اهميت کتابت
رسول خدا (صلّي الله عليه وآله):
قَيِّدُوا العِلْمَ بِالكِتابَةِ.
علم را با نوشتن [آن] به بند بکشيد.
بحار الأنوار، ج 2، ص 151
استخاره امروز
وَذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَكُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْكُلُونَ (72)
و آنها را براى ايشان رام گردانيديم از برخىشان سوارى مىگيرند و از بعضى مىخورند (72)
سوره: يس
شوخي هاى حكيمانه
از سيد حسن مدرس، روحانى مبارز اصفهانى
مدرس كه از روحانيون به نام اصفهان و از رجال سياسى برجسته كشور و از مبارزين خستگىناپذير ميهن ما مىباشند. داراى خاطرات و سرگذشتهاى جالب و عبرتآموز و شوخىهاى شيرين و دلچسبى است. مدرس در حدود سال 1287 قمرى در قريه كچو از توابع اردستان متولد شد و در سن شانزده سالگى به اصفهان آمد و سيزده سال در آنجا مشغول تحصيل شد و بعد به عتبات عاليات مشرف گرديد و در نجف اشرف ماندگار شد و محضر علما و بزرگان آن زمان را درك و بعد از هشت سال به اصفهان بازگشت و در مدرسه "جده كوچك" مشغول تدريس فقه و اصول شد و در دوره دوم مجلس شوراى ملى به مجلس رفت و چند دوره را پشت سر گذارد و سپس به عراق و سوريه و اسلامبول مسافرت نمود در طول زندگى چندين بار به جان او سو قصد شد و از آنها به طور معجزه آسا جان سالم به دربرد و عاقبت در زندان به شهادت رسيد.
براى آشنايى بيشتر خوانندگان گرامى با شرح حال مدرس خلاصه چند نظر را درباره ايشان در اين جا نقل مىكنيم.
حبيب الله نوبخت از نمايندگان هم دوره مدرس درباره او مىنويسد:
مدرس مرد ديپلماسى بود. دانا و آگاه بود مدير بود، مجتهد بود، بى باك بود. چالاك بود و چشم و دل باز بود، بلند نظر بود خطيب بود، خوش محضر بود، لطفيه گوى و بهانه جوى و مطايبه گر بود.
در مزاح كردن شوخ بود، در محاوره و جدل گستاخ بود بيشتر بد مىگفت و كمتر بد مىكرد. مخالف بود اما دشمن نبود، كينه دور بود ولى انتقامجو نبود، مضمون مىگفت قصه مىساخت،، لطيفههاى دلچسب داشت، انبوهى سخره و استهزا ذخيره كرده بود و گاه و بيگاه بار دشمن مىكرد، از هرز گفتن باكى نداشت دشمن را هر قدر كه قوى بود از خود كم مىگرفت. از دارايى دنيا يك كلك )منقلى كه از گل مىساختند( داشت با يك انبر يك كاسه چوبى به گوشه اطاقش بود كه در آن تنباكو نم كرد. يك تسبيح گلى داشت كه با دانههاى آن مخالفين خود را شماره مىكرده واى به جاى آنكه در اين دايره مىافتاد.
خواجه نورى در كتاب بازيگران عصر طلايى درباره مدرس مىنويسد، در رژيم مشروطه آن دوره قدرت معنوى فقط در دست سه طبقه بود:
اول روحانيون و دوم نمايندگان مجلس و سوم ليدرهاى حزب و مدرس هم در مركز اولى بود و هم در قلب دومى و هم ليدر سومى اين بود كه اطرافيان سياسى و كسانى كه سياست خاصى را پيشه داشتند. فهميدند با چه حريف كاردان و ورزيدهاى روبرو هستند كه برخلاف تصور نه تنها آرام و منزوى نيست بلكه بر عكس مرد مبارزه و سياستمدارى نابغه است.
على مدرس نوه مدرس بهتر از همه مدرس را شناخته و توصيف مىكند مردى است كه جهان زيبا و پهناور و دنيا را به چشم حقارت نگريسته و به مال و منال آن پشت پا زده و كارى را كه هيچ كس جز انبيا و اوليا خداوند نمىتوانستند انجام دهند عملاً انجام داده است. مدرس مىتوانست به كمى سازش با حكومت وقت و عمال آن داراى مقامات عاليه و ثروت بى پايان گشته و عمرى خود و فرزندانش در پناه آن با كمال آسايش بسر برند.
مدرس در تمام عمر ترس را به خود راه ندارد و حس طمع و دنيا پرستى را در وجود خود كشت تا همانطور كه ديديم در مقابل منافع كشور و ملت از مال و مقام كه سهل است از جان خويش هم گذشت شايد اگر مدرس را نمىكشتند امكان داشت چنين افتخارى و محبوبيتى كسب نكند ولى آنانكه او را خار سر راه خود دانسته كشتند به جاى نابودى بر افتخار و عظمت او افزودند به اين ترتيب مدرس با بذل جان خويش توانست در ميان مردم لقب قربانى آزادى را به دست آورد و در دنيا مظهر فداكارى و شجاعت معرفى شود.
از مدرس خاطرات شيرين بسيارى نقل شده است و ما در اينجا تنها به تعداد معدودى از آنها اشاره مىكنيم.
*مدرس و شتردار اصفهانى
مدرس در ضمن يكى از سخنرانىهاى دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در مذاكرات مجلس ضبط مىباشد چنين گفته است:
يك شتردارى از اصفهان مىخواست برود يزد و نزديك يك آبادى شترش را رها كرد توى بيابان يكى از توى ده آمده و بنا كرد شتر را زدن.
صاحب شتر گفت:
چرا شتر را مىزنى؟
گفت بلكه من اين جا را كاريده (كاشته) بودم او هم چريده بود!
*مدرس و روابط حسنه!
مدرس در استيضاح مستوفى الممالك در مورد عقد قرارداد و روابط حسنه با خارجه گفت:
ما نفهمديم اين روابط حسنه مربوط به كدام حسنه؟!
*دختر شوهر دادن مدرس
حاج محمد باقر كاظمى يكى از بستگان مدرس داستان شوهر دادن دختر مدرس را چنين تعريف كرد:
مدرس وقتى از نجف بر مىگردد به اسفه از روستاهاى قمشه مىآيد و روزى بالاى منبر مىگويد:
من دخترى دارم كه اكنون وقت شوهر كردن اوست، هر كس خواستار دختر من است بلند شود و پيشنهاد بدهد!
مرتضى نامى بلند مىشود و مىگويد:
منهم زن ندارم و آقا و خواستگار دختر شما هستم!
آقا قبول مىكند و دخترش را به او مىدهد، و ديگران اعتراض مىكنند كه آقا، مرتضى كارگر ساده و آدم مفلوكى بيشتر نيست، چرا دخترتان را به او مىدهيد؟ مدرس رد پاسخ مىگويد:
براى من فرق نمىكند او مرد جوانى است و مىتواند كار كند و زندگى خود و زنش را بچرخاند.