پنج شنبه ۶ تير ۱۳۸۷
شماره ۱۰۵۸
 
۵ عبرت آموزی  
 
شماره قبل

پشتوانه های اخلاقی

3- پشتوانه شخصيت

بعضى مسائل اخلاقى را از اين رو دنبال مى‏كنند كه نشانه شخصيت است، و هر انسانى طالب شخصيت مى‏باشد; هنگامى كه شخصيت را در صداقت و امانت مى‏بيند به دنبال آنها مى‏رود، و هنگامى كه ملاحظه مى‏كند جامعه براى افراد شجاع و سخاوتمند و با وفا و مهربان شخصيت فوق‏العاده‏اى قائل است طالب اين صفات اخلاقى مى‏شود.
بعكس، هنگامى كه مى‏بيند افراد بزدل و ترسو، بخيل و ضعيف‏الاراده، خائن و بى‏وفا، افراد بى‏ارزش و فاقد شخصيتند، سعى مى‏كند از اين رذائل خالى شود.
و به اين ترتيب، پشتوانه ديگرى براى مسائل اخلاقى جستجو كرده است.
ولى اگر درست‏بينديشيم مى‏بينيم اين پشتوانه نيز به همان مساله وجدان بازگشت مى‏كند، منتها در اينجا "وجدان جامعه‏" مطرح است و نه وجدان فرد، يعنى آنچه با وجدان عمومى جامعه هماهنگ است و آن را فضيلت و نشانه شخصيت مى‏شمرند، جزء اخلاق فضيله و آنچه عكس آن است جزء اخلاق رذيله است، و همين قضاوت عمومى جامعه سبب سوق دادن به نيكيها و بازداشتن از بديها است.
ما انكار نمى‏كنيم كه وجدان عمومى جامعه مى‏تواند الهامبخش مسائل اخلاقى و ارزشها و ضد ارزشهايى در اين زمينه باشد.
ولى همان كاستيها و اشكالاتى كه در مورد وجدان فردى ذكر شده در مورد وجدان عمومى جامعه نيز صادق است.
وجدان عمومى جامعه گاه خطا مى‏كند، و اگر زير بمباران تبليغات نيرومند وسيع نادرستى از سوى حكومتها و مانند آنها قرار گيرد، ممكن است ارزشها را ضد ارزش، و ضد ارزشها را ارزش بداند، همان‏گونه كه در طول تاريخ نمونه‏هاى فراوان آن ديده شده است; نه تنها در عصر جاهليت عرب، كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در ميان قشر وسيعى، يك فضيلت اخلاقى شمرده مى‏شد (به خاطر تبليغات گسترده‏اى كه در اين زمينه به عمل آمده بود و آن را راه نجات براى جلوگيرى از گرفتار شدن نواميس خود و اسارت آنها در جنگها مى‏پنداشتند!) (2) ; بلكه امروز هم در بعضى از جوامع پيشرفته مى‏بينيم كه با تبليغات گسترده صاحبان زر و زور، و براى نيل به اهداف نامشروع مادى، وجدان عمومى جامعه را فريب داده‏اند و ضد ارزشهاى اخلاقى را ارزش مى‏شمرند.
افزون بر اين، وجدان آدمى گرچه بارقه رحمت الهى است، و نمونه‏اى از دادگاه عدل بزرگ او در درون جان انسان در اين جهان مى‏باشد ولى با اين حال، وجدان آدمى معصوم نيست و گاه گرفتار خطا و اشتباه مى‏شود، و اگر پايگاه مطمئن و خطا ناپذيرى آن را اصلاح نكند ممكن است‏سالها به خطاى خود ادامه دهد.

4- پشتوانه الهى

درست است كه هر يك از پشتوانه‏هاى گذشته براى سوق دادن به سوى مسائل اخلاقى نقشى دارد، ولى همان‏گونه كه در تحليلها اشاره شد بعضى از اين پشتوانه‏ها خالى از جنبه‏هاى انحرافى نيست; مانند پشتوانه سودجويى و منفعت طلبى كه در همه حال راه خود را طى مى‏كند، گاه در مسير مسائل اخلاقى سير مى‏كند و در پاره‏اى از اوقات از آن جدا مى‏شود.
بعضى ديگر از اين پشتوانه‏ها گرچه چنين نبوده ولى قدرت نفوذ آن محدود و آميخته با كاستيها و نارسائيها و احيانا خطا و اشتباه هست.
تنها انگيزه نيرومند و مؤثر و خالى از خطا و اشتباه و هرگونه كاستى براى مسائل اخلاقى، انگيزه الهى است كه از منبع وحى سرچشمه مى‏گيرد.
در اينجا فضائل اخلاقى به عنوان ابزارى براى نيل به سودجويى و منفعت طلبى محسوب نمى‏شود، و وسيله‏اى براى رفاه اجتماعى نيست (هر چند اخلاق بطور قطع هم مايه آرامش و آبادانى و رفاه است و هم تامين كننده منافع مادى).
در اينجا اصالت‏با انگيزه‏هاى معنوى است; و به تعبير روشنتر، ذات پاك خداوند كه كمال مطلق و مطلق كمال است، و جامع جميع صفات جمال و جلال مى‏باشد، محور اصلى شمرده مى‏شود، و هر انسانى مى‏كوشد خود را به آن كمال مطلق نزديك كند، و پرتوى از اسماء و صفات او را در درون جان خود زنده نمايد; روز به روز به او نزديكتر و شبيه‏تر شود (هر چند ذات پاكش از هرگونه شبيه و مانند واقعى منزه است); و در اين مسير كه به سوى بى‏نهايت مى‏رود، هيچ حد و مرزى از كمال را به رسميت نمى‏شناسد; وجود او مملو از عشق به خدا يعنى كمال مطلق مى‏شود، و انوار ذات و صفات او وجودش را روشن مى‏سازد، بطورى كه هر لحظه فضيلت و كمال برتر و بالاترى را طالب است; نه در قيد منافع مادى است، نه اخلاق را براى شخصيت مى‏خواهد و نه تنها وجدان انگيزه اوست، بلكه انگيزه‏اى برتر و بالاتر از همه اينها دارد.
او معلومات خود را گذشته از عقل و وجدان، از وحى آسمانى مى‏گيرد و ارزشهاى راستين را از دروغين در پرتو آن جدا مى‏سازد، و با ايمان و يقين كامل و خالى از هرگونه ترديد و تزلزل در اين راه گام برمى‏دارد.
در اين زمينه قرآن راهنماى خوبى است:
قرآن مجيد به روشنى اعمال اخلاقى را زائيده ايمان به خدا و روز قيامت مى‏شمرد و در بسيارى از آيات "عمل صالح‏" پشت‏سر ايمان و به عنوان ثمره درخت ايمان آمده‏است.
ادامه دارد

بالای صفحه

قصص‌ قرآن‌ عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌

مريم‌ پشم‌ فروش‌  
اسلام‌، آخرين‌ دين‌ الهي‌ نيز  هم‌ از جهت‌ دارا بودن‌ قصه‌ها و روايت‌ها و هم‌ از جهت‌ قدمت‌ از غناي‌ بسيار بالايي‌ برخورداراست‌. درقرآن‌ به‌ روايتي‌ بيش‌ از 260 داستان‌ و قصه‌ وجود دارد، كه‌ اين‌ قصه‌ها و داستانها به‌ تفصيل‌ و يابه‌ ايجاز يك‌ واقعه‌ تاريخي‌ را در عين‌ شيوايي‌ نقل‌ مي‌كنند. وجود اين‌ داستانها خود دليل‌ معتبري‌ است‌ كه‌ اين‌ دين‌ ازتاريخي‌ بس‌ كهن‌ برخوردار بوده‌، از نگاه‌ اعتبار و اعتماد به‌ اديان‌ بزرگ‌ الهي‌ مي‌توان‌ اينگونه‌ اظهار نمود كه‌، نقل‌ وقايعي‌ كه‌ در قرآن‌ آمده‌ است‌ به‌ عنوان‌ يك‌ سند تاريخي‌ بسيار معتبر محسوب‌ شده‌ و هيچ‌ تحريفي‌ را در ذكر آن‌ وقايع‌ نمي‌پذيرد. بيان‌ وقايع‌ تاريخي‌ و يا بيان‌ يك‌ حادثه‌ براي‌ عبرت‌گيري‌ به‌ شكل‌ و شيوه‌ قصه‌ و داستان‌ تاثير بسيار مطلوبتري‌ براي‌ خواننده‌ خواهد داشت‌ و طراوت‌ و جاذبه‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ خواهد كرد.
وجود اين‌ همه‌ داستان‌ در جاي‌ جاي‌ قرآن‌ و اختصاص‌ دادن‌ يك‌ سوره‌ از قرآن‌ به‌ نام‌ "قصص‌" نيز بر اهميت‌ و تاكيد پروردگار به‌ طرح‌ موضوعات‌ به‌ اين‌ شيوه‌ را دارد.
قرآن‌ به‌ اين‌ مسئله‌ تاكيد  دارد كه‌  نقل‌ اين‌ همه‌ قصه‌ بي‌دليل‌ و عبث‌ نبوده‌ و در طرح‌ آنها هدف‌ و مقصودي‌ را دنبال‌ مي‌كند.
به‌ اين‌ آيه‌ توجه‌ كنيد:
"لقد كان‌ في‌ قصصهم‌ عبرة‌ لاولي‌الباب‌ ماكان‌ حديثاًيفتري‌ ولكن‌ تصديق‌ الذي‌ بين‌ يديه‌ وتفصيل‌ كل‌ شيي‌ء و هدي‌ و رحمة‌ لقوم‌ يومنون‌".يوسف‌ - 111
  "همانا در اين‌ داستانها عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌ است‌. نيست‌ داستاني‌ كه‌ دروغ‌ پنداشته‌ شود ولكن‌ گواهي‌ آنچه‌ پيش‌ روي‌ توست‌ و تفصيل‌ همه‌ چيز و هدايت‌ و رحمتي‌ براي‌ گروهي‌ كه‌ ايمان‌ آورند"
تامل‌ در اين‌ آيه‌ خواننده‌ را به‌ موضوعات‌ مهمي‌ رهنمون‌ مي‌سازد:
1) به‌ تحقيق‌، در ذكر اين‌ داستانها پند و اندرزهاي‌ فراواني‌ وجود دارد.
2) اين‌ داستانها پند واندرزي‌ خواهند بود براي‌ اهل‌ علم‌ و كساني‌ كه‌ صاحب‌ خرد مي‌باشند و مخاطب‌هاي‌ خاص‌ خود را خواهد داشت‌.
3)قرآن‌، قصه‌ها را احاديثي‌ مي‌داند كه‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ ازمسير حقيقت‌ منحرف‌ نشده‌اند و سراسر حوادثي‌ واقعي‌ مي‌باشند و نه‌ افسانه‌ و تخيل‌ يا دروغ‌.
در آيات‌ متعددي‌ قرآن‌، قصه‌ها را با عنوان‌ حديث‌ طرح‌ مي‌كند. از روز قيامت‌ نيز با اين‌ عنوان‌ ياد مي‌كند. پس‌ حوادثي‌ كه‌ به‌ شكل‌ قصه‌ طرح‌ شده‌اند مانند واقعه‌ روز قيامت‌ واقعيت‌ بوده‌ و حقيقي‌ هستند.
"هل‌ اتاك‌ حديث‌ موسي‌".طه‌ -9
"آيا بيامدت‌ داستان‌ موسي‌ "

"هل‌ اتاك‌ حديث‌ ضيف‌ ابراهيم‌ المكرمين‌ ".الذاريات‌ - 24
"آيا بيامدت‌ داستان‌ مهماني‌ ابراهيم‌،آن‌ گراميان‌ "
"هل‌ اتاك‌ حديث‌ الجنود* فرعون‌ و ثمود".البروج‌ - 18،17
  "آيا بيامدت‌ داستان‌ لشكركشيهاهاي‌ فرعون‌ و ثمود"
  "هل‌ اتاك‌ حديث‌ الغاشيه‌ ".الغاشيه‌ - 1  
 "آيا بيامدت‌ داستان‌ روز قيامت‌ "

 4)نكتة‌ ديگر در اين‌ آيه‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرد، اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ نقل‌ اين‌ داستانها را رحمت‌ و هدايتي‌ براي‌ مومنين‌ مي‌داند .
 با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌  ذكر آنها رفت‌ در اين‌ نوشتار سعي‌ شده‌ كه‌ داستانهايي‌ از قرآن‌ طرح‌ شود كه‌ شيوه‌ استخراج‌ و نقل‌ داستانها صرفاًبا ترجمه‌ يك‌ ،يك‌ آيه‌ها بوده‌است‌. همچنين‌ در ضمن‌ نقل‌ هر داستان‌ يك‌ يا چند اسم‌ و واژه‌ نيز با الهام‌ از قرآن‌ تحليل‌ خواهد شد.
  مقام‌ بسيار والاي‌ ابراهيم‌ در نزد خدا كه‌ بعدا به‌ تفصيل‌ درباره‌ اين‌ مقام‌ و موقعيت‌ سخن‌ گفته‌ خواهد شد. دليلي‌ بود تا اين‌ نوشتار  با نقل‌ و شرح‌ داستان‌ اين‌ پيامبر آغاز شود در ارتباط‌ با حضرت‌ ابراهيم‌ به‌ 4 داستان‌ اشاره‌ مي‌شود،و بعد از آن‌ به‌ توصيف‌ و شرح‌ مقام‌ ابراهيم‌ پرداخته‌ خواهدشد.
1)داستان‌ گرايش‌ ابراهيم‌ به‌ توحيد
 2)داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌
 3)داستان‌ مبارزه‌ با بتها و درآتش‌ افكندن‌ وي‌
 4)داستان‌ ضيافت‌ ابراهيم‌

  داستان‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم‌

  شيوه‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم‌ و طرح‌ جزئيات‌ آن‌ در قرآن‌ تاكيدي‌ است‌ بر گرايش‌ و ميل‌ قرآن‌ به‌ ايمان‌ آوردن‌ بر اساس‌ بينش‌ و يقين‌ ، يقيني‌ كه‌ پايه‌ و اساس‌ آن‌ را دژ محكم‌ تفكر و تعقل‌ پي‌ريزي‌ مي‌كند،  نه‌ عناصر سستي‌ چون‌ پيروي‌ كوركورانه‌ از اجداد.
به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد:
  فلما جنّ عليه‌ الليل‌ رءا كوكباً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لا احب‌ الآفلين‌".انعام‌ - 76
آنگاه‌ كه‌ تاريكي‌ شب‌ فراگرفتش‌ ستاره‌اي‌ را گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ فرونشست‌ گفت‌ دوست‌ ندارم‌ فروروندگان‌ را"
فلما رءا القمر بازغاً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لئن‌ لم‌ يهدني‌ ربي‌ لاكونّن‌ من‌ القوم‌ الضالين‌ ".انعام‌ - 77
و هنگاميكه‌ ديد ماه‌ را تابنده‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ درون‌ شد گفت‌ اگرپروردگارم‌ رهبريم‌ نكند همانا ميشوم‌ از گروه‌ گمراهان‌
فلما رءا الشمس‌ بازغه‌ قال‌ هذا ربي‌  هذا اكبر فلما افلت‌ قال‌ يا قوم‌ اني‌ بري‌ءمما تشركون‌ ".انعام‌ -78
هنگاميكه‌ ديد خورشيد را درخشان‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ اين‌ بزرگتر است‌ پس‌ هنگاميكه‌ ناپديد شد گفت‌ اي‌ قوم‌ من‌ همانا بيزارم‌ از آنچه‌ شما شرك‌ مي‌ورزيد
اني‌ وجهت‌ وجهي‌ للذي‌فطرالسموات‌ والارض‌ حنيفاًو ما انا من‌المشركين‌".انعام‌- 79
همان‌ برگرداندم‌ روي‌ خود رابه‌ سوي‌ آنكه‌ آفريد آسمانها و زمين‌ را آن‌ يكتاپرست‌ و نيستم‌ از شرك‌ ورزندگان‌ "
 "و حاجه‌ قومه‌ قال‌ اتحاجوني‌ في‌ الله‌ و قد هدين‌ و لاخاف‌ ما تشركون‌ به‌ الا ان‌ يشاء ربي‌ شيئا وسع‌ ربي‌ كل‌ شيي‌ء علما افلا تتذكرون‌". انعام‌ - 80
و ستيزه‌ كردند با وي‌ قومش‌ گفت‌ آيا بامن‌ ستيزه‌ مي‌كنيد در خدا در حاليكه‌ هدايتم‌ كرد و نترسم‌ آنچه‌ را بدان‌ شرك‌ مي‌ورزيد
"و كيف‌ اخاف‌ ما اشركتم‌ و لا تخافون‌ انكم‌ اشركتم‌ بالله‌ ما لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا فايّ الفريقين‌ احق‌ بالامن‌ ان‌ كنتم‌ تعلمون‌ ".انعام‌ - 81
و من‌ چگونه‌ ازآنچه‌ شريك‌ خدا قرار مي‌دهيد بترسم‌ در حاليكه‌ شما ازشرك‌ به‌ خدا آوردن‌ نمي‌ترسيد و با آنكه‌ هيچ‌ برهان‌ و حجتي‌ بر آن‌ شرك‌ نداريد كداميك‌ ازما دو گروه‌ در ايمني‌ سزوارتريم‌ (از خدايان‌ بي‌ اثر شما بايد ترسيد يا از خداي‌ مقتدر من‌)اگر شما فهم‌ و علمي‌ داريد.
واژه‌ حاج‌ كه‌ در اين‌ آيه‌ ذكر شده‌، به‌ معني‌ ستيزه‌ ،بحث‌ طولاني‌ ،ايراد مي‌باشد. مضمون‌ آيه‌ اين‌ است‌ كه‌ مردم‌ در مقام‌ بحث‌ و جدل‌ با ابراهيم‌ برمي‌آيند و ابراهيم‌ در صدد پاسخگويي‌ به‌ آنها قرار مي‌گيرد. در سوره‌ البقره‌ آيه‌ 258 نيز سخن‌ از بحث‌ و جدل‌ پادشاه‌ آن‌ زمان‌  كه‌ با ابراهيم‌ داشته‌ است‌ را قرآن‌ به‌ اين‌ شكل‌ طرح‌ مي‌كند:
"الم‌ ترالي‌ الذي‌ حاج‌ ابراهيم‌ في‌ ربه‌ ان‌ اته‌ الله‌ الملك‌ اذ قال‌ ابراهيم‌ ربي‌ الذي‌ يحيي‌ ويميت‌ قال‌ انا احيي‌ و اميت‌ قال‌ ابراهيم‌ فان‌ الله‌ ياتي‌ بالشمس‌ من‌ المشرق‌ فات‌ بهامن‌ المغرب‌ فبهت‌ الذي‌ كفروالله‌ لايهدي‌ القوم‌ الظالمين‌."
آيا نديدي‌ آنرا كه‌ ستيزه‌ كرد با ابراهيم‌ درباره‌ پروردگارش‌ آنكه‌ پادشاهي‌ را دست‌ داشت‌، زمانيكه‌ ابراهيم‌ گفت‌ پروردگار من‌ آن‌ است‌ كه‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند و او هم‌ گفت‌ كه‌ من‌ هم‌ زنده‌ مي‌كنم‌ و مي‌ميرانم‌ (دو نفر آورد و يكي‌ را كشت‌ و ديگري‌ را آزاد كرد)ابراهيم‌ گفت‌ خداي‌ من‌ آن‌ كسي‌ كه‌ خورشيد از مشرق‌ بياورد و فرودش‌ آورد در مغرب‌ پس‌ سراسيمه‌ و بهت‌ زده‌ شد و البته‌ گروه‌ كافران‌ را هدايت‌ نكندو ظالمين‌ را.
"الذين‌ امنو و لم‌ يلبسوا ايمانهم‌ بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ و هم‌ مهتدون‌".انعام‌ - 82
  آنانكه‌ ايمان‌ به‌ خدا آوردند و ايمان‌ خود رابه‌ ظلم‌ و ستم‌ نيالودند ايمني‌ براي‌ آنهاست‌ و آنها به‌ حقيقت‌ هدايت‌ يافته‌اند.
"وتلك‌ حجتنااتيناهاابرهيم‌ علي‌ قومه‌ نرفع‌ درجات‌ من‌ نشاء ان‌ ربك‌ حكيم‌ عليم‌".انعام‌ - 83
و اين‌ است‌ حجت‌ ما كه‌ داديمش‌ به‌ ابراهيم‌ بر قوم‌ وبالابريم‌ پايه‌هاي‌ هر كه‌ را خواهيم‌ همانا پروردگار تواست‌ حكيم‌ و دانا
  "وكذلك‌ نري‌ ابرهيم‌ ملكوت‌ السموات‌ و الارض‌ و ليكون‌ من‌ الموقنين‌ ".انعام‌- 75
بدين‌ سان‌ نمايانديم‌ به‌ ابراهيم‌ پادشاهي‌ آسمانها و زمين‌ را تابگردد از يقين‌آورندگان‌

  اشاره‌اي‌ اجمالي‌ به‌ چند نكته‌ در اين‌ داستان‌

  1)مي‌دانيم‌ كه‌ داستان‌ ابراهيم‌ و حوادث‌ سپري‌ شده‌،مربوط‌ به‌ هزاران‌ سال‌ پيش‌ مي‌باشد و همچنين‌ بديهي‌ است‌ كه‌ جامعة‌ آن‌ زمان‌، جامعه‌اي‌ كاملا بدوي‌،خرافي‌ و آكنده‌ از جهل‌ و ناداني‌مي‌باشد، در چنين‌ جامعه‌اي‌ با آن‌ سطح‌ شعور ابراهيم‌ با شيوه‌اي‌ كاملا بديع‌ وقابل‌ توجه‌ به‌ جستجوي‌ آفريننده‌جهان‌ مي‌پردازد. ابراهيم‌ خداي‌ خود را بر اساس‌ عينيت‌ و مشاهده‌(روش‌ علمي‌) جستجو مي‌كند و روش‌ مردود كردن‌ خورشيد، ماه‌ و ستارگان‌  بعنوان‌ خداي‌ خود نيز برهمين‌ مبنا مي‌باشد. اين‌ داستان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ابراهيم‌ از زمان‌ خود بسيار جلوتر بوده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد يكي‌ ازدلايل‌ اينكه‌ خداوند ابراهيم‌ را امام‌ جامعه‌ خود ياد مي‌كند نيز اين‌ باشد.
2)بحث‌ در چگونگي‌ ايمان‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ به‌ خداوند، بحث‌ پيرامون‌ شرك‌ آن‌ها بوده‌ نه‌ كفر به‌ خداوند، در آياتي‌ كه‌ ملاحظه‌ شد 5 بار كلمه‌ شرك‌ ذكر شده‌ و همچنين‌ واژه‌ حنيف‌ به‌ عنوان‌ يكتاپرست‌ كه‌ از صفات‌ برجسته‌ ابراهيم‌ است‌ در برابر شرك‌ قرار گرفته‌ است‌. حدود 10 آيه‌ در قرآن‌ ذكر شده‌ كه‌ واژه‌ حنيف‌ در مقابل‌ شرك‌ قرار گرفته‌ كه‌ در بحث‌ مقام‌ و موقعيت‌ ابراهيم‌ ذكر خواهد شد.
3)با توجه‌ به‌ آيات‌ ذكر شده‌ درمي‌يابيم‌ كه‌ طريقه‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند يك‌ شيوه‌ كاملا استدلالي‌ و تعقلي‌ است‌، نه‌ با انجام‌ معجزه‌اي‌ از سوي‌ او، بطوريكه‌ اين‌ طريقه‌ استدلال‌ مقدماتي‌ مي‌شود تا ابراهيم‌ رابه‌ سرمنزل‌ يقين‌ برساند (ليكون‌ من‌ الموقنين‌) در حاليكه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ خداوند براي‌ اقوامي‌ معجزاتي‌ آورد تا بلكه‌ آنها به‌ او ايمان‌ آورند. ولي‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند ازاين‌ جهت‌ كاملا متفاوت‌ مي‌باشد،بطوريكه‌ در داستان‌ كوتاهي‌ كه‌ ذكر مي‌شود،ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ براي‌ اينكه‌ به‌ درجه‌ يقين‌ برسد از هيچ‌ تلاشي‌ غفلت‌ نمي‌كند،بطوري‌ كه‌ از خداوند بدون‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ تقاضايي‌ را مي‌كند و پاسخ‌ مثبت‌ خداوند و اجابت‌ درخواست‌ او نيز همچنين‌ بسيار قابل‌ توجه‌ مي‌باشد. دقت‌ كنيد:
"اذقال‌ ابراهيم‌ رب‌ ارني‌ كيف‌ تحي‌ الموتي‌ قال‌ اولم‌ تؤمن‌ قال‌ بلي‌ ولكن‌ ليطمئن‌ قلبي‌ قال‌ فخذ اربعه‌ من‌ الطير فصرهن‌ اليك‌ ثم‌ اجعل‌ علي‌ كل‌ جبل‌ منهن‌ جزء ثم‌ ادعهن‌ ياتينك‌ سعياًو اعلم‌ ان‌ الله‌ عزيز حكيم‌".بقره‌ - 260
و چون‌ ابراهيم‌ گفت‌ بار پروردگارا به‌ من‌ بنما كه‌ چگونه‌ مردگان‌ را زنده‌ خواهي‌ كرد خداوند فرمود باور نداري‌، گفت‌ بلي‌ باور دارم‌ ليكن‌ مي‌خواهم‌ تا با مشاهده‌ آن‌ دلم‌ آرام‌ گيرد. خداوند فرمود چهار مرغ‌ مهيا كن‌ و گوشت‌ آن‌ها را به‌ هم‌ درآميز نزد خود آنگاه‌ هر قسمتي‌ را بر سركوهي‌ بگذار سپس‌ آن‌ مرغان‌ را به‌ سوي‌ تو شتابان‌ پرواز كنند و آنگاه‌ بدان‌ كه‌ همانا خداوندبر همه‌ توانا وداناست‌ .
براستي‌ كه‌ اين‌ داستان‌  ما را به‌ ياد اين‌ آيه‌ مي‌اندازد "* والذين‌ جاهدوافينا لنهدينم‌ سبلنا*" "كسانيكه‌ در ما (در شناخت‌ ما) تلاش‌ و مبارزه‌ مي‌كنند ما نيز آن‌ راهها را براي‌ آن‌ها شناسايي‌ و هدايت‌ مي‌كنيم‌" اين‌ نكته‌ خود گوياي‌ اين‌ حقيقت‌ بوده‌ و هست‌ كه‌ خداوند بابندگان‌ مخلصش‌ كه‌ تقاضايي‌ مي‌كنند از روي‌ قهر و خشم‌ عمل‌ نمي‌كند بلكه‌ در اين‌ داستان‌ بلافاصله‌ بعد از درخواست‌ ابراهيم‌ آن‌ را اجابت‌ مي‌كند.برخورد مثبت‌ خداوند با ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ نشانه‌اي‌ از رحمانيت‌ اوست‌.
4)شيوه‌ برخورد ابراهيم‌ با مشركين‌ نيز شيوه‌اي‌ استدلالي‌ مي‌باشد. به‌ عبارتي‌ علاوه‌ بر اين‌ كه‌ تمايل‌ ابراهيم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ بر اساس‌ مشاهده‌ و عينيت‌ مي‌باشد نه‌ تخيل‌ و اوهام‌، اين‌ تمايل‌  در مورد چند و چون‌ تكوين‌ عقايد جامعه‌ زمان‌ خود نيز وجود دارد و آن‌ها را دعوت‌ به‌ بهره‌گيري‌ از چنين‌ روشي‌ در شناسايي‌ خداي‌ واقعي‌ خود مي‌كند. چنانچه‌ در آيه‌ 81 به‌ آن‌هامي‌گويد:"لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا" شما هيچ‌ برهان‌ و استدلالي‌ بر شرك‌ خود نداريد. البته‌ ابراهيم‌ سراسر بر اين‌ شيوه‌ ابرام‌ و پافشاري‌ داشته‌ چنانچه‌ در نقل‌ داستانهاي‌ بعدي‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهد شد.
5)در آيه‌ 81 سخن‌ از خوف‌ و امن‌ مي‌شود يكتاپرستي‌ با دور شدن‌ از ترس‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌ امنيت‌ و آرامش‌ همبستگي‌ بسيارنزديكي‌ دارد،بطوريكه‌ ابراهيم‌ به‌ قومش‌ مي‌گويد كداميك‌ از ما دو گروه‌ در امنيت‌ سزوارتريم‌؟ كسانيكه‌ به‌ توحيد و يكتاپرستي‌ روي‌ مي‌آورند را سزاوار امنيت‌ دانسته‌  و ترس‌ بر آنها چيره‌ نخواهد شد.چنانچه‌ در آيه‌ 82 خداوند اين‌ نكته‌ را نيز خود بيان‌ مي‌كند.
 "الذين‌ امنوا و لم‌ يلبسوا ايمانها بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ ..."

 داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌

  "لقد كانت‌ لكم‌ اسوه‌ حسنة‌ في‌ ابراهيم‌" ،اين‌ داستان‌ ازجهات‌ بسيار زيادي‌ از جمله‌  در زمينه‌ مسائل‌ اخلاقي‌ و تربيتي‌ مي‌تواند كاربرد زيادي‌ داشته‌ باشد. از جهتي‌ نيز اين‌ داستان‌ چالشهايي‌ كه‌ بين‌ ابراهيم‌ و پدرش‌ در مورد عقايدشان‌ بوجود مي‌آيد را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهد. زماني‌  كه‌ هركدام‌ از آنها بعنوان‌ نماينده‌ دو جريان‌ فكري‌ بسيار بزرگ‌ توحيد و شرك‌ رو در روي‌ هم‌ قرار مي‌گيرند،و سرانجام‌ هر يك‌ از آنها. به‌ همين‌ دليل‌، اين‌ داستان‌ مي‌تواند الگوي‌ خوبي‌ باشد براي‌ كسانيكه‌ كه‌ به‌ آيين‌ ابراهيم‌ اعتقاد دارند .
گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌ در دو سوره‌ مريم‌ و شعراء به‌ طور مفصل‌ طرح‌ شده‌ و در يكي‌ دو آيه‌ نيز به‌ شكل‌ كوتاه‌ از آن‌ گفتگو ياد شده‌ است‌. سعي‌ شده‌ كه‌ به‌ تمامي‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ گفتگو اشاره‌ شود.
 "اذ قال‌ لابيه‌ يا ابت‌ لم‌ تع

بالای صفحه

تمامي اشک هايم خاک پايت "مادر"

- قسمت دوم و پاياني -
تمسخر همکلاسى ها به خاطر عينکى که با کش به صورتش مى زد از يک طرف و بى پولى پدر از طرف ديگر باعث شده بود خود او به فکر پس انداز باشد.
بعداز ظهر پنجشنبه و جمعه هاي هر هفته مى رفت سر ميدان شهر و به مردمى که خريد کرده بودند، کيسه پلاستيکى مى فروخت. گاهى هم بار آنان را تا کنار خودروها مى برد، انعامى مى گرفت و هرچه درمى آورد مى ريخت توى قلکش.
قلک هنوز پرنشده و اين پول هم براى خريد عينک کم بود. مرتضى فکر ديگرى در سرداشت. آهسته ته قلک را با يک چسب پوشاند. پولها را داخل کيسه پلاستيکى ريخت و گذاشت داخل جيب کاپشنش.
وقتى مادر با سبد ظرف هاى شسته به اتاق برگشت، مرتضى هم کنار بقيه سرگرم تماشاى تلويزيون بود. صبح روز بعد ، مرتضى زودتر از همه بيدار شد و طبق روال تمامي روزهاى تعطيل رفت سه نان بربرى داغ خريد.
بخار نان، شيشه عينکش را مى پوشاند و مجبور بود هرچندقدمى که مى رفت بايستد، نانها را با يک دست بگيرد و با آستين دست ديگر شيشه عينکش را پاک کند.
صبحانه که تمام شد پدر بساطش را جمع کرد و از خانه بيرون زد.مرتضى هم آهسته کاپشنش را برداشت و پوشيد.مى خواست بيرون برود که ناگهان مادر صدايش کرد:"مرتضى جان ! تو اين هوا مگه آدم کاپشن مى پوشه؟ ديروز که بارون مى آمد لخت رفتى بيرون ولى امروز تو اين هواى گرم کاپشن پوشيدى؟!" مرتضى که جوابى آماده کرده بود، گفت:نه مامان، پدر دوستم "رضا" خياطه، گفته کاپشن رو ببرم پيشش، کمى برام کوچيکش کنه و آستينش رو هم کوتاه کنه تا پس فردا که مى روم مدرسه، لااقل اندازه ام باشه.
مادر چيز ديگرى نگفت و فقط از ناراحتى سرش را پايين انداخت.او بعضى از روزهاى هفته در خانه هاى مردم کار مى کرد و اين کاپشن را هم يکى از آنان به پسرش هديه داده بود ؛ البنه از اولش هم براى مرتضى خيلى بزرگ بود.
پسرک از خانه رفت به سمت بازار. کيسه پول ، توى جيب کاپشنش سنگينى مى کرد. جلوى چند مغازه ايستاد، خوب نگاه کرد و وارد يکى از آنها شد. چند کالا قيمت کرد و يکى را پسنديد. کيسه پولش را درآورد و به فروشنده داد. يک کاغذ و خودکار هم از او گرفت، چيزى نوشت و گذاشت روى بسته تا آن را برايش کادو کند. از مغازه که بيرون آمد، هديه در دستش بود.
لبخند مليحى بر لبانش نقش بسته بود و چشمانش برق مى زد ؛ حتى چشم چپش.خيابان پر بود از آدم و مغازه ها شلوغ. همه خريد مى کردند. هنوز کمى از پول خردهاى قلک، توى جيبش بود.چندلحظه بعد، مرتضى کنار پياده رو نشست و سرگرم خوردن يک کلوچه با يخ در بهشت شد.
با خودش مي گفت: "يک گشتى مى زنم و با اتوبوس برمى گردم خونه." بعد مقابل چند مغازه عينک فروشى ايستاد و "بر و بر" عينکها را نگاه کرد.به گزارش ايسکانيوز، ساعت 11بود که به ميدان اصلى شهر رسيد. صف اتوبوس خيلى شلوغ بود.به زور رفت بالا. نزديک بود لاى در اتوبوس له شود.
داخل اتوبوس زيرفشار مردم با کاپشنى که به تن داشت، گرمابيچاره اش کرده و خيس عرق بود.قطره هاى عرق "شر و شر" از پيشانى اش مى ريخت.دور گوشش هم حسابى عرق کرده بود. عينکش هى سر مى خورد و پايين مى آمد. کش عينک شل شده بود. ترسيد عينکش بيفتد پايين. بنابراين آن را از صورتش برداشت.به خودش گفت: "به ايستگاه که رسيدم دوباره مى زنم به چشمم."
بدون عينک نمى توانست خوب ببيند. گوشش را تيز کرده بود که بفهمد کدام ايستگاه است تا اين که بالاخره راننده اتوبوس ، داد زد: "ايستگاه لاکانه، کسى جا نمونه!"
مردم مى خواستند با فشار پايين بيايند و مرتضى عينکش را از جيبش درآورد اما جمعيت فرصت نمى داد تا آن را درست به چشم بزند.
ناگهان عينک از دستش به زمين افتاد. مرتضى خواست از پلههاي اتوبوس پايين بيايد اما آنها را خوب نمى ديد.پايش پيچ خورد و افتاد زمين. دستش را کشيد روى شن هاى پراکنده. عينک را پيدا کرد و زد به چشمش.
آمد کش را بيندازد دورگوشش که ديد کش سرجايش نيست. همين جورى با دست ، عينک را روى چشم هايش نگه داشته بود. در اتوبوس که بسته شد گوشه کاپشن مرتضى لاى در گير کرد و تا آمد به خودش بيايد، اتوبوس به راه افتاد و او را با خودش کشيد.
مرتضى دستش را از روى صورتش برداشت که به در اتوبوس ضربه بزند اما عينک از چشمش افتاد. خواست عينک را بگيرد که يک دفعه با سر به زمين خورد. تمامي اين رخدادها فقط در چندثانيه رقم خورد.
با صداى مسافران، راننده ، اتوبوس را نگه داشت.
بدن خونين مرتضى کنار جوى خيابان افتاده بود. شکاف عميقى در جمجمه اش ديده مى شد و تکان نمى خورد. او در دم جان سپرده و عينکش هم کنارش افتاده بود.
وقتى جنازه را به پزشکى قانونى گيلان بردند فرياد مادر مرتضى ، سکوت سردخانه را شکست.پدر اشک مى ريخت و با دست به پيشانى مى کوبيد. لباس هاى پسرک را که درآوردند، مقدارى پول خرد، دو اسکناس و يک بسته کوچولوى کادو شده همراهش بود.
پدر مرتضى را صدا زدند و کادو، پول و عينک را به او دادند. پدر و مادر پسرک با چشم اشک آلود ، متعجبانه به بسته نگاه مى کردند.پدر ، آهسته کادو را باز کرد. يک روسرى صورتى و يک تکه کاغذ. روى آن خط مرتضى بود که نوشته بود:"مادر جان ، روزت مبارک."

سخنان حکیمانه
بزرگمهر  :اگر  کوه با همه سنگيني و عظمت و صلابت  که وي راست فرمان شاه را سبک دارد تيره راي خيره سري بيش نيست .
فردريش  نيچه :انديشه هاي ما ، آري و نه گفتن هاي ما ، و اگر و اما گفتن هاي ما ، همه با همان ضرورتي از درون ما رشد مي كنند كه ميوه از دل درخت ، به هم مر بوط و با هم خويشاوندند ، و همه از يك اراده، يك وضع جسماني، يك خاك ، و يك خورشيد نشان دارند .
والت ديسني : غير ممكن ها را انجام دادن نوعي لذت است .
جبران خليل جبران : به روزگار شيرين رفاقت سفره ي خنده بگستريد و نان شادماني قسمت کنيد . به شبنم اين بهانه هاي کوچک است که در دل ، سپيده مي دمد و جان تازه مي شود .
شوپنهاور:  هنرها تنها تقليد محض واقعيت خارجي نيستند و اگر برخي آثار هنري چنين بودند در حقيقت در برابر رسالت عالي خود کاذب مي نمودند.
فردريش  نيچه :انسان برتر از ابرانسان بسيار دور  است .
ارد بزرگ : آن که به سرنوشت ميهن و توده آدميان سرزمين خويش بي انگيزه است ارزش ياد کردن ندارد .
پاتريک هانري : آيا زندگي آنقدر عزيز ، و صلح آنقدر شيرين است که به بهاي زنجير و اسارت خريداري شود ؟
ويليام ماتيوس : نخستين قانون موفقيت تمرکز است . يعني همه نيروهاي خود را روي يک نقطه متمرکز کنيد ، مستقيما به سراغ همان برويد و به چپ و راست منحرف نشويد.
ارد بزرگ : آن که برنامه ها را از پايان به آغاز  مورد ارزيابي ( نقد)  قرار مي دهد ، در حال سرپوش گذاردن بر روي چيزي است .
جبران خليل جبران : حاشا که آواز آزادي از پس ميله و زنجير به گوش تواند رسيد و از گلوگاه مرغان اسير .
بزرگمهر  :برترين دانش ها يزدان پرستي است .
پل نرولا : دوست بجاي چتريست که بايد روزهاي باراني همراه شما باشد .
پول شرر : يگانه راه براي افزودن خوشبختي بر روي زمين آن است که تقسيمش کنيم .
اُرد بزرگ : آن که مي دزدد ، جز حق خويش چيزي نمي ستاند . اما اين ستاندن نفرين و خواري ابدي در پي دارد .
جبران خليل جبران : زندگي روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست .آنگاه كه به درون آن پاي مي نهيد، همه هستي خويش را همراه داشته باشيد .
ويل دورانت : بخش عمده ي تاريخ حدس است و بقيه تعصب.
فردريش  نيچه :اصولا زماني پوچي براي چيزي معنا پيدا ميکند که بيايم براي آن ، هدفي تعريف کنيم .و اگر بدانيم هدفي در کار نيست، به پوچي هم نخواهيم رسيد .
اُرد بزرگ : آن که کارش را دوست ندارد خيلي زود پير مي شود .
وينسنت لمباردي : مهم نيست اگر زمين بخوريد، مهم دوباره برخاستن است.
اُرد بزرگ : آن که راستي نپويد ، گرفتار آميزش ، با اهريمن است ، فرزند اين آميزش ، آشوب است و شورش .
شوپنهاور:  مفاهيم سازه هاي مغزي اند حال آنکه ايده ها مقدم بر فکر بشري هستند . در حقيقت درک مغزي ما از ايده ها مفهوم را مي سازند لذا مفاهيم را راهي به قلمرو ذاتها نيست.
پوپ : انديشه هاي ما در غرفه هاي بيشمار دماغ با زنجير ناپيدا به يکديگر پيوسته اند . چون يکي از آنها بيدار شود ، هزار تاي ديگر نيز سر بر مي دارند .
بزرگمهر  :آن چه دلخواه همه است جز تن درستي نيست ، که اگر کسي روزي از آن محروم شد آرزويي جز بدست آوردنش ندارد .
آلن لاکين : هر جا که عشق بزرگي خانه کرده است خشم بزرگي نيز مسکن دارد .
 جبران خليل جبران : ايمان از کردار جدا نيست و عمل از پندار .
ارد بزرگ : آن که زيبايي خرد را نديد ، گرفتار زيبايي آدميان شد  ، و بدين گونه از هر چه داشت ،  تهي گشت .
فردريش  نيچه :اجحاف نکردن و آسيب نرساندن به ديگران براي رسيدن به برابري ريشه و بنياد جامعه است ولي اين خواست نفي زندگي ست چون زندگي بهره کشيدن از ديگران است که ناتوان ترند.
پورلي نيکولاس : ازدواج کتابي است که فصل اول آن به نظم است و بقيه فصول به نصر .
پرل پاک : انتخاب پدر و مادر در دست خود انسان نيست ، ولي انتخاب مادرشوهر و مادر زن دست خود انسان است .
اُرد بزرگ : آن که از آينده سخن مي گويد و آن را مي سازد بارها و بارها مي زيد و تا ياد و سخنش در ميان ماست او زاده مي شود و باز هم .
يانيس ريتسوس : زبان شاعر، تنها برآيند يک کار نقد يا تحليل نيست. سنتز واقعيت است با خيال و افسانه. سنتزي که توسط حواس - در رابطه ي متقابل با عقل - صورت مي گيرد.
شوپنهاور:  وظيفه هنر تجلي ايده هاست.
پرويز ياحقي : شاهکارها با گذشت زمان کهنه نمي شوند ، اين بماند ، در هر زماني بسته به موقع و مقام جلوه و جمالي دوباره مي يابند چنان که گويي به تازگي مطرح شده اند
اُرد بزرگ : آن که درست سخن نمي گويد داناترين هم که باشد باز از ديدگاه همگان بي سواد است .
توماس مان : هنر ، قدرت و توانايي نيست بلکه تسلي خاطر است .