بازتاب كردار
پروردگار جهانيان به آدميان مى فرمايد:
يابْنَ آدَمَ!
1. كُنْ كَيْفَ شِئْتَ، كَماتَدينُ تُدانُ
2. مَنْ رَضيَ مِنَ اللّهِ بِالْقَليلِ مِنَ الرِّزْقِ، قَبِلَ اللّهُ مِنْهُ الْيَسيرَ مِنَ الْعَمَلِ.
3. وَ مَنْ رَضيَ بِالْيَسيرِ مِنَ الْحَلالِ، خَفَّتْ مَؤُونَتَهُ وَ زَكَتْ مَكْسَبَتُهُ وَ خَرَجَ مِنْحَدِّالْفُجُورِ.(107)
اى فرزندآدم !
1. هر گونه كه مى خواهى باش ، [امّا بدان كه ] همان گونه كه بدهى ، مى گيرى [و هرچه بكارى ، همان را مى دَرَوى و هر سان عمل كنى ، به همان سان با تو رفتار مى شود].
2. كسى كه از خداوند به رزق و روزى اندك راضى باشد، خدا - نيز -عمل اندك وى را مى پذيرد.
3. و آن كه به حلالِ اندك ، راضى باشد، سنگينى دوشش و هزينه زندگى اش سبك مىگردد و كسب و كارش پاكيزه مى شود و از مرز گناهان و ناپاكيها بيرون مى رود.
قانون ((كيفر و پاداش ))، از قوانين حتمى و پايدار نظام آفرينش است . كيفراعمال ناشايست تبهكاران ، دامن آنان را مى گيرد و پاداش كردار خجسته نيكوكاران ، جانآنان را خرّمى و نزهت مى بخشد و خداوندِ حكيم و رحيم ، هيچ عمل نيكو و يا كردار ناشايست را بى پاداش و كيفر نمى گذارد، منتها، اين جهان ، گنجايش كافى ندارد و آدميان در دنيا ظرفيت و تحمل پذيرش پاره اى از كيفرها و پاداشها راندارند. از اين رو، در مرحله بعدى زندگانى ، در جهان آخرت ، پاداش و كيفركامل خويش را در مى يابند.
اگر:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا
جهان ديگر كوهى است بزرگتر و انعكاس رفتار و كردار و حتّى نيّتهاى ما، در مقياسىبزرگتر، به سويمان باز مى گردد.
پشتوانههاى اخلاق
اگر اخلاق را به درختى پربار تشبيه كنيم كه آفتها و خطراتى نيز در كمين آن است، پشتوانههاى اخلاقى را مىتوان به باغبان يا به آبى كه در پاى درخت جارى مىشود تشبيه كرد، كه اگر آب يا باغبان نباشد درخت اخلاق مىخشكد، و يا گرفتار انواع آفتهايى كه سرانجامش مرگ يا كم شدن باغ و بر است، مىگردد.
پشتوانههايى كه علماى اخلاق يا فلاسفه براى اخلاق ذكر كردهاند بسيار متفاوت است و در واقع با جهانبينى هر گروهى ارتباط دارد، و ما در اينجا به چند نمونه مهم آن اشاره مىكنيم:
1- پشتوانه سودجويى
گروهى مسائل اخلاقى را صرفا از اين نظر توصيه مىكنند كه با منافع مادى در ارتباط مستقيم است; مثلا، يك مؤسسه اقتصادى اگر اصل امانت و صداقت را دقيقا رعايت كند و تمام اطلاعاتى را كه به مشتريان يا مراجعه كنندگان مىدهد بىكم و كاستبا واقعيت تطبيق كند، مىتواند سرمايههاى مردم را به سوى خود جذب كند و سود كلانى از اين طريق عايدش شود.
به همين دليل، افرادى را مىبينيم كه موضعى عمل مىكنند; يعنى مثلا در ساعتى كه كارمند بانك است و با ثروت و سرمايه مردم از نزديك سرو كار دارد نهايت امانت را به خرج مىدهد تا منافع زيادى براى مؤسسه خود جلب نمايد، و هنگامى كه پاى خود را از آن محل بيرون گذاشت ممكن استبه انسانى خائن مبدل گردد، چرا كه سود خود را ممكن است در خيانتبپندارد.
يا اين كه مثلا يك كاسب يا تاجر با مراجعه كنندگان بسيار خوش برخورد، پر محبت، مؤدب و صميمى به نظر مىرسد، تا از اين راه مشتريان و دوستان بيشترى جلب كند اما همين شخص ممكن است در خانه با زن و فرزند يا همسايگان، بسيار بد برخورد باشد.
اين گونه اخلاق كه پشتوانهاى جز سودجويى ندارد، بزرگترين عيبش اين است كه براى اخلاق، هيچ اصالتى قائل نيست; چرا كه در همه جا خط سودجويى را ادامه مىدهد كه گاه در اخلاق است و گاه به پندار او در ضد اخلاق.
جمعى از اين فراتر رفته، اخلاق را نه به خاطر منافع شخصى بلكه به خاطر مصالح جامعه بشرى طلب مىكنند زيرا معتقدند اگر اصول اخلاقى در جامعه انسانى، متزلزل گردد، دنيا مبدل به جهنم سوزانى مىشود كه همه اهل آن در عذاب خواهند بود، و تمام مواهب مادى كه مىتواند آسايش و رفاه براى مردم جهان بيافريند، مبدل به هيزمى براى روشن نگه داشتن اين جهنم سوزان مىگردد.
اين گونه افراد گرچه در سطح بالاترى فكر مىكنند، ولى بالاخره اخلاقى را كه آنها مىطلبند براساس سودجويى و جلب منفعت و آسايش و رفاه، استوار است، نه بر پايه اصالت دادن به فضائل اخلاقى.
اين طرز تفكر براى افراد ماديگرا كه اعتقادى به مكتب وحى و نبوت پيامبران ندارند، اجتناب ناپذير است; اخلاق را از اوج آسمان به زمين مىآورد، و آن را به ابزارى براى سودجويى بيشتر يا رفاه و آسايش بيشتر مبدل مىكند.
ترديدى نيست كه اخلاق، اين گونه آثار مثبت اجتماعى و مادى را در بردارد، و ما هم قبلا اشاراتى به آن داشتيم، ولى بحث در اين است كه آيا پشتوانه اخلاق همين است و بس، يا اين گونه آثار بايد به عنوان مسائل جنبى در علم اخلاق مورد توجه قرار گيرد.
به هر حال، اعتقاد به اخلاقى كه بر اساس سودجويى و جلب منافع استوار است، از يك سو اصالت اخلاق را خدشهدار مىكند و از سوى ديگر از ارزش و عمق آن مىكاهد، و از سوى سوم در مواردى كه احيانا تضادى در ميان سودجويى و اخلاق ديده مىشود يا به تعبير ديگر چنين پنداشته مىشود، با اخلاق وداع مىكند و به سراغ سودجويى مىرود كه پشتوانه اصلى آن بوده است.
2- پشتوانه عقلى
فلاسفهاى كه معتقد به حاكميت عقل بر همه چيز و لزوم پيروى از آن در همه چيز هستند، پشتوانه مسائل اخلاقى را درك عقل از خوب و بد اشياء مىدانند; مثلا، مىگويند عقل بخوبى درك مىكند كه شجاعت فضيلت است، و بزدلى و جبن رذيلت، و همچنين امانت و صداقت، كمال است، و خيانت و دروغگويى نقصان، و همين ادراك عقلى است كه ما را به دنبال فضائل اخلاقى مىفرستد و از رذائل باز مىدارد.
بعضى ديگر پشتوانه را ادراك وجدان مىدانند، مىگويند وجدان كه همان عقل عملى است مهمترين سرمايه انسان مىباشد; عقل نظرى را ممكن است فريب داد ولى وجدان چنين نيست و مىتواند رهبر حقيقى بشر باشد.
بنابراين، همين كه وجدان ما مىگويد امانت، صداقت، ايثار، فداكارى، سخاوت و جاعتخوب است، همين كافى است كه ما را براى رسيدن به اين نيكيها بسيج كند، و همين كه مىگويد: بخل، خودخواهى، و خودپرستى بد است، كافى است ما را از آن بازدارد.
به اين ترتيب، پشتوانه عقلى و وجدانى به هم مىرسند، و دو تعبير مختلف از يك واقعيت است.
بىشك وجود اين پشتوانه، يك واقعيت است و مىتواند در حد خود انگيزه مطلوبى براى نيل به تربيت نفوس و فضائل اخلاقى بوده باشد.
ولى با توجه به اين كه - همانگونه كه در بحث وجدان در جاى خود گفتهايم (1) - از يك سو وجدان را گاه مىتوان فريب داد، و از سوى ديگر، وجدان با تكرار بديها و زشتيها تدريجا به آن خو مىگيرد، و تغيير رنگ مىدهد، و گاه بكلى حساسيتخود را از دست داده يا تبديل به ضد مىشود، و از سوى سوم، وجدان يا عقل عملى با تمام قداست و اهميتى كه دارد مانند عقل نظرى خطا پذير است; هرگز نمىتوان تنها بر آن تكيه كرد و از همه چيز بىنياز شد، بلكه پشتوانههاى قويترى لازم است كه نه قابل فريب باشد، نه خطا كند، و نه با تكرار اعمال ضد اخلاقى تاثير خود را از دست داده و تغيير شكل دهد.
كوتاه سخن اين كه، وجدان اخلاقى، يا عقل فطرى و عقل عملى و هر تعبير ديگرى كه به اين معنى اشاره كند، پشتوانه خوبى براى نيل به فضائل اخلاقى محسوب مىشود، ولى با كاستيهايى كه دارد و در بالا به آن اشاره شد، قناعتبه آن كافى نيست.
3- پشتوانه شخصيت
بعضى مسائل اخلاقى را از اين رو دنبال مىكنند كه نشانه شخصيت است، و هر انسانى طالب شخصيت مىباشد; هنگامى كه شخصيت را در صداقت و امانت مىبيند به دنبال آنها مىرود، و هنگامى كه ملاحظه مىكند جامعه براى افراد شجاع و سخاوتمند و با وفا و مهربان شخصيت فوقالعادهاى قائل است طالب اين صفات اخلاقى مىشود.
بعكس، هنگامى كه مىبيند افراد بزدل و ترسو، بخيل و ضعيفالاراده، خائن و بىوفا، افراد بىارزش و فاقد شخصيتند، سعى مىكند از اين رذائل خالى شود.
و به اين ترتيب، پشتوانه ديگرى براى مسائل اخلاقى جستجو كرده است.
ولى اگر درستبينديشيم مىبينيم اين پشتوانه نيز به همان مساله وجدان بازگشت مىكند، منتها در اينجا "وجدان جامعه" مطرح است و نه وجدان فرد، يعنى آنچه با وجدان عمومى جامعه هماهنگ است و آن را فضيلت و نشانه شخصيت مىشمرند، جزء اخلاق فضيله و آنچه عكس آن است جزء اخلاق رذيله است، و همين قضاوت عمومى جامعه سبب سوق دادن به نيكيها و بازداشتن از بديها است.
ما انكار نمىكنيم كه وجدان عمومى جامعه مىتواند الهامبخش مسائل اخلاقى و ارزشها و ضد ارزشهايى در اين زمينه باشد.
ولى همان كاستيها و اشكالاتى كه در مورد وجدان فردى ذكر شده در مورد وجدان عمومى جامعه نيز صادق است.
وجدان عمومى جامعه گاه خطا مىكند، و اگر زير بمباران تبليغات نيرومند وسيع نادرستى از سوى حكومتها و مانند آنها قرار گيرد، ممكن است ارزشها را ضد ارزش، و ضد ارزشها را ارزش بداند، همانگونه كه در طول تاريخ نمونههاى فراوان آن ديده شده است; نه تنها در عصر جاهليت عرب، كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در ميان قشر وسيعى، يك فضيلت اخلاقى شمرده مىشد (به خاطر تبليغات گستردهاى كه در اين زمينه به عمل آمده بود و آن را راه نجات براى جلوگيرى از گرفتار شدن نواميس خود و اسارت آنها در جنگها مىپنداشتند!) (2) ; بلكه امروز هم در بعضى از جوامع پيشرفته مىبينيم كه با تبليغات گسترده صاحبان زر و زور، و براى نيل به اهداف نامشروع مادى، وجدان عمومى جامعه را فريب دادهاند و ضد ارزشهاى اخلاقى را ارزش مىشمرند.
افزون بر اين، وجدان آدمى گرچه بارقه رحمت الهى است، و نمونهاى از دادگاه عدل بزرگ او در درون جان انسان در اين جهان مىباشد ولى با اين حال، وجدان آدمى معصوم نيست و گاه گرفتار خطا و اشتباه مىشود، و اگر پايگاه مطمئن و خطا ناپذيرى آن را اصلاح نكند ممكن استسالها به خطاى خود ادامه دهد.
4- پشتوانه الهى
درست است كه هر يك از پشتوانههاى گذشته براى سوق دادن به سوى مسائل اخلاقى نقشى دارد، ولى همانگونه كه در تحليلها اشاره شد بعضى از اين پشتوانهها خالى از جنبههاى انحرافى نيست; مانند پشتوانه سودجويى و منفعت طلبى كه در همه حال راه خود را طى مىكند، گاه در مسير مسائل اخلاقى سير مىكند و در پارهاى از اوقات از آن جدا مىشود.
بعضى ديگر از اين پشتوانهها گرچه چنين نبوده ولى قدرت نفوذ آن محدود و آميخته با كاستيها و نارسائيها و احيانا خطا و اشتباه هست.
تنها انگيزه نيرومند و مؤثر و خالى از خطا و اشتباه و هرگونه كاستى براى مسائل اخلاقى، انگيزه الهى است كه از منبع وحى سرچشمه مىگيرد.
در اينجا فضائل اخلاقى به عنوان ابزارى براى نيل به سودجويى و منفعت طلبى محسوب نمىشود، و وسيلهاى براى رفاه اجتماعى نيست (هر چند اخلاق بطور قطع هم مايه آرامش و آبادانى و رفاه است و هم تامين كننده منافع مادى).
در اينجا اصالتبا انگيزههاى معنوى است; و به تعبير روشنتر، ذات پاك خداوند كه كمال مطلق و مطلق كمال است، و جامع جميع صفات جمال و جلال مىباشد، محور اصلى شمرده مىشود، و هر انسانى مىكوشد خود را به آن كمال مطلق نزديك كند، و پرتوى از اسماء و صفات او را در درون جان خود زنده نمايد; روز به روز به او نزديكتر و شبيهتر شود (هر چند ذات پاكش از هرگونه شبيه و مانند واقعى منزه است); و در اين مسير كه به سوى بىنهايت مىرود، هيچ حد و مرزى از كمال را به رسميت نمىشناسد; وجود او مملو از عشق به خدا يعنى كمال مطلق مىشود، و انوار ذات و صفات او وجودش را روشن مىسازد، بطورى كه هر لحظه فضيلت و كمال برتر و بالاترى را طالب است; نه در قيد منافع مادى است، نه اخلاق را براى شخصيت مىخواهد و نه تنها وجدان انگيزه اوست، بلكه انگيزهاى برتر و بالاتر از همه اينها دارد.
او معلومات خود را گذشته از عقل و وجدان، از وحى آسمانى مىگيرد و ارزشهاى راستين را از دروغين در پرتو آن جدا مىسازد، و با ايمان و يقين كامل و خالى از هرگونه ترديد و تزلزل در اين راه گام برمىدارد.
در اين زمينه قرآن راهنماى خوبى است:
قرآن مجيد به روشنى اعمال اخلاقى را زائيده ايمان به خدا و روز قيامت مىشمرد و در بسيارى از آيات "عمل صالح" پشتسر ايمان و به عنوان ثمره درخت ايمان آمدهاست.
ايمان را به درخت پربار و پاكيزهاى تشبيه مىكند كه ريشههاى بسيار محكم آن در اعماق جان انسان فرورفته و شاخ و برگش به آسمان كشيده شده و همواره پر از ميوههاى شاداب است.
در يك اشاره زيبا مىفرمايد: "الم تركيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها فى السماء - تؤتى اكلها كل حين باذن ربها; آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه را به درخت پاكيزهاى تشبيه كرده كه ريشه آن ثابت و شاخه آن در آسمان است - و در هر زمان ميوههاى خود را به فرمان پروردگار مىدهد." (سوره ابراهيم، آيه24 و 25)
بديهى است درختى كه ريشههاى آن در اعماق قلوب است و شاخههايش از تمام اعضاى انسان سربرآورده و در آسمان زندگى او پركشيده درختى است پربار كه هرگز خزانى ندارد، و طوفانها نمىتواند آن را از ريشه بركند. (3)
در سوره "والعصر" همين معنى با تعبير ديگرى آمده است، آنجا كه همه انسانها را در زيان و خسران مىبيند، و تنها كسانى را استثنا مىكند كه در درجه اول، ايمان دارند و سپس عمل صالح، و از حق دفاع مىكنند و به صبر و استقامت توصيه مىنمايند. (والعصر ان الانسان لفى خسر - الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر).
همين معنى با تعبير جالب ديگرى در آيه21 سوره "نور" آمده، مىفرمايد: "ولولا فضل الله عليكم ورحمته مازكى منكم من احد ابدا ولكن الله يزكى من يشاء; اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود هيچيك از شما هرگز تزكيه نمىشد، ولى خداوند هر كه را بخواهد (و شايسته بداند) تزكيه مىكند."
بنابراين، پاكى اخلاق و عمل و تزكيه كامل انسان جز در سايه ايمان به خدا و رحمت او ممكن نيست.
همين معنى با تعبير ديگرى در سوره "اعلى" ديده مىشود، مىفرمايد: "قد افلح من تزكى - وذكر اسم ربه فصلى; به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد. و (آن كه) نام پروردگارش را ياد كرد سپس نماز خواند!" (سوره اعلى، آيه14 و 15)
مطابق اين آيات، تزكيه اخلاقى و عملى رابطه نزديكى با نام پروردگار و نماز و نيايش او دارد; اگر از آن مايه بگيرد، ريشهدار و پر دوام خواهد بود، و اگر به اصول ديگرى متكى شود سست و كم محتوا خواهد بود.
در آيه93 سوره "مائده" رابطه قوى تقوا و اعمال اخلاقى با ايمان به طرز جالبى منعكس شده است، مىفرمايد: "ليس على الذين آمنوا وعملوا الصالحات جناح فى ما طعموا اذا ما اتقوا وآمنوا وعملوا الصالحات ثم اتقوا وآمنوا ثم اتقو واحسنوا والله يحب المحسنين; بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند گناهى در آنچه خوردهاند نيست; اگر تقوا پيشه كنند و ايمان بياورند و اعمال صالح انجام دهند، سپس تقوا پيشه كنند و ايمان آورند، سپس تقوا پيشه كنند و نيكى كنند، و خداوند نيكوكاران را دوستدارد."
در اين آيهشريفه، گاه تقوا
قدم بر ايمان و عمل صالح ذكر شده، و گاه مؤخر از آن، و گاه مقدم بر احسان، اين به خاطر آن است كه تقواى اخلاقى و عملى در يك مرحله، قبل از ايمان است، و آن آمادگى براى پذيرش حق و احساس مسؤوليتبراى جستجوى آن است.
سپس هنگامى كه حق را شناخت و به آن ايمان آورد، مرحله عاليترى از تقوا بر وجود او سايه مىافكند و سرچشمه انواع نيكوكاريها مىشود.
و به اين ترتيب، رابطه تنگاتنگى كه ميان "ايمان" و "تقوا" است روشن مىشود.
كوتاه سخن اينكه، قويترين و عاليترين پشتوانه اخلاق، ايمان به خدا و احساس مسؤوليت در پيشگاه اوست. ايمانى كه فراتر از مسائل مادى است و با چيزى نمىتوان آن را مبادله كرد، همه جا با انسان است و لحظهاى از او جدا نمىشود، و همه چيز در برابر آن كوچك و كمرنگ است.
به همين دليل، قويترين چهرههاى اخلاق كه ايثار و فداكارى را در حد اعلى داشته است، در زندگانى اولياء الله مشاهده مىكنيم.
و نيز به همين دليل، در جوامع مادى كه همه چيز با معيار منافع شخصى سنجيده مىشود، مسائل اخلاقى بسيار كمرنگ است، و غالبا در مواردى رسميت دارد كه در طريق همان منافع شخصى است; حسن خلق، ادب، امانت، درستكارى، وفا و سخاوت، همه تا آنجا ارزش دارد كه بتواند سود مادى بيشترى را جلب كند و آنجا كه سود مادى به خطر افتاد، همه اينها رنگ خود را مىبازند!
پدر و مادر كه در سنين بالا قدرت سوددهى ندارند بكلى فراموش مىشوند، و آنها را به مراكز نگهدارى سالمندان مىفرستند تا در انتظار مرگ روز شمارى كنند!
فرزندان به محض اينكه توانايى بر كارى پيدا كنند، از خانه بيرون فرستاده مىشوند، نه براى اينكه استقلال اقتصادى پيدا كنند، بلكه براى اينكه هميشه فراموش شوند.
همسران نيز تا آنجا شريك زندگى و مورد علاقهاند كه سود و لذت مادى بيافرينند; درغير اينصورت، فراموشمىشوند; و بههمين دليل،طلاق دراين كشورهابيداد مىكند!
در مكتبهاى مادى كه براى اخلاق پشتوانه الهى وجود ندارد، استقبال از شهادت در مسير آرمانهاى والا، نوعى حركت انتحارى و بىمعنى است! و سخاوتهايى كه سبب بخشش اكثر اموال انسان مىگردد، نوعى جنون محسوب مىشود! عفت و پارسايى، ضعف نفس، و زهد و بىاعتنايى به زرق و برق عالم ماده، دليل بر ناآگاهى و سادهلوحىاست.
قدرتهاى برخاسته از اين جوامع و سران اين كشورها، بهترين نمونههايى هستند كه معيار اخلاق را در اين جوامع نشان مىدهند.
برخورد دو گانه و چند گانه با مسائل مربوط به "حقوق بشر" از سوى اين قدرتها، بسيار وحشت انگيز است، آنجا كه حقوق انسانها گوشهاى از منافع آنها را به خطر مىاندازد، بكلى فراموش مىگردد و اين ارزش والا در پاى منافع آنان قربانى مىشود.
خطرناكترين جنايتكاران و متجاوزان بر حقوق انسانها در اينجا افرادى دوست داشتنى مىشوند; و بعكس، انسانهاى پاك و از هر نظر منزه كه به دفاع از حقوق بشر بپاخيزند، اما بخشى از منافع مادى آنها را به خطر بيندازند، در نظر آنها به صورت شيطانهايى در مىآيند كه به هر وسيله ممكن بايد سركوب شوند.
به همين دليل، در زمان واحد، در يك گوشهاى از دنيا، مدافع سرسخت دموكراسى و حاكميت ملتها هستند، و درست در همان زمان، در گوشهاى ديگر مدافع سرسختبدترين ديكتاتوريها! همه اينها به خاطر آن است كه اصل اساسى براى آنان چيزى جز منافع مادى و سود شخصى نيست، و اخلاق نزد آنها تكيهگاه روشنى ندارد.
نكته ديگرى كه در اينجا شايان دقت است، اين است كه سودجويان مادى تنها به زمان و مكان خود مىنگرند، گذشتگان چه كردند و آيندگان چه خواهند كرد، براى آنها مفهومى ندارد، مگر اينكه رابطهاى با زندگى فعلى آنها پيدا كند; منطق آنها اين است: هنگامى كه ما نباشيم دنيا را آب بگيرد يا بماند چه تفاوتى مىكند؟
ولى خداپرستان با اعتقاد به زندگى پس از مرگ، و دادگاه عدل الهى در قيامت، بر اين باورند كه اگر آثار نيكى از خود به يادگار بگذارند و انسانهاى نيازمند از آن بهرهمند گردند، هر چند بعد از هزاران هزار سال باشد، بركات معنوى آن، به آنها در جهان ديگر مىرسد; بنابراين، آنها نه تنها وجودى مفيد براى امروزند، كه براى فردا و هزاران سال ديگر نيز فكر مىكنند.
حديث معروف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد:
"اذا مات المؤمن انقطع عمله الا من ثلاث: صدقة جارية، او علم ينتفع به اوولد صالح يدعو له;
هنگامى كه مؤمن از دنيا مىرود، عملش قطع مىشود مگر از سه چيز: صدقات جاريه (اموالى كه به صورت موقوفه و مانند آن در آمده و مردم دائما از آن استفاده مىكنند) و علوم و دانشهايى كه انسانها از آن سود مىبرند و فرزند صالحى كه براى او دعا مىكند." (4)
به اين ترتيب، ايمان به جهان ديگر سبب كارهاى اخلاقى مهمى مانند باقى گذاشتن صدقات جاريه و آثار علمى مفيد، و فرزندان صالح مىشود، در حالى كه اين امور در مكتب سودپرستان مادى هيچ كدام مفهوم درستى ندارد.
مرحوم شهيد "مطهرى" در كتاب "فلسفه اخلاق" خود، بعد از آن كه خودپرستى را به سه شاخه تقسيم مىكند (خودى خود، خودى خانواده و خودى ملى) و همه اينها را نوعى خودپرستى كه تضاد با اخلاق دارد مىشمرد، سخنى از "گوستاولوبون" در كتاب معروفش "تمدن اسلام و عرب"، با تلخيص نقل مىكند كه براى تكميل اين بحث مفيداست.
او درباره اينكه چرا ملل مشرق زمين از تمدن غرب آن طور كه بايد استقبال نمىكنند، عللى ذكر مىكند: نخست اينكه آنها آمادگى براى اين كار ندارند; دوم اينكه زندگى ما با وضع زندگى آنها متفاوت است، زندگى آنها ساده است و ما نيازهاى مصنوعى براى خود درست كردهايم، سپس مىافزايد كه به نظر مىرسد ما اين را كتمان مىكنيم كه طرز رفتار ظالمانهاى كه ملل غرب نسبتبه آنها روا داشتهاند (عامل مهم ديگرى است).
پس از آن، اشاره به مظالمى كه غربيها در آمريكا، اقيانوسيه و چين و هند كردهاند مىكند، مخصوصا روى داستان جنگ معروف به "جنگ ترياك" تكيه مىكند كه انگليسيها براى اينكه به مردم چين مسلط شوند تصميم گرفتند ترياك را بر آنها مسلط كنند، تا قدرت مقاومت آنها درهم بشكند، چينىها متوجه شدند كه دشمن چه بلايى مىخواهد بر سر آنها بياورد، قيام كردند و خود را آماده دفاع نمودند، ولى سرانجام انگليسىها با شليك گلولههاى توپ بر آنها غالب شدند و ترياك را در ميان آنها رواج دادند، و طبق آمار هر سال ششصدهزار نفر (در آن زمان) به خاطر ترياك رهسپار ديار عدم مىشدند! (5)
آرى! هنگامى كه اخلاق از پشتوانه "ايمان و ارزشهاى معنوى" برخوردار نباشد هر جا در برابر "منافع شخصى" قرار گرفت، عقبنشينى مىكند!
نكته
آنچه در بالا درباره پشتوانه اخلاق از نظر ايمان به مبدا و معاد گفته شد به اين معنى نيست كه نقش "عقل فطرى" را در عمق بخشيدن به مسائل اخلاقى انكار كنيم، چرا كه بىشك وجدان انسان كه در واقع نماينده خدا در درون جان بشر است، نيز تاثير بسزايى در تحكيم مبانى اخلاق دارد مشروط بر اينكه با نيروى ايمان تلطيف گردد، و از حجاب سودپرستى و هواى نفس رهايى يابد.
در قرآن مجيد نيز بارها روى اين مساله تكيه شده است; در آيه100 سوره "يونس" مىخوانيم "ويجعل الرجس على الذين لايعقلون; خداوند پليدى (گناه) را بر كسانى قرار مىدهد كه تعقل نمىكنند و نمىانديشند!"
و در آيه22 "انفال" مىفرمايد: "ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون; بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه تعقل نمىكنند (نه صداى حق را مىشنوند، نه به حق سخن مىگويند)!"
و درباره كسانى كه نماز را به سخريه مىگرفتند، در آيه58 سوره "مائده" مىفرمايد: "اتخذها هزوا ولعبا ذلك بانهم قوم لايعقلون; آنها نماز را به سخريه گرفتند، به خاطر اينكه تعقل نمىكنند!"
با توضيحاتى كه در بالا داده شد، ديدگاه قرآن مجيد در مسائل اخلاقى بطور خلاصه روشن گرديد.
پىنوشتها
1- به كتاب رهبران بزرگ، ص63 تا106 مراجعه شود.
2- در يكى از اشعار شگفتآورى كه از آن عصر باقى مانده چنين آمده استالموت اخفى سترة للبناتودفنها يردى من المكرماتالم تر ان الله عز اسمهقد وضع النعش بجنب البنات"مرگ بهترين حجاب براى پوشانيدن دختران است - و دفن كردن آنها نشانه بزرگوارى محسوب مىشود - آيا نمىبينى كه خداوند متعال نعش را در كنار بنات قرار داده است (اشاره به صورت فلكى بنات النعش است كه از هفتستاره تشكيل شده، چهار ستاره آن را نعشى پنداشته است و سه ستاره آن را كه در دنبال آن است دخترانى كه دنبال نعش هستند)."همانگونه كه ملاحظه مىكنيد اين شاعر جاهلى عرب، بزرگترين جنايت را كه همان كشتن دختران بىگناه و فرزندان نوزاد استبه عنوان يكى از مهمترين افتخارات ذكر مىكند.
3- مفسران در تفسير اين آيه، و اينكه منظور از اين "شجره طيبه" چيست؟ و آيا چنين تشبيهى وجود خارجى دارد يا نه؟ گفتگوى بسيار كردهاند، گاه گفتهاند شجره طيبه همان كلمه لااله الا الله است، و گاه آن را به اوامر الهى، و گاه به ايمان تفسير كردهاند، كه همه اينها در واقع به يك حقيقتباز مىگردد.و نيز در اين كه چنين درختى كه ريشههاى آن در اعماق زمين، و شاخههاى آن در آسمانها، و هميشه داراى ميوه باشد، وجودخارجى دارد يا نه، سخن بسيار گفتهاند.ولى نبايد فراموش كنيم كه لازم نيست هر تشبيهى در تمام جهاتش وجود خارجى داشته باشد، مثلا مىگوئيم قرآن همچون آفتابى است كه هرگز غروب ندارد، به يقين در خارج آفتاب بىغروب وجود ندارد، بنابراين، منظور فقط تشبيه قرآن به وجود آفتاب است; ولى ويژگيهاى اين آفتاب ممكن استبا آنچه در خارج ديده مىشود متفاوت باشد.
4- بحارالانوار، ج 2، ص 22.
5- فلسفه اخلاق، ص283 (با كمى تلخيص).
هدايت الهي در سوره حمد
سيد حميد حسيني
- قسمت هفتم و پاياني -
اول چيزيکه موجب هدايت انسان مي شود اين است که از جانب مبداء فياض قوا و مشاعري به وي عنايت مي گردد تا بشر بوسيله آنها بتواند مقاصد خود را انجام دهد .
الثاني: نصب الدلائل الفارقة بين الحق والباطل والصلاح والفساد وإليه أشار حيث قال ( وهديناه النجدين ) وقال ( وأما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى ) .
دوم آثار و دلايلي است که بوسيله ي آنها ميان حق و باطل تمييز داده مي شود . چنانکه مي فرمايد :و هديناه النجدين فاستحبوا العمي علي الهدي. يعني دو راه حق و باطل را در اعتقاد ،در گفتار و افعال به وي نمايانديم و نيروي تشخيص ميان حق و باطل و حسن و قبح به او عطا کرديم لکن کج روي را دوست داشته و کوري را بر هدايت ترجيح دادند.
الثالث: الهداية بإرسال الرسل وإنزال الكتب وإياها عنى بقوله ( وجعلناهم أئمة يهدون بأمرنا ) وقوله ( إن هذا القرآن يهدي للتي هي أقوم ) .
سوم بوسيله ي ارسال رسل و انزال کتب آسماني است که راه و روش سعادت را به انسانها مي آموزد . چنانکه مي فرمايد: و جعلناه ائمه يهدون بامرنا ، آنها را پيشوا قرار داديم که به امر ما خلق را هدايت کنندو منظور از آيه ي شريفه : انک لا تهدي من احببت ولکن الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم ،نفي تمام انواع هدايتها نيست بلکه مقصود آن قسم هدايت کاملي است که مخصوص به ذات خداوند است .
الرابع: أن يكشف على قلوبه مالسرائر ويريهم الأشياء كما هي بالوحي أو الإلهام والمنامات الصادقة وهذا قسم يختص بنيله الأنبياء والأولياء وإياه عنى بقوله ( أولئك الذين هدى الله فبهداهم اقتده ) وقوله ( والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) .
چهارم اينکه پرده از جلوي ديدگان آدمي برداشته شود و با الهام و روياي صادقانه اشياء را جنانکه هست ببيند .
در اين مقام بيضاوي ،بانو امين ، صدر المتالهين ، با عبارتي مشابه چنين گفته اند :
فالمطلوب إما زيادة ما منحوه من الهدى أو الثبات عليه أو حصول المراتب المرتبةعليه فإذا قاله العارف بالله الواصل عنى به أرشدنا طريق السير فيك لتمحو عنا ظلمات أحوالنا وتميط غواشي أبداننا لنستضيء بنور قدسك فنراك بنورك والأمر والدعاء يتشاركان لفظا ومعنى ويتفاوتان بالاستعلاء والتسفل وقيل بالرتبة .
ملا صدرا مرتبه ي چهارم از هدايت را همان کشف و پرده برداري از دلها دانسته و معتقد است در اين مرتبه است که عارف و سالک داراي منامات صادقه و الهام مي شود و اشياء را آنچنان که هستند مي بيند و اين قسم از هداين مخصوص انبياء و اولياء است .
چون كه حيران گشتى و گيج و فنا با زبان حال گفتى اهدنا
مولانا- دفتر چهارم
بنابر اين منظور امام عليه السلام در دعاي " الهي ارني الاشياء کما هي " مرتبه ي چهارم از مراتب هدايت است .و ابراهيم خليل عليه السلام نيز به اين مرتبه از هدايت رسيده بود که خداوند فرمود: "و کذالک نري ابراهيم ملکوت السموات و الرض و ليکون من الموقنين"
علامه فضل الله اين مراتب را به گونه اي ديگر بيان مي کند:
اما هدايه الله تعالي للانسان ، ...انها علي اربعه اوجه:
الاول الهدايه التي عم بجنسها کل مکلف من العقل و الفطنه و المعارف الضروريه التي اعم منها کل شي بقدر فيه حسب احتماله کما قال :" ربنا الذي اعطي کل شي خلقه ثم هدي" .
الثاني الهدايه التي جعل للناس بدعائه اياهم علي السنه الانبياء و انزال القرآن و نحو ذالک و هو المقصود بقوله تعالي :" و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا" .
الثالث التوفيق الذي يختص به من اهتدي و هو المعني بقوله "و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا " "ويزيد الله الذين اهتوا هدي" "و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم " .
الرابع الهدايه في الاخره الي الجنه المعني بقوله تعالي :"سيهديهم و يصلح بالهم " " و نزعنا ما في صدورهم من غل " الي قوله تعالي :"الحمد لله الذي هدانا لهذا "
نکته ي قابل تامل در بيان علامه فضل الله اين است که آنچه که در نظر ساير مفسرين عموما مرتبه ي چهارم از هدايت است ، در نظر ايشان مرتبه ي سوم بشمار مي آيد و ايشان نوع چهارم هدايت را مربوط به عالم پس از مرگ مي داند.
نتيجه
در اهميت مسئله ي هدايت براي انسان همين اندازه کافي است که بگوييم : درخواست هدايت ، نخستين تقاضاي نمازگزار از پروردگارش در نماز است ، دعايي که هر نمازگزاري (غير از ساير خواسته هايش) بايد ازخدا طلب کند و عقلا چنين نيازي براي انسان (بويژه انسان عارف) ،بايد اس و اساس و مادر تمام نيازهاي او در زندگيش ، بلکه بعد از مرگش باشد، چرا که شان انسان ، در هر عالمي که باشد "شان نياز "به پروردگار عالميان است.
از نظر عرفاني در هستي براي انسان عارف "هدايت" همان "ذکرالله" و هدايت شدن دل مشغولي به آنست ، چرا که تمام افکار و اعمال انسان عارف ذکر خداست:
ما در دو جهان غير خدا يار نداريم جز ياد خدا هيچ دگر کار نداريم
و اين مطلب جز با دريافت انوار" الهيه هدايت" و" هدايت الهيه" و نيز مدد او ، براي احدي از مخلوقات ميسور نيست .
تفسير عرفاني " اهدنا الصراط المستقيم " ، در خواست هدايت از خداوند ،درخواست نور و نورانيت از اوست که تحقق آن به "ذکر الله" است و تنها چيز و يگانه سببي است که مي تواند انسان را به سلامت در سبل السلام وصراط مستقيم حفظ نموده وبه پيش ببرد .
هر چند هدايت يك حقيقت بيشتر نيست، اما مراحل مختلفى داشته و ذو مراتب مشکک است.مرتبه اي از هدايت که در واقع از نوع " ايصال به مطلوب " است واز نظر عموم مفسران درمرتبه ي چهارم از مراتب هدايت قرار دارد.
خلاصه مطلب :
در اهميت مسئله ي هدايت براي انسان همين اندازه کافي است که بگوييم : درخواست هدايت ، نخستين تقاضاي نمازگزار از پروردگارش در نماز است ، دعايي که هر نمازگزاري غير از ساير خواسته هايش بايد ازخدا طلب کند و عقلا چنين نيازي براي انسان بويژه انسان عارف،بايد اس و اساس و مادر تمام نيازهاي او در زندگيش ، بلکه بعد از مرگش باشد.
"آفرينش همه تنبيه خداوند دل است دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار"
والسلام
شفاي زن سرطاني
خانم " نسرين پورفرد" 27 ساله، متأهل.
ساکن: تهران خيابان سرآسياب، خيابان .....
همسر: آقاي " اسماعيل زاهدي "، سرپرست مکانيک ماشينهاي سنگين در شرکت " هپکو".
بيماري: سرطان کبد و طحال.
پزشک معالج: دکتر " کيهاني" متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.
نقل از پدر ايشان آقاي " عنايت الله پورفرد. " در سال 1371
" مدتي بود که روز به روز، دخترم لاغر و نحيف مي شد تا اينکه موجب ناراحتي ما شد و ابتدا او را نزد دکتر " سيد محمد سه دهي " برديم. ايشان پس از انجام معاينات فرمودند: " کار من نيست، بايد او را نزد دکتر کيهاني ببريد. " چون به آقاي دکتر کيهاني مراجعه کرديم، ايشان بلافاصله مريض را در بيمارستان آزاد، بستري کردند.
عکسبرداريهاي متعدد صورت گرفت و از جمله تکه برداري توسط دکتر "کلباسي" به عمل آمد. دکتر کلباسي گفتند:
" متأسفانه، کار تمام شده و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده و معالجات نتيجه اي ندارد و در صورت انجام عمل يا انجام نشدن عمل، مريض شش ماه بيشتر زنده نخواهد بود، شما بي جهت خرج نکنيد، ولي براي دلخوشي شما، پنجاه جلسه، شيمي درماني مي کنيم. "
من همان شب خدمت، آقاي "مير حجازي" که از اعضاي هيأت امناي " مسجد مقدس جمکران " است، زنگ زدم و تقاضاي دعا نمودم و هفته بعد هم به اتفاق آقاي " حاج جواد محترم زاده" و " حاج خليل" که با آقاي ميرحجازي، آشنايي و همکاري داشتند، در مسجد مانديم و من از حضرت مهدي (عليه السلام) شفاي دخترم را خواستم و هيات " محبان پنج تن آل عباي تهران " نيز بودند، علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اي را در " مسجد جمکران" نمودم.
پرونده بيماري ايشان را توسط مسافري به نام "حاج آقا محسن رزاقي" به " آمريکا" نزد فرزندم که آنجاست، فرستادم و ايشان به چند تن از متخصصين سرطان نشان دادند، با ديدن عکسبرداريها و جواب آزمايشات همه اطباء نظريه دکتر کيهاني را تأييد نمودند و خلاصه هر چه توانستم در اين راه جد و جهد کردم، از جمله بيمارستاني که در " مکزيک" با داروهاي گياهي درمان مي کند، نيز داروهاي گياهي دادند و مثمر ثمر واقع نشد.
آنچه مهم بود اينکه توسلات به ائمه هدي و معصومين (عليهم السلام) را قطع نکردم و به نذر و نيازها ادامه دادم، مخصوصاً توسلم را به حضرت حجت (عليه السلام) ادامه دادم.
در جلسه هشتم شيمي درماني بود که آقاي دکتر کيهاني، با تعجب به من گفت:
"حاج آقا پورفرد چکار کردي که ديگر اثري از زخمها وجود ندارد. "
عرض کردم: " به کسي پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه مي آورند، توسل به مولايم صاحب الزمان (عليه السلام) پيدا کردم. "
ايشان براي اطمينان، مجدداً عکسبرداري کردند و آزمايشات لازم را به عمل آوردند و شفاي او را تأييد کردند و گفتند: " آثاري از مرض وجود ندارد. " و الان به لطف امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ حالشان خوب و کاملاً شفا پيدا کردند. "
آبان ماه 1370
سخنان حكيمانه
آنتوان چخوف : خوشبختي وجود ندارد و ما خوشبخت نيستيم ، اما مي توانيم اين حق را به خود دهيم که در آرزوي آن باشيم .
جبران خليل جبران : مردم ! هشدار ! که زيبايي زندگاني ست ، آن زمان که پرده گشايد و چهره برنمايد .
لکن زندگي شماييد و حجاب خود ، شماييد .
زيبايي قامت بلند ابديت است ، نگران منتهاي خويش در زلال آينه .
اما صراحت آينه شماييد و نهايت جاودانه شماييد .
شوپنهاور : با مصلحت ديگران ازدواج كردن در جهنم زيستن است .
فردريش نيچه :افراطي ترين صورت هيچ انگاري مي تواند اين ديدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء چيزي را حقيقي انگاشتن ها لزوما" به خطا مي روند ؛ به اين علت ساده که هيچ دنياي واقعي در کار نيست . چنين است يک ظاهر دورنمايي که از درون ما سرچشمه گرفته است .
امير مهدي بديع : حقيقت فردا از پستان خطا و اشتباه ديروز شير مي خورد
برانچ کامل : خوشبين اظهار ميدادر که ما در بهترين دنياي ممکنه به سر مي بريم و بدبين بيمناک است که نکند سخن او راست باشد
ارد بزرگ : افزايش ناگهاني توده سبب کاهش ادب ، فرهنگ و فرهيختگي مي گردد آنهم از آن رو که نسل و تبار پيش از آن نمي تواند بايستگي ها را همچون آموزگار بدرستي آموزش دهد .
شاتو بريان : خوشبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش مي رويم و وقتي توقف مي کند به آن لگد مي زنيم .
باربارا استراسيند : هرگز نمى خواهم به واسطه محدوديت هايم، محدود شوم
بزرگمهر :اگر کسي نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته مي شود .
اُرد بزرگ : اين ديدگاه اشتباست که بپنداريم مرد توانا ، فرزندي همچون خود خواهد داشت .
آنتوان چخوف : خوشبختي وجود ندارد و ما خوشبخت نيستيم ، اما مي توانيم اين حق را به خود بدهيم که در آرزوي آن باشيم .
شوپنهاور : اسرار شخص ، مانند زندانياني است که چون رها شوند تسلط بر آنها غير ممکن است .
بوخوالد : تنها علاج عشق، ازدواج است.
آنتوان چخوف : انسان همان چيزي است که باور دارد .
ارد بزرگ : انديشه و سخن ريش سفيد ، برآيند صبوري ، مردمداري و سرد وگرم چشيدگي روزگار است .
فردريش نيچه :از کدامين ستاره بر زمين افتاديم تا در اينجا يکديگر را ملاقات کنيم.؟
شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.
ارد بزرگ : ارزش استاد را دانستن هنر نيست ، بلکه بايستگي است .
جبران خليل جبران : کار تجسم عشق است.
اپيکتوس : اگر مي خواهي خوب باشي بايد اول معتقد باشي که بد هستي .
اُرد بزرگ : استخوان بندي فرياد در هنگامه رستاخيز ، پاسخگويي به هزاران ستم بي صداست .
اپيکتتوس : هرگز درباره چيزي نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام .
بزرگمهر :اگر پرسند کيستي بايد هنرهاي خويش را بشماري .
اُرد بزرگ : الگوي انساني شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زيباتري در برابر شماست .
آلفرد کاپو : هر ملتي دو نوع دشمن خوني دارد . دسته اي که به قانون پشت پا مي زنند و دسته ديگر کساني که با دقت بيش از حد آن را اجرا مي کنند .
فردريش نيچه :اختلاف طبقاتي از ضروريات جامعه است چون عامل اشتياق به پرورش حالت هاي والاتر کمياب تر دورتر و عامل چيرگي بر نفس مي شود.
اُرد بزرگ : از آه و نفرين بزرگان و ريش سفيدان هر ايل و قومي بايد ترسيد .
پوپ : بهترين راه براي اثبات صفاي ذهني ما نشان دادن خطاهاي ان است . نهر آبي که ناپاکيهاي بستر خود را نمايش مي دهد به ما مي فهماند آب پاک و صاف است .
آلفرد کاپو : از خصوصيات زمان ما اين است که متأسفانه فقط افراد پست و پليد ، صاحب اراده و پشتکار مي باشند .
اُرد بزرگ : اندرز جوان ، بايد کوتاه ، تازه و داستان وار باشد .
ابراهام لينكلن : اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن
جبران خليل جبران : دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسيار ، باز اندک باشد ، که واقعيت بخشش ، ايثار از خويشتن است.
پوشه : از تمام صفاتي که براي پرورش جان و جسم شما سودمند است هيچ يک به سودمندي تصميم و اراده نيست.
فردريش نيچه :اگر دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد .
ارد بزرگ : اگر خرد را پيش نگيريم از کردارمان هميشه آزارده خاطريم .
شوپنهاور : هر جدايي يک نوع مرگ است و هر ملاقات يک نوع رستاخيز .
پاتريک هانري : مرد بزرگ تنها به خود متکي است و جز از خود از هيچکس چيزي طلب نمي کند ولي مردان کوچک از ديگران توقع دارند .
آبراهام لينكلن : مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت
بزرگمهر :اگر خرسند و رضا باشي زندگي به دلخواه مي سپاري .
پوشه : به انسان تندرستي و ثروت بدهيد ، او هر دو را در جستحوي سعادت از دست خواهد داد .
ارد بزرگ : آزادي بدون دانايي بدست نمي آيد .
پوشه : آنکس که زورمند و قوي است ، مي تواند با مشت تواناي خود دهان ضعيفي را در هم بشکند در حاليکه بايد بداند که مشت درشت تري هم در آستين قويتري پنهان است .
جبران خليل جبران : برادرم تو را دوست دارم ، هر كه مي خواهي باش ، خواه در كليسايت نيايش كني ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههاي گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتني "يگانه برتر " هستند ، همان دستي كه سوي همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايي و بالندگي جان مي بخشد .
آندره ژيد : به نظر من ما روزي خواهيم مرد که نخواهيم و نتوانيم از زيبايي لذت ببريم و در صدد نباشيم آن را دوست بداريم .
فردريش نيچه :اگر ما (( بي دل و جان )) هستيم ؛ دست کم نسبت به زندگي چنين نيستيم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنيات )) روبروييم . با خشمي ريشخند آميز در آنچه (( آرمانها )) مي ناميمشان ؛ در حال غور و تامل هستيم. ما خويش را خوار مي شماريم تنها از آن رو که لحظاتي وجود دارند که نمي توانيم آن انگيزش نامربوطي را که (( آرمانگرايي )) نام دارد ؛ مهار نماييم. تاثير نازپروردگي بيش از اندازه ؛ نيرومند تر از خشم فرد بي دل و جان است.
ارد بزرگ : آن که به خرد توانا شد ، ترس برايش نامفهوم است .
پوپ : وضع و حال مردمان تنگ فکر به وضع و حال بطريهاي تنگ دهن مي ماند ، هرچه کمتر در خود داشته باشند با سر و صداي بيشتري آن را به خارج مي ريزند .
شوپنهاور : ما ندرتاً درباره آنچه که داريم فکر مي کنيم ، درحاليکه پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم .
اسکاول شين : خدا به زمان احتياج ندارد و هرگز دير نمي کند.
اُرد بزرگ : مرد دلير بهنگام ستيز و نبرد ، همراهانش را نمي شمارد .
بزرگمهر :اگر شاه به تو مهربان باشد دلير و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شير از آن مي هراسد .
و سنت فرانسيس دي سلز :آرزومند آن مباش که چيزي غير از آنچه هستي باشي، بکوش که کمال آنچه هستي باشي.
وير : زندگي چيست ؟ يک مزبله کثيف ، يک قتلگاه فجيع ، يک دارالمجانين بزرگ که تا کنون تحت هيچ قانون منظمي اداره نشده است .
اُرد بزرگ : آن که ديگران را ابزار پرش خويش مي سازد ، تنها خواهد ماند .
جبران خليل جبران : تاسف ، ابرسياهي است که آسمان ذهن آدمي را تيره مي سازد در حالي که تاثير جرائم را محو نمي کند .
يحيي برمکي : انديشه دريايي است که مرواريد آن فلسفه و فرزانگي است .
اُرد بزرگ : آن که نمي تواند از خواب خويش براي فراگيري دانش و آگاهي کم کند توانايي برتري و بزرگي ندارد .
ونيسنت لمباردي : مهم نيست اگر زمين بخوريد، مهم دوباره برخاستن است .
اُرد بزرگ : آن که همزمان پرسشهاي پراکنده در حوزه هاي گوناگون مي پرسد ، تنها مي خواهد زمان و نيروي شما را تباه سازد
شوپنهاور : اگر با خونسردي گناهان کوچک را مرتکب شديم ، روزي مي رسد که بدترين گناهان را هم بدون خجالت و پشيماني مرتکب مي شوبم .
وير : زندگي از سه جزء تشكيل شده است:آنچه بوده ، آنچه هست و آنچه خواهد بود.بيائيد تا از گذشته براي حال استفاده كنيم و در حال چنان زندگي كنيم كه زندگي آينده بهتر باشد. شكل دادن به زندگي وظيفه خودمان است . به صورتي كه آنرا بسازيم ، اين بازسازي مايه زيبايي و يا مايه شرمساري ما مي شود.
ارد بزرگ : آن که پند پذير نيست ، در حال افتادن در چاله سستي و زبوني است .
بزرگمهر :اگر کوه با همه سنگيني و عظمت و صلابت که وي راست فرمان شاه را سبک دارد تيره راي خيره سري بيش نيست .
فردريش نيچه :انديشه هاي ما ، آري و نه گفتن هاي ما ، و اگر و اما گفتن هاي ما ، همه با همان ضرورتي از درون ما رشد مي كنند كه ميوه از دل درخت ، به هم مر بوط و با هم خويشاوندند ، و همه از يك اراده، يك وضع جسماني، يك خاك ، و يك خورشيد نشان دارند .
والت ديسني : غير ممكن ها را انجام دادن نوعي لذت است .
جبران خليل جبران : به روزگار شيرين رفاقت سفره ي خنده بگستريد و نان شادماني قسمت کنيد . به شبنم اين بهانه هاي کوچک است که در دل ، سپيده مي دمد و جان تازه مي شود .
شوپنهاور: هنرها تنها تقليد محض واقعيت خارجي نيستند و اگر برخي آثار هنري چنين بودند در حقيقت در برابر رسالت عالي خود کاذب مي نمودند.
فردريش نيچه :انسان برتر از ابرانسان بسيار دور است .
ارد بزرگ : آن که به سرنوشت ميهن و توده آدميان سرزمين خويش بي انگيزه است ارزش ياد کردن ندارد .
پاتريک هانري : آيا زندگي آنقدر عزيز ، و صلح آنقدر شيرين است که به بهاي زنجير و اسارت خريداري شود ؟
ويليام ماتيوس : نخستين قانون موفقيت تمرکز است . يعني همه نيروهاي خود را روي يک نقطه متمرکز کنيد ، مستقيما به سراغ همان برويد و به چپ و راست منحرف نشويد.
ارد بزرگ : آن که برنامه ها را از پايان به آغاز مورد ارزيابي ( نقد) قرار مي دهد ، در حال سرپوش گذاردن بر روي چيزي است .
جبران خليل جبران : حاشا که آواز آزادي از پس ميله و زنجير به گوش تواند رسيد و از گلوگاه مرغان اسير .
بزرگمهر :برترين دانش ها يزدان پرستي است .
پل نرولا : دوست بجاي چتريست که بايد روزهاي باراني همراه شما باشد .
پول شرر : يگانه راه براي افزودن خوشبختي بر روي زمين آن است که تقسيمش کنيم .
اُرد بزرگ : آن که مي دزدد ، جز حق خويش چيزي نمي ستاند . اما اين ستاندن نفرين و خواري ابدي در پي دارد .
جبران خليل جبران : زندگي روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست .آنگاه كه به درون آن پاي مي نهيد، همه هستي خويش را همراه داشته باشيد .
ويل دورانت : بخش عمده ي تاريخ حدس است و بقيه تعصب.
فردريش نيچه :اصولا زماني پوچي براي چيزي معنا پيدا ميکند که بيايم براي آن ، هدفي تعريف کنيم .و اگر بدانيم هدفي در کار نيست، به پوچي هم نخواهيم رسيد .
اُرد بزرگ : آن که کارش را دوست ندارد خيلي زود پير مي شود .
وينسنت لمباردي : مهم نيست اگر زمين بخوريد، مهم دوباره برخاستن است.
اُرد بزرگ : آن که راستي نپويد ، گرفتار آميزش ، با اهريمن است ، فرزند اين آميزش ، آشوب است و شورش .
شوپنهاور: مفاهيم سازه هاي مغزي اند حال آنکه ايده ها مقدم بر فکر بشري هستند . در حقيقت درک مغزي ما از ايده ها مفهوم را مي سازند لذا مفاهيم را راهي به قلمرو ذاتها نيست.
پوپ : انديشه هاي ما در غرفه هاي بيشمار دماغ با زنجير ناپيدا به يکديگر پيوسته اند . چون يکي از آنها بيدار شود ، هزار تاي ديگر نيز سر بر مي دارند .
بزرگمهر :آن چه دلخواه همه است جز تن درستي نيست ، که اگر کسي روزي از آن محروم شد آرزويي جز بدست آوردنش ندارد .
آلن لاکين : هر جا که عشق بزرگي خانه کرده است خشم بزرگي نيز مسکن دارد .
جبران خليل جبران : ايمان از کردار جدا نيست و عمل از پندار .
ارد بزرگ : آن که زيبايي خرد را نديد ، گرفتار زيبايي آدميان شد ، و بدين گونه از هر چه داشت ، تهي گشت .
فردريش نيچه :اجحاف نکردن و آسيب نرساندن به ديگران براي رسيدن به برابري ريشه و بنياد جامعه است ولي اين خواست نفي زندگي ست چون زندگي بهره کشيدن از ديگران است که ناتوان ترند.
پورلي نيکولاس : ازدواج کتابي است که فصل اول آن به نظم است و بقيه فصول به نصر .
پرل پاک : انتخاب پدر و مادر در دست خود انسان نيست ، ولي انتخاب مادرشوهر و مادر زن دست خود انسان است .
اُرد بزرگ : آن که از آينده سخن مي گويد و آن را مي سازد بارها و بارها مي زيد و تا ياد و سخنش در ميان ماست او زاده مي شود و باز هم .
يانيس ريتسوس : زبان شاعر، تنها برآيند يک کار نقد يا تحليل نيست. سنتز واقعيت است با خيال و افسانه. سنتزي که توسط حواس - در رابطه ي متقابل با عقل - صورت مي گيرد.
شوپنهاور: وظيفه هنر تجلي ايده هاست.
پرويز ياحقي : شاهکارها با گذشت زمان کهنه نمي شوند ، اين بماند ، در هر زماني بسته به موقع و مقام جلوه و جمالي دوباره مي يابند چنان که گويي به تازگي مطرح شده اند
اُرد بزرگ : آن که درست سخن نمي گويد داناترين هم که باشد باز از ديدگاه همگان بي سواد است .
توماس مان : هنر ، قدرت و توانايي نيست بلکه تسلي خاطر است .