پنج شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷
شماره ۱۰۲۱
 
۵ عبرت آموزی  
 
شماره قبل
حكمتهاى قدسى
((احاديث قدسى ))، از نَفَحات و الطاف لطيف الهى اند، كه دلها را صفا مى بخشند وحكمتهاى نابى هستند كه انديشه ها را صيقل مى دهند، و مفاهيم ژرفى اند كه فرزانگى مىآفرينند.
((حديث قدسى ))، روايت عشق است و عرفان و معرفت . در احاديث قدسى ، حلاوتى سرمست كننده و شورى شعورآفرين نهفته است و خوف و رجاء، خشيت و رحمت ، شور و شعور،حماسه و عرفان ، زهد و تلاش ، حكمت و حيرت ، و صلابت و راءفت ، در هم آميخته اند.
هنگام مطالعه اين احاديث و تدبّر در آنها و ماءنوس شدن با اين وديعه هاى ژرفناى الهى ،گاهى اشك شوق ، ديدگان را فرا مى گيرد و گاهِ ديگر، خوف و خشيت ،دل را مى لرزاند؛ زمانى چنان رشته هاى علاقه به دنيا، دردل ، از هم مى گسلند كه تاب ماندن در بين مردمان از آدمى سلب مى شود وميل سرنهادن به كوه و بيابان در او پديد مى آيد، و زمانى ديگر، انديشه هدايت مردمان وخدمت به خلق ، وى را چونان رهبرى هدفمند، دليرى مى بخشد! اين ((حكمتهاى قدسى ))گاهى حيرت و شيدايى مى آفرينند و وقت ديگر، فرهنگ و فرزانگى مى افزايند.
سيمايى كه ((احاديث قدسى )) براى انسان كامل و يا كمال جو مى نمايانند، سيمايى است داراى ابعاد گوناگون : انسانى بر فراز قلّه هاى رفيع كمال ؛ عارف ، عابد، عالِم ، عامل ، زاهد، مجاهد، پارسا، دلير، عاشق ، خائف ، خاشع ، حكيم، فرزانه ، داراى انديشه اى بالنده ، عقلى نيرومند، قلبى لطيف چون شبنم ، و سينه اىستبر به سان صخره هاى سترگ و استوار...
آن راه كه راه عالَم عرفان است                                                      تا پيش نيايدت ، بنتوان دانست
 همدلى و همراهى شما خوانندگان ارجمند را ارج مى گذاريم و ديدگاهها و راهنماييهايتان رابر ديده سپاس مى نهيم و از خداوند متعال ، توفيق معرفت و طاعت مى طلبيم .
منابع عمده ما، در باب احاديث قدسى ، دوكتاب بوده است :
1. ((الْجَواهِرُ السَّنيَّةُ فِي الاَْحاديثِ الْقُدْسيَّة )).
الشيخ الحُر العاملى (صاحب الوسائل ) /
مؤ سسة الا علمى للمطبوعات / بيروت لبنان .
2. ((كَلِمَةُ اللّهِ)).
السيّد حسن الشّيرازى / دارالصّادق / بيروت لبنان .
پيشگفتار
پيامبر اسلام كه درود خداوند بر او و خاندانش باد فرمود:
((اءَلا! إِنَّ لِرَبِّكُمْ في اءَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٌ، اءَلا! فَتَعَرَّضُوا لَهاوَلا تُعْرِضُوا عَنْها :(1)
آگاه باشيد كه در روزگاران شمايان ، نفحات و نسيمهايى از جانب پروردگارتان مىوزد؛ هشيار باشيد و خويشتن را در مسير و معرض آنها نهيد و از آنها روى برمتابيد.))
گفت پيغمبر كه نَفْحَت هاى
 اندر اين ايّام مى آرَد سَبَق
 گوش هُش داريد اين اوقات را
 در رباييد اينچنين نفحات را
 نفحه اى آمد شما را ديد و رفت
 هر كه را مى خواست جان بخشيد و رفت
 آرى ، باران رحمت ، پيوسته ، ((از اوج آسمان )) بر ما خاكيان فرو مى بارد و نور معرفت، از جهان برين به خاكستان پايين مى تابد؛ امّا نهادن جان در مسير نسيم و گسترد ظن كشتزار دل به روى باران و گرفتن آيينه قلب در برابر تابش نور، بر خود ماست .
تو دو ديده فروبندى و گويى : ((روز روشن كو))؟
 زند خورشيد بر چشمت كه : ((اينك من ! تو در بگشا.))(2)
 على اكبر مظاهرى
بالای صفحه

آزادمردي

هواي مدينه گرم و سوزان بود. عبدالله بن جعفر با خود انديشيد چه بهتر كه امروز به باغ خارج شهر بروم. هم روز را در سايه درختان، آسوده تر، مي گذرانم و هم به كارگران سركشي مي كنم. پس راه نخلستان ها را در پيش گرفت و از كوچه هاي پرپيچ و خم مدينه گذشت . عرق ريزان، خود را به سايه درختان رسانيد. زير نخستين درخت خرما نشست، گرمي هوا، سخت او را ناراحت كرده بود.
نخلستان كاملاً خلوت بود و رفت و آمدي به چشم نمي خورد. تنها گاهي كشاورزي بيل به دوش ديده مي شد كه براي آبياري درختان، به تكاپو مشغول است. عبدالله غرق تفكر و از خود بي خود شده بود. ساعت مي گذشت و او همچنان زير درخت لميده بود. ناگهان به خود آمد، ديد كه ظهر است و خورشيد به ميان آسمان رسيده است . بهتر آن ديد كه برخيزد و به سوي باغ خود برود.
چند گامي پيش نرفته بود كه چشمش به غلام جوان سياه چرده اي افتاد كه زيرسايه درختي، سفره غذا گسترده بود. صفا و سادگي سفره، عبدالله را بر آن داشت تا در كنار درختي بايستد و غذا خوردن وي را تماشا كند. عبدالله چونان ايستاد كه غلام جوان او را نبيند، ولي او غلام و سفره اش را به خوبي مي ديد.
غلام روي خاك نشست و سفره را پهن كرد. سه گرده نان در سفره بود يك قرص نان را ميان سفره گذاشت، دو قرص ديگر را براي آن كه خشك نشود، گوشه سفره پيچيد هنوز دست به غذا نرسانده بود، كه سگي دوان دوان، خود را به او رسانيد. عبدالله مي ديد كه شكم سگ از گرسنگي به پشت چسبيده است، دنده هايش را از روي پوست مي توانست شمرد. او نگاهي به سگ كرد، حيوان زبان بسته با چشماني از حدقه برون آمده، نان ميان سفره را مي پاييد.
جوان سياه چرده، بي درنگ گرده نان را پيش سگ انداخت و به تماشايش نشست. سگ را ديد كه با اشتهاي زياد، بي درنگ گرده نان را بلعيد و همچنان با چشمان ذوق زده به سفره نگريست.
غلام، گرده دوم را نيز از گوشه سفره بيرون آورد و پيش حيوان انداخت. طولي نكشيد كه سگ گرده دوم را نيز بلعيد و همچنان ايستاد. گويي چند روز است كه هيچ نخورده، نگاهش همچنان به سفره بود وبا تكان دادن سر و دم، از غلام تشكر مي كرد، جوان، گرده سوم را پيش سگ انداخت. سگ نان سوم را نيز خورد.
عبدالله ديد كه غلام چيزي نخورد و از جا برخاست. سفره را پيش سگ تكان داد تا خرده هاي نان را نيز بخورد و در ضمن به او فهماند كه ديگر ناني در بساط ندارد. سپس دست به آسمان دراز كرد و خدا را سپاس گفت. سگ نيز دمي تكان داد و از آن جا دور شد.
عبدالله كه تا آن هنگام پشت سر غلام ايستاده بود، جلو رفت و به او سلام كرد و گفت:" مگر جيره تو در روز چند قرص نان است؟"
- روزي سه گرده ، كه هر روز ظهر تحويل مي گيرم و تا روز ديگر با آن به سر مي برم؟
- شگفتا! پس تو غذاي يك شبانه روز خود را به سگ دادي؟ خودت چه خواهي كرد؟! آيا بهتر نبود يك نان به سگ مي دادي و دو قرص ديگر را براي خود مي گذاشتي؟!
- من هر روز، همين جا غذا مي خورم. اصولاً در اين نخلستان سگ نيست. پيدا بود كه اين سگ از راهي دور به اين جا آمده و گرسنگي زيادي كشيده است. دور از جوانمردي بود كه سيرنشده باز گردد. درست است كه او حيوان است، ولي روانيست حيواني گرسنه كه روزها چيزي نخورده و به انساني پناه آورده، با شكم خالي باز گردد!
- دراين صورت خودت امروز چه خواهي خورد؟
- تحمل يك روز گرسنگي چندان مشكل نيست، ولي نااميد كردن مخلوقي كه به اميد لقمه ناني آمده، برمن بسي دشوار است!
چطور من ادعاي انسانيت كنم، ولي حاضر نشوم يك وعده غذايم را به موجودي ديگر بدهم كه او نيز شكم دارد و احساس گرسنگي مي كند، ناراحت مي شود و زجر مي كشد؟! به نظر شما دور از انصاف نبود اگر او گرسنه باز مي گشت؟! من با اين كه از مال دنيا بي بهره ام و نمي توانم از گرسنه ها پذيرايي كنم، ولي همين اندازه مي توانم يك روز گرسنه بمانم تا حيوان ضعيفي به بهاي گرسنگي من، سير گردد!
عبدالله برهمت بلند و جوانمردي غلام آفرين گفت و سپس با خود انديشيد: " با آن كه من به سخاوت شهره ام، ولي به خدا اين جوان ازمن سخاوتمندتراست.  چه، دستگيري ثروتمندان از بينوايان- با اين كه پسنديده است- چندان مهم نيست. اما كار اين جوان مهم است كه گرسنگي مي كشد و ديگران را سير مي كند، مردانگي او بسيار بيشتر است."
پس عبدالله، غلام را با آن نخلستان از صاحبش خريد و آزادش كرد و نخلستان را نيز به وي بخشيد. آري، حيف بود جواني كه از بندگي شكم آزاد است، در قيد بندگي ديگران بماند. آزادي، حق آزادمردان است و بس!

بالای صفحه

بهترين سخنان حکيمانه از بزرگان
بزرگمهر  :آز مايه نگراني و تشويش خاطر است .
فردريش  نيچه :ارزش يابي هر چيز بستگي به توان خواهي آن دارد.
سولون : راز جواني من در اين است که هر روز چيز تازه اي ياد مي گيريم .
لوسيا : بدست آوردن آنچه را که ما آرزو داريم موفقيت است اما چيزي را که براي بدست آوردنش تلاش نمي کنيم ، خوشبختي است .
بزرگمهر  :آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نيوشاتر است ، اميدوارترين کسان است .
نيچه  : عظمت بشر در آنست كه پل است نه مقصد.بشر را از اين نظر ميتوان دوست داشت كه يك مرحله تحول و يك دوره  گذرانيست
ارد بزرگ : گيتي در جنگ و آوردي بزرگ شناور است . انديشه و تلاش خردمندان از سويي  و پوزخند اهرمن و ديوپيشگان از سوي ديگر ، معرکه اين جهان گذارا  است .
جبران خليل جبران : زجر کشيده ! تو آنگاه به کمال رسيده اي که بيداري در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند .
آلکس مک کنزي : وارد عمل شدن بدون برنامه ريزي علت همه شکست هاست
سرنگ  : با گريه به دنيا مي آيي اما چنان زندگي کن که با خنده از دنيا بروي .
جبران خليل جبران : چون عاشقي آمد، سزاوار نباشد اين گفتار که : خدا در قلب من است ، شايسته تر آن که گفته آيد : من در قلب خداوندم.
لائو تسه  : يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد.
شوپنهاور : اگر ما چيزي را مي خواهيم براي آن نيست که دليلي بر آن پيدا کرده ايم بلکه چون آن را مي خواهيم برايش دليل پيدا مي کنيم.
بزرگمهر  :آن که پيروي  خرد است دل به هوس نمي سپارد .
ارد بزرگ : سازگاري با زيستگاه و تلاش براي بهتر شدن جايگاه کنوني ويژگي ناب آدمهاي پاک است .
فردريش  نيچه :ارزشها و تغييرات آنها به افزايش قدرت آناني که ارزشها را مقرر مي دارند ؛ مربوط مي شوند. ميزان ناباوري ؛ ( ميزان ) (( آزادي انديشهء )) مجاز بياني از افزايش قدرت است. هيچ انگاري آرماني است متعلق به بالاترين درجه ء قدرتمندي روح ؛ و سرشارترين زندگي - گاهي ويرانگر و گاهي ريشخند آميز.
سنگا : اختراع پول ، قاتل خوشبختي بشر شد .
ارد بزرگ : سرپرستاني که از ارزش سربازي مي کاهند ، و پدرومادراني که ، پيشدار ميهنداري فرزندان خويش مي شوند ، به کشورشان پشت مي کنند  .
لقمان : سخنان سودمند را بايد نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم  ، هر چند آب و هوا و زمين به روياندن و بار آوردن دانه ها ياري نکند باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه هاي معدود سر دهد و خواهد روييد .
بزرگمهر  :آن که طالب آسايش جان و تن است بايد شکيبا و بردبار باشد ، در دوستي  و داد و ستد با مردم کژي و کاستي و فريبکاري نکند . چون گناهي از کسي بيند و بر او دست يابد ببخشد ، و کينه خواه و تيز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد
سام منتز : بهترين درمان براي قلوب شکسته اين است که دوباره بشکند .
آندرو متيوز : هرکسي درس مخصوص به خود را مي گيرد. ما مي توانيم به سه طريق واکنش نشان دهيم
زندگي من مجموعه اي از درسهايي است که به آن نياز دارم، درسهايي با نظم و ترتيب تمام در زندگي ام روي مي دهد.( اين سالمترين برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامين مي کند.)
زندگي يک مسابقه بخت آزمايي است اما من از هر اتفاقي که در زندگي روي مي دهد نهايت استفاده را مي برم (اين دومين انتخاب خوب است و کيفيت متوسطي را به زندگي مي بخشد)
چرا هميشه همه بلاها سر من مي آيد؟ (اين طرز برخورد نهايت ناکامي و بدبختي را تضمين مي کند)
ما در زندگي مرتبا با درسهاي تازه اي روبرو مي شويم و تا زماني که درسي را ياد نگيريم مجبور به گذراندن دوباره آن هستيم.
بالای صفحه

در سازمان دارالقرآن برگزار شد
سومين انتخابات هيئت رئيسه شوراي مركزي جمعيت قرآني استان تهران
سومين دوره انتخابات هيئت رئيسه شوراي مركزي جمعيت قرآني استان تهران  17 ارديبهشت ماه در سازمان دارالقرآن برگزار شد.
انتخابات سومين دوره هيئت رئيسه شوراي مركزي جمعيت قرآني استان تهران شب گذشته در محل سازمان دارالقرآن الكريم برگزار شد و در طي اين انتخابات از مجموع 11 راي "مجيد يراق‌بافان" با هشت راي به عنوان رئيس جمعيت براي بار دوم انتخاب شد.
همچنين "بهمن جاهي" با هشت راي به عنوان نايب رئيس، حوريه عقبايي با 10 راي به عنوان دبير جمعيت به عنوان ديگر مسئولان اين جمعيت انتخاب شدند.
جمعيت قرآني استان تهران، به منظور "توسعه و تعميق فرهنگ حيات‌بخش قرآن كريم در جامعه، مبتني بر تعالي انسان‌ساز اهل بيت عصمت و طهارت(ع)" و "انسجام بخشيدن به فعاليت استادان، معلمان، قاريان، حافظان و قرآن‌پژوهان استان تهران" تأسيس شده است.
فراهم ساختن زمينه‌هاي همكاري و تشريك مساعي"جمعيت قرآني" و "دستگا‌ه‌هاي دولتي و غيردولتي" در راستاي نهادينه ساختن فرهنگ قرآني در جامعه و تلاش در جهت توسعه و تقويت اين نوع همكاري‌ها و گسترش زمينه‌هاي مشاركت و مباشرت مردمي در امر توسعه و ترويج فعاليت‌هاي قرآني از ديگر اهداف اصلي اين جمعيت قرآني است.
پيشكسوتان و خادمان قرآني، استادان، مدرسان و معلمان قرآن، قاريان قرآن، حافظان قرآن، پژوهشگران و محققان قرآني و هنرمندان قرآني كه شرايط عضويت اين تشكل قرآني را كسب كنند مي‌توانند به عضويت آن درآيند.
يادآوري مي‌شود، عالي‌ترين نهاد جمعيت قرآني استان تهران، شوراي مركزي(هيئت مديره) است كه در دور گذشته نيز "مهدي ‌قره‌شيخلو، حسين اخوان‌اقدم، يوسف افراش، احمد ليايي، بهمن جاهي و مسعود سياح‌گرجي" به عنوان اعضاي اصلي شورا و "محمد بادپا" به عنوان عضو علي‌البدل و "حوريه عقبايي" به عنوان بازرس اين جمعيت بودند.

خاطراتی از سيدحسن نصرالله

حميد داوودآبادي نويسنده، خاطرات? از سيد حسن نصرالله را كه حاصل مصاحبه وي با دبيركل حزب‌الله لبنان است، به رشته تحرير درآورد.
حميد داوودآبادي از پژوهشگران دفاع مقدس كه تحقيقات گسترده‌اي در زمينه مقاومت در لبنان در مقابل رژيم صهيونيستي داشته و كتاب "پاره‌هاي پولاد" از جمله تأليفات وي در اين زمينه است، در جديدترين نوشته خود اقدام به نگارش زندگينامه سيدحسن نصرالله در قالب كتابي نموده است. اين كتاب حاصل مصاحبه‌هاي داودآبادي با سيد حسن نصرالله است.
بخشي از اين خاطرات به شرح ز?ر است:
خانواده ما  اصالتا اهل روستاي "بازوريه" در منطقه صور واقع در جنوب لبنان است. طبعا وضعيت معيشتي خانواده كه جزو خانواده هاي فقير ومستضعف بودند، همچون باقي خانواده هاي شيعه اي كه در تلاش براي پيدا كردن يك فرصت شغلي و لقمه اي نان از جنوب لبنان به بيروت مهاجرت كردند، بود.
تا آن جا كه به ياد دارم، مدرسه ابتدا?? که م? رفتم در همان منطقه اي بود كه به دنيا آمدم يعني حومه شرقي بيروت. بعد از آن در مدرسه ديگري در مقطع راهنمايي - كه در لبنان به آن تكميلي مي گوييم - مشغول به تحصيل شدم و اين دوره را به اتمام رساندم.
در همين اثناء بود كه جنگ داخلي در لبنان به وقوع پيوست يعني در سال هاي هفتاد و چهار- هفتادو پنج. در پي آغاز اين جنگ، مدارس تعطيل شد و حومه شرقي بيروت كه درآن شيعيان ومسلمانان سكونت داشتند، به دست نيروهاي لبناني و"حزب كتائب" - كه شما آنها را "فالانژيست" مي ناميد - سقوط كرد.
در اثر جنگ، ما اين منطقه را ترك كرده و به روستاي بازوريه در جنوب لبنان بازگشتيم. من از زمان كودكي علاقه شديدي به كسب علوم ديني داشتم و خيلي زياد دوست داشتم كه در حوزه درس بخوانم و وقتي كه به هر فرد معممي نگاه مي كردم، سخت به صورت آنان خيره مي شدم.
از كودكي هر گاه كه در محضر برخي مشايخ مي نشستم، براي مدتي طولاني به عمامه آنان نگاه مي كردم، يعني به خود عمامه و چين و پيچش آن.
 آن موقع عمامه به صورت تكه اي پارچه بود كه دستاري سياه رنگ بر آن پييچيده شده بود.
 دستار پدرم را مي گرفتم وآن را برتكه اي پارچه مي پيچيدم و به عمامه اضافه مي كردم سپس آن را بر سر مي گذاشتم.
 وقتي كه كوچك بودم انگيزه وميل شديدي به سمت كسب علم و اين پوشش داشتم. پس در آن زمان به فكر اين افتادم كه به نجف بروم. ما 9 خواهر و برادر هستيم كه هر كدام يك سال با هم فاصله سني داريم.
من فرزند ارشد خانواده هستم. سه برادر دارم كه حسين يك سال از من كوچك تر است و بعد از او ما يك خواهر دارم به نام زينب. بعد از او فاطمه، بعد محمد، بعدش جعفر، بعد از آن ذكيه، بعد امينه و بعدش هم سعاد. يعني پنج خواهر و سه برادر در خانواده براي من وجود دارد.


* در خانواده ما هيچ فرد روحاني اي وجود ندارد. نه در خانواده خودمان، بلكه در عموها، پسر عموها، پدر بزرگم، برادران پدر بزرگم، پسران برادران پدر بزرگم و پدران شان. يعني مطمئن هستم كه در سه چهار نسل پدرم و پدربزرگم و پدر بزرگ پدرم و پدر بزرگ پدر بزرگم يعني دراين چند نسل در فاميل ما، هيچ روحاني اي وجود ندارد.
درحقيقت ترتيب مذهبي اي كه باعث شد من طلبه بشوم، يكي از توفيقات الهي است. گفتم كه در خانه ما دين داري به صورت خيلي عادي بود.
يعني دين داري پدر و مادرم اين بود كه فقط نماز مي خواندند و در ماه رمضان روزه مي گرفتند. بسيار شكر مي كنم.تقريبا مي توانم بگويم كسي با من در اين مورد صحبت نكرد و دستم را نگرفت كه به اين را ه ببرد.
من تا آن جا كه در خاطرم هست، خيلي كوچك بودم كه در خانه مان نسخه هايي از قرآن كريم بود.
من قرآن را در دست مي گرفتم و مي خواندم. البته همه چيز را درك نمي كردم، اما بهشت و جهنم و عذاب درذهن من حك مي شد. بعدها پيش كتاب فروش دوره گردي كه مجلات و كتب را در راه پخش مي كرد، رفتم و نزد او كتابي را كه اسمش "ارشاد القلوب" بود يافتم.
در آن زمان من هشت نه سال داشتم. اين كتاب را پيدا كردم و از او گرفتم. كتاب ارشاد القلوب "ديلمي" همه اش مواعظ و قصص است كه بر روي من خيلي تاثير گذاشت و من معتقدم كه اين كتاب تاثير بسيار زيادي بر زندگي من داشت.
 از آن زمان شروع به جست وجوي كتاب هاي اسلامي كردم. درحالي كه كتابخانه هاي اسلامي را نمي شناختم و بلد نبودم. به خاطردارم كه در آن موقع پيش يكي از دست فروش ها، كتاب "قضاوت هاي اميرالمومنين (ع)" را كه كتاب كوچكي بود، پيدا كردم. هر كتابي را كه پيدا مي كردم به خانه مي آوردم و شروع به خواندن آن مي كردم و قبل از اين كه كتاب را تمام كنم، دو باره از اول شروع مي كردم به خواندن. به خاطر اين كه علاقه و عطش زيادي داشتم كه بخوانم و بدانم.

 * چند سالي را به همين منوال گذراندم. در محله ما هيچ فرد متديني نبود. من با هيچ روحاني يا آدم متديني آشنا نشدم. در محله ما حاجي مسني بود كه ريش داشت ودر مغازه خود نماز مي خواند. من با اين نظر كه او فرد متديني است، مي رفتم تا فقط ريشش و چگونگي نماز خواندن او را تماشا كنم.
خيلي او را دوست داشتم. پدرم كه سيدموسي صدر را دوست مي داشت، عكس‌هايي از سيدموسي را به خانه مان آورد و من مي نشستم و زماني طولاني به عكس سيدموسي كه سيد و روحاني و معمم بود، خيره مي شدم. يعني در جست وجوي هر فرد روحاني يا متدين يا هركسي بودم كه از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم. تا اين كه تحصيلات ابتدايي را تمام كردم.
 سنم تقريبا ده يازده سال بود كه براي ادامه تحصيلات در مقطع راهنمايي، به منطقه ديگري رفتم كه نزديك مسجدي بود كه سيد فضل الله در آن نماز مي خواند. در آن جا با گروهي از جوانان با ايمان آشنا شدم و شروع به رفت و آمد به مسجد كردم. اما در سال هاي اول، يعني قبل از اين كه به ده سالگي برسم، تقريبا چند سال فقط توفيقي الهي و تكيه بر توانايي ها و چيزهاي اندك و ناچيز شخصي داشتم.
 * آن سال‌ها، با خواندن قرآن و برخي كتاب ها، شب هنگام خواب هايي مي ديدم و از آتش جهنم مي ترسيدم. در آن زمان، آن حالت معنوي بهتر از الان بود. به خاطر دارم كه بر نمازشب مداومت داشتم و از وقتي كه مسئول شدم ديگر اهل نماز و اين چيزها نيستم.
(با خنده و مزاح) يعني در آن موقع وقتي قرآن تلاوت مي كردم يا نماز مي خواندم يا به اين موضوعات اهتمام داشتم، بسيار توجه و حضور قلب داشتم يعني صفحه نفسم پاك بود و به اين دنيا، محكم بسته و گرفتار نشده بودم. اين در دوره خردسالي بود.
 تاسف بيشتري كه مي خورم، از اين است كه تا زمان رفتنم به نجف، روزي پيش نيامد كه من و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم بر يك سفره جمع شويم و غذا بخوريم. بدين صورت بود كه من و برادران و خواهرانم تنهايي غذا مي خورديم و پدر و مادرم در مغازه بودند.
 يا مادرم با ما غذا مي خورد يا پدرم. اما همه خانواده ما ... به اين بسنده مي كنم كه بر سر يك سفره غذا با هم رو به رو نشديم. براي اين كه پدرم نماز صبحش را مي خواند و به مغازه مي رفت و ساعت دوازده شب برمي گشت.
مادرم هم براي كمك به او مي رفت كه او اندكي استراحت مي كرد يا نماز مي خواند. طبعا اين از خاطرات تلخي است كه در بچگي از آن رنج مي برديم.
جهان نيوز