امام شناسي
پنجاه وپنجم
در شماره گذشته در بحث از امامت رسيديم به مراد و منظور از آيه «انى جاعلك للناس اماما»؛ همان معناى نبوت نيست و مسلما امامت غير از نبوت است. و اينكه ادامه بحث را پي ميكيريم:
به علاوه خود همين خطاب كه من تو را امام قرار مىدهم، وحى آسمانى بوده و بدون منصب نبوت صورت نمىگيرد، و بنابراين حضرت ابراهيم قبل از منصب امامت پيغمبر بوده است و امامت در اينجا به معنى نبوت نخواهد بود.
و ثانيا، گفتيم كه اين منصب امامتبعد از امتحانات ابراهيم و از جمله ذبح فرزندش اسمعيل در سنين پيرى بوده است، و مسلما قبل از آن وقت ابراهيم پيغمبر بوده، چون قبل از اولاد آوردنش كه ملائكه در حال عبور براى هلاكت قوم لوط در پيش او حاضر شدند نبى مرسل بوده است، و نتيجه اين مىشود كه امامتش بعد از درجه نبوت بوده است.
علت اشتباه اينگونه از مفسرين، كثرت دوران لفظ امام است در غير موارد صحيحه به تسامحات عرفيه، بطوريكه تصور كردهاند هر كس جنبه رياست و تفوقى داشته باشد ميتوان او را امام گفت، و چون پيغمبر مطاع است و تفوق دارد لذا تعبير از او به امام شده است.
لذا بعضى امام را در اين آيه مباركه به نبى، و بعضى به رسول، و بعضى به مطاع، و برخى بوصى و خليفه، و رئيس و قائد، تفسير و تعبير نمودهاند و هيچيك از آنان صحيح نيست، چون معنى نبى از نبا است و نبا به معنى خبر است. نبى كسى است كه خدا از درونش به او خبر ميدهد و اين غير معنى امام است، همچنين رسول كسى است كه ماموريتبراى تبليغ دارد و لازمه آن اين نيست كه مردم او را مقتدا بدانند و در ظاهر و باطن از او پيروى كنند و كلام او را بشنوند و عمل كنند و بنابراين معنى رسول نيز غير معنى امام است. اما مطاع يعنى انسان به حيثى بوده باشد كه مردم مطيع او باشند. اين لازمه نبوت و رسالت است و غير معنى امامت.
و اما خليفه و وصى معناى نيابت دارند نه امامت و رئيس نيز كسى را گويند كه مصدر حكم باشد و لازمه او مطاع بودن اوست و هيچيك از اينها معنى امام نيست. امام از ماده ام يؤم و همانطور كه ذكر شد، مقتدا بودن است و امام مطلق كسى است كه در تمام شئون از سكون و حركت، خواب و بيدارى، ظاهر و باطن، گفتار و كردار، عمل و اخلاق، عقيده و ملكات، همه و همه مردم بايد از او پيروى نموده، و نگاه به او كرده، طبق آثار او از او تبعيت كنند.
و لذا مىبينيم در اين آيه مباركه اين معنى براى امام بسيار بجا و پسنديده است، كه خدا به ابراهيم بگويد: (پس از آنكه به مقام نبوت و رسالتيعنى به مقام تلقى وحى آسمانى و ابلاغ آن به افراد انسان رسيده است) حال من تو را مقتدا قرار دادم كه از هر هتبايد از شئون تو پيروى كنند.
ولى هر يك از آن معانى مذكور را به جاى امام بگذاريم معنى درست نمىشود: صحيح نيستبگوئيم (بعد از دارا بودن مقام نبوت و رسالت) انى جاعلك نبيا او رسولا او خليفة او وصيا او رئيسا.
و نيز بايد دانست كه تخالف معنى امام با معانى اين الفاظ، مجرد عنايت لفظيه و اعتبارات كلاميه نيست، بلكه اختلاف در حقائق معانى آنهاست، در معنى امام حقيقتى است كه هيچ يك از معانى آن الفاظ داراى آن حقيقت نيست.
تفسير آيه مباركه و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون
حال اين مطلب كه روشن شد برويم در تفسير آيه مباركه مطلع سخن.
"و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون"
در اينجا ملاحظه مىشود كه با ائمه يك صفتى را ملازم قرار داده است و آن هدايتبه امر الله است كما آنكه در آيه ديگر اين نكته مشهود است در قصه حضرت ابراهيم فرمايد:
"و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لناعابدين"[166]
در اينجا نيز ملاحظه مىشود كه با ائمه يك صفت ملازم ذكر فرموده است، و يا به عبارت ديگر جمله "يهدون به امرنا" مانند جمله تفسيريه استبراى "ائمه"، پس در امامتبايد اولا عنوان هدايتباشد، ثانيا اين هدايتبامرالله بوده باشد يعنى امام كسى است كه به امر خدا مردم را هدايت كند، و مراد از امر خدا همان است كه حقيقتش را در آيه:
"انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شئى و اليه ترجعون"[167] بيان كرده است.
اين است و غير از اين نيست كه امر خدا آنست كه زمانيكه اراده كند چيزى را، به او مىگويد هستشو، پس هست مىشود، پس منزه است و مقدس، آن خدائى كه ملكوت هر موجودى در دست اوست و بازگشت مردم به سوى او.
و نيز در آيه: "و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر"[168] و نيست امر ما مگر يكى، مانند چشم بر هم گذاردن، بيان كرده است.
از اين آيات اولا استفاده مىشود كه امر خدا تعدد ندارد، يكى است، و علاوه زمانى و مكانى نيست، و ثانيا امر او همان اراده اوست كه به مجرد اراده، موجود لباس هستى و وجود بر تن ميكند و آن همان ملكوت هر موجود است. چون خدا بخواهد موجودى را ايجاد كند بامر خود، كه همان ملكوت آن موجود است، آن را بوجود ميآورد، و معلوم است كه امر همان جنبه ثبات است در مقابل خلق كه جنبه تغيير و زوال و كون و فساد است.
"الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين"[169]
بنابراين موجودات دو وجهه دارند: يك وجهه خلقى كه همان تغيير و فساد و تدريج و حركت در آنها مشهود است و يك وجهه امرى كه در آن ثبوت و عدم تغيير خواهد بود. آن جنبه امرى را كه ملكوت گويند، حقيقت و واقعيت موجودات است، كه اين جنبه خلقى باو قائم است و با تغييرات و تبديلاتى كه در اين جنبه مشهوداست آن جنبه تغيير و تبديل پيدا نمىكند.
هدايت موجودات به دست امام است
بنابراين ائمه كه هدايتبه امرالله ميكنند، يعنى با ملكوت موجودات سر و كار داشته، و هر موجودى را از جنبه امرى او نه تنها از جنبه خلقى او، بسوى خدا هدايت ميكنند، و به كمال خدا ميرسانند.
قلب موجودات در دست امام است، و از نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب، آنان را بسوى خدا هدايت ميكند.
پس امام كه مردم را بخدا هدايت ميكند، به امر ملكوتى كه هميشه با آن موجود و ملازم است هدايت ميكند، و اين در حقيقت ولايتى استبه حسب باطن در ارواح و قلوب موجودات نظير ولايتى كه هر يك از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبتبه اعمال خود دارد، اين است معنى امام.
و اما در آيه شريفه علت موهبت اين منصب را اينطور بيان كرده است: "لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون"[170]
ادامه دارد
[166] سوره انبياء 21 - آيه 73
[167] سوره يس: 36 - آيه 83
[168] سوره قمر: 54 - آيه 50
[169] سوره اعراف: 7 - آيه 54
[170] سوره سجده: 32 - آيه 24
روشن شدن زمين به نور امام (ع)
قسمت اول
(سخنراني آيتالله العظمي وحيد خراساني )
خداي متعال در قرآن كريم ميفرمايد:
و من أحياها فكأنّما أحيا النّاس جميعاً
و هر كس نفسي را حيات بخشد، مثل آن است كه همة مردم را حيات بخشيده است.
مردي خدمت امام حسن مجتبي(ع) رسيده و هديهاي به ايشان تقديم نمود. حضرت امام حسن(ع) به او فرمودند:
كدام را بيشتر دوست ميداري؟ اين كه بيست برابر هديهات را به تو بازگردانم، بيستهزار درهم، يا دري از علم بر روي تو باز كنم تا بدان علم، بر فلان ناصبي كه در شهر و ديارت ساكن است، غلبه نموده و ضعفاي شهرت را از شرش نجات دهي؟ اگر خوب انتخاب كردي، هر دو را به تو ميدهم والّا همان را كه انتخاب كردهاي به تو خواهم داد.
آن مرد پرسيد: "اي پسر رسول خدا(ص)، آيا غلبه كردن بر آن ناصبي و نجات ضعفاي شيعه از شرّ او به اندازة بيست هزار درهم ارزش دارد؟!"
حضرت(ع) پاسخ فرمود: "بلكه بيش از بيست هزار هزار مرتبه از تمام دنيا ميارزد."
مرد گفت: "يابن رسولالله پس چگونه ميتوانم آن كه ارزش كمتري دارد را انتخاب كنم؟ بلكه ارزشمندتر را انتخاب ميكنم، يعني آموختن علمي كه با آن بر دشمن خدا پيروز شده و از دوستانش حمايت كنم."
امام حسن مجتبي(ع) فرمودند: "خوب انتخاب كردي." آن گاه، هم آن علم را به او آموخت و هم بيست هزار درهم را به او بخشيد. آن مرد نيز به ديار خود بازگشت و آن ناصبي را محكوم كرد. هنگامي كه آن مرد دوباره به محضر امام رسيد، امام حسن(ع) به او فرمود:
اي بندة خدا، كسي مثل تو سود نبرد و هيچ كس همانند تو براي خودش دوستي نخريد؛ اولاً محبت خدا، ثانياً محبت محمد(ص) و علي(ع)، ثالثاً محبت خاندان پيامبر(ص)، رابعاً محبت ملائكة مقرب پروردگار و خامساً محبت برادران مؤمنت را كسب كردي. و به تعداد هر مؤمن و كافري چيزي به دست آوردي كه هزار مرتبه از دنيا ارزشمندتر است، پس گوارايت باد.
اين است بهاي حيات بخشيدن به نفوس و جانها در مفهوم قرآني. اما مهم اين است كه بدانيم با چه چيزي دلها زنده ميشود تا جان و دل خود و ديگران را بدان حيات بخشيم؟ دلهاي مردم با جهاد در مقابل خواستههاي نفساني، آمادة دريافت فيض و عطاي الهي ميگردد. و مهمترين واجبات شما طبقة علما و فضلا اين است كه از اين فرصت در جهت زنده كردن دلهاي مردم استفاده كنيد. و از اهمّ مصاديق زنده كردن دلها، شناساندن عقايد اسلام به خصوص امام زمان(ع) به مردم است. و دليل اين مطلب حديث صحيحي است كه از رسول خدا(ص) به ما رسيده است:
من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتةً جاهليّةً.
هر كس بميرد در حالي كه امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است.
بنابراين احياي نفوس در اين عصر، شناخت امام عصر(ع) و شناساندن آن به مردم و ايجاد ارتباط بين يتيمان آل محمد(ص) و اين پدر محجوب و غايب از نظر است؛ زيرا كه ارتباط با خداي متعال جز از طريق ارتباط با اهل بيت(ع) محقق نميشود. و ارتباط با وجود دهنده، جز از طريق ارتباط با واسطة وجود تحقق نمييابد و هنگامي كه ميخواهيم شخصيت ايشان را بشناسيم، عقول ما از كار ميافتد و راه به جايي نميبرد و چگونه اينطور نباشد در حالي كه امام رضا(ع) در وصف ايشان ميفرمايد:
بأبي و أمّي سميّ جدّي، شبيهي و شبيه موسي بن عمران، عليه جيوب النّور تتوقّد بشعاع ضياء القدس.
پدر و مادرم به فدايش، نام جدّ مرا دارد، شبيه من و شبيه موسيبن عمران است، بر او جامهها (نوارهايي) از نور است كه از فروغ روشنايي قدس ميدرخشد.
اينها اوصافي است كه عقل را به حيرت و شگفتي مياندازد. كما اين كه در وصف حضرت مسيح(ع) اين تعبير به كار رفته است:
عليه جلابيب من النّور ؛ ( بر تن او لباسهايي از نور است).
آن جا كه امام رضا(ع) در مناظره با علماي مسيحي خطاب به جاثليق فرمودند:
اي نصراني! آيا كتاب اشعياي نبي(ع) را خواندهاي؟
پاسخ گفت: "حرف به حرف آن را ميدانم."
آن گاه به آن دو مسيحي فرمود:
آيا اين سخن وي را به ياد داريد كه: اي قوم من سيماي سوار بر الاغي را ميبينم كه جلبابهايي از نور پوشيده و سيماي شترسواري را نيز ميبينم كه نورش همچون نور ماه است.
آن دو مسيحي پاسخ دادند: "بلي اشعيا(ع) همين را گفته است."
امام رضا(ع) فرمودند:
اي نصراني آيا اين سخن حضرت عيسي(ع) را نيز در انجيل خواندهاي كه گفته: من به سوي پروردگارتان و پروردگار خويش ميروم و با رقليط (احمد) خواهم آمد و اوست كه به حق برايم شهادت ميدهد همان طور كه من شهادت دادم...
لكن وصف امام مهدي(ع) بليغتر از آن است:
عليه جيوب النور تتوقّد بشعاع ضياء القدس!
با اين وجود نميتوانيم به حقيقت جلابيب نور بر عيسي(ع) و جيوب نور بر امام مهدي(ع) پي ببريم.
احاديث اهل بيت(ع) گوهرهاي پنهاني هستند و تاكنون به اين گنجهاي معرفت خداي تعالي و معرفت وسايط فيض ايشان(ع) دست نيافتهايم؛ زيرا نيل به اين گنجها امري دشوار است كه با بحث و تعمق فكري همانند ساير علوم، حاصل نميشود بلكه عطاي الهي است كه به هر كدام از بندگانش كه بخواهد، ميبخشد.