را کنار زد و حقايق را از لابلاي زواياي تاريک تاريخ، بيرون کشيد.
علامه بـراى گرد آورى مطالب الغدير سفـرهاى پژوهشـى بسيار کرد در سرزمينهـا و شهرها، کعبه آمالـش کتابخانه هاى عمومى و شخصى بـود ايـن سفـرها پـر بـار عمـوما به مطالعه و استنتاج و تهيه مأخذ و ملاقات با استادان مى گذشت. از جمله شهرهايـى که وى به ايـن هدف به آنها سفر کرد، مـى تـوان :حيـدرآبـاد، دکـن، عليگـره، لکنهو، کـانپـور، جلالـى (در هنـد )، رامپـور، فـوعه، معره، قـاهـره (در مصـر )، حلب، نبل و دمشق (در سوريه) را بر شمرد، عشق به خـانـدان عتـرت چنـان سـراسـر وجـودش را فـرا گرفته بـود که ساعتها مطالعه در مخزن کتـابهاى خطـى و دست يافتن به گوهرهاى گرانبهاى نبـوى را بر خويشتـن خويـش هموار ساخته هرگز احساس خستگى نمى نمود.
گـوينـد در کتابخانه‌ى يکـى از شهرهاى عراق به مطالعه مـى پرداخت، چـون ايـن کتابخانه در هر شبانه روز تنها چهار ساعت بيشتـر باز نبـود علامه امينـى هـم نمـى تـوانست بيـش از چهار روز در آن شهر بماند، با توافقى که ميان وى و رئيـس کتابخانه برقرار شده بود، علامه امينـى هـر روز به هنگام ظهر يعنـى ساعت تعطيل کتـابخـانه وارد آنجا مى شـد، کتابـدار، در را به روى او مـى بست تا روز بعد سـاعت 8 صبح که در را به رويـش مـىگشـود.
در نتيجه او روزى 20 ساعت در ايـن کتابخانه کار مى کـرد و بـا لقمه نـانـى که همـراه داشت و جـرعه آبـى که کتـابـدار در اختيارش مـى گذاشت، تـوانست از ميـان چهار هزار نسخه‌ى خطـى مـوجـود در آن کتابخانه، مأخذ دلخـواه خـود را بيابـد. آرى اين همه تـوانايى و پشت کار و دل بستگـى به کار، فقط و فقط در پرتو ايمان و عشق ميسر است.
وي از مولود کعبه به عنوان محور امت اسلامي بعد از پيامبر ياد مي‌کند.
بدون شک در کنار تلاش و همت والاي اين مرد بزرگ، عوامل ديگري نيز در خلق اين کتاب گرانسنگ موثر بوده‌ است. از علامه اميني و نزديکان اين بزرگوار به کرّات نقل شده است که در هنگام مواجه شدن با مشکلي در مسير نگارش اين کتاب، به حرم حضرت علي عليه السلام پناه ‌برده و از آن خورشيد عالمتاب کمک مي‌طلبيدند. هر کس اين کتاب را مي‌خواند، درک مي‌کند که توفيق الهي و کمک‌هاي اميرالمومنين عليه‌السلام در نگارش اين کتاب موثر بوده است
بيش از پنجاه سال است که از تدوين کتاب الغدير مي‌گذرد و با اطمينان مي‌توان گفت که جامعه محققين اعم از شيعه و سني با نام الغدير و با نوشته‌هاي علمي و عميق و محققانه و پر احساس علامه اميني آشنا مي‌باشند. اما در طول اين زمان هنوز کسي نتوانسته براي الغدير حتي صفحه‌اي ردّيه و يا نقدي که قابل اعتنا باشد، بنويسد. و اين خود نشانگر استحکام و متقن بودن مطالب اين کتاب است که حتي مخالفين شيعه نيز نتوانسته‌اند اشکالي بر آن وارد نمايند.
علامه خود مي‌گويد که من براي نوشتن الغدير 10 هزار جلد کتاب از "باء" بسم ‌الله تا "تاء" تمّت آن خوانده‌ام. و به 100هزار جلد کتاب، مراجعات مکرر داشته‌‌ام.
علامـه امينـى در زمـانى به نگارش اثـر جاودانه خـويـش "الغدير" همت گمارد که مردم را از آب به سراب هـدايت مـى کـردنـد و هزار گل داودى را در پـاى مناره‌ها به دار کشيـده، نخل هـا را سـوخته، و سـروهـا از سـرمـا يخ زده بود.
اما علامه با قامتى بلند و استـوار چـون تناور درختـى از بيشه شيران پا به ميـدان نبرد نهاد با پيراهنـى از استقامت، قرآن به دست کوچه هاى تنگ و باريک تاريخ عبور کرد و در بلنداى کـوهستان جاى گرفت و با کلام آکنده از ايمان خويـش مرزهاى سرخ و خـونيـن غدير را ترسيـم کرد او قاصد سپيده دمان و مرغ يا حق گوى شيفتگان بود ذوالفقار علـى( عليه السلام) را بر کمر و خطبه نهج البلاغه را بر لب داشت رمز و راز عشق بر زبان او جارى بـود او مى خواست نهال ولايت را در هر ولايتـى بارور سازد او سفيـر سـرزميـن آزادى انسان از اسارتها و پيام آور صلح و دوستى بود.
آن علامه مجاهـد و مصلح نستوه و احياگر ولايت در مکتـوب پـر عظمت و جاودانى خويش خاطره پاينده واقعه شکوهمند سال دهـم هجرت را در اذهان زنده کرد او حـديث مکرر تاريخ صـدر اسلام را باز گـو نمود که در باز گشت از حجه الـوداع پيامبـر اسلام (صل الله عليه وآله) خطبه اى ايراد فرمود که در آن ولايت و رهبرى اسلام بعد از خويش را معيـن و مشخص ساخت.
تلاش بـى وقفه معمار مـدينه غدير را، دچار فتـور جسمانـى کـرد و بيمارش نمـود بيمارى، اندک اندک رو به فزونـى گرفت تا اينکه آن پير فرزانه و فقيه پر مايه در روز جمعه 12 تيـر مـاه 1349 هـ .ش برابر با 28 ربيع الثـانـى 1390 هـ .ق نزديک اذان ظهر در آستان 70 سالگى به ملکـوت اعلى پيـوست روز بعد پيکر پاک وى در تهران تشييع و پـس از چنـد روز به نجف اشـرف حمل و در آنجا بعد از تشييع و طـواف بـر گرد مزار دوست در کتـابخـانه عمـومـى که خـود تأسيـس کـرده بـود به خاک سپرده شد او رفت ولى الغدير وى چراغ خانه دلهاى با صفا و مشعل هدايت امت تا طلـوع خـورشيد ولايت شد.

بالای صفحه

خواهر شهيد باکري: طاقت سکوت ندارم
من از مهدي و حميد سخن مي‌گويم، ولي يقين دارم اين درددل همه خانواده‌هاي شهداست. در خون باكري‌ها، عشق و علاقه به مقام و منصب و دنياطلبي به لطف پروردگار وجود نداشت و ندارد. به همين علت، علي و مهدي و حميد گمنام زيستند و بدون ادعا زندگي كردند و خدمت خالصانه و بلاعوض را پيشه خود كردند.
عصر شنبه ايميلي با امضاي "خواهر باکري‌ها و خانواده آن‌ها" براي پايگاه خبري ـ تحليلي شهاب‌نيوز ارسال شد که حاوي گلايه‌هاي دلسوزانه اين خانواده محترم و مؤمن از برخي شرايط جاري بود. شوراي سردبيري سايت با توجه به اين که از صحت و اصالت اين متن مطمئن نبود، از انتشار آن خودداري کرد. اکنون با توجه به انتشار بخش‌هايي از اين نوشته در روزنامه‌هاي داخلي و با توجه به اين که بررسي‌هاي اوليه ما اصالت اين ايميل را تاييد مي‌کند، متن کامل نوشته مزبور منتشر مي‌شود:
ديگر طاقت سکوت کردن ندارم
پس از چندين سال سكوت و از گوشه‌اي نگريستن طاقتم تمام شد. بدين جهت بر خود لازم ديدم به عنوان خواهر تمام شهدا و بزرگ خانواده باكري، گفتني‌هايم را بگويم و يقين دارم اين نوشته‌ها، خواسته برادران شهيدم هست؛‌ تشكر از صحبت‌هاي خالصانه دوستداران واقعي شهدا و گله از دوستداران موقعيت طلب خون شهدا.
من از مهدي و حميد سخن مي‌گويم، ولي يقين دارم اين درددل همه خانواده‌هاي شهداست. در خون باكري‌ها، عشق و علاقه به مقام و منصب و دنياطلبي به لطف پروردگار وجود نداشت و ندارد. به همين علت، علي و مهدي و حميد گمنام زيستند و بدون ادعا زندگي كردند و خدمت خالصانه و بلاعوض را پيشه خود كردند.
شمايي كه به نام مهدي و حميد مراسم بزرگداشت به ويژه براي مهدي بر پاي مي‌كنيد، آيا واقعاً آنها را شناخته بوديد؟ آيا مي‌دانيد كه برادران من از هرج و مرج بيزار بودند و اسراف از بيت‌المال را بر خود حرام مي‌دانستند؟ آيا مي‌دانيد كه آنها حتي با خودكار بيت‌المال نامه به خانواده و همسرانشان ننوشتند؟ آيا مي‌دانيد مهدي زماني كه مسئول شهرداري اروميه بود، حتي يك بار براي رفت‌وآمد به منزل تا محل كار از اتومبيل دولتي و راننده استفاده نكرد؟ آيا مي‌دانيد حميد زماني كه اتومبيل جهاد در اختيارش بود، براي انجام امور خانواده از اتومبيل خانواده‌اش استفاده مي‌كرد؟ آيا مي‌دانيد شهردار بودن مهدي را اهالي كارخانه قند اروميه كه در آنجا بزرگ شده بود و اطرافيانش، حتي بسياري از بستگان كه دور و بر او زندگي مي‌كردند، نمي‌دانستند؟
پس چرا همه ساله پول‌هاي كلان از بابت بزرگداشت مراسم از بيت‌المال براي پوسترها و غيره براي او مصرف مي‌شود؟
مهدي و حميد هميشه مي‌گفتند، به قدري بزرگوارهاي بسيجي در جبهه‌ها هستند كه ما از آنها شرمنده‌ايم. چرا از آن بزرگوارها ياد نمي‌كنند؟ چرا از حال خانواده آن بزرگواران نمي‌پرسند و من امروز مي‌پرسم چرا وقتي براي مهدي مراسم يادبودي در زادگاهش اروميه برگزار مي‌شود، عده‌اي به شمار انگشتان دست شركت مي‌كنند، ولي براي مراسم تهران، چندين اتوبوس و پروازهاي هوايي از اروميه به تهران عازم مي‌شوند؟ پاسخ اين را هم شماها خوب مي‌دانيد، هم ما. برادران من در زمان حيات، وقتي از دل و جان و باصداقت مشغول به خدمت به جمهوري اسلامي بودند، زير تهمت‌ها و انواع مارك‌ها خرد شدند.
شما را به خدا سوگند مي‌دهم پس از شهادتشان با اعمال و رفتارهايي كه مورد علاقه و تأييد آنها نبوده و در خلاف جهت اهداف آنهاست، استخوان‌هاي گم شده آنها در خاك عراق را اينقدر نلرزانيد.
شما اگر مهدي و حميد و مهدي‌ها و حميدها و همت‌ها و... را خيلي دوست داريد، اين هزينه‌ها را براي ايجاد كارخانه و اشتغال براي فرزندان شهدا و رسيدگي به خانواده‌هايي كه هدفشان از جان بر كف گذاشتنشان، تنها بهتر زندگي كردن ملت فقرزده بود صرف كنيد.
همه ساله از طرف همسران اين شهدا، مراسم بزرگداشتي برگزار مي‌شود كه قدم تمام علاقه‌مندان به اين شهدا روي چشم‌هاي خانواده باكري است. شما مسئولان گرامي، اگر علاقه‌مند به بزرگداشت و يادبود شهدا هستيد، مي‌توانيد با برگزاري سخنراني بدون هزينه‌هاي كلان از شهدا ياد كنيد و ديگر نيازي به صرف هزينه‌هاي گزاف و زدن پوستر و اسراف نيست، چون اگر آنها دوستدار اين مسائل بودند، مانند خيلي‌هاي ديگر در جبهه‌ها نبودند و با عشق و علاقه از همه چيزشان نمي‌گذشتند.
مهدي از مبارزه هدف داشت. هميشه مي‌گفت، قرار است حكومت عدل علي در كشور برقرار شود. همسايه گرسنه‌اي نخواهيم داشت. ديگر فاصله طبقاتي وجود نخواهد داشت. آيا اين است دوست داشتن مهدي باكري؟ حميد عاشق فرزندان و همسرش بود. مگر مهدي به پدر شدن و زندگي در كنار خانواده و عزيزانش علاقه نداشت؟ ولي آنان هدفي بالاتر از خود و خانواده‌هايشان داشتند.
آنها به ما مي‌گفتند: اگر ما به جنگ كفر نرويم، بلايي كه بر سر زنان سوسنگرد آمد، بر سر شما هم مي‌آيد. بايد از دين و كشورمان دفاع كنيم تا آزاده زندگي كنيم و حالا آيا اين است پاسخ به هدف و خواسته آنها؟ ملتمسانه خواهش مي‌كنيم ديگر من و ماي دل سوخته طاقت ديدن اين كارها را به نام شهدا نداريم. از بزرگواراني ياد كنيد كه بسيار پاكتر و خالصتر از مهدي و حميد بودند (به گفته خود آنها).
به خود آييد و اين همه براي رسيدن به مقام و اهداف دنيوي به دنبال گروه‌بندي و موافق و مخالف هم بودن نباشيد. شما هم چند صباحي مثل آنهايي كه در زمان حياتشان مصدر كار بودند، ولي مثل پايين‌ترين رده كاركنانشان زندگي كردند، باشيد تا شايد خون شهدا از شما راضي باشد. چون هميشه شعار زمان انقلاب در گوش‌هايم زنگ مي‌زند.
من وظيفه بر خود دانستم به عنوان يك خواهر و يك مسلمان كه در آن زمان فرياد مي‌زديم، سكوت هر مسلمان خيانت است به قرآن و هيهات من الذله، اكنون نيز مسلماني هستم كه همان راه را مي‌روم.
ديگر طاقت سكوت كردن و شاهد بودن بر بي اعتنايي به خواسته‌ها و اهداف و تفكر شهيدانم را ندارم. با بازگو كردن فشار درونم وظيفه ام را نسبت به شهدا خالي كرده و انجام مي‌دهم.
هر بار در روزنامه‌‌ها مطالبي غيرواقعي مي‌خوانم تنم مي‌لرزد. در روزنامه‌اي نوشته شده بود، "مهدي پس از فرار از پادگان به دستور امام (ره) زندگي مخفي‌اش را آغاز كرد" مهدي هيچ وقت زندگي مخفي نداشت. مهدي پس از دستور امام راحل، بر ترك پادگان‌ها به اروميه نزد خانواده‌اش برگشت و گفت: حالا زمان مبارزه علني است و اعلاميه‌هاي امام را به همراه آورده بود كه شب‌ها توسط خواهر و برادرهاي كوچكترمان در كارخانه قند و منازل پخش مي‌شد و شب‌ها بر ديوارها، شعارهاي انقلاب را مي‌نوشتند و به همراه شهيد مهدي اميني و چند تن از دوستانش به شهرهاي پيرامون اروميه براي سخنراني و آگاهي دادن به مردم مي‌رفتند تا زمان بازگشت امام كه به تهران رفت. مهدي هيچ گاه به غير از زمان تحصيل دانشگاهي‌اش، دور از خانواده زندگي نكرد و مخفي هم نبود.
بالای صفحه

اهميت کتابت

رسول خدا (صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله):
قَيِّدُوا العِلْمَ بِالكِتابَةِ.
علم را با نوشتن [آن] به بند بکشيد.
بحار الأنوار، ج 2، ص 151   

استخاره امروز

وَذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَكُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْكُلُونَ (72)
و آنها را براى ايشان رام گردانيديم از برخى‏شان سوارى مى‏گيرند و از بعضى مى‏خورند (72) 
 سوره: يس

شوخي‏ هاى حكيمانه
از سيد حسن مدرس، روحانى مبارز اصفهانى 

 مدرس كه از روحانيون به نام اصفهان و از رجال سياسى برجسته كشور و از مبارزين خستگى‏ناپذير ميهن ما مى‏باشند. داراى خاطرات و سرگذشت‏هاى جالب و عبرت‏آموز و شوخى‏هاى شيرين و دلچسبى است. مدرس در حدود سال 1287 قمرى در قريه كچو از توابع اردستان متولد شد و در سن شانزده سالگى به اصفهان آمد و سيزده سال در آنجا مشغول تحصيل شد و بعد به عتبات عاليات مشرف گرديد و در نجف اشرف ماندگار شد و محضر علما و بزرگان آن زمان را درك و بعد از هشت سال به اصفهان بازگشت و در مدرسه "جده كوچك" مشغول تدريس فقه و اصول شد و در دوره دوم مجلس شوراى ملى به مجلس رفت و چند دوره را پشت سر گذارد و سپس به عراق و سوريه و اسلامبول مسافرت نمود در طول زندگى چندين بار به جان او سو قصد شد و از آنها به طور معجزه آسا جان سالم به دربرد و عاقبت در زندان به شهادت رسيد.
 براى آشنايى بيشتر خوانندگان گرامى با شرح حال مدرس خلاصه چند نظر را درباره ايشان در اين جا نقل مى‏كنيم.
 حبيب الله نوبخت از نمايندگان هم دوره مدرس درباره او مى‏نويسد:
 مدرس مرد ديپلماسى بود. دانا و آگاه بود مدير بود، مجتهد بود، بى باك بود. چالاك بود و چشم و دل باز بود، بلند نظر بود خطيب بود، خوش محضر بود، لطفيه گوى و بهانه جوى و مطايبه گر بود.
 در مزاح كردن شوخ بود، در محاوره و جدل گستاخ بود بيشتر بد مى‏گفت و كمتر بد مى‏كرد. مخالف بود اما دشمن نبود، كينه دور بود ولى انتقامجو نبود، مضمون مى‏گفت قصه مى‏ساخت،، لطيفه‏هاى دلچسب داشت، انبوهى سخره و استهزا ذخيره كرده بود و گاه و بيگاه بار دشمن مى‏كرد، از هرز گفتن باكى نداشت دشمن را هر قدر كه قوى بود از خود كم مى‏گرفت. از دارايى دنيا يك كلك )منقلى كه از گل مى‏ساختند( داشت با يك انبر يك كاسه چوبى به گوشه اطاقش بود كه در آن تنباكو نم كرد. يك تسبيح گلى داشت كه با دانه‏هاى آن مخالفين خود را شماره مى‏كرده واى به جاى آنكه در اين دايره مى‏افتاد.
 خواجه نورى در كتاب بازيگران عصر طلايى درباره مدرس مى‏نويسد، در رژيم مشروطه آن دوره قدرت معنوى فقط در دست سه طبقه بود:
 اول روحانيون و دوم نمايندگان مجلس و سوم ليدرهاى حزب و مدرس هم در مركز اولى بود و هم در قلب دومى و هم ليدر سومى اين بود كه اطرافيان سياسى و كسانى كه سياست خاصى را پيشه داشتند. فهميدند با چه حريف كاردان و ورزيده‏اى روبرو هستند كه برخلاف تصور نه تنها آرام و منزوى نيست بلكه بر عكس مرد مبارزه و سياستمدارى نابغه است.
 على مدرس نوه مدرس بهتر از همه مدرس را شناخته و توصيف مى‏كند مردى است كه جهان زيبا و پهناور و دنيا را به چشم حقارت نگريسته و به مال و منال آن پشت پا زده و كارى را كه هيچ كس جز انبيا و اوليا خداوند نمى‏توانستند انجام دهند عملاً انجام داده است. مدرس مى‏توانست به كمى سازش با حكومت وقت و عمال آن داراى مقامات عاليه و ثروت بى پايان گشته و عمرى خود و فرزندانش در پناه آن با كمال آسايش بسر برند.
 مدرس در تمام عمر ترس را به خود راه ندارد و حس طمع و دنيا پرستى را در وجود خود كشت تا همانطور كه ديديم در مقابل منافع كشور و ملت از مال و مقام كه سهل است از جان خويش هم گذشت شايد اگر مدرس را نمى‏كشتند امكان داشت چنين افتخارى و محبوبيتى كسب نكند ولى آنانكه او را خار سر راه خود دانسته كشتند به جاى نابودى بر افتخار و عظمت او افزودند به اين ترتيب مدرس با بذل جان خويش توانست در ميان مردم لقب قربانى آزادى را به دست آورد و در دنيا مظهر فداكارى و شجاعت معرفى شود.
 از مدرس خاطرات شيرين بسيارى نقل شده است و ما در اينجا تنها به تعداد معدودى از آنها اشاره مى‏كنيم.
*مدرس و شتردار اصفهانى
 مدرس در ضمن يكى از سخنرانى‏هاى دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در مذاكرات مجلس ضبط مى‏باشد چنين گفته است:
 يك شتردارى از اصفهان مى‏خواست برود يزد و نزديك يك آبادى شترش را رها كرد توى بيابان يكى از توى ده آمده و بنا كرد شتر را زدن.
 صاحب شتر گفت:
 چرا شتر را مى‏زنى؟
 گفت بلكه من اين جا را كاريده (كاشته) بودم او هم چريده بود!

 

*مدرس و روابط حسنه!

 مدرس در استيضاح مستوفى الممالك در مورد عقد قرارداد و روابط حسنه با خارجه گفت:
 ما نفهمديم اين روابط حسنه مربوط به كدام حسنه؟!

*دختر شوهر دادن مدرس

 حاج محمد باقر كاظمى يكى از بستگان مدرس داستان شوهر دادن دختر مدرس را چنين تعريف كرد:
 مدرس وقتى از نجف بر مى‏گردد به اسفه از روستاهاى قمشه مى‏آيد و روزى بالاى منبر مى‏گويد:
 من دخترى دارم كه اكنون وقت شوهر كردن اوست، هر كس خواستار دختر من است بلند شود و پيشنهاد بدهد!
 مرتضى نامى بلند مى‏شود و مى‏گويد:
 منهم زن ندارم و آقا و خواستگار دختر شما هستم!
 آقا قبول مى‏كند و دخترش را به او مى‏دهد، و ديگران اعتراض مى‏كنند كه آقا، مرتضى كارگر ساده و آدم مفلوكى بيشتر نيست، چرا دخترتان را به او مى‏دهيد؟ مدرس رد پاسخ مى‏گويد:
 براى من فرق نمى‏كند او مرد جوانى است و مى‏تواند كار كند و زندگى خود و زنش را بچرخاند.