از ولايت چه مي دانيد
قسمت بيست وهشتم
تاثير مجالست در انسان
اخلاق و ملكات و عقائد و روحيه افراد بنى آدم نيز از اين اصل كلى خارج نيست، بتجربه ثابت است كه معاشرت با نيكان بر روى انسان اثر مىگذارد، و معاشرت با بدان نيز مؤثر است، چه بسا شخص پاكفطرت و نيك كردارى كه در اثر برخورد با رفيق نااهل، كمكم و رفته رفته آن صفاى باطن خود را از دست داده، دلش تاريك، و روحش خفه گرديده است، و بالعكس شخص زشت كردارى در اثر برخورد با صاحب دلى، تغيير روش داده، و كمكم نيت و بتبع آن افعالش صالح، و نيكو شده است.
لذا در تعاليم اسلام بسيار وارد است كه انسان خوب است با نيكان صحبت داشته باشد، و از انس و دلبستگى با اشرار خوددارى كند، حتى مجالست يك جلسه در انسان مؤثر است، خواه به سكوت بگذرد، و خواه به مذاكره، چون تاثير ارواح در يكدگر محتاج به مذاكره نيست، دو روحى كه با يكديگر انس و ملايمت دارند هر يك به روى ديگرى اثر مىگذارد.
انسان براى آنكه اخلاق و صفات او به اخلاق و صفات انسانى كامل درآيد، بايد دل و روحيه خود را به اصل و علت اخلاق و صفات نيك آشنا كند، تا در اثر برخورد، آن محامد در انسان اثر بگذارد، بايد كانون دل خود را به منبع علم و معرفت و حيات متصل كند، تا از آن نيز بقدر سعه و استعداد در او علم و معرفت و حياتى حاصل گردد.
همانطور كه در لوله كشى آب شهرها يك منبع عظيم موجود و بخانه هاى بسيار، طبق ظروف و استعدادات، آب داده ميشود، همينطور علت و منبع حيات و معرفتبايد بوسيله تسليم و پيروى و خضوع دلها بقدر سعه و ظرفيت آنها، آنها را اشباع و سيراب نمايد.
و براى اين موضوع دو امر ضرورت دارد، يكى وجود آن اصل و علت، يعنى مبدء افاضه علم و حيات، و ديگرى تسليم و تلقى و خضوع، تا آن علتبتواند كار خود را بنمايد، چون تسليم براى تلقى علم و معارف حكم شروط را داشته و از مقدمات معده محسوب مىگردد.
*قلب امام كانون افاضه علوم است
مبدا افاضه علم، قلب امام است، كه بواسطه سيطره بر ملكوت موجودات، بهر موجود بقدر استعداد افاضه مىكند"و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا"[236]
هدايتبه امر خدا، همان رهبرى افراد بشر است، از راه ملكوت و نفوس آنها.
فلذا هميشه بايد در عالم امام زنده باشد و از آيه"يوم ندعوا كل اناس بامامهم"[237] استفاده كرديم كه امام در هر زمان موجود است، و بوسيله آن يك يك از افراد بشر خوانده مىشوند، و اين يك اصل مسلم و صحيحى است كه در ميان جميع اديان و مذاهب عالم، مذهب اسلام در روى آن اتكاء دارد، و تعيين امام بر جامعه را از طرف خدا مىداند، و او را صاحب قلب و محيط بر ملكوت و معصوم از خطا و گناه معرفى مىكند، و شيعه كه بر اساس تعاليم اسلام از اين موضوع بهرمند است، روش خود را بر واقع و حقيقت دستورات اسلام قرار داده، و اهل تسنن كه اين موضوع را مراعات نمىكنند دستشان از منبع حيات و علم كوتاه، و همانطور كه سابقا اشاره شد از اسلام بالمعنى الحقيقى بىبهرهاند.
و روى همين اصل است كه بعد از رسول خدا نياز به امام زنده است، كه وجود مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام باشد، اين براى آن است كه توسط آن قلب زنده و بيدار كه در عالم جمع واقعست، افراد بنى آدم به بهره حيات و علوم خود مىرسند، و الا اگر مجرد عمل كافى بود با نداى كفانا كتاب الله هر كس در زاويه نفس، و بيغوله تاريك آن مىخزيد، و تا آخر عمر قدمى از نفس و هواى آن فراتر نمىگذارد.
چون القا كننده معارف قرآن به قلب انسان، امام است، و بدون آن انسان نابيناى متهوس به شهوات و منغمر در لذات، آيات قرآن را وسيلهاى براى رسيدن به منويات خود تفسير و تاويل مىكند، و بنابراين هر چه عمل كند از دائره اميال نفسانيه او خارج نيست، و چنين قرآنى بدون روح زنده و دراك امام، لا يزيد من الله الا بعدا.
*شيعه اساس تعاليم اسلام را بر امامت ميداند
شيعه مىگويد اساس تعاليم اسلام بر اساس امامت است. در زمان رسول الله خود آن حضرت امام بودهاند، و توسط آن قلب بيدار كه در منبع علوم"فاوحى الى عبده ما اوحى"[238] قرار گرفته، به دلهاى امت افاضه معارف مىگردد، و بعد از آن حضرت توسط ائمه اطهار، يكى بعد از ديگرى تا حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف، توسط آن كانونهاى حيات و معرفت، هر قلبى به اندازه سعه خود اشباع مىشود.
و اما موضوع ديگر تسليم و خضوع و پيروى از امام است كه قلب را مستعد و آماده تلقى و اخذ معارف و علوم مىكند، و اين خصوصيت در شيعه است، لذا ديده مىشود كه در شيعه صفت محبت، و وفا و صفا، و انفاق، و ايثار و قضاى حوائج بشر، و رقت قلب، و عاطفه و نظاير آنها از صفات پسنديده به مقدار معتنابهى از عامه بيشتر است، اين بوسيله روح تسليم و خضوع در مقابل معلم بشريت و مبدء تعليم و تربيت است، خواه امام حضور داشته باشد و خواه غائب باشد، چون تاثير و تاثر ارواح نياز بسيارى به حضور ندارد، ماده نيست كه شرط تاثيرش در ماده ديگر، قرب مكانى و مماسه خارجى باشد، تاثير فعليت نفس فعال، در استعدادات نفوس قابله است، و چون عالم ملكوت از زمان و مكان بيرون است، لذا در هر قلبى تاثير فعليت آثار حياتى امام را مىتوان يافت، امام اگر در مشرق عالم باشد و پيرو امام در مغرب، باز قلب پيرو استفاده خود را مىبرد، همانطور كه انسان در اثر محبتبه فرزند هميشه بياد اوست، چه فرزندش در نزد او باشد، يا سفر كند، صورت فرزند در دل اوست، و هميشه با اوست، همينطور اگر جلوات امام در قلب مؤمن پيدا شود، هر جا باشد در اثر انعكاس آن صورت حقه از آن معدن بيكران آب حيات برخوردار مىشود.
لذا شيعه و لو در زمان غيبت، بعلت توجه كامل به مصدر خيرات و علوم از آن كانون علم و معرفت بهرمند مىشود، گر چه بدون ترديد حضور امام اثرش بيشتر و فوائدش بمقدار فراوانى زيادتر است، بخلاف غير شيعه كه دل آنها باين معدن ارتباطى ندارد، نفس آنها در خود متحير و راهى بخارج از خود باز نمىنمايد.
*شيعه داراى ملاطفت و رقت و ملايمت است
ابن ابى الحديد ميگويد: و بقى هذا الخلق متوارثا متناقلا فى محبيه و اوليائه الى الآن كما بقى الحسد و الخشونة و الوعورة فى الجانب الاخر، و من له ادنى معرفة باخلاق الناس و عوائدهم يعرف ذلك[239]
پس از آنكه قدرى از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام را ذكر مىكند مىگويد: و اين اخلاق به نحو توارث در محبين و دوستان آن حضرت نقل شده، و الى الآن وجود دارد، كما آنكه آن حسد و خشونت و سنگين دلى در جانب ديگر كه غير شيعه است موجود است، و كسيكه كوچكترين معرفتبه اخلاق مردم و نتائج افعال مكتسبه آنان داشته باشد اين سر و حقيقت را به خوبى ادراك مىكند.
در اثر اتصال قلوب پيروان امام بقلب امام معارف و علوم الهيه در قلب جارى مىشود، و علت آنكه مؤمنين در بهشت داراى نهرهاى آب زلال هستند در اثر همان اتصال قلب و بهرمند شدن از چشمه فضائل آنانست. در قرآن مجيد بسيار ديده مىشود كه براى مؤمنين در بهشت"جنات تجرى من تحتها الانهار"را وعده ميدهد مانند:
*بهشت تجلى صفات و اعمال است
"ان الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار"[240]
خداوند مؤمنينى را كه عمل شايستهاى انجام دهند در بهشتهائى كه درختان آن سر به هم آورده، و زمين آنرا سايه انداخته، و از تابش آفتاب حفظ مىكند، و در آنجا نهرهائى جريان دارد وارد مىكند، چون سابقا گفتيم كه بهشت، ظهور و بروز عالم نفس مؤمن است در آخرت، و چون نفس مؤمن بعلت اطمينان به خدا و سكينه و آرامش كه پيدا نموده است، از حرارت و سوختگى ياس و ناكامى و گرد و غبار و طوفان خاطرات شيطانى، و نوسانهاى فكرى، و اضطرابات اخلاقى، نجات پيدا كرده و در رحمتخدا و مقام امن و امان دلخوش بوده، و با يك دنيا نشاط و لذت حتى در دقيقترين دقائق مانند سكرات مرگ دل بخدا داده، وآرام و داراى مقام سكينه مىباشد، لذا در آخرت كه ملكوت اشياء ظهور مىكند، ملكوت نفس مؤمن بصورت بهشتى است كه درختان آن باندازهاى سر بهم آورده، و شاخ و برگهاى اعمال صالحه در هم فرورفته، و زمين را سايه انداخته است، كه ابدا در آنجا از تابش سوزنده خورشيد گداخته، يا طوفان حوادث، و گرد و غبار خيالات، و خواطر شيطانيه، راه ندارد.
چه ما بهشت را از نقطه نظر تجسم اعمال ظهور ملكوت نفس مؤمن بدانيم، يا بعنوان جزاى مترتب بر عمل بدانيم، در هر حال نتيجه يكى است،
شاهد بر اين معنى خطابى است كه خداى تعالى شانه بآدم بوالبشر قبل از ورودش در اين نشاه مىكند"فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى-ان لك الا تجوع فيها و لا تعرى-و انك لا تظمئوا فيها و لا تضحى"[241]
خداوند در خطاب بآدم فرمود: در اين بهشت كه خواطر نفسانيه نيست، و اضطرابات خيالات و قواى واهمه راه ندارد، هيچگاه گرسنه و عريان نخواهى شد، و هيچگاه تشنه و آفتاب زده نخواهى شد، گرسنگى و تشنگى، و عريانى و گرما، و حرارت و گداختگى، بر اثر تسلط نفس اماره بر انسان بوده، ولى در بهشت كه قلب انسان آرام و هيچ خاطرهاى به انسان راه ندارد آنجا"فى مقعد صدق عند مليك مقتدر"[242] جاى استراحت است.
افرادى هم كه با ايمان و عمل صالح از دنيا رجوع بخدا مىنمايند، در آن بهشت تفصيلا قرار گرفته، و در زير سايه درختان سر بهم آورنده آن ميآرمند.
ادامه دارد
چگونگي آغاز امامت حضرت مهدي عليه السلام
قسمت بيست ششم
يگانه ديدار عمومي حضرت مهدي عليه السلام در دوران غيبت برنامه اقامه نماز بر بدن مبارک امام عسکري عليه السلام بوده و از آن پس چنين اتفاقي نيفتاده است.
داستان اول به نقل از ابوالاديان يکي از خدمتکاران خانه امام عسکري عليه السلام
در آن بيماري که منجر به وفات امام حسن عسکري عليه السلام شد، ايشان نامه هايي نوشت و فرمود:
آنها را به مداين برسان. چهارده روز آن جا نخواهي بود و روز پانزدهم وارد سامرا خواهي شد و از آن جا صداي واويلا مي شنوي و مرا در جايگاه شست و شو مي يابي.
به ايشان گفتم: اي آقاي من! چون اين امر واقع شود، امام و جانشين شما که خواهد بود؟
فرمود: هر کس پاسخ نامه هاي مرا از تو خواست، همو قائم پس از من خواهد بود.
گفتم: ديگر چه؟
فرمود:کسي که بر من نماز خواند، همو قائم پس از من خواهد بود.
گفتم: ديگرچه؟
فرمود: کسي که بگويد در آن هميان (کيسه اي که اشياي قيمتي در آن مي گذاشتند) چيست، همو قائم پس از من خواهد بود.
هيبت آن حضرت مانع شد که از او بپرسم: در آن هميان چيست؟
نامه ها را به مداين بردم و پاسخ آنها را گرفتم و همان گونه که فرموده بود، روز پانزدهم به سامرا رسيدم. به ناگاه صداي گريه و شيون از سراي آن حضرت شنيدم و او را بر محل غسل دادن يافتم. برادرش جعفربن علي را بر در سرا و شيعيان را بر در خانه اش ديدم که وي را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريک مي گويند. با خود گفتم: اگر اين امام است که امامت باطل خواهد بود، زيرا مي دانستم که او شراب مي نوشد و قمار مي کند و تار مي زند، پيش رفتم و تبريک و تسليت گفتم. او از من چيزي نپرسيد، آن گاه عُقيد بيرون آمد و گفت: اي آقاي من! برادرت کفن شده است، برخيز و بر او نماز بگزار! جعفربن علي داخل شد و برخي از شيعيان مانند سمان و حسن بن علي- که معتصم او را کشت و به سلمه معروف بود- در اطراف وي بودند.
جعفربن علي پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد. چون خواست تکبير گويد، کودکي گندم گون با گيسواني مجعد و دندان هاي پيوسته، بيرون آمد و رداي جعفربن علي را گرفت و گفت:
"اي عمو! عقب برو که من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم".
جعفر با چهره اي رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن کودک پيش آمد و بر او نماز گزارد. سپس امام عسکري عليه السلام کنار آرامگاه پدرش به خاک سپرده شد. سپس آن کودک گفت:
اي بصري! پاسخ نامه هايي را که همراه تو است بياور.
آنها را به او دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه، باقي مي ماند هميان، آن گاه نزد جعفربن علي رفتم، در حالي که او آه مي کشيد! حاجز وشّاء به او گفت: اي آقاي من! آن کودک کيست تا بر او اقامه حجت کنيم؟ گفت: به خدا سوگند! هرگز او را نديده ام و او را نمي شناسم! ما نشسته بوديم که گروهي از اهل قم آمدند و از امام عسکري عليه السلام پرسش کردند و فهميدند که او در گذشته است و گفتند: به چه کسي تسليت بگوييم؟ مردم به جعفربن علي اشاره کردند، آنان بر او سلام کردند و به او تبريک و تسليت گفتند و پرسيدند: همراه ما نامه ها و اموالي است، بگو نامه ها از کيست و اموال چقدر است؟
جعفر در حالي که جامه هاي خود را تکان مي داد، برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مي خواهيد؟ راوي گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامه هاي فلاني و فلاني همراه شماست و همياني که درون آن هزار دينار است و نقش ده دينار آن محو شده است. آنان نامه ها و اموال را به او دادند و گفتند: آن که تو را براي گرفتن اينها فرستاد، همو امام است.
در اين جعفر بن علي نزد معتمد عباسي رفت و ماجراي آن کودک را گزارش داد، معتمد کارگزاران خود را فرستاد و اهل خانه حضرت را گرفتند و از آن ها مطالبه آن کودک را کردند، اهل خانه منکر او شدند تا به اين وسيله کودک را از نگاه آنان پنهان سازند.(1)
*****داستان دوم به نقل از ابراهيم پسر محمد تبريزي
روز رحلت امام حسن عسکري عليه السلام در سامرا وارد خانه امام شدم، جنازه آن حضرت را آوردند و ما 39نفر بوديم که يک کودک به ظاهر ده ساله بيرون آمد، عباي خود را بر سر مبارکش کشيده بود، هنگامي که در صحن خانه ظاهر شد، همه ما پيش از آن که او را بشناسيم، در مقابل شکوه، هيبت، عظمت و وقار او بي اختيار برخاستم، در برابر جنازه ايستاد و همگي پشت سرش صف کشيديم و به امامت او بر پدربزرگوارش نماز خوانديم؛ چون از نماز فارغ شد به يکي از اتاق هاي منزل وارد شد که از غير آن بيرون آمده بود.(2)
اما اين که چه دليلي بر اين موضوع وجود داشت که حضرت همه خطرها را به جان خريده مقابل ديد مردم قرار گيرد، يکي از استادان معاصر مي نويسد:
در اين روز، چهار امر باعث شد، تا حضرت مهدي عليه السلام خود را به گروهي از مردم بنماياند و به حوزه کساني که براي مراسم تشييع و خاک سپاري امام يازدهم حاضر شده بودند آشکارا پا نهد:
1. اين که بايد امام بر جنازه امام نماز گزارد. مهدي عليه السلام براي رعايت اين سنت الهي و سرِّ رباني، لازم بود که ظاهر شود و بر پيکر پدر نماز گزارد.
2. اين که جلوگيري شود از اين امر، که کسي از سوي خليفه بيايد و بر پيکر امام نماز بخواند و سپس جريان امامت ختم شده اعلام گردد و خليفه جابرعباسي، وارث امامت شيعي معرفي شود.
3. اين که جلوگيري شود، از روي دادن انحراف داخلي در جريان امامت، زيرا که جعفربن علي الهادي، معروف به جعفرکذاب، که برادر امام عسکري عليه السلام بود و درصدد ادعاي امامت بود، آمد تا بر پيکر امام درگذشته نماز گزارد.
4. اين که ادامه جريان امامت حقّه و ولايت اسلاميه تثبيت شود، و بر معتقدان به امامت معلوم گردد، که از پس امام حسن عسکري عليه السلام، امام ديگري، امام دوازدهم، حامل اين وراثت معنوي و رسالت اسلامي و ولايت ديني و دنيايي است و او هست، تولد يافته و موجود است.
به اين علت ها بود که مردمي که براي انجام مراسم آمده بودند ناگاه ديدند، که کودکي خردسال، اما در نهايت شکوه و حشمت همچون خورشيدي فروزان، از اندرون سرا به درآمد و عموي خود جعفر را، که آماده ي نمازگزاردن بر پيکر پيشواي فقيد شده بود، به يک سو زد و بر پيکر پدر نماز گزارد.(3)
بنابراين مي توان گفت يگانه ديدار عمومي آن حضرت در دوران غيبت همين برنامه اقامه نماز بر بدن مبارک امام عسکري عليه السلام بود و از آن پس چنين اتفاقي نيفتاده است.
ادامه دارد
پي نوشت ها:
1. شيخ صدوق، کمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص475؛ باب43، ح25. همچنين ر.ک: نيلي نجفي، منتخب الانوار المضيئة، ص157؛ قطب الدين راوندي، الخرائج و الجرائح، ج3، ص1101.