نام من همان نام معروف است؛ سيد حسن طاهري خرمآبادي
* ضايعه ارتحال پدرم
داستان مرگ پدرم هم داستان عجيبي بود؛ زيرا از طرفي يكي از بزرگان فاميل به نام مرحوم آقاي سيد حبيب طاهري ، پدر مرحوم آقاي آسيد احمد حبيبي كه از علماي محترم خرمآباد بود در آن ايام شديداً بيمار شده و همه در انتظار مرگ او بودند و مرحوم ابوي نيز بسيار ناراحت و نگران بود و هيچ كس احتمال زنده ماندن او را نميداد؛ ولي ناگهان پدرم سكته كرد و مرحوم آسيد حبيب هم سلامتي خود را بازيافت و سالها زنده ماند و مرگ فرزند خود را هم شاهد گرديد، و بعد از سالها زندگي از دنيا رفت. اين خود عبرتي بود براي بياعتباري دنيا و اينكه هر كس در اين دار فاني مدتي و اجلي محتوم دارد.
از طرف ديگر صبح همان روز پدرم بالاي سرم آمد و مرا كه كودك هشت سالهاي بودم از خواب بيدار نمود.
بسيار محبت كرد؛ بيش از روزهاي ديگر و گفت: ميخواهي يك عدد ساعت كوچك برايت خريداري نمايم؟ من هم كه بسيار عاشق اين چيزها بودم و با اين نوع برخوردها چون ديگر كودكان احساس شخصيت مينمودم، با شوق از خواب برخاستم و در انتظار وعدة پدرم بودم.
تا اينكه ظهر شد.
زن پدرم كه بسيار به من محبت داشت و من هم به او علاقه فراوان داشتم، آن روز روزه بود، و تنها من با پدرم ناهار را صرف نموديم.
پس از استراحت معمول، پدرم مرا صدا زد و روي زانوي خود نشاند و باز به من محبت نمود و ساعت كوچك بغلي را از جيب در آورد و من يك دنيا خوشحال شدم، ولي پس از ديدن ساعت آن را از من گرفت و گفت فعلاً نبايد نزد تو باشد و اين را گفت و ساعت را برداشت.
و بعد ما فهميديم كه آن روز اگر ساعت در نزد من ميماند گموگور ميشد.
البته نميخواهم اين مطلب را يك امر غيرعادي تلقي نمايم و بگويم پدرم از يك جريان و حادثهاي خبر ميداد؛ ولي سير طبيعي واقعه اين چنين بود، و اين امر كاملاً تصادفي، با واقعيتها تطبيق نمود.
در هر حال من با شوق و شعف به طرف زن پدرم كه ميخواست از خانه بيرون برود رفتم و به او گفتم هيچ كس مانند من، پدري اين چنين مهربان ندارد.
زن پدر رفت و پدرم وضو گرفت و مادرم شروع كرد با او سخن گفتن و او در حالي كه به حرفهاي مادر گوش ميداد، رو به من كرد و گفت: بچهها آمدند به سراغ تو، و مرا به طرف حياط منزل هدايت نمود.
من به صحن حياط آمدم ديدم پسر عموهايم، آقا محمد صالح و آقا محمود آمدهاند.
چند لحظه بعد صداي فرياد مادرم بلند شد، به طرف اطاق دويدم، ديدم پدرم افتاده و سرش در دامن مادر است، و يك نفس عميق كشيد در حالي كه تمام صورتش قرمز شده بود، ساكت گرديد.
بعدها مادرم جريان را اين طور نقل ميكرد كه: "پدر بلند شد و به طرف حياط منزل كه ميرفت پولي از جيب در آورد كه ظاهراً يك اسكناس يك توماني بود و با دست خود پول را به طرف من دراز نمود و مقصودش اين بود كه پول را بدهند براي شب ماست تهيه نمايند، (زيرا معمولاً شبها نان و ماست ميخورديم) و چون من ديدم پدر نگاهش به حياط منزل است و موضوعي جلب توجه او را نموده است، من هم به جاي گرفتن پول نگاه به صحن حياط ميكردم.
او وقتي ديد من پول را نگرفتم دست خود را برگرداند و پول را در جيب نهاد و همهاش به حياط نگاه ميكرد كه ناگاه ديدم روي زمين نشست و بياختيار افتادو من رفتم زير سر او را گرفتم، در اين حال هر چه صدا زدم آقا آقا، جوابي نيافتم و هيچ كس هم در منزل نبود".
پسر عموها هم با ديدن اين منظره رفتند به طرف امامزاده شهر، زيد بن علي، براي توسل و روشن كردن شمع جهت بهبود وضع عموي خود كه او را در اين حال ديدند.
بالاخره من رفتم به طرف دكتر، با اينكه كودك بودم، دوان دوان نزد دكتري كه رئيس بهداري بود، به نام دكتر هاتف رفتم و خبر دادم كه پدرم غش كرد.
او هم نسخهاي نوشت و گفت اين آمپول را بگيريد تا من بيايم، من كه نميدانستم چگونه بايد آمپول را بگيرم، با يك دنيا اضطراب از مطب دكتر بيرون آمدم كه ناگهان مرحوم عمويم، آسيد اسماعيل را كه بزرگتر از پدرم بود، ديدم.
با گريه و ناراحتي به عمو گفتم پدرم غش كرد، و نسخه را به او دادم و دوان دوان آمدم به طرف منزل كه ناگاه ديدم عموي ديگرم، مرحوم حاج سيد احمد طاهري هم دارد به طرف دكتر ميدود، آن هم با ناراحتي و گريه، وقتي وارد منزل شدم، ديدم عدهاي زن و مرد وارد منزل شدهاند و دور پدر را گرفتهاند.
خلاصه طولي نكشيد كه منزل پر از جمعيت شد و دكترهاي متعدد آوردند و كم كم صداي يا حسين مردم بلند شد و من فهميدم كه كار از كار گذشته و پدرم را از دست دادهام.
آن روز جنازه را با تجليل زياد و همراه با دستجات سينهزني و نوحه سرائي از منزل بيرون آوردند و در حمامي كه در كنار مدرسة علميه كماليه بود غسل دادند و فرداي آن روز جنازه را از مدرسه با حضور دستجات و هيئات و علما و قاطبة اهالي شهر كه كارشان را تعطيل كرده بودند، تشييع نمودند و به خاك سپردند.
مجالس ترحيم هم به خوبي برگزار گرديد.
از همان شب اول گويا خداوند پدري ديگر براي سرپرستي من قرار داد و از آن لحظهاي كه عمويم در حال گريه و زاري مرا روي زانويش نشاند، گويا خداي متعال به من ميگفت اگر پدرت را بردم، عمويت را به جاي او قرار دادم.
از آن پس عمو، جاي پدرم سرپرستيام را عهدهدار شد.
خلاصه بعد از رحلت ابوي تمام مسائل زندگي من، اعم از مسائل تربيتي، آموزشي و مخارج زندگي به عهده ايشان بود و كمكهاي مالي ايشان تا زماني كه من توانستم روي پاي خود بايستم، ادامه داشت و بعد هم دخترش را به عقد من در آورد و در واقع يك پدري بود براي بنده.
باري، تابستان آن سال به هر نحو گذشت و در اين مدت مقداري در كلاسهاي تابستاني و مقداري در منزل، كلاس اول را با مقداري حساب خواندم و اول سال با امتحان ورودي وارد كلاس دوم شدم.
دوران كودكي
نام من همان نام معروف است؛ سيد حسن طاهري خرمآبادي .
طبق آنچه كه در شناسنامهام ثبت شده است، در روز اول خرداد ماه 1317 هجري شمسي در خرمآباد متولد شده و تنها فرزند خانواده هستم.
از دوران كودكي با مرحوم پدرم آقاي حاج سيد حيدر طاهري در بسياري از محافل و مجالس سوگواري و جشن و منازل علما و ديد و بازديدها همراه بوده و حضور داشتم، و در اوقاتي هم كه پدرم در منزل تدريس مينمود يا به حل و فصل مشاكل مردم ميپرداخت، حضور پيدا ميكردم.
از جمله آنها موضوع ساختن مدرسه علمية كماليه خرمآباد بود كه در آن زمان مخروبهاي از يك مدرسة قديمي بيشتر نبود؛ كه در يك طرف آن يك مسجد و در طرف ديگر آن به جز يك ايوان و دو اطاق بي در، چيز ديگري وجود نداشت.
هر روز علما در ايوان مدرسه جمع ميشدند و براي ساختن مدرسه مشاوره ميكردند و گاهي هم در ايام مواليد ائمه (:) و اعياد جشن ميگرفتند و بدين وسيله مردم را به مدرسه و آثار آن متوجه ميساختند.
اين جريان بعد از سپري شدن دوران ستم شاهي رضاخان بود.
گاهي هم اجتماعات بزرگ ديگري از جمله در ارتباط با بهائيها و حملة به آنان تشكيل ميشد كه مردم به سراغ علما ميرفتند و آنها را در مدرسه جمع نموده و تصميم نهائي گرفته ميشد.
مجلس فاتحة علماي بزرگ، چون: مرحوم آقاي سيدابوالحسن اصفهاني و علماي خود شهر نيز در آنجا انجام ميشد.
تا آنكه يك طرف مدرسه ساخته شد و طلابي كه تا آن روزها براي درس به قم ميرفتند، عدهاي در خرمآباد ماندند و چند ماهي هم درس در آنجا برگزار شد، ولي باز ادامه پيدا نكرد و آنها به حوزه قم بازگشتند.
طرف ديگر مدرسه نيز مدتي بعد با كمك مردم ساخته شد.
علاقة زيادي به پدر داشتم و متقابلاً ايشان هم به بنده علاقهمند بود.
شايد اين علاقه به اين جهت بود كه يگانه اولاد پدر بودم.
به طوري كه به ياد دارم ايشان سفري طولاني به حج و عتبات داشتند و در غياب پدر مريض شدم و اطرافيان و فاميل ميگفتند اين كسالت بيشتر به دليل دوري از پدر براي اين بچه فراهم شده است.
در سفري كه حدود يك ماه پدرم به قم نمودند، من هفت يا هشت ساله بودم كه همراه او بودم و به ياد دارم كه در مجالس علما و بحث مرحوم آقاي بروجردي كه تازه به مرجعيت عامه رسيده بودند و در يكي از ايوانهاي مدرسه فيضيه تدريس ميكردند، شركت ميكرد و من نظارهگر آن درس بودم.
هر روز به ديدار يكي از طلاب خرمآبادي كه در حوزة قم بودند ميرفتند.
در آن ديدارها، ديگر آقايان اعلام خرمآباد، مانند: مرحوم آقاي كمالوند كه در آن ايام مقيم قم بودند و از مدرسين خبره و از نزديكان آقايبروجردي به شمار ميرفتند و مرحوم آقا سيد احمد حبيبي كه آن زمان در حوزه قم تدريس مينمودند نيز شركت داشتند.
در همين سفر بود كه اين انگيزه در من پيدا شد كه لباس روحاني بپوشم.
شايد هم معلول محيط قم و كثرت آقايان طلاب و روحانيون بود كه چنين انگيزهاي در من پيدا شد و به دنبال آن عملي گرديد و لباس روحاني پوشيدم.
گرچه قبل از آن هم زمينة آن وجود داشت، به واسطة آن كه پدر، عمو و عدّهاي از اقوام همين لباس را ميپوشيدند و سر و كار ما با اين صنف و طبقه بود.
به ياد دارم كه قبل از اين سنين هم به دنبال همين لباس بودم و علاقه به آن داشتم.
البته اين خود بحث ديگري است كه در آن سن و سال آيا اين كار درستي بود كه لباس روحاني پوشيده شود يا خير؟
در هر حال، آن سفر تا آخر فصل بهار طول كشيد و همراه آقايان طلاب خرمآبادي كه پس از پايان سال تحصيلي به خرمآباد بازميگشتند، همگي به خرمآباد برگشتيم.
از خاطرات ديگري كه برايم باقي مانده است، سفر به عتبات عاليات است كه به همراه پدرم بودم.
اين سفر در ماه محرم، بعد از ايام عاشورا از خرمآباد آغاز گرديد و در اولين گام حدود يك ماه در اهواز در انتظار گرفتن گذرنامه بوديم.
در آن ايام گروه زيادي از مردم ايران مشرّف شدند؛ ولي نميدانم به چه علتي وقفهاي در دادن گذرنامه پديد آمد.
عدّة زيادي از مردم خرمآباد و بروجرد و شايد شهرستانهاي ديگر كه در اهواز در انتظار گذرنامه بودند، به صورت فردي و گاهي به طور دسته جمعي به ادارة مخابرات مراجعه و براي حل مشكل گذرنامه به دولت تلگراف ميكردند و يا به استانداري ميرفتند و با استاندار وقت مذاكره مينمودند، و قهراً مرحوم پدرم و بعضي ديگر از علماي بروجرد كه در آن جمع بودند، رهبري چنين اجتماعات و اقداماتي را عهدهدار بودند، سرانجام پس از حدود يك ماه دستور دادن گذرنامه صادر شد.
نزديك اربعين بود كه از طريق خرمشهر و بصره و از آنجا با قطار وارد كربلا شديم و اين موفقيّت پس از روزها تلاش و يأس و نااميدي در كام همه بسيار شيرين بود كه هنوز هم شيريني آن در خاطرم مانده است.
در اين سفر مرحوم حاج اسكندر كه از اخيار خرمآباد بود و با فاميل طاهري و سادات بستگي زيادي داشت، با فرزندش مرحوم كربلائي محمود و مادرش از اول حركت تا آخر همراه ما بودند و نيز مرحوم آقاي حاج سيد محمدتقي طاهري ، معروف به آسيد شيخه كه از سادات جليل القدر و فاميل نزديك ما است، در اين سفر حضور داشت.
در هر حال در ايام اربعين چندين شب مرحوم پدرم در صحن حضرتابوالفضل (7) به اصرار آقايان خرمآباديها كه تعدادشان هم زياد بود، نماز مغرب و عشاء را به جماعت اقامه كردند.
بعد از ايام اربعين به نجف مشرف شديم و در آن ايام برادران جزائري، (مرحوم حاج آقا عمادالدين ، مرحوم آقاي حاج سيد نورالدين و مرحوم آقا مغيث ) كه از آقايان خرم آباد بودند و در نجف درس ميخواندند، منزلي داشتند، كه ما هم بر آقايان جزائري وارد شديم و در بيروني منزل آنها اقامت يافتيم.
مرحوم حاج آقا جواد جزائري ، از علماي محترم خرمآباد و پدر بزرگوارشان نيز براي زيارت مشرف شده بودند.
در آن ايام آقاي آسيد محمد جزايري ،از علما و ائمه جماعت خرم آباد نيز در مدرسة مرحوم آخوند در حجرة كوچكي مشغول به درس خواندن بود، كه به ياد دارم يك روز قبل از آنكه از كربلا به نجف منتقل شويم، با پدرم به نجف رفتيم و در حجرة ايشان ناهار طلبگي مختصري خورديم و پس از زيارت به كربلا برگشتيم.
در همان ايام، مرحوم حاج آقا مرتضي علمالهدي و اخوي ايشان مرحوم حاج آقا جعفر جزايري كه از فضلاي نجف بودند و همچنين فرزند برومند مرحوم علمالهدي، مرحوم حاج آقا مصطفي علمالهدي نيز در نجف بودند.
پس از چندي، مرحوم حاج آقا عيسي جزايري كه از علماي معروف و محترم خرمآباد بودند، به زيارت عتبات مقدّسه مشرف شدند و به جمع مذكور پيوستند.
ايشان هم در نجف وارد بر آقايان جزايري گرديد و قهراً محافل و مجالس دلنشين و شيريني در اين ايام در نجف و در همان منزل با حضور آقايان علما وجود داشت.
ولي در اين سفر مرحوم پدرم مدت زيادي مريض شده و در بستر بيماري افتادند و تحمل زحمات مداواي ايشان را هم آقايان جزايري كه ميزبان ما بودند، بر عهده گرفتند.
ما در نجف بوديم كه آقاي حاج آقا حسين قمي رحلت كردند (1366 ه .
ق 1325 ه .
ش.
) و جنازة ايشان را پس از طواف در حرم مطهر حضرت ابيعبدالله (7) با تجليل و تعظيم زيادي تشييع نمودند.
از علماي آن روز نجف نام كسي كه آن روزها به گوشم ميخورد و در خاطرم مانده است، مرحوم آقاي شاهرودي بود.
البته اين در زماني بود كه از فوت مرحوم آقاي اصفهاني (1365 ه .
ق 1325 ه .
ش) چند ماهي بيشتر نگذشته بود.
آقاي قمي هم پس از ايشان مرحوم شد و مرجعيت از نجف به قم انتقال يافته، و پرچم به دوش مرحوم آقاي بروجردي قرار گرفته بود.
اين سفر حدود چهار ماه طول كشيد و بعد با همراهي مرحوم حاج آقا عيسي جزايري از طريق كاظمين و كرمانشاه به خرمآباد بازگشتيم و مورد استقبال عدهاي از مردم، از اول پل معروف آن روز خرمآباد كه تقريباً مدخل شهر هم محسوب ميشد، قرار گرفتيم.
چند روزي مردم به ديدن مرحوم پدرم ميآمدند و روزهاي بسيار شيريني را ميگذرانديم.
بازگشت ما در ايام بهار و در فروردين ماه بود، ولي تاريخ دقيق آن به خاطرم نيست.
پس از گذشت چند روز از رفت و آمدها، مطلع شديم كه پسر عموهايم را به مدرسه دولتي بردهاند و اين در حالي بود كه حدود هشت سال از سن ماها ميگذشت، و تا آن روز به مدرسه نرفته بوديم؛ ولي در مكتبهاي معمولي آن روز كه قرآن تدريس ميشد مختصري استفاده نموده بوديم.
در هر حال در آخر سال بود كه روزي مرحوم پدرم با مرحوم حاج آقا عيسي جزايري كه به منزل ما آمده بودند و بعضي ديگر به طرف مدرسة 15 بهمن آن روز رفتيم.
مدير مدرسه فردي بود به نام حسن كشميري كه از اهالي شمال بود و سالها مدير آن مدرسه بود و در مديريت نيز معروف بود.
در حالي وارد مدرسه شديم، كه همة بچهها به صف شده بودند و يك نفر را ميخواستند فلك كنند.
ورود چند نفر عالم و روحاني كه مورد احترام همه بودند، موجب شد كه فرد مزبور هم مورد عفو و بخشش قرار گيرد و مرحوم آقاي جزايري مقداري آن فرد را نصيحت فرمود.
پس از استقرار در دفتر مدرسه، مرحوم پدرم دست مرا گرفت و براي نام نويسي معرفي نمود.
البته معلوم است كه در آخر سال نام نويسي رسمي نميشود؛ ولي از فرداي آن روز به طور مستمع آزاد در كلاس اول كه آموزگار آن شخصي بود به نام آقاي رشنو حضور يافتم و در كنار پسر عمويم حاج آقا محمد صالح طاهري نشستم.
پسر عموهاي ديگر، آقاي سيد محمود و آقاي سيد مجتبي طاهري نيز در كلاس بودند.
از طرف معلم كلاس فردي از شاگردان كلاس تعيين شد، تا با بنده كار كند و درسها را براي من تكرار نمايد.
و بالاخره تا آخر سال در كلاس درس حضور يافتم و در امتحان نهايي هم به طور غير رسمي شركت كردم، تا آن كه مدرسه تعطيل شد.
در آن روزها ناظم مدرسه شخصي بود به نام آقاي جهانبخش .
او پس از تعطيلي مدارس جهت تقويت وضعيت درسي بچهها در يك طبقة فوقاني در بازار درب دلاّكان (حافظ فعلي)، كلاسهاي تابستاني تشكيل داد و قرار شد بنده نيز در آن كلاس شركت نمايم كه چند روزي كه مقدار آن دقيق يادم نيست در كلاس مزبور شركت كردم.
به ياد دارم در آن دوران، حضور در كلاس و رفتن به مدرسه و خواندن درس در كام من بسيار شيرين و لذت بخش بود؛ ولي از آنجا كه دنيا هرگز دوام و ثباتي ندارد و به فرمودة مولي اميرالمؤمنين (7) "دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة لاتدوم احوالها" ، ناگهان در روز 22 شعبان سال 1326 (ه .
ش) كه مصادف با تير ماه بود، حوالي عصر پدرم با يك سكتة قلبي دار فاني را وداع فرمود و همة برنامهها به هم ريخت و شيرينيها و لذتهاي ياد شده به تلخي و غم و اندوه مبدّل گرديد؛ بخصوص براي من كه آن همه به او علاقه داشتم.
************** دوران تحصيلات ابتدايي
يكي از مشكلات دوران دبستان اين بود كه من اصرار داشتم با لباس روحاني به مدرسه بروم و فاميلهاي ما هم همين انتظار را داشتند، ولي رئيس فرهنگ و بعضي از آموزگاران جديدي كه ميآمدند و براي آنها اين موضوع تازگي داشت، شديداً مخالفت مينمودند.
در اين ميان عمويم در مقابل آنها ميايستاد و گاهي مجبور ميشد خودش به مدرسه بيايد و با فردي كه در اين موضوع اصرار داشت، مقابله كند و يا به ادارة فرهنگ برود و با رئيس فرهنگ مذاكره نمايد.
تنها مرحوم آقاي حسن كشميري ، مدير مدرسه و بعضي ديگر از آموزگاراني كه داراي روحية مذهبي بوده و به روحانيت و لباس آن علاقه داشتند و يا از سوابق ما و مرحوم ابوي آگاه بودند و اهل خرمآباد بودند، كاملاً طرفداري و كمك ميكردند.
در طول پنج سال تحصيل، يعني تا پايان كلاس ششم اين درگيري و كشمكش با تعويض رئيس فرهنگ و يا وارد شدن آموزگاران جديد و ناآشنا وجود داشت، ولي عملاً در اين مسأله پيروزي با ما بود، و تمام كارنامهها و تصديق كلاس ششم اينجانب نيز با عكس روحاني است و در كنار بعضي از كارنامهها هم مرحوم كشميري تقديرنامهاي از انضباط و اخلاق اينجانب نگاشته است.
از خاطرات ديگر دوران دبستان اين است كه گاهي مناظره و مباحثهاي بين من و بعضي ديگر ترتيب ميدادند؛ مثلاً من به طرفداري از علم و ديگري به طرفداري از مال مناظره مينموديم و گاهي نماز جماعت ترتيب داده ميشد و من امام جماعت ميشدم و در مواردي هم مقالههائي در مسائل اخلاقي مينوشتم و در مقابل صفوف شاگردان دبستان ميخواندم.
البته اين مسائل در سالهائي بود كه هنوز رژيم محمدرضا، جان نگرفته بود و مسلط نشده بود و امكان اين نوع فعاليتها در مدارس وجود داشت؛ ولي بعد از سلطة رژيم پهلوي امكان چنين اموري وجود نداشت و اوضاع طور ديگري شد كه قهراً دوران تحصيل ابتدائي بنده نيز خاتمه يافته بود.
************** دوران تحصيلات علوم ديني
پس از سپري شدن دوران تحصيل ابتدائي، راهي مدرسه علميه كماليه كه آن زمان تحت سرپرستي مرحوم آقاي كمالوند قرار داشت شده و دو سال در آن مدرسه كتابهاي جامعالمقدمات و سيوطي را خواندم و در طول اين مدت (دوران دبستان و دو سال تحصيل در مدرسة علميه)، سرپرستي مادي و معنوي من با عمويم بود.
از پدرم جز يك خانة مسكوني چيزي باقي نمانده بود، ولي عمويم خانة پدري را با همان وضع قبلي زمان حياتش نگهداري مينمود و حتي مجالس سوگواري و روضهاي كه در زمان حيات پدرم در منزل برقرار ميشد به همان ترتيب برقرار ميگرديد و مردم شركت ميكردند.
مادرم و زن پدرم در آن خانه بودند و سرپرستي داخل منزل هم با زن پدرم بود كه بهتر از يك مادر مرا پرورش ميداد.
مخارج منزل به عهدة عمو بود و ضمناً پدرم هنگام ارتحال مبلغ شش هزار تومان مقروض بود كه در آن زمان اين مبلغ خيلي زياد بود و تمام آن را مرحوم عمويم كمكم از خودش ادا نمود.
عموي ديگرم مرحوم آسيد اسماعيل طاهري بود كه از مرحوم پدرم بزرگتر و سيد محترم و بزرگواري بود.
با علماي خرم آباد محشور بود و همه به او احترام ميگذاشتند و در محافل و مجالس آنها شركت ميكرد.
از مرحوم عمويم حاج سيد احمد ، فرزندان متدين و مورد احترام به جاي مانده است كه يكي از آنها آقاي حاج سيد محمد طاهري از فضلاي حوزه علميه قم ميباشد كه در ايام تعطيل به جاي پدر، در خرمآباد اقامه جماعت دارد.
************ از عموي ديگرم فرزنداني متدين به جاي مانده است.
ناگفته نماند كه پسر عموي ديگري دارم كه از عموي ديگري است كه قبل از پدرم به رحمت خدا رفته بود به نام آقاي آسيد ابوالقاسم طاهري كه او را هميشه برادر بزرگ خطاب مينمودم و واقعاً هم مثل برادر به من محبت داشته و اكنون هم دارد.
او در سرپرستي و ادارة منزل ما و جبران كمبود محبت پدرم سهم بسيار بزرگي داشته است.
ايشان از دوران جواني در منزل پدرم و تحت سرپرستي پدرم بود و از ما جدا نبود، حتي هنگامي كه صاحب زن و فرزند هم گرديد، باز هم در كنار هم بوديم و بزرگ شده در دامن مرحوم پدرم بود و به همين خاطر در فقدان پدرم بسيار ناراحت و بيتاب بود، بيش از آنكه يك فرزند در مرگ پدرش بيتابي ميكند.
در تمام دوران دبستان و كودكي و زماني كه به قم آمدم و مشغول تحصيل شدم و تا به امروز به من محبت نموده است و مينمايد و حقوق فراواني به گردن من دارد.
اين جمله را هم بايد اضافه نمايم كه همة فاميل نسبت به بنده محبت داشته و دارند و مرهون محبتهاي همه بوده و هستم و دعاگوي همة فاميل چه آنها كه درگذشتهاند و چه آنها كه حيات دارند هستم؛ خداوند به همة آنها پاداش عنايت بفرمايد كه از جملة آنانمرحوم آقاي حاج سيد حسين طاهري واعظ بود كه محبت زيادي به شخص من و مرحوم پدرم داشت و هيچ گاه عواطف او را فراموش نخواهم نمود.
همچنين مرحوم آقاي آسيد احمد حبيبي نيز از همان كودكي به من علاقة شديدي داشت و متقابلاً من هم به او علاقة زيادي داشتم، و در فصل تابستان كه حوزه علمية قم تعطيل ميشد ايشان به خرمآباد ميآمد و آن ايام را در منزل پدرم ميگذرانيد. باز از مرحوم عموي بزرگوارم، مرحوم حاج سيد جعفر كه از بزرگان فاميل بود بايد ياد نمايم كه او هم تا آخر عمر علاقة زيادي به شخص اينجانب داشت و اكنون هم فرزند بزرگ ايشان آقاي حاج سيد محمد حسن طاهري كه از علماي محترم خرمآباد هستند كمال لطف را به اينجانب دارند.
در فاميل طاهري آقايان روحاني زياد بودند كه عدهاي از آنها از دنيا رفتهاند و عدهاي هم در قيد حيات هستند.
از جمله آنها آقاي آسيد شكرالله طاهري از مدرسين حوزه و از علماي خرمآباد هستند كه در زمان رژيم سابق مدتي در شهرستان سردشت كردستان تبعيد بودند.
در هر حال اينجانب مرهون الطاف و عواطف همة اقوام بوده و هستم و اگر بخواهم همة كساني را كه به اينجانب لطف و محبت داشتهاند نام ببرم، سخن به درازا ميكشد و اين صفحات گنجايش آن را ندارد.
ادامه دارد