از ولايت چه مي دانيد
قسمت بيست ونهم
حقيقت نهرهاى جارى در بهشت
و اما نهرهاى جاريه در اين بهشتها همانا علوم و معرفتى است، كه موجب حيات قلب بوده است، چون مؤمنين با علم و معرفت و اقرار به وحدانيتخدا، و صفات و اسماء ذات مقدس او، و اقرار بحقانيت امام و پيغمبر قلب خود را از اين علوم آبيارى كردهاند، در آنجا نيز ظهور اين علوم كه حيات قلب استبصورت نهرهاى آب كه زنده كننده زمين خشك مىباشد بروز و ظهور خواهد نمود. تمام مؤمنينى كه عمل صالح انجام دهند، كه از جمله اقرار بامام وقت است از اين نهرها برخوردار خواهند بود، بلكه مى توان ميزان عمل صالح را از عمل غير صالح همان امضا و عدم امضاى امام دانست، هر فعلى را كه امام امر كند صالح و هر فعلى را كه نهى كند غير صالح خواهد بود، بعلت آنكه نظر امام و ديد امام، نظر واقعبين و حقيقتبين است، و بنابراين تجاوز از كلام امام انحراف از متن واقع و حقيقت نفس الامر است.
اما افرادى كه دل به امام خود ندادهاند، و از آن منبع فيض استفاده ننمودهاند، دل آنها خشك و بىطراوت و بىصفا و بىمحبت و بىمعرفت، چون مشكى پوسيده و پاره، و خشك شده، قابليت انعطاف و ظرفيت خود را از دست داده است، آب آنان همان حرمان و حسرت و ندامت است كه بصورت فلز گداخته در كام آنها ريخته مىشود.
"مثل الجنة التى وعد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن و انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذة للشاربين و انهار من عسل مصفى و فيها من كل الثمرات و مغفرة من ربهم كمن هو خالد فى النار و سقوا مائا حميما فقطع امعائهم"[243]
*نهرهاى چهارگانه جاري در بهشت
در اين آيه مباركه چهار نهر را در بهشت ذكر مىكند: اول نهرهائى است كه آب زلال كه بوى آن متعفن نشده است. چون آب در عالم طبيعت حيات موجودات است.
"و جعلنا من الماء كل شئى حى"[244]
/*نهرهاى آب
و حيات دل به علم و معرفتخداست، لذا نهرهاى علم و معرفت كه در قلوب جارى است، در آنجا بصورت نهرهاى زلال، و غير متغير، ظاهر و بارز است، و مراد از انهار، اصناف و انواع علوم و معارف حقه حقيقيه است، كه حيات قلب منوط به آن است، و غرائز انسان بدان سيراب و اشباع مىگردد، و مراد از غير آسن، متعفن نشدن و متغير نشدن آن علوم بوهميات و تشكيكات و عادات باطله، و سنن ضاله، و اعتقادات فاسده خواهد بود،
و اين نهر اختصاص به افرادى دارد كه در راه خدا به مقام قلب رسيده، و از علوم حقه الهيه بدون دخالت تغيير نفس بهرهمند شدهاند.
*نهرهاى شير
دوم نهرهائيست از شير كه طعم آن تغيير نكرده است، و اين نهرها ظهور و بروز علومى است كه براى مبتدئين در سير راه خدا مفيد بوده است، چون شير غذاى كودك است، و علومى كه متعلق به افعال و اخلاق باشد، مانند علوم شرايع و حكمت عمليه، چون عنوان مقدميتبراى عمل و تزكيه نفس دارند، لذا ظهور آن كه اين نهرهاست اختصاص بضعفائى دارد كه مستعد سير در منازل نفس را داشته، و به سبب پرهيز از معاصى و رذائل اخلاق قابليت وصول به مقام قلب را دارند، ولى هنوز به آنمقام نرسيدهاند، و بواسطه فراگرفتن مقدمات از علم شرايع و اخلاق و عمل نمودن بآن در صدد تقويتبنيه روحى برآمدهاند.
و عدم تغيير طعم اين نهرهاى شير، اشاره بعدم آلودگى اين علوم به نيات فاسده و اهواء و بدع باطله و اعمال و تعصبات جاهلى است كه آن علوم را از فضيلت و خاصيتخود ساقط و آنها را تبديل بسم مهلك مى نمايد.
*نهرهاى شراب
سوم نهرهائيست از خمر كه براى خورندگانش لذت فراوان دارد، خمر در دنيا گر چه مادهايستخبيث، و بدبو، و بدطعم، كه عقل را تخدير نموده، و از حس و ادراك ساقط نموده، و انسان را در رديف بهائم سقوط مىدهد،لكن خمر آخرت، جذبات الهيه است، كه در اثر تجليات صفات و اسماء در قلب پيدا مىشود، و چنان عقل را مبهوت و حيران مىسازد، كه با وجود مشاهده آن اسماء كليه و صفات الهيه غير محدوده، عقل دورانديش و محافظه كار و مصلحت انديش را ساقط نموده، و بكلى مراتب هستى را فراموش مى نمايد، و چون در او اين خاصيت موجود است، تعبير به خمر شده است.
ولى اين خمر انسان را از مرتبه عقل به بالاتر كه مرتبه شهود و قلب است رهبرى مىكند.
بنابراين "انهار من خمر"، ظهور اصناف و انواع محبت صفات و ذات خداست كه براى شاربين كه كاملين و بالغين بدرجه شهود هستند، و استعداد مشاهده حسنتجليات صفات و شهود جمال ذات را پيدا نموده، و ديوانه و مشتاق جمال مطلق حضرت ربوبى گشتهاند، و به مقام روح رسيده، و مستغرق در انوار الهى شدهاند، موجب لذت و بهجت و سرور و حبور خواهد بود.
*نهرهاى عسل تصفيه شده
چهارم نهرهائي است از عسل تصفيه شده كه در آن از شمع و كثافات و مواد قذره چيزى ديده نمىشود، و چون عسل بسيار شيرين است، لذا آن حلاوتهائى كه از واردات از عالم قدس، و بارقههاى نورانى، و لذتهائى كه در حالات مختلفه براى متوسطين در راه خدا پيدا مىشود، و آنها را در ذوق و وجد و توجه بخدا ميآورد، و متوجه بكمال خود مىنمايد، در آنجا بصورت نهرهائى از عسل مصفى كه خالى از شوائب كدورات و دخالتها و تسويلات نفس است ظهور پيدا مىكند البته اين اختصاص به افرادى دارد كه در مقام ذوق آن جذبات بوده، و هنوز بمرحله سكر در اثر مشاهده تجليات در نيامدهاند.
بنابر آنچه گفته شد نهرهاى شير علوم است كه در مبتدئين و ضعفاى از راه پيمايان راه خدا است، و نهرهاى عسل اختصاص به افراد متوسط دارد، كه با ملاحظه جذبات الهى و مشاهده صفات سرگرمند، و نهرهاى خمر اختصاص به افرادى دارد كه بواسطه تجليات جمال و عشق بدان ذات لايزال، هستى خود را فراموش كرده، محو در انوار او شدهاند،
و مراد از كريمه شريفه"و سقيهم ربهم شرابا طهورا"همان شرابى كه آنها را از تمام تعلقات دنيويه از مال و مئآل و فرزند و عيال و جاه و اعتبار پاك و پاكيزه مىكند، و نفس خورنده را از اينمراحل صعود مىدهد.
نهرهاى آب زلال غير متغير و متعفن اختصاص به افرادى دارد كه به مقام قلب رسيده، و همه گونه علوم و معارف الهيه در قلب آنان بدون دخالت نفس و زيغ اهواء طلوع نموده است،
*نهر زنجبيل و چشمه كافور
افرادى از متوسطين هستند، كه در اثر تجليات صفات خدا و مشاهده اسماء محو جمال او مىگردند، براى آنكه طلب و عشق آنها هميشه زنده باشد و حرارت در آنها به اندازه كافى موجود باشد، در كاسه هاى شراب آنها قدرى از نهر زنجبيل كه ماده گرم، و با حرارتى است مخلوط مىكند. "و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا عينا فيها تسمى سلسبيلا"[245]
زنجبيل نهرى است كه سلسبيل ناميده مىشود، و از شدت خوشگوارى و ذوق شاربين را در حرارت طلب ميآورد،
البته اين افراد چون اشتياق و عشق آنها به اعلى درجه نرسيده، از زنجبيل خالص بآنها نمىآشامانند، بلكه از نهر زنجبيل در كاس آنها ممزوج نموده، و بدانها مىدهند، و چون هنوز اشتياق سير در صفات را دارند، بنابراين محبت آنها از لذت حرارت طلب پاك نشده است، و گاهى كه از واردات و تجليات جمال آرامش و سكونى پيدا مىكنند، از چشمه كافور در كاس آنها ريخته مىشود.
كافور خنك و معطر بوده، و موجب آرامش و سكون او مىگردد.
"ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا"[246]
چون هنوز به مقام جمع نرسيده، و در عين جمع ذات مستغرق نگشته اند، لذا آن آرامش مطلق و آن سكون من جميع الجهات براى آنان نيست، آن براى كسانى است كه بمرحله عبوديت مطلقه آمده و از عباد الله شده باشند، آنها از مقربيناند، و از اصل چشمه كافور ميآشامند، و علاوه بقلب و دل هر كه استعداد داشته باشد، از آن چشمه جارى مىكنند، و در كاس هر كسى به اندازه استعداد او مىريزند.
بارى اين چشمه كافور همان چشمه تسنيم است كه آن نيز اختصاص به مقربين دارد، و اما در كاس ابرار مقدارى از آن ريخته مىشود.
"ان الابرار لفى نعيم على الارائك ينظرون، تعرف فى وجوههم نضرة النعيم يسقون من رحيق مختوم ختامه مسك و فى ذلك فليتنافس المتنافسون و مزاجه من تسنيم عينا يشرب بها المقربون"[247]
ابرار از شراب مهر كرده شده مىخورند، مهر آن طيب و پاكيزه، و همان قوانين شرع مقدس است كه با آن ظرف شراب را پر كرده، و از دستبرد شيطان مصونداشتهاند، قدرى از نهر تسنيم داخل آن شراب صافى نموده و به ابرار مىدهند، و ليكن مقربين از خود چشمه تسنيم كه از بالاترين نقطه از نقاط بهشت جارى است، ميآشامند.
*چشمه تسنيم از زير پاى اميرالمؤمنين جارى است
و آنكه بر اعراف قرار دارد و تسنيم از زير پاى او جارى است مقام ولايت كبراى حضرت مولى الموالى اميرالمؤمنين عليه السلام است، كه تمام مقربين از چشمه جارى شده از زير پاى آنحضرت ميآشامند.
نهر تسنيم از قلب آنحضرت سرچشمه مىگيرد، و مقربين را سيراب مىكند، و سپس بحوض كوثر وارد مىشود، و از آنجا بقلوب و دلهاى شيعيان و مواليان هر جا و در هر مكان، هر يك از انواع اين علومى كه ذكر شد، چه تسنيم، و كافور، و چه زنجبيل، و چه خمر صافى، و چه نهر شير، يا آب غير متعفن، يا نهر عسل، همه از مقام ولايت كه علم مطلق است سرچشمه گرفته، و افراد بنى آدم را هر يك بنوبه خود بحسب ظروف و استعدادات سيراب مىكند. ادامه دارد
آشنایی با آخرین منجی
-قسمت بيست وهفتم-
تشرف ملا ابوالقاسم قندهارى و جمعى از اهل سنت
فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهارى فرمود: در سـال 1266 ، هـجرى در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحيم (پسر مرحوم ملاحبيب اللّه افغان) كتاب هيئت و تجريد را درس مىگرفتم (اين دو كتاب از دروسى است كه سابقا در حوزه خوانده مىشد و الان هم كم و بيش آنها را مىخوانند).
عـصـر جـمـعهاى به ديدن ايشان رفتم .
در پشت بام شبستان بيرونى او، جمعى از علماء و قضات و خـوانـيـن افـغان نشسته بودند.
بالاى مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب ملا غلام محمد قـاضى القضات، سردار محمد علم خان و يك نفر عالم عرب مصرى و جمعى ديگر از علماء نشسته بودند.
بـنـده و يك نفر از شيعيان كه پزشك سردار محمد بود، و پسرهاى مرحوم ملاحبيب اللّه، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـى القضات و مفتىها برعكس ما، يعنى رو به قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس مىشد، به همراه جمعى از خوانين نشسته بودند.
سـخـن در مـذمـت و نكوهش مذهب تشيع بود، تا به اين جا كشيد كه قاضى القضات گفت: "از خرافات شيعه آن است كه مىگويند: - حضرت - م ح م د مهدى پسر (حضرت) حسن عسكرى [عليه السلام] سال 255 هجرى در سامرا متولد شده و در سال 260 در سرداب خانه خود غايب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است."
هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم زبان شدند، مگر عالم مصرى، كه قبل از اين سخن قاضى القضات بيشتر از همه، شيعه را سرزنش مىكرد.
او در اين وقت خاموش بود و هـيـچ نـمـىگفت، تا اين كه سخن قاضى القضات به پايان رسيد.
در اين جا عالم مصرى گفت: "سـال فـلان، در مـسـجـد جـامـع طـولون، پاى درس حديث حاضر مىشدم .
فلان فقيه حديث مـىگـفـت .
سـخـن به شمايل [حضرت] مهدى [(عج)] رسيد.
قال و قيل برخاست و آشوب بپا شد.
نـاگـهـان هـمـه ساكت شدند، زيرا جوانى را به همان شكل و شمايل ايستاده ديدند، در حالى كه قدرت نگاه كردن به او را نداشتند."
چـون سـخـن عـالـم مـصرى به اين جا رسيد، ساكت شد.
بنده ديدم اهل مجلس ما همگى ساكت شـدهانـد و نـظرها به زمين افتاده است و عرق از پيشانيها جارى شد.
از مشاهده اين حالت حيرت كردم .
ناگاه جوانى را ديدم كه رو به قبله در ميان مجلس نشسته است .
به مجرد ديدن ايشان حالم دگـرگـون شـد. تـوانـايـى ديدن رخسار مباركشان را نداشتم و مانند بقيه اهل جلسه بىحس و بىحركت شدم .
تقريبا ربع ساعت همه به اين حالت بوديم و بعد آهسته آهسته به خود آمديم .
هر كس زودتر به حال طـبيعى برمىگشت، بلند مىشد و مىرفت .
تا آن كه همه جمعيت به تدريج و بدون خداحافظى رفتند.
من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگين بودم: شادى براى آن كه مولاى عزيزم را ديدار كردهام، و اندوه به خاطر آن كه نتوانستم بار ديگر بر آن جمال نورانى نظر كنم و شمايل مباركش را درست به ذهن بسپارم .
فـرداى آن روز بـراى درس رفـتـم .
مـلا عـبدالرحيم مرا به كتابخانه خود خواست و در آن جا تنها نـشـستيم .
ايشان فرمود: ديدى ديروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (عج) تشريف آوردند و چنان تـصـرفـى در اهـل مجلس نمودند كه قدرت سخن گفتن و نگاه كردن را از آنها گرفته و همگى شرمنده و در هم و پريشان شدند و بدون خداحافظى رفتند.
مـن ايـن قضيه را به دو دليل انكار كردم: يكى اين كه از ترس، تقيه كرده و ديگر آن كه، يقين كنم آنـچه را ديدهام خيال نبوده است، لذا گفتم: من كسى را نديدم و از اهل مجلس هم چنين حالتى را مشاهده نكردم.
گـفت: مطلب از آن روشنتر است كه تو بخواهى آن را انكار كنى .
بسيارى از مردم ديشب و امروز براى من نوشتند. برخى هم آمدند و شفاها جريان را نقل كردند.
روز بعد پزشك سردار محمد را كه شيعه بود ديدم ، گفت: چشم ما از اين كرامت روشن باد.
سردار محمد علم خان هم از دين خود سست شده و نزديك است او را شيعه كنم .
چند روز بعد، اتفاقا پسر قاضى القضات را ديدم .
گفت: پدرم تو را مىخواهد.
هر قدر عذر آوردم كه نـروم، نـپـذيـرفت .
ناچار با او به حضور قاضى القضات رفتم .
در آن جا جمعى از مفتىها و آن عالم مـصـرى و افـراد ديـگـر حـضور داشتند.
بعد از سلام و تحيت با قاضى القضات، ايشان چگونگى آن مـجـلـس را از من پرسيد.
گفتم: من چيزى نديدهام و غير از سكوت اهل مجلس و پراكنده شدن بدون خداحافظى، متوجه مطلب ديگرى نشدم .
آنهايى كه در حضور قاضى القضات بودند، گفتند: اين مرد دروغ مىگويد، چطور مىشود كه در يك مجلس در روز روشن، همه حاضرين ببينند و اين آقا نبيند؟ قـاضى القضات گفت: چون طالب علم است، دروغ نمىگويد.
شايد آن حضرت فقط خود را براى منكرين وجودش جلوهگر ساخته باشد، تا موجب رفع انكار ايشان شود.
و چون آن كه مردم فارسى زبان اين نواحى، نياكانشان شيعه بودهاند و از عقايد شيعه، اعتقاد كمى به وجود امام عصر (عج) براى آنها باقى مانده است، ممكن است او هم نديده باشد.
اهـل مـجـلـس بعضى از روى اكراه و برخى بدون آن، سخن قاضى القضات را تصديق كردند.
حتى بعضى مطلب او را تحسين نمودند.
ادامه دارد
منبع:
كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـيـاقوت الاحمر) مىباشد.