سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
شماره ۱۰۲۵
 
۱۲ گوناگون  
 
شماره قبل
نام‌ من‌ همان‌ نام‌ معروف‌ است‌؛ سيد حسن‌ طاهري‌ خرم‌آبادي‌‏
* ضايعه‌ ارتحال‌ پدرم‌ ‏
داستان‌ مرگ‌ پدرم‌ هم‌ داستان‌ عجيبي‌ بود؛ زيرا از طرفي‌ يكي‌ از بزرگان‌ فاميل‌ به‌ نام‌ مرحوم‌ آقاي‌ سيد حبيب‌ ‏طاهري‌ ، پدر مرحوم‌ آقاي‌ آسيد احمد حبيبي‌ كه‌ از علماي‌ محترم‌ خرم‌آباد بود در آن‌ ايام‌ شديداً بيمار شده‌ و ‏همه‌ در انتظار مرگ‌ او بودند و مرحوم‌ ابوي‌ نيز بسيار ناراحت‌ و نگران‌ بود و هيچ‌ كس‌ احتمال‌ زنده‌ ماندن‌ ‏او را نمي‌داد؛ ولي‌ ناگهان‌ پدرم‌ سكته‌ كرد و مرحوم‌ آسيد حبيب‌ هم‌ سلامتي‌ خود را بازيافت‌ و سالها زنده‌ ماند ‏و مرگ‌ فرزند خود را هم‌ شاهد گرديد، و بعد از سالها زندگي‌ از دنيا رفت‌. ‏اين‌ خود عبرتي‌ بود براي‌ بي‌اعتباري‌ دنيا و اينكه‌ هر كس‌ در اين‌ دار فاني‌ مدتي‌ و اجلي‌ محتوم‌ دارد.‏
از طرف‌ ديگر صبح‌ همان‌ روز پدرم‌ بالاي‌ سرم‌ آمد و مرا كه‌ كودك‌ هشت‌ ساله‌اي‌ بودم‌ از خواب‌ بيدار نمود.‏
بسيار محبت‌ كرد؛ بيش‌ از روزهاي‌ ديگر و گفت‌: مي‌خواهي‌ يك‌ عدد ساعت‌ كوچك‌ برايت‌ خريداري‌ نمايم‌؟ من‌ ‏هم‌ كه‌ بسيار عاشق‌ اين‌ چيزها بودم‌ و با اين‌ نوع‌ برخوردها چون‌ ديگر كودكان‌ احساس‌ شخصيت‌ مي‌نمودم‌، با ‏شوق‌ از خواب‌ برخاستم‌ و در انتظار وعدة‌ پدرم‌ بودم‌.‏
تا اينكه‌ ظهر شد.‏
زن‌ پدرم‌ كه‌ بسيار به‌ من‌ محبت‌ داشت‌ و من‌ هم‌ به‌ او علاقه‌ فراوان‌ داشتم‌، آن‌ روز روزه‌ بود، و تنها من‌ با ‏پدرم‌ ناهار را صرف‌ نموديم‌.‏
پس‌ از استراحت‌ معمول‌، پدرم‌ مرا صدا زد و روي‌ زانوي‌ خود نشاند و باز به‌ من‌ محبت‌ نمود و ساعت‌ كوچك‌ ‏بغلي‌ را از جيب‌ در آورد و من‌ يك‌ دنيا خوشحال‌ شدم‌، ولي‌ پس‌ از ديدن‌ ساعت‌ آن‌ را از من‌ گرفت‌ و گفت‌ فعلاً ‏نبايد نزد تو باشد و اين‌ را گفت‌ و ساعت‌ را برداشت‌.‏
و بعد ما فهميديم‌ كه‌ آن‌ روز اگر ساعت‌ در نزد من‌ مي‌ماند گم‌وگور مي‌شد.‏
البته‌ نمي‌خواهم‌ اين‌ مطلب‌ را يك‌ امر غيرعادي‌ تلقي‌ نمايم‌ و بگويم‌ پدرم‌ از يك‌ جريان‌ و حادثه‌اي‌ خبر مي‌داد؛ ‏ولي‌ سير طبيعي‌ واقعه‌ اين‌ چنين‌ بود، و اين‌ امر كاملاً تصادفي‌، با واقعيت‌ها تطبيق‌ نمود.‏
در هر حال‌ من‌ با شوق‌ و شعف‌ به‌ طرف‌ زن‌ پدرم‌ كه‌ مي‌خواست‌ از خانه‌ بيرون‌ برود رفتم‌ و به‌ او گفتم‌ هيچ‌ ‏كس‌ مانند من‌، پدري‌ اين‌ چنين‌ مهربان‌ ندارد.‏
زن‌ پدر رفت‌ و پدرم‌ وضو گرفت‌ و مادرم‌ شروع‌ كرد با او سخن‌ گفتن‌ و او در حالي‌ كه‌ به‌ حرفهاي‌ مادر ‏گوش‌ مي‌داد، رو به‌ من‌ كرد و گفت‌: بچه‌ها آمدند به‌ سراغ‌ تو، و مرا به‌ طرف‌ حياط‌ منزل‌ هدايت‌ نمود.‏
من‌ به‌ صحن‌ حياط‌ آمدم‌ ديدم‌ پسر عموهايم‌، آقا محمد صالح‌ و آقا محمود آمده‌اند.‏
چند لحظه‌ بعد صداي‌ فرياد مادرم‌ بلند شد، به‌ طرف‌ اطاق‌ دويدم‌، ديدم‌ پدرم‌ افتاده‌ و سرش‌ در دامن‌ مادر است‌، ‏و يك‌ نفس‌ عميق‌ كشيد در حالي‌ كه‌ تمام‌ صورتش‌ قرمز شده‌ بود، ساكت‌ گرديد.‏
بعدها مادرم‌ جريان‌ را اين‌ طور نقل‌ مي‌كرد كه‌: "پدر بلند شد و به‌ طرف‌ حياط‌ منزل‌ كه‌ مي‌رفت‌ پولي‌ از ‏جيب‌ در آورد كه‌ ظاهراً يك‌ اسكناس‌ يك‌ توماني‌ بود و با دست‌ خود پول‌ را به‌ طرف‌ من‌ دراز نمود و ‏مقصودش‌ اين‌ بود كه‌ پول‌ را بدهند براي‌ شب‌ ماست‌ تهيه‌ نمايند، (زيرا معمولاً شب‌ها نان‌ و ماست‌ ‏مي‌خورديم‌) و چون‌ من‌ ديدم‌ پدر نگاهش‌ به‌ حياط‌ منزل‌ است‌ و موضوعي‌ جلب‌ توجه‌ او را نموده‌ است‌، من‌ هم‌ ‏به‌ جاي‌ گرفتن‌ پول‌ نگاه‌ به‌ صحن‌ حياط‌ مي‌كردم‌.‏
او وقتي‌ ديد من‌ پول‌ را نگرفتم‌ دست‌ خود را برگرداند و پول‌ را در جيب‌ نهاد و همه‌اش‌ به‌ حياط‌ نگاه‌ مي‌كرد ‏كه‌ ناگاه‌ ديدم‌ روي‌ زمين‌ نشست‌ و بي‌اختيار افتادو من‌ رفتم‌ زير سر او را گرفتم‌، در اين‌ حال‌ هر چه‌ صدا زدم‌ ‏آقا آقا، جوابي‌ نيافتم‌ و هيچ‌ كس‌ هم‌ در منزل‌ نبود".‏
پسر عموها هم‌ با ديدن‌ اين‌ منظره‌ رفتند به‌ طرف‌ امامزاده‌ شهر، زيد بن‌ علي‌، براي‌ توسل‌ و روشن‌ كردن‌ شمع‌ ‏جهت‌ بهبود وضع‌ عموي‌ خود كه‌ او را در اين‌ حال‌ ديدند.‏
بالاخره‌ من‌ رفتم‌ به‌ طرف‌ دكتر، با اينكه‌ كودك‌ بودم‌، دوان‌ دوان‌ نزد دكتري‌ كه‌ رئيس‌ بهداري‌ بود، به‌ نام‌ دكتر ‏هاتف‌ رفتم‌ و خبر دادم‌ كه‌ پدرم‌ غش‌ كرد.‏
او هم‌ نسخه‌اي‌ نوشت‌ و گفت‌ اين‌ آمپول‌ را بگيريد تا من‌ بيايم‌، من‌ كه‌ نمي‌دانستم‌ چگونه‌ بايد آمپول‌ را بگيرم‌، با ‏يك‌ دنيا اضطراب‌ از مطب‌ دكتر بيرون‌ آمدم‌ كه‌ ناگهان‌ مرحوم‌ عمويم‌، آسيد اسماعيل‌ را كه‌ بزرگتر از پدرم‌ ‏بود، ديدم‌.‏
با گريه‌ و ناراحتي‌ به‌ عمو گفتم‌ پدرم‌ غش‌ كرد، و نسخه‌ را به‌ او دادم‌ و دوان‌ دوان‌ آمدم‌ به‌ طرف‌ منزل‌ كه‌ ‏ناگاه‌ ديدم‌ عموي‌ ديگرم‌، مرحوم‌ حاج‌ سيد احمد طاهري‌ هم‌ دارد به‌ طرف‌ دكتر مي‌دود، آن‌ هم‌ با ناراحتي‌ و ‏گريه‌، وقتي‌ وارد منزل‌ شدم‌، ديدم‌ عده‌اي‌ زن‌ و مرد وارد منزل‌ شده‌اند و دور پدر را گرفته‌اند.‏
خلاصه‌ طولي‌ نكشيد كه‌ منزل‌ پر از جمعيت‌ شد و دكترهاي‌ متعدد آوردند و كم‌ كم‌ صداي‌ يا حسين‌ مردم‌ بلند ‏شد و من‌ فهميدم‌ كه‌ كار از كار گذشته‌ و پدرم‌ را از دست‌ داده‌ام‌.‏
آن‌ روز جنازه‌ را با تجليل‌ زياد و همراه‌ با دستجات‌ سينه‌زني‌ و نوحه‌ سرائي‌ از منزل‌ بيرون‌ آوردند و در ‏حمامي‌ كه‌ در كنار مدرسة‌ علميه‌ كماليه‌ بود غسل‌ دادند و فرداي‌ آن‌ روز جنازه‌ را از مدرسه‌ با حضور ‏دستجات‌ و هيئات‌ و علما و قاطبة‌ اهالي‌ شهر كه‌ كارشان‌ را تعطيل‌ كرده‌ بودند، تشييع‌ نمودند و به‌ خاك‌ ‏سپردند.‏
مجالس‌ ترحيم‌ هم‌ به‌ خوبي‌ برگزار گرديد.‏
از همان‌ شب‌ اول‌ گويا خداوند پدري‌ ديگر براي‌ سرپرستي‌ من‌ قرار داد و از آن‌ لحظه‌اي‌ كه‌ عمويم‌ در حال‌ ‏گريه‌ و زاري‌ مرا روي‌ زانويش‌ نشاند، گويا خداي‌ متعال‌ به‌ من‌ مي‌گفت‌ اگر پدرت‌ را بردم‌، عمويت‌ را به‌ ‏جاي‌ او قرار دادم‌.‏
از آن‌ پس‌ عمو، جاي‌ پدرم‌ سرپرستي‌ام‌ را عهده‌دار شد.‏
خلاصه‌ بعد از رحلت‌ ابوي‌ تمام‌ مسائل‌ زندگي‌ من‌، اعم‌ از مسائل‌ تربيتي‌، آموزشي‌ و مخارج‌ زندگي‌ به‌ عهده‌ ‏ايشان‌ بود و كمكهاي‌ مالي‌ ايشان‌ تا زماني‌ كه‌ من‌ توانستم‌ روي‌ پاي‌ خود بايستم‌، ادامه‌ داشت‌ و بعد هم‌ دخترش‌ ‏را به‌ عقد من‌ در آورد و در واقع‌ يك‌ پدري‌ بود براي‌ بنده‌.‏
باري‌، تابستان‌ آن‌ سال‌ به‌ هر نحو گذشت‌ و در اين‌ مدت‌ مقداري‌ در كلاسهاي‌ تابستاني‌ و مقداري‌ در منزل‌، ‏كلاس‌ اول‌ را با مقداري‌ حساب‌ خواندم‌ و اول‌ سال‌ با امتحان‌ ورودي‌ وارد كلاس‌ دوم‌ شدم‌.‏
دوران‌ كودكي‌ ‏
نام‌ من‌ همان‌ نام‌ معروف‌ است‌؛ سيد حسن‌ طاهري‌ خرم‌آبادي‌ .‏
طبق‌ آنچه‌ كه‌ در شناسنامه‌ام‌ ثبت‌ شده‌ است‌، در روز اول‌ خرداد ماه‌ 1317 هجري‌ شمسي‌ در خرم‌آباد متولد ‏شده‌ و تنها فرزند خانواده‌ هستم‌.‏
از دوران‌ كودكي‌ با مرحوم‌ پدرم‌ آقاي‌ حاج‌ سيد حيدر طاهري‌ در بسياري‌ از محافل‌ و مجالس‌ سوگواري‌ و ‏جشن‌ و منازل‌ علما و ديد و بازديدها همراه‌ بوده‌ و حضور داشتم‌، و در اوقاتي‌ هم‌ كه‌ پدرم‌ در منزل‌ تدريس‌ ‏مي‌نمود يا به‌ حل‌ و فصل‌ مشاكل‌ مردم‌ مي‌پرداخت‌، حضور پيدا مي‌كردم‌.‏
از جمله‌ آنها موضوع‌ ساختن‌ مدرسه‌ علمية‌ كماليه‌ خرم‌آباد بود كه‌ در آن‌ زمان‌ مخروبه‌اي‌ از يك‌ مدرسة‌ قديمي‌ ‏بيشتر نبود؛ كه‌ در يك‌ طرف‌ آن‌ يك‌ مسجد و در طرف‌ ديگر آن‌ به‌ جز يك‌ ايوان‌ و دو اطاق‌ بي‌ در، چيز ‏ديگري‌ وجود نداشت‌.‏
هر روز علما در ايوان‌ مدرسه‌ جمع‌ مي‌شدند و براي‌ ساختن‌ مدرسه‌ مشاوره‌ مي‌كردند و گاهي‌ هم‌ در ايام‌ ‏مواليد ائمه‌ (:) و اعياد جشن‌ مي‌گرفتند و بدين‌ وسيله‌ مردم‌ را به‌ مدرسه‌ و آثار آن‌ متوجه‌ مي‌ساختند.‏
اين‌ جريان‌ بعد از سپري‌ شدن‌ دوران‌ ستم‌ شاهي‌ رضاخان‌ بود.‏
گاهي‌ هم‌ اجتماعات‌ بزرگ‌ ديگري‌ از جمله‌ در ارتباط‌ با بهائي‌ها و حملة‌ به‌ آنان‌ تشكيل‌ مي‌شد كه‌ مردم‌ به‌ ‏سراغ‌ علما مي‌رفتند و آنها را در مدرسه‌ جمع‌ نموده‌ و تصميم‌ نهائي‌ گرفته‌ مي‌شد.‏
مجلس‌ فاتحة‌ علماي‌ بزرگ‌، چون‌: مرحوم‌ آقاي‌ سيدابوالحسن‌ اصفهاني‌ و علماي‌ خود شهر نيز در آنجا انجام‌ ‏مي‌شد.‏
تا آنكه‌ يك‌ طرف‌ مدرسه‌ ساخته‌ شد و طلابي‌ كه‌ تا آن‌ روزها براي‌ درس‌ به‌ قم‌ مي‌رفتند، عده‌اي‌ در خرم‌آباد ‏ماندند و چند ماهي‌ هم‌ درس‌ در آنجا برگزار شد، ولي‌ باز ادامه‌ پيدا نكرد و آنها به‌ حوزه‌ قم‌ بازگشتند.‏
طرف‌ ديگر مدرسه‌ نيز مدتي‌ بعد با كمك‌ مردم‌ ساخته‌ شد.‏
علاقة‌ زيادي‌ به‌ پدر داشتم‌ و متقابلاً ايشان‌ هم‌ به‌ بنده‌ علاقه‌مند بود.‏
شايد اين‌ علاقه‌ به‌ اين‌ جهت‌ بود كه‌ يگانه‌ اولاد پدر بودم‌.‏
به‌ طوري‌ كه‌ به‌ ياد دارم‌ ايشان‌ سفري‌ طولاني‌ به‌ حج‌ و عتبات‌ داشتند و در غياب‌ پدر مريض‌ شدم‌ و اطرافيان‌ ‏و فاميل‌ مي‌گفتند اين‌ كسالت‌ بيشتر به‌ دليل‌ دوري‌ از پدر براي‌ اين‌ بچه‌ فراهم‌ شده‌ است‌.‏
در سفري‌ كه‌ حدود يك‌ ماه‌ پدرم‌ به‌ قم‌ نمودند، من‌ هفت‌ يا هشت‌ ساله‌ بودم‌ كه‌ همراه‌ او بودم‌ و به‌ ياد دارم‌ كه‌ ‏در مجالس‌ علما و بحث‌ مرحوم‌ آقاي‌ بروجردي‌ كه‌ تازه‌ به‌ مرجعيت‌ عامه‌ رسيده‌ بودند و در يكي‌ از ايوانهاي‌ ‏مدرسه‌ فيضيه‌ تدريس‌ مي‌كردند، شركت‌ مي‌كرد و من‌ نظاره‌گر آن‌ درس‌ بودم‌.‏
هر روز به‌ ديدار يكي‌ از طلاب‌ خرم‌آبادي‌ كه‌ در حوزة‌ قم‌ بودند مي‌رفتند.‏
در آن‌ ديدارها، ديگر آقايان‌ اعلام‌ خرم‌آباد، مانند: مرحوم‌ آقاي‌ كمالوند كه‌ در آن‌ ايام‌ مقيم‌ قم‌ بودند و از ‏مدرسين‌ خبره‌ و از نزديكان‌ آقاي‌‏‎‎بروجردي‌ به‌ شمار مي‌رفتند و مرحوم‌ آقا سيد احمد حبيبي‌ كه‌ آن‌ زمان‌ در ‏حوزه‌ قم‌ تدريس‌ مي‌نمودند نيز شركت‌ داشتند.‏
در همين‌ سفر بود كه‌ اين‌ انگيزه‌ در من‌ پيدا شد كه‌ لباس‌ روحاني‌ بپوشم‌.‏
شايد هم‌ معلول‌ محيط‌ قم‌ و كثرت‌ آقايان‌ طلاب‌ و روحانيون‌ بود كه‌ چنين‌ انگيزه‌اي‌ در من‌ پيدا شد و به‌ دنبال‌ آن‌ ‏عملي‌ گرديد و لباس‌ روحاني‌ پوشيدم‌.‏
گرچه‌ قبل‌ از آن‌ هم‌ زمينة‌ آن‌ وجود داشت‌، به‌ واسطة‌ آن‌ كه‌ پدر، عمو و عدّه‌اي‌ از اقوام‌ همين‌ لباس‌ را ‏مي‌پوشيدند و سر و كار ما با اين‌ صنف‌ و طبقه‌ بود.‏
به‌ ياد دارم‌ كه‌ قبل‌ از اين‌ سنين‌ هم‌ به‌ دنبال‌ همين‌ لباس‌ بودم‌ و علاقه‌ به‌ آن‌ داشتم‌.‏
البته‌ اين‌ خود بحث‌ ديگري‌ است‌ كه‌ در آن‌ سن‌ و سال‌ آيا اين‌ كار درستي‌ بود كه‌ لباس‌ روحاني‌ پوشيده‌ شود يا ‏خير؟ ‏
در هر حال‌، آن‌ سفر تا آخر فصل‌ بهار طول‌ كشيد و همراه‌ آقايان‌ طلاب‌ خرم‌آبادي‌ كه‌ پس‌ از پايان‌ سال‌ ‏تحصيلي‌ به‌ خرم‌آباد بازمي‌گشتند، همگي‌ به‌ خرم‌آباد برگشتيم‌.‏
از خاطرات‌ ديگري‌ كه‌ برايم‌ باقي‌ مانده‌ است‌، سفر به‌ عتبات‌ عاليات‌ است‌ كه‌ به‌ همراه‌ پدرم‌ بودم‌.‏
اين‌ سفر در ماه‌ محرم‌، بعد از ايام‌ عاشورا از خرم‌آباد آغاز گرديد و در اولين‌ گام‌ حدود يك‌ ماه‌ در اهواز در ‏انتظار گرفتن‌ گذرنامه‌ بوديم‌.‏
در آن‌ ايام‌ گروه‌ زيادي‌ از مردم‌ ايران‌ مشرّف‌ شدند؛ ولي‌ نمي‌دانم‌ به‌ چه‌ علتي‌ وقفه‌اي‌ در دادن‌ گذرنامه‌ پديد ‏آمد.‏
عدّة‌ زيادي‌ از مردم‌ خرم‌آباد و بروجرد و شايد شهرستانهاي‌ ديگر كه‌ در اهواز در انتظار گذرنامه‌ بودند، به‌ ‏صورت‌ فردي‌ و گاهي‌ به‌ طور دسته‌ جمعي‌ به‌ ادارة‌ مخابرات‌ مراجعه‌ و براي‌ حل‌ مشكل‌ گذرنامه‌ به‌ دولت‌ ‏تلگراف‌ مي‌كردند و يا به‌ استانداري‌ مي‌رفتند و با استاندار وقت‌ مذاكره‌ مي‌نمودند، و قهراً مرحوم‌ پدرم‌ و ‏بعضي‌ ديگر از علماي‌ بروجرد كه‌ در آن‌ جمع‌ بودند، رهبري‌ چنين‌ اجتماعات‌ و اقداماتي‌ را عهده‌دار بودند، ‏سرانجام‌ پس‌ از حدود يك‌ ماه‌ دستور دادن‌ گذرنامه‌ صادر شد.‏
نزديك‌ اربعين‌ بود كه‌ از طريق‌ خرمشهر و بصره‌ و از آنجا با قطار وارد كربلا شديم‌ و اين‌ موفقيّت‌ پس‌ از ‏روزها تلاش‌ و يأس‌ و نااميدي‌ در كام‌ همه‌ بسيار شيرين‌ بود كه‌ هنوز هم‌ شيريني‌ آن‌ در خاطرم‌ مانده‌ است‌.‏
در اين‌ سفر مرحوم‌ حاج‌ اسكندر كه‌ از اخيار خرم‌آباد بود و با فاميل‌ طاهري‌ و سادات‌ بستگي‌ زيادي‌ داشت‌، با ‏فرزندش‌ مرحوم‌ كربلائي‌ محمود و مادرش‌ از اول‌ حركت‌ تا آخر همراه‌ ما بودند و نيز مرحوم‌ آقاي‌ حاج‌ سيد ‏محمدتقي‌ طاهري‌ ، معروف‌ به‌ آسيد شيخه‌ كه‌ از سادات‌ جليل‌ القدر و فاميل‌ نزديك‌ ما است‌، در اين‌ سفر ‏حضور داشت‌.‏
در هر حال‌ در ايام‌ اربعين‌ چندين‌ شب‌ مرحوم‌ پدرم‌ در صحن‌ حضرت‌‏‎‎ابوالفضل‌ (7) به‌ اصرار آقايان‌ ‏خرم‌آباديها كه‌ تعدادشان‌ هم‌ زياد بود، نماز مغرب‌ و عشاء را به‌ جماعت‌ اقامه‌ كردند.‏
بعد از ايام‌ اربعين‌ به‌ نجف‌ مشرف‌ شديم‌ و در آن‌ ايام‌ برادران‌ جزائري‌، (مرحوم‌ حاج‌ آقا عمادالدين‌ ، مرحوم‌ ‏آقاي‌ حاج‌ سيد نورالدين‌ و مرحوم‌ آقا مغيث‌ ) كه‌ از آقايان‌ خرم‌ آباد بودند و در نجف‌ درس‌ مي‌خواندند، منزلي‌ ‏داشتند، كه‌ ما هم‌ بر آقايان‌ جزائري‌ وارد شديم‌ و در بيروني‌ منزل‌ آنها اقامت‌ يافتيم‌.‏
مرحوم‌ حاج‌ آقا جواد جزائري‌ ، از علماي‌ محترم‌ خرم‌آباد و پدر بزرگوارشان‌ نيز براي‌ زيارت‌ مشرف‌ شده‌ ‏بودند.‏
در آن‌ ايام‌ آقاي‌ آسيد محمد جزايري‌ ،از علما و ائمه‌ جماعت‌ خرم‌ آباد نيز در مدرسة‌ مرحوم‌ آخوند در حجرة‌ ‏كوچكي‌ مشغول‌ به‌ درس‌ خواندن‌ بود، كه‌ به‌ ياد دارم‌ يك‌ روز قبل‌ از آنكه‌ از كربلا به‌ نجف‌ منتقل‌ شويم‌، با ‏پدرم‌ به‌ نجف‌ رفتيم‌ و در حجرة‌ ايشان‌ ناهار طلبگي‌ مختصري‌ خورديم‌ و پس‌ از زيارت‌ به‌ كربلا برگشتيم‌.‏
در همان‌ ايام‌، مرحوم‌ حاج‌ آقا مرتضي‌ علم‌الهدي‌ و اخوي‌ ايشان‌ مرحوم‌ حاج‌ آقا جعفر جزايري‌ كه‌ از فضلاي‌ ‏نجف‌ بودند و همچنين‌ فرزند برومند مرحوم‌ علم‌الهدي‌، مرحوم‌ حاج‌ آقا مصطفي‌ علم‌الهدي‌ نيز در نجف‌ بودند.‏
پس‌ از چندي‌، مرحوم‌ حاج‌ آقا عيسي‌ جزايري‌ كه‌ از علماي‌ معروف‌ و محترم‌ خرم‌آباد بودند، به‌ زيارت‌ عتبات‌ ‏مقدّسه‌ مشرف‌ شدند و به‌ جمع‌ مذكور پيوستند.‏
ايشان‌ هم‌ در نجف‌ وارد بر آقايان‌ جزايري‌ گرديد و قهراً محافل‌ و مجالس‌ دلنشين‌ و شيريني‌ در اين‌ ايام‌ در ‏نجف‌ و در همان‌ منزل‌ با حضور آقايان‌ علما وجود داشت‌.‏
ولي‌ در اين‌ سفر مرحوم‌ پدرم‌ مدت‌ زيادي‌ مريض‌ شده‌ و در بستر بيماري‌ افتادند و تحمل‌ زحمات‌ مداواي‌ ‏ايشان‌ را هم‌ آقايان‌ جزايري‌ كه‌ ميزبان‌ ما بودند، بر عهده‌ گرفتند.‏
ما در نجف‌ بوديم‌ كه‌ آقاي‌ حاج‌ آقا حسين‌ قمي‌ رحلت‌ كردند (1366 ه‏‎‎‏ .‏
ق‌ 1325 ه‏‎‎‏ .‏
ش‌.‏
‏) و جنازة‌ ايشان‌ را پس‌ از طواف‌ در حرم‌ مطهر حضرت‌ ابي‌عبدالله (7) با تجليل‌ و تعظيم‌ زيادي‌ تشييع‌ ‏نمودند.‏
از علماي‌ آن‌ روز نجف‌ نام‌ كسي‌ كه‌ آن‌ روزها به‌ گوشم‌ مي‌خورد و در خاطرم‌ مانده‌ است‌، مرحوم‌ آقاي‌ ‏شاهرودي‌ بود.‏
البته‌ اين‌ در زماني‌ بود كه‌ از فوت‌ مرحوم‌ آقاي‌ اصفهاني‌ (1365 ه‏‎‎‏ .‏
ق‌ 1325 ه‏‎‎‏ .‏
ش‌) چند ماهي‌ بيشتر نگذشته‌ بود.‏
آقاي‌ قمي‌ هم‌ پس‌ از ايشان‌ مرحوم‌ شد و مرجعيت‌ از نجف‌ به‌ قم‌ انتقال‌ يافته‌، و پرچم‌ به‌ دوش‌ مرحوم‌ آقاي‌ ‏بروجردي‌ قرار گرفته‌ بود.‏
اين‌ سفر حدود چهار ماه‌ طول‌ كشيد و بعد با همراهي‌ مرحوم‌ حاج‌ آقا عيسي‌ جزايري‌ از طريق‌ كاظمين‌ و ‏كرمانشاه‌ به‌ خرم‌آباد بازگشتيم‌ و مورد استقبال‌ عده‌اي‌ از مردم‌، از اول‌ پل‌ معروف‌ آن‌ روز خرم‌آباد كه‌ تقريباً ‏مدخل‌ شهر هم‌ محسوب‌ مي‌شد، قرار گرفتيم‌.‏
چند روزي‌ مردم‌ به‌ ديدن‌ مرحوم‌ پدرم‌ مي‌آمدند و روزهاي‌ بسيار شيريني‌ را مي‌گذرانديم‌.‏
بازگشت‌ ما در ايام‌ بهار و در فروردين‌ ماه‌ بود، ولي‌ تاريخ‌ دقيق‌ آن‌ به‌ خاطرم‌ نيست‌.‏
پس‌ از گذشت‌ چند روز از رفت‌ و آمدها، مطلع‌ شديم‌ كه‌ پسر عموهايم‌ را به‌ مدرسه‌ دولتي‌ برده‌اند و اين‌ در ‏حالي‌ بود كه‌ حدود هشت‌ سال‌ از سن‌ ماها مي‌گذشت‌، و تا آن‌ روز به‌ مدرسه‌ نرفته‌ بوديم‌؛ ولي‌ در مكتبهاي‌ ‏معمولي‌ آن‌ روز كه‌ قرآن‌ تدريس‌ مي‌شد مختصري‌ استفاده‌ نموده‌ بوديم‌.‏
در هر حال‌ در آخر سال‌ بود كه‌ روزي‌ مرحوم‌ پدرم‌ با مرحوم‌ حاج‌ آقا عيسي‌ جزايري‌ كه‌ به‌ منزل‌ ما آمده‌ ‏بودند و بعضي‌ ديگر به‌ طرف‌ مدرسة‌ 15 بهمن‌ آن‌ روز رفتيم‌.‏
مدير مدرسه‌ فردي‌ بود به‌ نام‌ حسن‌ كشميري‌ كه‌ از اهالي‌ شمال‌ بود و سالها مدير آن‌ مدرسه‌ بود و در مديريت‌ ‏نيز معروف‌ بود.‏
در حالي‌ وارد مدرسه‌ شديم‌، كه‌ همة‌ بچه‌ها به‌ صف‌ شده‌ بودند و يك‌ نفر را مي‌خواستند فلك‌ كنند.‏
ورود چند نفر عالم‌ و روحاني‌ كه‌ مورد احترام‌ همه‌ بودند، موجب‌ شد كه‌ فرد مزبور هم‌ مورد عفو و بخشش‌ ‏قرار گيرد و مرحوم‌ آقاي‌ جزايري‌ مقداري‌ آن‌ فرد را نصيحت‌ فرمود.‏
پس‌ از استقرار در دفتر مدرسه‌، مرحوم‌ پدرم‌ دست‌ مرا گرفت‌ و براي‌ نام‌ نويسي‌ معرفي‌ نمود.‏
البته‌ معلوم‌ است‌ كه‌ در آخر سال‌ نام‌ نويسي‌ رسمي‌ نمي‌شود؛ ولي‌ از فرداي‌ آن‌ روز به‌ طور مستمع‌ آزاد در ‏كلاس‌ اول‌ كه‌ آموزگار آن‌ شخصي‌ بود به‌ نام‌ آقاي‌ رشنو حضور يافتم‌ و در كنار پسر عمويم‌ حاج‌ آقا محمد ‏صالح‌ طاهري‌ نشستم‌.‏
پسر عموهاي‌ ديگر، آقاي‌ سيد محمود و آقاي‌ سيد مجتبي‌ طاهري‌ نيز در كلاس‌ بودند.‏
از طرف‌ معلم‌ كلاس‌ فردي‌ از شاگردان‌ كلاس‌ تعيين‌ شد، تا با بنده‌ كار كند و درسها را براي‌ من‌ تكرار نمايد.‏
و بالاخره‌ تا آخر سال‌ در كلاس‌ درس‌ حضور يافتم‌ و در امتحان‌ نهايي‌ هم‌ به‌ طور غير رسمي‌ شركت‌ كردم‌، ‏تا آن‌ كه‌ مدرسه‌ تعطيل‌ شد.‏
در آن‌ روزها ناظم‌ مدرسه‌ شخصي‌ بود به‌ نام‌ آقاي‌ جهانبخش‌ .‏
او پس‌ از تعطيلي‌ مدارس‌ جهت‌ تقويت‌ وضعيت‌ درسي‌ بچه‌ها در يك‌ طبقة‌ فوقاني‌ در بازار درب‌ دلاّكان‌ (حافظ‌ ‏فعلي‌)، كلاسهاي‌ تابستاني‌ تشكيل‌ داد و قرار شد بنده‌ نيز در آن‌ كلاس‌ شركت‌ نمايم‌ كه‌ چند روزي‌ كه‌ مقدار آن‌ ‏دقيق‌ يادم‌ نيست‌ در كلاس‌ مزبور شركت‌ كردم‌.‏
به‌ ياد دارم‌ در آن‌ دوران‌، حضور در كلاس‌ و رفتن‌ به‌ مدرسه‌ و خواندن‌ درس‌ در كام‌ من‌ بسيار شيرين‌ و لذت‌ ‏بخش‌ بود؛ ولي‌ از آنجا كه‌ دنيا هرگز دوام‌ و ثباتي‌ ندارد و به‌ فرمودة‌ مولي‌ اميرالمؤمنين‌ (7) "دار بالبلاء ‏محفوفة‌ و بالغدر معروفة‌ لاتدوم‌ احوالها" ، ناگهان‌ در روز 22 شعبان‌ سال‌ 1326 (ه‎‎‏ .‏
ش‌) كه‌ مصادف‌ با تير ماه‌ بود، حوالي‌ عصر پدرم‌ با يك‌ سكتة‌ قلبي‌ دار فاني‌ را وداع‌ فرمود و همة‌ برنامه‌ها به‌ ‏هم‌ ريخت‌ و شيريني‌ها و لذتهاي‌ ياد شده‌ به‌ تلخي‌ و غم‌ و اندوه‌ مبدّل‌ گرديد؛ بخصوص‌ براي‌ من‌ كه‌ آن‌ همه‌ به‌ ‏او علاقه‌ داشتم‌.‏
‏************** دوران‌ تحصيلات‌ ابتدايي‌ ‏
يكي‌ از مشكلات‌ دوران‌ دبستان‌ اين‌ بود كه‌ من‌ اصرار داشتم‌ با لباس‌ روحاني‌ به‌ مدرسه‌ بروم‌ و فاميل‌هاي‌ ما ‏هم‌ همين‌ انتظار را داشتند، ولي‌ رئيس‌ فرهنگ‌ و بعضي‌ از آموزگاران‌ جديدي‌ كه‌ مي‌آمدند و براي‌ آنها اين‌ ‏موضوع‌ تازگي‌ داشت‌، شديداً مخالفت‌ مي‌نمودند.‏
در اين‌ ميان‌ عمويم‌ در مقابل‌ آنها مي‌ايستاد و گاهي‌ مجبور مي‌شد خودش‌ به‌ مدرسه‌ بيايد و با فردي‌ كه‌ در اين‌ ‏موضوع‌ اصرار داشت‌، مقابله‌ كند و يا به‌ ادارة‌ فرهنگ‌ برود و با رئيس‌ فرهنگ‌ مذاكره‌ نمايد.‏
تنها مرحوم‌ آقاي‌ حسن‌ كشميري‌ ، مدير مدرسه‌ و بعضي‌ ديگر از آموزگاراني‌ كه‌ داراي‌ روحية‌ مذهبي‌ بوده‌ و ‏به‌ روحانيت‌ و لباس‌ آن‌ علاقه‌ داشتند و يا از سوابق‌ ما و مرحوم‌ ابوي‌ آگاه‌ بودند و اهل‌ خرم‌آباد بودند، كاملاً ‏طرفداري‌ و كمك‌ مي‌كردند.‏
در طول‌ پنج‌ سال‌ تحصيل‌، يعني‌ تا پايان‌ كلاس‌ ششم‌ اين‌ درگيري‌ و كشمكش‌ با تعويض‌ رئيس‌ فرهنگ‌ و يا ‏وارد شدن‌ آموزگاران‌ جديد و ناآشنا وجود داشت‌، ولي‌ عملاً در اين‌ مسأله‌ پيروزي‌ با ما بود، و تمام‌ كارنامه‌ها ‏و تصديق‌ كلاس‌ ششم‌ اينجانب‌ نيز با عكس‌ روحاني‌ است‌ و در كنار بعضي‌ از كارنامه‌ها هم‌ مرحوم‌ كشميري‌ ‏تقديرنامه‌اي‌ از انضباط‌ و اخلاق‌ اينجانب‌ نگاشته‌ است‌.‏
از خاطرات‌ ديگر دوران‌ دبستان‌ اين‌ است‌ كه‌ گاهي‌ مناظره‌ و مباحثه‌اي‌ بين‌ من‌ و بعضي‌ ديگر ترتيب‌ ‏مي‌دادند؛ مثلاً من‌ به‌ طرفداري‌ از علم‌ و ديگري‌ به‌ طرفداري‌ از مال‌ مناظره‌ مي‌نموديم‌ و گاهي‌ نماز جماعت‌ ‏ترتيب‌ داده‌ مي‌شد و من‌ امام‌ جماعت‌ مي‌شدم‌ و در مواردي‌ هم‌ مقاله‌هائي‌ در مسائل‌ اخلاقي‌ مي‌نوشتم‌ و در ‏مقابل‌ صفوف‌ شاگردان‌ دبستان‌ مي‌خواندم‌.‏
البته‌ اين‌ مسائل‌ در سالهائي‌ بود كه‌ هنوز رژيم‌ محمدرضا، جان‌ نگرفته‌ بود و مسلط‌ نشده‌ بود و امكان‌ اين‌ نوع‌ ‏فعاليتها در مدارس‌ وجود داشت‌؛ ولي‌ بعد از سلطة‌ رژيم‌ پهلوي‌ امكان‌ چنين‌ اموري‌ وجود نداشت‌ و اوضاع‌ ‏طور ديگري‌ شد كه‌ قهراً دوران‌ تحصيل‌ ابتدائي‌ بنده‌ نيز خاتمه‌ يافته‌ بود.‏
‏************** دوران‌ تحصيلات‌ علوم‌ ديني‌ ‏
پس‌ از سپري‌ شدن‌ دوران‌ تحصيل‌ ابتدائي‌، راهي‌ مدرسه‌ علميه‌ كماليه‌ كه‌ آن‌ زمان‌ تحت‌ سرپرستي‌ مرحوم‌ ‏آقاي‌ كمالوند قرار داشت‌ شده‌ و دو سال‌ در آن‌ مدرسه‌ كتابهاي‌ جامع‌المقدمات‌ و سيوطي‌ را خواندم‌ و در طول‌ ‏اين‌ مدت‌ (دوران‌ دبستان‌ و دو سال‌ تحصيل‌ در مدرسة‌ علميه‌)، سرپرستي‌ مادي‌ و معنوي‌ من‌ با عمويم‌ بود.‏
از پدرم‌ جز يك‌ خانة‌ مسكوني‌ چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ بود، ولي‌ عمويم‌ خانة‌ پدري‌ را با همان‌ وضع‌ قبلي‌ زمان‌ ‏حياتش‌ نگهداري‌ مي‌نمود و حتي‌ مجالس‌ سوگواري‌ و روضه‌اي‌ كه‌ در زمان‌ حيات‌ پدرم‌ در منزل‌ برقرار ‏مي‌شد به‌ همان‌ ترتيب‌ برقرار مي‌گرديد و مردم‌ شركت‌ مي‌كردند.‏
مادرم‌ و زن‌ پدرم‌ در آن‌ خانه‌ بودند و سرپرستي‌ داخل‌ منزل‌ هم‌ با زن‌ پدرم‌ بود كه‌ بهتر از يك‌ مادر مرا ‏پرورش‌ مي‌داد.‏
مخارج‌ منزل‌ به‌ عهدة‌ عمو بود و ضمناً پدرم‌ هنگام‌ ارتحال‌ مبلغ‌ شش‌ هزار تومان‌ مقروض‌ بود كه‌ در آن‌ ‏زمان‌ اين‌ مبلغ‌ خيلي‌ زياد بود و تمام‌ آن‌ را مرحوم‌ عمويم‌ كم‌كم‌ از خودش‌ ادا نمود.‏
عموي‌ ديگرم‌ مرحوم‌ آسيد اسماعيل‌ طاهري‌ بود كه‌ از مرحوم‌ پدرم‌ بزرگتر و سيد محترم‌ و بزرگواري‌ بود.‏
با علماي‌ خرم‌ آباد محشور بود و همه‌ به‌ او احترام‌ مي‌گذاشتند و در محافل‌ و مجالس‌ آنها شركت‌ مي‌كرد.‏
از مرحوم‌ عمويم‌ حاج‌ سيد احمد ، فرزندان‌ متدين‌ و مورد احترام‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌ يكي‌ از آنها آقاي‌ حاج‌ ‏سيد محمد طاهري‌ از فضلاي‌ حوزه‌ علميه‌ قم‌ مي‌باشد كه‌ در ايام‌ تعطيل‌ به‌ جاي‌ پدر، در خرم‌آباد اقامه‌ جماعت‌ ‏دارد.‏
‏************ از عموي‌ ديگرم‌ فرزنداني‌ متدين‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌.‏
ناگفته‌ نماند كه‌ پسر عموي‌ ديگري‌ دارم‌ كه‌ از عموي‌ ديگري‌ است‌ كه‌ قبل‌ از پدرم‌ به‌ رحمت‌ خدا رفته‌ بود به‌ ‏نام‌ آقاي‌ آسيد ابوالقاسم‌ طاهري‌ كه‌ او را هميشه‌ برادر بزرگ‌ خطاب‌ مي‌نمودم‌ و واقعاً هم‌ مثل‌ برادر به‌ من‌ ‏محبت‌ داشته‌ و اكنون‌ هم‌ دارد.‏
او در سرپرستي‌ و ادارة‌ منزل‌ ما و جبران‌ كمبود محبت‌ پدرم‌ سهم‌ بسيار بزرگي‌ داشته‌ است‌.‏
ايشان‌ از دوران‌ جواني‌ در منزل‌ پدرم‌ و تحت‌ سرپرستي‌ پدرم‌ بود و از ما جدا نبود، حتي‌ هنگامي‌ كه‌ صاحب‌ ‏زن‌ و فرزند هم‌ گرديد، باز هم‌ در كنار هم‌ بوديم‌ و بزرگ‌ شده‌ در دامن‌ مرحوم‌ پدرم‌ بود و به‌ همين‌ خاطر در ‏فقدان‌ پدرم‌ بسيار ناراحت‌ و بي‌تاب‌ بود، بيش‌ از آنكه‌ يك‌ فرزند در مرگ‌ پدرش‌ بي‌تابي‌ مي‌كند.‏
در تمام‌ دوران‌ دبستان‌ و كودكي‌ و زماني‌ كه‌ به‌ قم‌ آمدم‌ و مشغول‌ تحصيل‌ شدم‌ و تا به‌ امروز به‌ من‌ محبت‌ ‏نموده‌ است‌ و مي‌نمايد و حقوق‌ فراواني‌ به‌ گردن‌ من‌ دارد.‏
اين‌ جمله‌ را هم‌ بايد اضافه‌ نمايم‌ كه‌ همة‌ فاميل‌ نسبت‌ به‌ بنده‌ محبت‌ داشته‌ و دارند و مرهون‌ محبتهاي‌ همه‌ بوده‌ ‏و هستم‌ و دعاگوي‌ همة‌ فاميل‌ چه‌ آنها كه‌ درگذشته‌اند و چه‌ آنها كه‌ حيات‌ دارند هستم‌؛ خداوند به‌ همة‌ آنها پاداش‌ ‏عنايت‌ بفرمايد كه‌ از جملة‌ آنان‌مرحوم‌ آقاي‌ حاج‌ سيد حسين‌ طاهري‌ واعظ‌ بود كه‌ محبت‌ زيادي‌ به‌ شخص‌ من‌ ‏و مرحوم‌ پدرم‌ داشت‌ و هيچ‌ گاه‌ عواطف‌ او را فراموش‌ نخواهم‌ نمود.‏
همچنين‌ مرحوم‌ آقاي‌ آسيد احمد حبيبي‌ نيز از همان‌ كودكي‌ به‌ من‌ علاقة‌ شديدي‌ داشت‌ و متقابلاً من‌ هم‌ به‌ او ‏علاقة‌ زيادي‌ داشتم‌، و در فصل‌ تابستان‌ كه‌ حوزه‌ علمية‌ قم‌ تعطيل‌ مي‌شد ايشان‌ به‌ خرم‌آباد مي‌آمد و آن‌ ايام‌ را ‏در منزل‌ پدرم‌ مي‌گذرانيد. ‏باز از مرحوم‌ عموي‌ بزرگوارم‌، مرحوم‌ حاج‌ سيد جعفر كه‌ از بزرگان‌ فاميل‌ بود بايد ياد نمايم‌ كه‌ او هم‌ تا آخر ‏عمر علاقة‌ زيادي‌ به‌ شخص‌ اينجانب‌ داشت‌ و اكنون‌ هم‌ فرزند بزرگ‌ ايشان‌ آقاي‌ حاج‌ سيد محمد حسن‌ ‏طاهري‌ كه‌ از علماي‌ محترم‌ خرم‌آباد هستند كمال‌ لطف‌ را به‌ اينجانب‌ دارند.‏
در فاميل‌ طاهري‌ آقايان‌ روحاني‌ زياد بودند كه‌ عده‌اي‌ از آنها از دنيا رفته‌اند و عده‌اي‌ هم‌ در قيد حيات‌ هستند.‏
از جمله‌ آنها آقاي‌ آسيد شكرالله طاهري‌ از مدرسين‌ حوزه‌ و از علماي‌ خرم‌آباد هستند كه‌ در زمان‌ رژيم‌ سابق‌ ‏مدتي‌ در شهرستان‌ سردشت‌ كردستان‌ تبعيد بودند.‏
در هر حال‌ اينجانب‌ مرهون‌ الطاف‌ و عواطف‌ همة‌ اقوام‌ بوده‌ و هستم‌ و اگر بخواهم‌ همة‌ كساني‌ را كه‌ به‌ ‏اينجانب‌ لطف‌ و محبت‌ داشته‌اند نام‌ ببرم‌، سخن‌ به‌ درازا مي‌كشد و اين‌ صفحات‌ گنجايش‌ آن‌ را ندارد.‏
ادامه دارد
بالای صفحه

شتاب به سوي نيکيها
پيامبر(صلّي ‌‌الله ‌عليه ‌وآله):
مَنِ اشْتاقَ إلَي الْجَنَّةِ سارَعَ إلَي الَخَيْراتِ.
هركه مشتاق بهشت است به سوي نيكيها مي‌‌شتابد.مکارم الأخلاق، ص 447
استخاره امروز
سوره الجن
قُلْ إِنِّي لَن يُجِيرَنِي مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا (22)
بگو هرگز كسى مرا در برابر خدا پناه نمى‏دهد و هرگز پناهگاهى غير از او نمى‏يابم (22)