به بهانه نود و چهارمين سالگرد رحلت
آيت الله محمدتقي اصفهاني (آقا نجفي)
آيت الله محمدتقي نجفي اصفهاني فقيه مجاهد وعالم بزرگ شيعه است که ديروز نود وچهارمين سالگرد رحلت او بود.
شيخ محمد تقي فرزند شيخ محمد تهراني رازي ، معروف به آقا نجفي در سال 1225 هجري شمسي دراصفهان ديده به جهان گشود.
وي در زادگاه خود به تحصيل علوم ديني پرداخت و پس از حضور در محضر درس بزرگان اين شهر به مقام اجتهاد دست يافت.
شيخ محمدتقي رازي از بزرگان علماي اماميه اوايل سده چهاردهم هجري بود كه او را به عنوان جامع علوم معقول ومنقول وحاوي فروع واصول وقوت حافظه شناخته اند . آقا نجفي در جنبش تنباكو از آغاز گران مبارزه وداراي نفوذ معنوي فراواني در منطقه بود.
ازاين عالم بزرگوار بيش از صداثر باقي مانده است كه آداب الصلات، آداب العارفين ،الاجتهاد والتقليد ، اسرارالآيات ،اسرارالاحكام ، اسرارالزيارات ، اسرارالشريعه ، اصولالدين والافاضات المكنونه وانوارالعارفين از آن جمله است.
اين فقيه بزرگوار در 14 تيرماه1293 هجري شمسي دراصفهان به ديدار معبود شتافت و نزديك امامزاده احمد بن علي بن امام محمدباقر(ع) آرام گرفت.
به همين مناسبت صفحه سرّدلبران امروز را به حکاياتي از آيت الله محمد تقي اصفهاني ( آقا نجفي ) - ره اختصاص دادهايم
*********** مبارزه با بدعتها
وي همانند پدر ، به شدت با بدعت و انحرافات سياسي فرهنگي بابيت و بهائيت برخورد ميکرد و در همين دوران بهائيت به شدت سرکوب شد.
البته ناگفته نماند که اين سرکوب عواقب سختي را براي آقانجفي دربرداشت؛ زيرا افزون بر حمله به شخصيت و افکار ايشان در قالب کتاب و نوشته، ديپلمات هاي انگليس و روس نيز به نوبت در سالهاي 1307 و 1320 به وقايع بابي کشي اصفهان و اطراف، اعتراض نمودند و سرانجام دو سلطان قاجار - ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه - او را محکوم به تبعيد از اصفهان نمودند.
*********** بصيرت و تدبِير در امور سياسي
استقلال کشور و ممانعت از نفوذ بيگانه، از جمله مواردي است که آقا نجفي حساسيت ويژهاي به آن داشت و در هر گونه شرايط و وضعيتي که احساس ميکرد استقلال کشور در معرض خطر قرار گرفته، به هر وسيله ممکن با آن مقابله ميکرد.
به استناد مدارک موجود، حتي در روزهاي پايان حيات خود، با آن که در بستر بيماري افتاده بود، دست از تلاش و مبارزه بر نداشت.
مستر گراهام، کنسول انگليس در اصفهان درباره آقانجفي ميگويد:
همانا اگر اين مرد در انگليس بود ما او را وزير خارجه مي ساختيم.
ميرزا حسن خان انصاري در جلد سوم تاريخ اصفهان و ري مي نويسيد:
ياد دارم يکي از سياسيون درجه اول اروپا به اصفهان آمده بود خدمت آقانجفي ميگفت: اين آقا که خود را به صداقت مينماياند، اگر اول نمره سياسي لندن و پاريس بيايد، آقا او را مانند دستمال پيچيده و در جيب خود ميگذارد.
سيد جمال الدين اسد آبادي پس از ملاقاتي که با آقانجفي داشته است مي گويد:
حرارتي به کله اش ديدم که در بيسمارک نبود و راستي اگر وزارت اعظم ايران را داشت، مانند اميرکبير حفظ حدود مملکت را مينمود که بيگانه از آن يک وجب نبرد.
************ سيري در حالات استاد العرفا سيد علي آقا شوشتري - ره
عوامل گوناگوني در ترقي عرفاني آقانجفي دخيل بوده است؛ مانند تولد و پرورش ايشان در خانواده و محيطي بسيار مساعد و معنوي ، داشتن عزم و همتي بلند و پشتکار زياد، درک محضر استادان بزرگي که هر يک در علم و عمل اسوه زمان خود بودند.
اما به نظر مي رسد در کنار همه اينها، برخورد آقانجفي به شخصيتي عرفاني چون آقا سيد علي شوشتري رحمة الله و استفاده از محضر او، نقش بيشتري در اين تحول معنوي و ترقي ايشان داشته است.
مؤلف لؤلؤ الصدف گويد:... سيد جليل القدر، صاحب کرامات متواتره، حاج سيد علي شوشتري رحمه الله ، ايشان از زهاد علما محسوب ميشدند.
شيخ انصاري مرحوم، با آن نهايت زهد و ورع و کرامات، مع ذالک نهايت ارادت را نسبت به اين سيد جليل داشته است و نهايت احترام از ايشان مي نمود، ... و چنين مي دانسته اند که آن جناب خدمت امام زمان عليه السلام ميرسيده اند.
مرحوم شوشتري پس از تحصيل مراتب علم و تکميل اجتهاد، از علماي نجف اشرف اجازه اي گرفته، به وطن باز مي گردد و مشغول به تدريس و امر قضا ميشود تا آن که در پي واقعه اي معنوي با يکي از اولياي الهي آشنا مي شود و مسير زندگي ايشان به طور کلي تغيير ميکند.
علامه طباطبائي ماجرا را چنين شرح داده است:
در حدود متجاوز از يکصد سال پيش در شوشتر، عالمي جليل القدر مصدر قضا و مراجعات عامه بوده است به نام آقا سيد علي شوشتري رحمه الله.
ايشان مانند ساير علماي اعلام به تصدي امور عامه از تدريس و قضا و مرجعيت اشتغال داشته اند. يک روز ناگهان کسي در منزل را ميزند.
وقتي که از او سؤال مي شود ميگويد: در را باز کن، کسي با شما کار دارد.
مرحوم آقا سيد علي وقتي در را باز ميکند مي بيند شخص جولايي (بافنده) است.
مي گويد چه کار داريد؟
مرد جولا در پاسخ مي گويد: فلان حکمي را که نموده ايد طبق دعوي شهود به ملکيت فلان ملک براي فلان کس صحيح نيست؛ آن ملک متعلق به طفل صغير يتيمي است و قباله آن در فلان محل دفن است. ا
ين راهي را که شما در پيش گرفته ايد ناصحيح است و راه شما نيست.
آيت الله شوشتري مي گويد:
مگر من خطا رفته ام ؟
جولا مي گويد: سخن همان است که گفتيم. اين را مي گويد و مي رود.
آيت الله در فکر فرو مي رود که اين مرد که بود؟ و چه سخني گفت؟ و در صدد تحقيق بر ميآيد، معلوم مي شود که در همان محل، قباله ملک يتيم مدفون است و شهود بر ملکيت فلان ، شاهد زور بوده اند.
بسيار بر خود مي ترسد و با خود مي گويد: مبادا بسياري از حکم هايي که داده ايم، از اين قبيل باشد و وحشت و هراس او را مي گيرد.
در شب بعد همان موقع جولا در مي زند و مي گويد: آقا سيد علي شوشتري راه اين نيست که شما مي رويد و در شب سوم نيز عين واقعه به همين کيفيت تکرار مي شود و جولا مي گويد: معطل نشويد فوراً تمام اثاث البيت را جمع کرده، خانه را بفروشيد و به نجف اشرف مشرف شويد و وظايفي را که به شما گفته ام انجام دهيد و پس از شش ماه در وادي السلام نجف به انتظار من باشيد.
مرحوم شوشتري بي درنگ مشغول انجام دستورات مي شود. خانه را مي فروشد و اثاث را جمع آوري کرده و آماده حرکت به سوي نجف اشرف مي شود در اولين وهله اي که وارد نجف مي شود، در وادي السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را مي بيند که گويي از زمين جوشيده و در برابرش حاضر گرديد، در آن هنگام دستوراتي مي دهد و پنهان مي شود.
مرحوم شوشتري وارد نجف اشرف مي شوند و طبق دستورات جولا عمل مي کنند تا مي رسند به درجه و مقامي که قابل ذکر نيست.
مرحوم شيخ انصاري در هفته يک بار به درس اخلاق مرحوم آقا سيد علي حاضر مي شدند. اين بزرگوار در سال 1238 هجري دار فاني را وداع نمودند.
آقانجفي اصفهاني درباره فوت مرحوم شوشتري مي نويسد: من و برادرم، شيخ محمدحسين در مسجد سهله، مستغيث به مولاي، صاحب الزمان - روحي له الفداء- بوديم.
من در زاويه و ايشان در وسط مسجد.
ناگهان مرا با عجله صدا کرد. وقتي به نزديک او رسيدم
گفت: اين مرد را نديدي؟ گفتم: نه به خدا. گفت: (اين مرد که از نظر پنهان شد) مرا خبر داد که آقاي جليل القدر و دانشمندم حاج سيدعلي شوشتري ، همين الآن در نجف رحلت نمود.
آقانجفي در ادامه مي نويسد: وقتي فرداي آن شب به نجف بازگشتم، ديدم آنچه آن مرد الهي فرموده بود واقعيت دارد.
*********** راهيابي به محضر سيد شوشتري
از نکته هاي درخور توجه و دقت در زندگي آقانجفي، اين است که آشنايي ايشان با مرحوم شوشتري به شکل معارف و متداول نبود است؛ چنان که آشنايي شاگردان با استادان به طور معمول و متداول اين گونه است که شاگرد يا از طريق شرکت در درس استاد، پي به تبحر او در زمينه مورد نظر مي برد و يا به توصيه ديگران با استاد آشنا شده و ارتباط برقرار مي کند.
ولي اين امر درباره آقانجفي به گونه ديگري اتفاق افتاده که حاکي از آن است که ايشان از همان ابتدا مورد عنايت ويژه الهي بوده اند.
اين واقعه در زماني اتفاق مي افتد که آقانجفي بدون داشتن استادي در زمينه اخلاق، خود مشغول به تزکيه و تهذيب و تحصيل اخلاق بوده اند، در عالم رؤيا او ار به محضر آقاي شوشتري راهنمايي مي کنند.
شگفت تر آنکه وقتي آقانجفي در مسجد کوفه به خدمت سيد شرفياب مي شود، مرحوم شوشتري به او مي فرمايند: از عالم معنا به من نيز براي دستگيري و کمک به شما اشاره اي نموده اند.
نقش توسل در زندگي آقانجفي
به جرئت مي توان ادعا کرد که اگر واژه توسل را از زندگي ايشان حذف کنيم، چيز قابل توجهي در آن نخواهد ماند؛ چرا که تمام پيشرفت علمي و معنوي ايشان و آشنايي و ارتباطشان با بزرگان اهل معنا و اولياي الهي در سايه توسل و التجا به درگاه الهي به دست آمده است. براي اثبات اين مدعا، نيازي به اقامه دليل و برهان نيست؛ چرا که در جاي جاي نوشته ها و خاطرات به جاي مانده از ايشان، اين امر آشکار است و سراسر زندگي او را پوشانده است؛ به گونه اي که نقش محوري توسل را حتي در امور مادي و هنگام وقوع بلايا و غمها و مواجهه با شدايد و ناملايمات، آشکارا مي توان لمس نمود.
عنايت حسيني و پله هاي ترقي
آقا نجفي در ابتداي تحصيل، آن چنان که خود در خاتمه کتاب مفتاح السعاده نقل ميکند، ترقي چنداني در درس و بحث نداشته و به رغم کوشش در اين زمينه، به نتيجه مطلوبي نمي رسد و پس از نااميدي ، براي حل اين مشکل بزرگ، دست به دامان اهل بيت عليهم السلام ميشود و با توسل به محضر حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام به سرعت پله هاي ترقي را يکي پس از ديگري پشت سر ميگذارد.
ايشان مي فرمودند :
در اوقات تحصيلي، مدت مديدي مشغول تحصيل و مباحثه دروس بودم و به هيچ وجه ترقي حاصل نميشد و بسيار بطييءالذهن و قليل (الفهم) بودم.
در شب عرفه در رواق مطهر حضرت سيدالشهداء - روحي لتربته الفداء- تا وقت سحر استغاثه نمودم و حضرت حبيب بن مظاهر رحمة الله را به درگاه آن جناب شفيع گردانيدم.
چون وقت سحر شد، بعد از تهجد گريه بسيار کردم. در همان جا به خواب رفتم. در عالم خواب ديدم حبيب از ضريح بيرون آمد و بعضي از مصايب امام حسين عليه السلام را ذکر نموده و گريه ميکرد و وارد حرم شد.
ديدم در ضريح گشوده شد و حضرت امام حسين عليه السلام ظاهر شدند.
پس حبيب زيارت وارث را خواند و من نيز همان زيارت را ميخواندم.
حضرت امام حسين عليه السلام جواب سلام حبيب را فرمودند.
چون لمحه اي گذشت، نظر شريف به جانب من فرمودند و سپس نظر به جانب آسمان فرمودند و دعايي خواندند .
چون از خواب بيدار شدم، مکرر آن دعا را با کمال تضرع و زاري و خضوع و خشوع ميخواندم تا آنکه صبح شد.
روز عيد بعد از فراغ از زيارت روانه نجف اشرف شدم و مشغول تحصيل فقه شدم و به مطلوب فايز شدم و بسيار تفکر و تدبر در معاني قرآن و اخبار مينمودم و آن چه تدبر و تفکر من زياد ميشد بر علوم مطلع ميشدم و مشغول استنباط احکام و نوشتن فقه شدم.
شهود ملکوتي و بازگشت به وطن
در ايامي که آقانجفي، همراه برادر بزرگوارش، مرحوم آيت الله العظمي شيخ محمدحسين نجفي مشغول سير و سلوک و انجام بعضي رياضتهاي شرعي بود، براي زيارت عسکريين عليها السلام همراه عده اي از علماي اهل معنا به سامرا مشرف مي شوند.
در همان ايامي که در سامرا به سر مي بردند، در يک شب جمعه براي تضرع و توسل به محضر حضرت ولي عصر عليه السلام و بهره گيري از معنويت سرداب مقدس به آن جا مشرف مي شوند.
هنگامي که مشغول دعا و تضرع و استغاثه به محضر مقدس صاحب الزمان بوده اند، ناگهان پرده هاي عالم مادي به کنار مي رود و مي بينند که تمام جمادات مشغول ذکر و تسبيح و تقديس الهي اند.
آقانجفي مي نويسد:
حتي چراغ در سرداب هم به ذکر "لا اله الا الله" مشغول بود. در اين هنگام صدايي از عالم غيب به گوششان مي رسد که مي گويد: خداوند تبارک و تعالي روزي شما را عرفان و معرفت قرار داده است. پس خبر داده مي شوند به بعضي از امور غيبي و پاره اي از علوم منايا و بلايا و اين که آقانجفي از ناحيه الهي مأمور است تا براي انجام برخي از خدمات شرعي و بيان احکام نبوي به ايران باز گردد و برادرشان شيخ محمدحسين نجفي براي کامل کردن مقامات معنوي مأمور به ماندن هستند.
اين گونه بوده است که اين بزرگوار پس از سالها تزکيه و تهذيب و کسب کمالات ظاهري و باطني، با کوله باري از علم و معرفت براي اداي تکليف و انجام وظيفه، روي به وطن نهاده و به ايران باز مي گردد و زندگي اي پر از حوادث و فراز و نشيب و مبارزه را آغاز مي کند که تا واپسين روزهاي زندگي ايشان ادامه داشته است.
********* تشرف به خدمت يکي از اولياي الهي
مرحوم آقا نجفي در ايامي که مشغول تحصيل بوده اند، احساس مي کنند که بسياري از مسائل و مطالب عرفاني و فلسفي و کلامي براي او به هيچ وجه قابل حل نيست و به صورت يک معضل غير قابل درمان درآمده و براي رهايي از اين ورطه، راهي به نظر نمي رسد.
تا آن که به اشاره مرحوم سيد علي آقا شوشتري مأمور به انجام اعمال و اذکاري مي شوند و پس از گذشت يک اربعين به خدمت يکي از اولياي الهي رسيده، پاسخ پرسش خود را دريافت مي کنند. البته بعيد نيست که مرحوم شوشتري چون عالم بر امور خفيه بوده اند و مي دانستند که سالهاي زيادي در قيد حيات نخواهند بود، چنين کرده اند، تا آقانجفي پس از رحلت ايشان در اموري اين گونه سرگردان نماند؛ چرا که تشرف آقانجفي به نجف اشرف تقريباً هم زمان بوده با رحلت شيخ انصاري.
اين واقعه را آقانجفي اين گونه شرح مي دهد:
... هنگامي که در ارض اقدس، نجف اشرف مشغول تحصيل علوم بودم، مسائل و مطالب بسياري بر حقير مشکل شده بود که راهي براي حل آنها پيدا نميشد تا آن که به اشاره مرحوم سيد علي شوشتري - اعلي الله مقامه - مشغول تزکيه اخلاق شدم و در هر شب بعد از فراغ از نماز شب مشغول تضرع و زاري و استغفار مي شدم و از جمله ادعيه صحيفه و ختوم مأثوره را مواظبت مي کردم تا اين که شب چهلم را در مسجد سهله احيا داشتم؛ چون صبح شد به کنار شط فرات رفتم.
شخصي را ديدم بر روي آب راه مي رود و به جانب من مي آيد، چون کنار خشکي رسيد، از آب خارج شد و مرا امر به جلوس فرمود و فرمود: سؤال کن از آن چه مي خواهي. حقير سؤال کردم و جواب هر يک را شنيدم. پس خواستم آن شخص را بشناسم، از نظر من غائب شد.
*********** عنايت رباني
پس از آن واقعه و ناپديد شدن آن مرد الهي، آقانجفي بسيار اندوهگين و متأثر ميشوند و براي جامه عمل پوشاندن به رهنمودهاي او به مدت يک سال تمام مشغول به مجاهدت و تحصيل اخلاق مي شوند در پايان همان سال به قصد زيارت عسکريين عليهما السلام به سامرا مشرف شده و به مدت چهار روز تمام در آنجا مشغول اعمال مذکوره مي شوند.
روز چهارم زيارت به حرم مشرف شده و هنگامي که وارد حرم مطهر مي شوند دفعتاً چشمشان مي افتد به همان مرد الهي که يک سال قبل از او دستگيري کرده بود.
آن مرد الهي پس از فراغت از نماز به سمت مقامي که سرداب مطهر در آن جا است رهسپار مي شوند.
آقانجفي هم بدنبال ايشان راه مي افتد. با آنکه آن شخص با کمال وقار و طمأنينه و آرامش راه مي رفت ولي آقانجفي هر چه بر سرعت خود مي افزود به آن مرد نمي رسيد، تا آنکه وارد سرداب مطهر شده و ساعتي در آنجا مشغول زيارت و تضرع و زاري به درگاه الهي مي گردد.
آقانجفي در حالي که نظاره گر احوالات او بود به ناگاه متوجه مي شوند که هر آنچه در سرداب است مشغول تسبيح الهي مي باشد در اين هنگام آن مرد الهي روي به آقانجفي نموده و مي گويد:
اين است تسبيح ممکنات که از حقيقت آن سؤال نمودي "هداک و ثبتک في الصراط المستقيم" و احدي تسبيح آن ها را نمي شنود؛ مگر کسي که تصفيه قلب و تزکيه نفس نموده باشد و قلب از غواشي ظلمانيه پاک شده باشد.
در اين هنگام آقانجفي به سجده مي افتد و شکر و حمد الهي را به جاي مي آورد. زماني که سر از سجد بر مي دارد مي بيند که آن مرد الهي از نظر پنهان شده است.
*********** قطره اي از آب حيات
مرحوم آقاي نجفي مي نويسد :
شبي با کمال پريشاني احوال،ما بين مسجد سهله و کوفه مشغول توجه و تضرع بودم و پريشان احوال، متذکر آيات عذاب بودم.
از آن سمت راه را گم کردم و در زمين پس و بلندي مي افتادم. ناگاه باران شديدي گرفت که مشرف به هلاکت شدم و از حيات خود مأيوس شدم. باد شديدي هم مي آمد که گاهي مي افتادم. شخصي از بزرگان دين را ديدم.
دست مرا گرفت و به نزديک مسجد صعصعه رسانيد و در آن جا به قدر يک ساعت نصايح بالغه فرمود... مجلملاً چون خواست غايب شود، ظرفي به من داد که در آن شربتي مثل پالوده بود.
چون آشاميدم، دانستم آن چه را که دانستم. ديگر آن شخص را نديدم تا در سفر مشهد مقدس در شب اربعين در توضيف خانه او را ديدم و آنچه بايد بفرمايد شنيدم و به درگاه الهي شاکر شدم.
************ توسل به حضرت مهدي عليه السلام و رفع عذاب قبر
در شب نيمه شعبان در بيابان تخت فولاد اصفهان، کنار بعضي از قبور در سجده مشغول ذکر يونسيه بودم. يک نفر عشار در روز قبل مدفون نموده بودند.
رايحه کريه استشمام نمودم و آتشي که مايل به سياهي بود، سه مرتبه از آن قبر ظاهر شد. فقير از شدت وحشت مدهوش افتادم، تقريبا تا يک ساعت متلفت نبودم.
بعد از آن مشغول به نافله شب شدم و بعد از نافله در سجده در محل ديگر مشغول ادعيه مأثوره بود. در سمت ديگر از دو قبر چنان آتشي ظاهر شد و ... استغاثه از قبر شنيدم که متوسل به حضرت صاحب الزمان صلوات الله عليه شدم. سپس ديدم نوري ظاهر شد هنگامي که از سمت آن دو قبر عبور نمودم، ديگر اثري از آن عذاب نيافتم.
************ برکات مرقد امام حسين عليه السلام
مرحوم آقانجفي اصفهاني از مرقد مطهر ابي عبدالله عليه السلام فايده هاي بسياري برده و از فيوضات پر شماري بهره مند شده است.
از جمله آنها انکه شبي از شبهاي جمعه، به حرم مشرف شده و تا سحر مشغول استغاثه به درگاه حضرت امام حسين عليه السلام و امام عصر عليه السلام مي شود.
هنگام سحر پس از آنکه نماز شب را به جاي مي آورد، مدت زمان زيادي به سجده مي رود تا اينکه صدايي مي شوند که مي گويد: اي بنده خدا بلند شو حاجتت بر آورده شد.
هنگامي که سر بر مي دارد، مردي را مي بيند که به او مقداري تربيت شريف و دانه اي سيب مرحمت مي کند.
آقانجفي هنگامي بازگشت از مشاهد مشرفه، در يکي از منازل بين راه مبتلا به وباي شديدي مي شود، به گونه اي که به حالت احتضار مي افتد و در حالتي قرار مي گيرد که عالم برزخ و حالات آن را مي بيند و يقين به مرگ مي کند.
در اين هنگام دوست او مقداري از آن تربت به خورد ايشان مي دهد که بلافاصله زنده مي شود، آن سيب به گونه اي بوده دائماً بوي مشک مي داده و آقانجفي از حقيقت آن کسي را آگاه نمي کرد تا آنکه روزي يکي از نزديکان، از حقيقت سيب سئوال مي پرسد و ايشان نيز به ناچار حقيقت امر را براي او بازگو مي کند و پس از اين واقعه آن سيب ناپديد مي شود.
خود ايشان احتمال مي دهد که ناپديد شدن آن، به علت آشکار کردن سر آن نزد ديگران بوده است.
************ کتمان سّر
مرحوم آقانجفي غالباً در نجف اشرف به نماز جماعت مرحوم حاج ملا علي بن ميرزا خليل تهراني شرکت مي کرد.
ايشان علت ارادت خود را اين گونه بيان ميکنند:
زماني مرحوم حاج ملا علي، دعايي سودمند براي شفاي زخمها و ناراحتيهاي پوستي به ايشان مي دهند و آقانجفي بارها آن را تجربه مي کنند، و با تعجب مي بينند که بلافاصله اثر کرده و زخم خوب مي شود. تا آن که بعضي از رفقاي خود را از اين امر آگاه مي کند.
پس از افشاي اين مطلب احساس مي کند که تمام آن دعا از ذهنش پاک شده و آن را کاملاً فراموش کرده است. ناچار دوباره به خدمت ملاعلي رسيده و از او درخواست تعليم دوباره دعا را ميکند؛ اما برخلاف انتظار، مرحوم ملاعلي منکر همه چيز شده و مي گويد من چيزي نمي دانم و اصلاً چنين چيزي به تو ياد نداده ام! و احتمالاً اين برخورد مرحوم ملاعلي به سبب تنبيه بوده که چرا دست به افشاي سرزده است.
************** در محضر عصمت کبراي حق عليها السلام
مرحوم شيخ محمد تقي اصفهاني اين واقعه را اين گونه شرح مي دهد:
در شب نهم محرم الحرام سنه 1282 در کربلاي معلي مشرف بودم. نصف شب بعد از تهجد، چند دقيقه به خواب رفته، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام را در خواب ديدم که آن حضرت و جمع کثيري از شيعيان ايستاده بودند و آن مظلومه، مصايبي را که بر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از سقيفه وارد شده بود بيان مي فرمود و مردم گريه ميکردند. چون ذکر مصيبت تمام شد، مردم متفرق شدند.
پس نظر به اينکه من به واسطه نسبت و سبب محرميت داشتم، نقاب از روي خود برداشته و فرمودند: اين اول مصيبتي است که بر ما اهل بيت عليم السلام وارد شده است، شاد مباد چشمي که اين مصيبت را بشنود و قلب او محزون و چشم او گريان نشود و آنچه ظلم بر اهل بيت وارد شد، نتيجه ظلمي بود که به واسطه سقيفه وارد شد و بعد فرمودند: در شادي ما و در حزن ما اندوهناک باشيد.
عرض کردم: چه ثواب است براي کسي که در مصيبت شما گريه کند؟
فرمودند: گناهان او آمرزيده مي شود و من در روز قيامت او را شفاعت خواهم نمود. به درستي که هرگاه اهل مشرق و مغرب عالم بر محبت اهل بيت عليهم السلام اتفاق مي کردند و در مصيبت ايشان محزون بودند، هر آينه خداوند جهنم را خلق نمي فرمود. به درستي که آتش جهنم بر دوستان اهل بيت عليهم السلام حرام است.
*********** سلوک صراط شريعت
آنچه که مسلم و محرز است، شيوه ايشان و استادانشان با راه و روش بسياري از نحله ها و دسته هايي که ادعاي عرفان دارند تفاوت بسيار دارد.
روش ايشان کاملاً در چارچوب شريعت و مطابق با آن و تمام اعمال و رفتار و رياضت هايشان ريشه در شريعت دارد و در همه احوال در تلاش بودند تا کوچکترين تخطي از شريعت و موازين آن نداشته باشند.
مقام ايشان، نتيجه عمل به شرع و التزام به دستورات شرعي بوده است و نقطه افتراق سير و سلوک عرفاني ايشان با ديگر مدعيان عرفان، در همين تعبد به شرع و تسليم در مقابل دستورات آن است.
از ديدگاه عرفاني و سير و سلوک رباني مرحوم محمدتقي اصفهاني و استادانشان، "طريقت" عين "شريعت" و "شريعت" عين "طريقت" است و بدون التزام به " ظاهر شريعت" نمي توان به "باطن شريعت"دست يافت.
************** خضوع و خشوع حيوانات به درگاه حضرت امير عليه السلام
در حالات آن مرحوم بسيار ديده مي شد که وي براي انجام اعمال عبادي به مکانهاي دور از شهر و آبادي مي رفت و يا براي رفتن به برخي اماکن متبرکه مانند مسجد سهله و غيره با پاي پياده مسافتهاي زيادي را در بيابانها به تنهايي مي پيموده است.
در يکي از شبها در مکان دور از آبادي در دل شب، تک و تنها با يک شير درنده مواجه مي شود، در حالي که توانايي بر فرار هم نداشته است.
در اين هنگام به سجده مي افتد و متوسل به اهل بيت عليهم السلام مي شود. ناگهان صداي مردي به گوشش مي رسد که در حال صحبت با شير درنده است. تا آقانجفي سر خود را بلند مي کند آن شخص ناپديد مي شود و مي بيند که آن شير در حالي که صورت به زمين نهاده و با خضوع و خشوع به سمت نجف ايستاده، به زبان خود به درگاه امير مؤمنان عليه السلام انابه و استغاثه مي کند.
************* غروب غم انگيز
مرحوم نجفي در اواخر سال 1330 هـ.ق. به بيماري استسقاء مبتلا مي شود و دو سال به بستر ناتواني مي افتد ولي در همه اين مدت هيچ گونه ناله و شکايتي نمي کند و در عين حال، با ستمگران نيز در مجادله بود.
چند ساعت پيش از وفاتش به تنظيم وصيتنامه و وقفنامه و انفاق به فقرا و شفاعت نزد حاکم بختيار اشتغال داشت. در واپسين لحظات عمر، مکتوب نهايي شفاعت را براي رفع ظلم و اصلاح کار يک شخص بيچاره به حکمران وقت، صمصام السلطنه بختياري نوشته بود.
آن مکتوب وقتي به دست حاکم رسيد که صداي شيون از خانه و محله آقانجفي بلند بود. حکمران با تحير گفت: اگر اوست که مرده، پس کيست که اين کاغذ را مي نويسد؟!
در سوگش مردم ولايت اصفهان تا چهل روز بسيار سوگواري کردند و از مذاهب گوناگون در سوگ وي شرکت جستند.
در يکي از روزنامه هاي آن زمان آمده است :
از روز وفات تا کنون که هفتمين روز رحلت مرحوم آيت الله بود، همه روزه از صبح تا شام هنگامه غريبي بر پا بود.
مي توان به طور اطمينان مدعي شد که از صدر اسلام تا کنون براي هيچ رييس مذهبي مثل اين چند روز عزاداري نشده. مي توان گفت که در تمام سيصد هزار جمعيت اصفهان و توابع در اين چند روز يک حالت جنوني مشاهده مي شود.
********** منبع سايت صالحين